تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
اینم قسمت اول فصل دوم I Love you
توی این فصل Sehuni میاد تو داستان
من فداششششششششش

فصل دوم: آشنایی عجیب

فردای آن روز Diana زود تر از همیشه از خواب بیدار شد و برای انجام بعضی از کارهایش به ساختمان اصلی کمپانی رفت. او در راه روی طبقه دوم کمپانی، که در آن دفتر مدیر قرار داشت، درحال راه رفتن بود و تعدادی برگه و اسناد اداری را در دست داشت که ناگهان کسی که از کنار او می گذشت، با او برخورد کرد و تمام آن برگه ها از دست Diana روی زمین ریختند. کسی که با او برخورد کرد Sehun، یکی از اعضای EXO، بود.
Sehun نشست تا برگه ها را جمع کند و گفت: آه! ببخشید حسابی حواس پرت شدم. واقعا معذرت میخوام.
Diana هم نشست و برگه ها را تک تک از روی زمین برداشت و گفت: نه اشکالی نداره فقط چند تا کاغذه.
آن ها باهم کاغذ ها را دوباره جمع و مرتب کردند. وقتی Sehun سرش را بالا آورد تا برگه ها را به او بدهد و بار دیگر عذر خواهی کند، تعجب کرد و گفت: اوه خدایا! من فکر کردم تو یه پسری.
Diana با لبخند همیشگی اش گفت: خب مگه اشکالی داره.
-: تو یه دختری اما کت شلوار مردونه پوشیدی؟
-: چه عیبی داره؟
-: خب ... هیچی اما دخترا به جای کت شلوار مردونه معمولا لباسای رنگی دخترونه و کوتاه می پوشن.
-: خب من استثنایی ام.
-: وای خدایا! خیلی شبیه پسرایی.
-: اگر اشتباه نکنم تو Sehun عضو کوچیک EXO هستی. درسته؟
-: آره. اما ... من شما رو نمیشناسم. شما؟
-: من اسمم Diana ست. من اعضای گروهم تازه کاریم و مال همین کمپانی هستیم. شما اینجا چیکار میکنین؟
-: آه! تازه کار هستین. ... خیلی بانمکه که یه دختر اینطوری باشه. هه! خب ... قراره دوتا کمپانی یه همکاری باهم داشته باشن به همین خاطر ما اومدیم تا دوتا از اعضای گروه ما رو برای این کار انتخاب کنن و با اعضایی از گروه های این کمپانی بذارن. خب هنوز اطلاعات دقیق ندارم.
-: که اینطور. پس بیا با هم بریم تا منم با خبر بشم از این تصمیمی که کمپانی گرفته چون منم چیزی نمیدونستم.
-: شششش! کسی فعلا نمیدونه. قراره بعد از انتخاب ما به همه اینو بگن.
-: نگران نباش من خیلی زرنگم. بذار این کاغذا رو بذارم تو اون اتاق و بیام.
-: پس من همین جا منتظرم.
Diana رفت و پس از چند دقیقه کوتاه برگشت و با Sehun به اتاق ضبط رفت. وقتی آن ها باهم وارد اتاق ضبط شدند، اعضا EXO از دیدن Sehun و Diana متعجب شدند. Kai جلو آمد و دستش را به طرف Diana دراز کرد و گفت: سلام. اگر اشتباه نکنم Diana لیدر G.S هستین. درسته؟
-: بله. درست حدس زدین.
-: اوه خدایا! شما واقعا شبیه پسرا هستین.
در همین لحظه Sehun با خجالت سرش را خاراند و گفت: بله. دقیقا در یک نگاه به نظر میاد یه پسره. به همین خاطر منم اشتباه کردم.
Luhan جلو آمد و گفت: واقعا کارتون عالیه. با دیدن موزیک ویدیوتون آدم سرجاش میخکوب میشه.
-: ممنون. شما لطف دارین.
Suho هم به جمع آن ها پیوست و گفت: نه واقعا عالی هستین.
طولی نکشید که تمام EXO دور Diana جمع شدند و از او درباره ی کار، سبک، مشکلات و شوکیس دیروز آن ها و هزاران سوال دیگر پرسیدند. Diana با لبخند به تمام سوالات آن ها جواب داد و در آخر حرف هایش Baekhyun با تعجب گفت: واو! پس خیلی زحمت کشیدین.
Suho گفت: اما واقعا عالی بودین. ما دیروز برای دیدن شوکیس تون اومده بودیم اما شما ما رو ندیدین.
Sehun در همان لحظه با عصبانیت گفت: داداش پس چرا به من نگفتین؟
-: چون تو رو اون موقع اصلا پیدا نکردیم.
Luhan روی شانه Sehun زد و گفت: اشکال نداره ما دیروز باهم بودیم اما تو امروز زود تر از همه افتخار دیدار Diana رو داشتی.
Sehun خندید و گفت: درسته اما برای اولین ملاقات یه کم خجالت آوره.
با این حرف Sehun تمام آن ها شروع به خنده کردند و درهمان لحظه مدیر G.S و چند نفر دیگر وارد اتاق شدند. مدیر از دیدن Diana در اتاق تعجب کرد و گفت: Diana اینجایی؟ داشتم دنبالت می گشتم اما پیدات نکردم. خوبه اینجایی. کمپانی تصمیم داره ....
Diana با لبخند حرف مدیر را قطع کرد و گفت: کمپانی TS قراره با SM همکاری داشته باشه. اینو می خواستی بگی؟
-: خب آره. از کجا فهمیدی؟
Diana نگاهی به Sehun کرد و گفت: خب من خیلی باهوشم. از حس ششمم استفاده کردم.
-: آها. باشه پس بیاین شروع کنیم.
تک تک اعضا شروع به خواندن کردند و درآخر از EXO، Sehun و Kai انتخاب شدند. Diana با خوشحالی به Sehun تبریک گفت و بعد رفت تا با مدیر حرف بزند. Sehun همچنان با تعجب به Diana نگاه می کرد که Luhan روی شانه اش زد و گفت: دختر خوشگلیه.
-: بهتره بگی پسر خوشگلیه. تمام حرکاتش حتی راه رفتنش مثل پسراست.
-: آره اما ... خوشگله.
-: داداش منظورت چیه؟
-: چرا بهش پیشنهاد دوستی نمیدی؟ ظاهرا از تو خوشش اومده.
-: چی؟ من حتی اسمشم نمیدونستم.
-: خیله خب هر چی خودت دوست داری ولی من جای تو بودم این کارو می کردم.
-: جدا؟
-: اوهوم!
-: خب من مثه تو نیستم.
-: باشه.
در صحبت های مدیر و Diana، او برای همخوانی و برای رپر اصلی این گروه Yongguk انتخاب شد. این موضوع برای Diana سخت بود، چون با وجود Yongguk، او حتی نمی توانست درست فکر کند چه برسد به کار کردن اما باید تلاشش را می کرد تا درست کارش را انجام دهد و بهترین باشد.
بعد از تمام شدن تست گرفتن، تقریبا وقت ناهار بود و تمام EXO برای ناهار می رفتند که Luhan با شیطنت Sehun رو هول داد و گفت: داداش برو برای ناهار دعوتش کن.
-: چی میگی Luhan؟
-: برو. اگه این کارو نکنی من این کارو میکنم.
-: من این کارو نمی کنم.
-: خیله خب.
Luhan با لبخند به طرف Diana رفت، درحالی که Sehun پشت سرش با صدایی آرام و عصبی می گفت: Luhan. Luhan. این کارو نکن. Luhan. ای خدا.
Luhan جلوی Diana ایستاد و Diana با تعجب و لبخند پرسید: چیزی شده؟
-: آه! خب ما برای ناهار داریم میریم رستوران خوشحال میشیم باهامون غذا بخوری.
-: آه! باشه. برای من باعث افتخاره.
-: خوبه. پس بفرمایید.
بعد با صدای بلند گفت: بچه ها! برای ناهار مهمون داریم.
Chanyeol با خوشحالی گفت: جدا؟ پس بزن بریم ناهار.
Diana خندید و همان طور که کنار Luhan راه می رفت، از کنار Sehun، که با تعجب نگاه شان می کرد گذشت. Luhan هم به او زبان درازی کرد و از کنارش رد شد. Sehun با لبخند یک نفس عمیق کشید و فوت کرد و با صدای بلند گفت: Luhan! صبر کن.
ناهار آن روز یک غذای بسیار لذیذ بود و در کنار EXO، Diana بسیار شاد و پرنشاط به نظر می رسید. بعد از ناهار Diana به درخواست Chanyeol با آن ها بازی کرد و تا غروب آفتاب، مثل یک پسر بچه بازیگوش، با EXO در اتاق تمرین کمپانی، شیطنت های بچگانه کرد. بعد از غروب آفتاب، Diana به ساعتش نگاه کرد و گفت: ممنون. امروز روز بسیار خوبی بود و خیلی خوش گذشت اما حیف که زود تموم شد و منم باید الان برم خونه.
Luhan که کنار Sehun نشسته بود به Sehun سوقلمه ایی زد و آرام گفت: بگو من می رسونمت.
-: ای بابا.
-: زود باش داره میره.
-: خیله خب.
Sehun از جایش بلند شد و کتش را برداشت و گفت: Diana من می رسونمت.
-: نه خودم می تونم برم.
-: آخه الان هوا تاریکه بهتره تنها نری.
-: نگران من نباش من از پس خودم بر میام. من یه پسرم.
با این حرف Diana همه خندیدند بجز Sehun. Xio min با خنده گفت: پسری؟ واقعا؟
Diana که عصبانی شده بود با عصبانیت در را باز کرد و گفت: خداحافظ. بعدا می بینمتون.
و بعد با سرعت رفت. Luhan بلند شد و Sehun را هول داد و آرام و گفت: برو دیگه رفت. بدو.
Sehun نگاهی تحقیرآمیز به اعضای EXO انداخت و با سرعت دنبال Diana رفت. Xio min دست از خنده کشید و گفت: چرا اینجوری نگاه کرد؟
Luhan با سر تکان داد و گفت: خب میدونین ... ما کار اشتباهی کردیم.
-: چه کار اشتباهی؟
-: نباید Diana رو مسخره می کردیم.
-: ما که مسخرش نکردیم. آخه حرفش خنده دار بود، نبود؟
و دوباره شروع به خندیدن کرد.
Tao با جدیت گفت: اگر حساب کنی امروز من هیچ رفتار دخترونه ای ازش ندیدم پس حرفش خیلی ام خنده دار نیست.
Xio min خنده اش متوقف شد و گفت: ها؟
Kris هم حرف Tao را تایید کرد و گفت: حالا بس کنین. بیاین ما هم باید بریم خونه.
در همان لحظه، Diana با خشم و عصبانیت در خیابان راه می رفت و با خودش می گفت: هه! مسخره ست. من حرف خنده داری زدم؟ من حتی یه بارم مثه دخترا رفتار نکردم تو زندگیم. بازم دختر حساب میشم؟ مسخره ست مسخره.
Sehun که نمی دانست چه کار بکند فقط پشت سر Diana با سرعت راه می رفت و او را صدا می زد. ناگهان Diana ایستاد و Sehun نفس نفس زنان خم شد و دستانش را روی زانو هایش گذاشت و گفت: آه! خوبه وایسادی. چقد تند راه میری.
Diana برگشت و با عصبانیت Sehun را نگاه کرد و گفت: تو.
Sehun که از لحن او ترسیده بود گفت: م م من چی؟
-: توام فکر می کنی من یه دختر لوسم؟
-: اوه نه! من از همون اول فکر می کردم تو یه پسری. راستش الانم باورم نمیشه که تو دختر باشی.
Diana آرام شد و گفت: واقعا؟ خوبه.
Sehun با ترس به او نزدیک شد و گفت: الان آروم شدی یا هنوزم میخوای منو بزنی؟
Diana نیشخند زد و گفت: نه آروم شدم. نگران نباش نمیزنمت.
-: آه خدایا! واقعا ترسناک میشیی وقتی عصبانی هستی.
-: ببخشید دست خودم نیست.
بعد با هم شروع به قدم زدن و صحبت کردن کردند. Sehun درحالی که دستانش را در جیب کتش کرده بود به Diana نگاه کرد و گفت: میدونی وقتی بهت نگاه میکنم یاد چه حیوونی میوفتم؟
Diana با چشمان براق و قهوه ای اش که از تعجب گرد شده بودند به Sehun نگاه کرد و گفت: چی؟
-: منو یاد یه گرگ ماده میندازی.
-: چرا؟
-: چون گرگ ماده هم مثه یه گرگ نر رفتار میکنه و درنده و قوی و زیباست.
Diana با همان حالت جلوی Sehun ایستاد و نگاهش کرد. Sehun با دیدن چشمان براق و جادویی او، احساس کرد، درون قلبش یک آتش گرم و سوزان روشن کردند. او احساس خاصی داشت و با دیدن چشمان براق Diana این احساسش قوی تر می شد. Sehun که عرق کرده بود و بدنش داغ شده بود، آب دهانش را قورت داد و سرش را پایین انداخت و گفت: میشه اینجوری نگاهم نکنی؟
-: چرا؟
-: خب ... خب چشمات مثه یه ماده گرگ ترسناکه.
با این حرف Sehun،Diana  بلند بلند شروع به خنده کرد. Sehun سرش را بالا آورد . به او نگاه کرد. قلبش گویی می خواست از سینه خارج شود، تند تند نفس می کشید و عرق می کرد و این حالتش با صدای خنده های Diana بدتر می شد.
Diana با خنده گفت: تو خیلی بانمکی. بازم بگو. چرا من شبیه گرگ ماده هستم؟
Sehun آب دهانش را قورت داد، صدایش را صاف کرد و چشم هایش را به هم زد و گفت: یه گرگ ماده زیباست. چشمای ترسناک اما خیره کننده ایی داره و قوی و خوش صداست. وقتی یه گرگ عصبانی میشه خیلی درنده و ترسناکه ... تو هم دقیقا همینطوری هستی.
-: فکر کنم درست میگی.
آن ها بعد از چند دقیقه به خوابگاه رسیدند و جلوی در ساختمان خوابگاه ایستادند. Diana با لبخند همیشگی اش گفت: خب رسیدیم من باید برم. تو پسر خوبی هستی و منو یاد یه سگ سفید و کوچولو و بانمک میندازی. اینم نظر من درباره توئه. خب شب بخیر.
Sehun با اضطراب به Diana نگاه می کرد و درحالی که Diana داشت از او دور می شد، ناگهان با صدای بلند گفت: صبرکن.
Diana ایستاد و برگشت و به او نگاه کرد. Sehun به طرف Diana دوید و جلویش ایستاد و گفت: آه! خب توام دختر خوبی هستی. میشه به عنوان دوست باهم باشیم ؟ دوستای معمولی؟
Diana نیشخند زد و گفت: آره. چرا نشه؟
بعد انگشت کوچک دست Sehun را با انگشت کوچک خودش گرفت و گفت: حالا تو دوست منی.
Sehun لبخند زد و گفت: خوبه.
بعد Diana دست او را رها کرد و به داخل ساختمان رفت و برای او دست تکان داد. Yongguk از پنجره اتاق شان شاهد این اتفاقات بود و به شدت عصبی شد. او با سرعت از اتاق بیرون رفت و در راه رو، جلوی Diana ایستاد. Diana ایستاد و سرش را با جدیت بالا آورد و مغرورانه به Yongguk نگاه کرد. Yongguk با عصبانیت گفت: پس بخاطر اون نمیتونی با من باشی؟
Diana نیشخندی تمسخر آمیز به حرف او زد و گفت: من با هیچ کس هیچ رابطه ای ندارم. اون فقط یه دوسته معمولیه. فهمیدی؟ حالا برو کنار.
Diana خواست از کنار Yongguk بگذرد اما او دستش را گرفت. Diana با عصبانیت دستش را کشید و گفت: به من دست نزن. اگه یه بار دیگه این کار رو تکرار کنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. فهمیدی؟
Diana با عصبانیت به درون اتاقشان رفت و در را محکم بست و پشت در، درحالی که بغض گلویش را فشار می داد و او احساس خفگی می کرد، اشک از گوشه چشمانش مانند قطره های کوچک باران پایین می آمدند. پشت در Yongguk با خودش فکر می کرد که دختری که الان با عصبانیت تمام سرش داد کشید، دختری ست که او عاشقش شده اما او هیچ علاقه ای نسبت به او ندارد و به جایش از او متنفر است.
در همان لحظه در خیابان، Sehun همان طور که دستانش در جیب کتش بود، راه می رفت و به ستاره ها، که مانند پولک های براق و کوچکی که بر روی پارچه سیاه شب دوخته شده بودند و به او چشمک می زدند و او را به یاد درخشش چشمان Diana می انداختند، نگاه می کرد. او با لبخند مشغول تماشای آن ها بود و احساس خاصی را در درون قلبش داشت که تا آن لحظه تجربه اش نکرده بود. این احساس برای او خوش آیند بود و او را شاد می کرد. او در تمام راه، به ماده گرگی که تا چند روز پیش حتی از وجودش هم با خبر نبود فکر می کرد، به تمام رفتار های او در آن روز که به نظر خودش روز عجیبی بود. اما سوالی بزرگ در ذهنش بود. اینکه چرا وقتی Diana به او نگاه می کرد یا بلند می خندید احساس عجیبی به او دست می داد؟ او جواب این سوال را نمی دانست و در تمام راه به آن فکر می کرد.
Sehun بعد از چند دقیقه به خوابگاه خودشان رسید. Luhan با کنجکاوی بسیار، در مورد اتفاقات در راه خوابگاه، در راه روی خوابگاه منتظر او بود و وقتی او را دید جلو رفت و گفت: بالاخره اومدی.
Sehun با چهره ای متفکرانه سر تکان داد و جلوی Luhan ایستاد.  Luhan که نگران شده بود گفت: هی پسر خوبی؟
ناگهان Sehun سرش را بالا آورد و گفت: آه! Luhan من یه سوالی ازت دارم.
-: سوال؟ خب بپرس. در مورد چیه؟
-: آه! خب .... بیا بریم تو محوطه تا برات بگم.
 آن ها با هم به محوطه خوابگاهشان رفتند و روی نیمکتی کوچک، که کنار ساختمان بود، نشستند و Sehun تمام اتفاقاتی که افتاده بود را با تعجب و با چهره ای گنگ برای Luhan توضیح داد. Luhan هم با لبخند به حرف های او گوش می داد. Sehun در آخر حرف هایش پرسید: اما هنوز نفهمیدم چرا؟
-: هه! خیلی ساده ست داداش.
-: ها؟ ساده؟ اما من هیچی نفهمیدم.
-: تو ... آه خدایا! داداش تو عاشق اون ماده گرگ خوشگل شدی.
-: چ چی؟! امکان نداره.
-: چرا امکان نداره؟ مگه نگفتی نسبت به خنده ها چشمای جادوییش عکس العمل نشون دادی؟
-: خب ... خب ..... آره اما ....
-: اما نداره. دیدی هیچ توجیهی بجز این نداره.
-: اما من اونو کامل نمی شناسم اصلا ... اصلا تا دیروز نمیدونستم که وجود داره.
-: هه! داداش عشق یه حس ناشناسه و از طرف آدمای ناشاس میاد.
-: اما من ... من نمیتونم ... یعنی آمادگیشو ندارم.
-: عشق این چیزا سرش نمیشه.
Luhan بلند شد و گفت: آه داداش! خیلی بهش فکر نکن اتفاقیه که افتاده. حالا باید مراقب باشی.
Sehun سرش را بلند کرد و با چهره ای نگران پرسید: مراقب چی؟
Luhan با لبخند گفت: اینو خودت باید بفهمی.
بعد دست Sehun را گرفت و گفت: بیا باید استراحت کنی. روز سختی داشتی. بیا بریم.
آن دو باهم به داخل ساختمان رفتند و جلوی در اتاق هایشان از هم خداحافظی کردند.
Sehun تمام شب را بیدار ماند و به اتفاقات آن روز فکر کرد. از آن طرف، Diana هم به حرف ها و اتفاقات آن شب و عشقش فکر می کرد. Yongguk هم روی تختش دراز کشیده بود و به Diana و رفتار عصبی او با خودش فکر می کرد. هیچ کدام از آن ها تا صبح نخوابیدند و بدون اینکه متوجه باشند به یکدیگر فکر می کردند.

خوب بود؟ خودم که خیلی خوشم اومد

حالا نظر بدین اگر بخونید و نظر نذارین الهی امشب خواب لولو خورخوره ببینین





طبقه بندی: I Love You،
برچسب ها: I Love You،
[ چهارشنبه 16 بهمن 1392 ] [ 09:30 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب