تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
سلیوم بر همه دوستان حال و احوال شما؟
ما که خوب نیستیم هم به خاطر آلودگی بیش از اندازه هوا مریضیدم هم از دست شماها که داستانارو میخونین و نظر نمیدین دلم پره http://www.8pic.ir/images/12737379670007761787.gif
آخه یه نگاه به تعداد بازدیدا بندازین!! این همه بازدید میشه اون وقت من حتی یه نظرم نمیبینم آخه این انصافه؟ نه خودتون قضاوت کنین این انصافه؟ http://www.8pic.ir/images/12737379670007761787.gif
اوووفففففف از دست شما!!!http://www.8pic.ir/images/81064325621804487810.gif
بیخیل بریم سراغ ادامه داستان ...
آقا استدعا می کنم خواهش می کنم تقاضا می کنم ای بابا اصلا درخواست عاجزانه می کنم نظرم بزارین
http://www.8pic.ir/images/66163311197410977420.gif

http://www.8pic.ir/images/93581490136072674154.jpg

نزدیک سپیده ی صبح، درست موقعی که خورشید از دل پارچه سیاه و پولک دوزی شده ی شب بیرون می آید، Diana از خستگی خوابش برد اما طولی نکشید که طبق معمول ساعت کوچک رو میزی اش، سر ساعت هشت، به صدا درآمد و او هم مثل همیشه از خواب بیدار شد و کار های معمولی هر روز خود را آغاز کرد. از جایش بلند شد و بقیه ی اعضای گروهش را بیدار کرد و بعد دوش گرفت، یک تی شرت آبی پسرانه پوشید و کابشن و کلاهش را برداشت و راهی ساختمان اصلی کمپانی شد.
Honey و F.A که هنوز از تصمیمات کمپانی بی خبر بودند با تعجب به Diana نگاه می کردند. Honey با تعجب همان طور که مسواکش در دهانش بود گفت: معلوم هست این چشه؟ هر روز صبح بلند میشه لباس می پوشه میره کمپانی. اه از دست کارای عجیبش خسته شدم.
F.A درحالی که تختش را مرتب می کرد در جواب Honey گفت: ولش کن. حداقل هیچ وقت کارای احمقانه نمی کنه. حتما دلیلی داره.
-: همیشه یه دلیلی داره اما ما همیشه آخرش میفهمیم   
-: خیله خب انقد غر نزن. بیا بریم صبحونه بخوریم.
-: آره. ولش کن. بریم داداش.
-: باز شروع کردی؟ ما دختریم داداش چیه؟
-: آها! ببخشید انقد به Diana گفتم داداش به توام میگم. معذرت میخوام.
-: به اونم نباید بگی. اونم دختره.
-: ببخشید دیگه سعی میکنم نگم.
-: این طوری بهتره.
Honey و F.A برای صبحانه به طبقه پایین خوابگاه رفتند. از آن طرف در کمپانی، Yongguk که تمام شب خوابش نبرده بود، از همان شب قبل، به ساختمان اصلی کمپانی رفته بود و منتظر آن ها بود. Diana وقتی به همراه مدیر به ساختمان رسید کارکنان کمپانی تازه رسیده بودند. مدیر نگاهی به صفحه ساعتش انداخت و گفت: آه واقعا سحر خیزی. خیلی زود اومدیم. بیا بریم تا کارا رو مرتب کنیم اونام میان. بیا.
آن دو با هم به اتاق تمرین رفتند. مدیر به Diana نگاه کرد و گفت: خیله خب. تو اینجا منتظر باش خودتو گرم کن تا من برم متن شعرا رو بیارم. توی اتاق ضبط ان.
Diana سر تکان داد و شروع به نرمش کرد. مدیر به اتاق ضبط رفت و وقتی در را باز کرد با دیدن Yongguk تعجب کرد و گفت: تو ... تو اینجایی؟ چقدر سحر خیز شدی. خوبه. بیا بریم تو اتاق تمرین طبقه پایین Diana هم اونجاست منتظره. بیا متن شعرا رو هم با خودت بیار.
Yongguk نفس عمیقی کشید و سر تکان داد. بعد متن شعر ها را از روی میز برداشت و با مدیر به اتاق تمرین رفت. Diana وقتی Yongguk را همراه مدیر دید سرجایش خشک شد و پلک هایش را چند بار به هم زد و بعد از چند لحظه گفت: سلام داداش Yongguk. فکر نمی کرد انقدر سحر خیز باشی!
-: آه! واقعا؟
-: خب ... آره.
مدیر به آن ها نگاهی کرد و گفت: خب متن شعرا رو که دارین فکر کنم اون دوتا هم تا چند دقیقه دیگه بیان. شما تمرین کنین تا اونا برسن.
Yongguk و Diana یک صدا باهم گفتند: باشه!
بعد با تعجب به هم نگاه کردند و بعد از چند ثانیه لبخندی بر لبان آن ها نقش بست.
در همان لحظه در اتاق Sehun و Suho غوغایی برپا بود. Sehun تا صبح بیدار بود و حالا برای تمرین نمی توانست از خواب بیدار شود. Kai که قرار بود با Sehun به تمرین برود کنار تخت او ایستاده بود و با عصبانیت می گفت: آهای! اگر بلند نشی میزنمت.
Sehun غلتی زد و پتو را روی سرش کشید و گفت: آه! ولم کن بذار بخوابم. تاصبح بیدار بودم.
-: به من چه! الان باید بریم تمرین پاشو.
Sehun بالشش را روی سرش گذاشت. این کارش باعث عصبانی تر شدن Kai شد. او فریاد زد: اه! خسته شدم از دستت. یا بلند میشی یا میزنمت.
Luhan درهمان لحظه وارد اتاق شد و گفت: چه خبره؟ چی شده Kai؟ چرا داد میزنی؟
-: نمیبینی؟ بیدار نمیشه. باید بریم تمرین ولی این آقا هنوز خوابه. اه واقعا که.
-: خب آروم باش تو برو آماده شو من بیدارش می کنم.
Kai با عصبانیت اتاق را ترک کرد و Luhan با آرامش کنار تخت Sehun نشست و او را صدا زد و آرام گفت: Sehun. Sehun. بیدار شو صبح شده.
Sehun با خواب آلودگی بالش را از روی سرش برداشت و گفت: آه! فکر کردی نمیدونم.
-: پس چرا بیدار نمیشی؟
-: تا صبح بیدار بودم. فکر اون ماده گرگ سفید نمیذاشت بخوابم.
Suho که روی تختش نشسته بود و به صفحه گوشی اش نگاه می کرد با شنیدن حرف Sehun سرش را بلند کرد و با خنده گفت: ها؟ ماده گرگ؟ Sehun تازگیا مدیر باغ وحش شدی؟
Luhan پوزخندی زد و خنده اش را کنترل کرد. Sehun از جایش بلند شد و با چشمان خواب آلودش به Suho نگاه کرد و گفت: هی! حواست رو جمع کن.
-: من که چیزی نگفتم.
Luhan دست Sehun را گرفت و دوباره آرام گفت: پسر چیزی نگفت که.
-: باشه اما اگر یه بار دیگه اینو بگه خودش میدونه.
-: خیله خب. بلند شو باید با Kai بری تمرین.
-: آه! آره یادم رفته بود. باشه بلند میشم.
Sehun از تختش پایین آمد و آبی به دست و صورتش زد و برای رفتن آماده شد و از اتاق بیرون رفت. Kai که بیرون اتاق با عصبانیت ایستاده بود و با دیدن Sehun گفت: آه! بالاخره از رخت خوابت دل کندی؟ گفتم تمام روز رو میخوای بخوابی.
-: آه! خب شاید این کارو می کردم. هوووممم! کی میدونه.
-: بیا بریم کلی کار داریم. همینجوری هم دیر کردیم. زود باش.
آن دو به سرعت راه افتادند و خود را به ساختمان کمپانی رساندند و سریع وارد ساختمان شدند و به اتاق تمرین رفتند. وقتی در اتاق تمرین را باز کردند Diana و Yongguk روی زمین نشسته بودند و ریتم آهنگ را تمرین می کردند. Diana با دیدن Sehun جلوی در اتاق تمرین، لبخندی زد و گفت: بالاخره اومدین؟ دیر کردین.
Kai نگاهی غضب آلود به Sehun کرد و گفت: بله چون Sehun خوابش میومد و توی رخت خوابش بود. 
Sehun با دست به شکم او زد و به Diana نگاه کرد و لبخند زد. Diana با خنده و اشاره دست گفت: اشکالی نداره حالا بیاین شروع کنیم.
بعد از چند ساعت تمرین سخت و طاقت فرسا دیگر انرژی برای آن ها نمانده بود. در طول تمرین، Sehun تمام حواسش بدون اینکه متوجه باشد به Diana بود و مدام به او نگاه می کرد. Diana هم هر وقت چشمش به او می افتاد لبخند می زد و Sehun هم لبخندی از روی خجالت می زد و سرش را پایین می انداخت. از آن طرف Yongguk با خشم و نفرت به Sehun نگاه می کرد و او را زیر نظر گرفته بود اما از Diana چشم بر نمی داشت و مدام با دیدن Sehun به خودش می گفت: اه! پسره مسخره. آخه چه چیز تو از من بهتره؟
Diana از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید اما به خاطر غرور بیش از اندازه اش خوشحالی اش را بروز نمی داد و فقط زیرزیرکی به Yongguk نگاه می کرد و لبخندش را پنهان می کرد. قلبش در سینه با شادی می تپید و هر وقت Yongguk به هر دلیلی لبخند می زد نفسش بند می آمد. با تمام این ها هیچ کدام از آن ها از عشق یکدیگر خبر نداشتند و کنار یکدیگر کار می کردند.
وقتی تمرین تمام شد، تقریبا وقت ناهار بود. آن ها از اتاق تمرین بیرون آمدند و Sehun کش و قوصی به بدنش داد و به Diana نگاه کرد و گفت: میشه با هم ناهار بخوریم؟
Diana با لبخند همیشگی اش جواب داد: خب ... فکر کنم بشه.
-: خوبه پس بریم.
Yongguk با شنیدن این حرف ها چشمانش از خشم گرد شدند و ناگهان Diana را صدا زد. Diana ایستاد و برگشت و با تعجب به Yongguk نگاه کرد. Yongguk با دست پاچگی گفت: آه! یعنی میشه با من ناهار بخوری؟ میخوام باهات در مورد یه موضوعی صحبت کنم.
Sehun جلوی Diana ایستاد و گفت: مگه با من نمیخوای ناهار بخوری؟
Diana بین دو انتخاب مانده بود و برایش سخت بود بین عشقش و دوستش یکی را انتخاب کند و از طرفی  نمی خواست دل هیچ کدام را بشکند پس لبخندی زد، دست هر دوی آن ها را گرفت و با مهربانی گفت: خب همه باهم ناهار می خوریم. چطوره؟
Yongguk نفس عمیقی کشید و Sehun هم سعی می کرد چهره اش را شاد نشان دهد درحالی که از این وضع ناراضی بود. Diana با خنده آن دو را نگاه کرد و گفت: خب بریم. زود باشین.
آن ها رفتند اما Kai، که فکر می کرد آن ها منتظرش هستند و در اتاق وسایلش را جمع می کرد، جا ماند. با سرعت از اتاق بیرون آمد و با خجالت لبخند زد و گفت: ببخشید دیر کردم. من ....
او سرش را بالا آورد و دید کسی آن جا نیست. راه رو را با چشم جست و جو کرد و دید که آن ها درحال رفتن هستند بعد با صدای بلند و اعتراض آمیز داد زد: آهای! من جاموندم صبر کنین. آهای!
بعد با سرعت به طرف آن ها دوید و وقتی به آن ها رسید گفت: می خواستید منو جا بذارید؟ آه! واقعا که. بیاین بریم.
سر میز ناهار Diana با آرامش غذا می خورد. Yongguk با عصبانیت Sehun را نگاه می کرد و Sehun هم هر چند لحظه یک بار پنهانی Diana را نگاه می کرد. Kai که متوجه رفتار های عجیب آن ها شده بود با چهره ای شبیه به کاراگاه ها و با تفکر غذایش را می خورد و به آن ها نگاه می کرد. انگار دنبال کشف حقیقتی عجیب بود و به دنبال سرنخ آن می گشت.
Diana بعد از ناهار جلوی آن ها ایستاد و گفت: آه! خب امروز خیلی خوب بود اما من باید برم کار دارم. باید به کارای خودم هم برسم.
Sehun با خوشحالی گفت: خب من میرسونمت.
Yongguk هم کلید ماشینش را از جیب کتش بیرون آورد و گفت: با هم میریم. منم کار دارم باید برم.
Diana به آن دو نگاه کرد و به Sehun گفت: آه! فکر کنم بهتر باشه با Yongguk برم چون باید زود برسم. دیرم شده.
Sehun که ناراحت شده بود و سعی در پنهان کردن ناراحتی اش داشت گفت: آها! باشه اشکالی نداره. منم با Kai میرم. فردا می بینمتون. خداحافظ.
Kai که کنارش ایستاده بود سر تکان داد. Diana با Yongguk رفت و نزدیک ماشین ایستاد و به Sehun نگاه کرد و با لبخندی دوستانه برای او دست تکان داد. Sehun که انگار قرار بود هرگز او را دوباره نبیند بغضش گرفته بود و با دل آزردگی برایش دست تکان داد. Diana سوار ماشین شد و آن ها رفتند. Kai به Sehun نگاهی شکاکانه کرد و گفت: این دیگه چه قیافه ایه؟
-: ها؟ آها! چیزی نیست بریم. بریم بچه ها منتظرن.
-: مطمئنی خوبی پسر؟
-: آره. بیا بریم.
در راه، Sehun به تمام رفتار های خودش در مقابل Diana فکر می کرد و با خودش می گفت: آه خدایا! یعنی حرف های Luhan درسته؟ یعنی من عاشق اون ماده گرگ خوشگل شدم؟ چرا وقتی داشت می رفت اینجوری شدم؟ آه! کلی سوال توی کلمه که جوابش رو نمیدونم. دارم دیونه می شم.
Kai هم به Sehun نگاه می کرد و با خودش می گفت: به چی فکر میکنی که انقدر به هم ریخته ای پسر؟ چرا انقدر عجیب رفتار میکنی تازگیا؟ باید بفهمم تو چت شده.
در همان لحظه در ماشین Yongguk، Diana ساکت نشسته بود و در دلش آتش بازی بود. او با خودش می گفت: خدایا! الان تو ماشین عشقم نشستم و اون داره منو میرسونه خوابگاه. خیلی خوشحالم.
Yongguk هم پشت فرمان و با خودش می گفت: چرا هیچی نمیگی؟ چرا ساکتی؟ فکر کنم هنوز از دستم عصبانی هستی. چی کار کنم تا فراموشش کنی؟ آه خدایا! دارم دیونه می شم.
آن ها بعد از چند دقیقه به خوابگاه رسیدند و Diana از ماشین پیاده شد و از پنجره ی ماشین از Yongguk تشکر کرد و گفت: من همه چیز رو فراموش می کنم. میتونیم با هم فقط دوست باشیم اینجوری بهتره. بهتره دیگه دعوا نکنیم و مثه دوتا دوست رفتار کنیم.
Yongguk سر تکان داد و گفت: من واقعا متاسفم. من خیلی بد درخواستم رو بیان ...
Diana دستش را بالا آورد و حرف Yongguk را قطع کرد و گفت: گفتم بهتر درباره اش حرف نزنیم. من فراموشش می کنم. خداحافظ.
-: خداحافظ.
بعد از خداحافظی، Diana به داخل خوابگاه و Yongguk هم برای انجام کار هایش رفت. Honey و F.A مشغول تمرین برای اجرای فردایشان بودند که Diana در اتاق تمرین را باز کرد و وارد اتاق شد و با خنده گفت: سلام. نمی خوایین بیاین استقبالم؟
Honey چپ چپ به او نگاه کرد و گفت: واقعا توقع داری بیایم استقبالت؟ معلوم هست چرا انقدر میری کمپانی ما رو هم خبر نمی کنی؟
-: ها؟ مگه نمی دونین؟
Honey و F.A یک صدا با هم گفتند: چی رو؟
-: هه! بیاین تا بهتون بگم.
Diana تصمیمات کمپانی را برای آن ها توضیح داد و در آخر گفت که برای همکاری با اعضای EXO، او و Yongguk انتخاب شده اند. Honey، در آخر حرف های او، با عصبانیت به F.A گفت: آه! دیدی؟ گفتم که آخرش همیشه ما میفهمیم.
F.A هم در جواب او با لبخند گفت: اشکالی نداره. باز خوبه که می فهمیم.
-: اما چرا آخرش؟
-: غرغر نکن.
Diana خندید و گفت: هی! فکر نکنین از برنامه های خودمون بی خبرم. بلند شین باید تمرین کنیم. فردا برای اجرای موزیک کور بریم. فرداش هم برای اجرای اینکیگایو و دو روز بعد هم برای موزیک بانک. زود باشین کلی کار داریم.
Honey با چهره ای غمگین گفت: آه! چقدر سخته. این همه اجرا توی یه هفته؟ واقعا انرژی آدم تموم میشه.
Diana به شانه Honey زد و گفت: بلند شو و غر نزن. باید تلاش کنیم تا به آرزو مون برسیم.
-: آره. باید تلاش کرد.
آن ها شروع به تمرین کردند و بعد از چند ساعت به اتاقشان بازگشتند تا برای فردا استراحت کنند. بعد از دوش گرفتن Honey بی حال روی تختش دراز کشید و گفت: دیگه نمی تونم از خستگی نفس بکشم.
Diana که روی تختش نشسته بود و لباس هایش را تا می زد با خنده گفت: تا حالا کسی از خستگی نمرده نگران نباش. چیزیت نمیشه.
-: از کجا میدونی؟ شاید من استثنا باشم.
F.A با حوله ای که روی سرش بود از حمام بیرون آمد و با خنده گفت: در مورد تو حتما این طوری نیست.
-: هی! میخواین اذیتم کنین؟ الان اصلا وقتش نیست بذارین بخوابم.
Diana بلند شد و کنار تخت Honey ایستاد و گفت: بخواب تا فردا راحت تر بیدارت کنم.
-: اه! این همه تمرین می کنیم. حداقا بذارین دیر تر از خواب بلند بشیم.
-: بخواب Honey.
-: خیله خب. شب بخیر. اه.
Honey غرغر کنان زیر پتویش رفت و خوابید و بعد از چند دقیقه Diana و F.A روی تختشان از خستگی به خواب رفتند. درحالی که Diana روی تختش انگار از خستگی بی هوش شده بود و در خواب ناز بود، Sehun در اتاقش از پنجره به نور نقره ای ماه خیره شده بود و ناخواسته به او فکر می کرد.
فردا صبح، Sehun با طلوع آفتاب با خوشحالی از رخته خوابش بیرون آمد و بدون اینکه دلیل این خوشحالی بی اندازه ی خود را بداند شروع به درست کردن صبحانه ای مفصل برای اعضای گروهش کرد. وقتی تمام اعضا از خواب بیدار شدند، روی میز غذاخوری درون سالن، پر از غذاهای رنگارنگ و خوشمزه بود. تمام اعضا با خوشحالی دور میز جمع شدند و مشغول خوردن غذاها شدند. Sehun از آشپزخانه بیرون آمد و پیش بند آشپزی صورتی اش را در آورد و گفت: چطور شدن؟ خوشمزه ان؟
Chen با خنده گفت: عالی شدن. خودت تنهایی درستشون کردی؟
-: خب یکم از مامانم هم کمک گرفتم.
Kai درحالی که یک لقمه بزرگ در دهانش بود گفت: در هر صورت عالیه. دستت درد نکنه.
Luhan دست از خوردن کشید و به طرف Sehun رفت و آرام زیر گوشش گفت: چی شده؟ چرا انقدر یه دفه مهربون شدی؟
Sehun با لبخند همانطور که پیش بندش را تا می زد گفت: داداش منظورت چیه؟ مگه من مهربون نبودم؟
-: خب ... هیچ وقت انقدر مهربون نبودی.
Sehun خندید و گفت: داداش اذیتم نکن.
-: خیلی خوشحال به نظر میرسی. چی شده؟
-: چیزی نشده اما خودم هم نمیدونم چرا انقدر خوشحالم.
-: من میدونم.
-: چرا؟
-: چون قراره بری Diana رو ببینی و باهاش تمام روز رو تمرین کنی.
Sehun با خجالت سرش را پایین انداخت و لبخند زد. Luhan به شانه ی او زد و گفت: چیه؟ تازه به حرفم رسیدی؟
-: خب ... من تمام دیشب رو فکر کردم ... حرفات درست بودن.
-: آ آ! دلت کار دستت داد داداش.
-: از این بابت ناراحت نیستم.
Sehun پیش بندی که در دستش بود روی میز گذاشت و گفت: من برم آماده بشم. باید بریم برای تمرین نمیخوام مثل دیروز دیر برسیم.
-: خیله خب اما ... صبحونه نمیخوری؟
-: نه یک کم خوردم. دیرم میشه من برم.
-: باشه ... برو.
Sehun با خوشحالی به اتاقش رفت. هنگامی که بقیه برای غذا خوردن در طبقه پایین بودند او در اتاقش با خوشحالی آماده می شد. بعد از اینکه غذا خوردن اعضا تمام شد و از دور میز بلند شدند، Sehun که آماده رفتن بود و بسیار مرتب و تمیز به نظر می رسید از پله ها پایین آمد و به سمت Kai رفت و گفت: زود باش امروز نباید دیر بکنیم.
Kai نگاهی به سر تا پای Sehun انداخت و گفت: باشه. صبر کن تا آماده بشم.
و بعد رفت. Luhan که با لبخند کنار میز ایستاده بود و لیوان شیر در دستش بود، به Sehun نگاه می کرد. Sehun به طرف او رفت، چرخی زد و گفت: چطوره؟
-: بیشتر شبیه اینکه داری میری عروسی تا تمرین برای ساخت یه آلبوم.
-: هی! اذیت نکن.
-: راست میگم. اون دختر متفاوته خودت که بهتر میدونی. فکر نکنم روی تیپ و لباس افراد خیلی تمرکز داشته باشه.
-: میدونم اما ... شاید خوشش بیاد نه؟
-: هوووممم! شاید.
بعد هر دو شروع به خندیدن کردند. از آن طرف Yongguk تمام شب را با خیالی راحت خوابیده بود و صبح هم بسیار خوشحال و سرحال از خواب بیدار شده بود، چون می دانست Diana دیگر از دست او عصبانی نیست و با او تا مدتی دعوا و بحث و مشاجره نمی کند. او هم مانند Sehun آماده شد و از اتاق بیرون رفت. آن دو فراموش کرده بودند که Diana برای تمرین آن روز و روز بعد نمی آید، چون باید برای اجرای گروه خودش آماده شود. هر دوی آن ها با هم به ساختمان کمپانی رسیدند و با هم وارد آن شدند و به اتاق تمرین رفتند و شروع به نرمش کردند. بعد از یک ساعت Yongguk به ساعتش نگاه کرد و گفت: آه! چرا نیومد؟
Sehun با نگرانی به Yongguk نگاه کرد و گفت: شاید اتفاقی افتاده؟
Kai با خون سردی گفت: شاید هم خواب مونده.
Yongguk با نگرانی گفت: نه. خواب نمیمونه میدونم.
بعد کتش را برداشت. Sehun هم کتش را برداشت و گفت: منم باهات میام.
Kai هم سرجایش ایستاد و گفت: خب ... منم همین جا میمونم.
Yongguk و Sehun، هر دو با نگرانی، به طرف خوابگاهی که Diana در آن زندگی می کرد، حرکت کردند. وقتی به آنجا رسیدند با سرعت از ماشین پیاده شدند و وارد ساختمان خوابگاه شدند. وقتی وارد ساختمان شدند Diana و اعضای گروهش را در کت و شلوار مردانه مشکی با کراوات و عینک های آفتابی جلوی پله ها دیدند که باخبرنگاران صحبت می کردند. Diana وقتی چشمش به آن ها افتاد لبخندی زد و به خبرنگاران گفت: ببخشید ما باید بریم. در کمفرانس مطبوعاتی پنج شنبه همین هفته همه چیزو کامل توضیح میدم.
آن ها از میان خبرنگاران گذشتند و از مقابل Yongguk و Sehun رد شدند و بیرون رفتند. Sehun با تعجب به Yongguk گفت: مگه امروز برای تمرین نمی خواست بیاد پس کجا داره میره؟
Yongguk که تازه یادش افتاده بود امروز G.S برای اجرا بر روی استیج می روند، گفت: نه. امروز توی موزیک کور اجرا دارن.
-: آره ... یادم رفته بود.
-: خیله خب بیا ما بریم اون امروز و فردا کار داره.
-: آره ... بریم.
آن دو دوباره به ساختمان کمپانی برگشتند. Kai با دیدن آن ها پرسید: چی شد؟ کجا بود؟
Sehun کتش را در آورد و گفت: امروز و فردا اجرا دارن نمیتونه برای تمرین بیاد.
-: آها! باشه.
بعد شروع به تمرین کردند. آن دو روز برای Sehun به سختی گذشت. برایش هر ساعتش بدون دیدن Diana خسته کننده تر و طولانی تر از ساعت قبل بود. تمام حواسش پیش Diana بود و نمی توانست درست فکر کند. Yongguk هم برای کارشان بسیار سخت تلاش می کرد اما لحظه ای ذهنش از فکر Diana خالی نمی شد و او را از یاد نمی برد. درحالی که این دو با هم، در یک اتاق، در کنار هم و با دوستی و خون گرمی تمرین می کردند و مثل برادر با هم رفتار می کردند اما هر دویشان به یک نفر فکر می کردند و قلبشان برای یک نفر می تپید اما هنوز هیچ کدام از آن ها از این موضوع اطلاعی نداشتند.
Diana بعد از دو روز متوالی نبودن در تمرینات، بالاخره در روز سوم، صبح زود، قبل از همه به ساختمان کمپانی رفت و با خوشحالی منتظر بقیه ماند.
Sehun در اتاقش بی حوصله از روی تختش بلند شد و آهسته شروع به عوض کردن لباس هایش کرد. Suho از حمام بیرون آمد و با دیدن او گفت: چیزی شده؟ انگار کشتیات غرق شدن.
-: نه. چیزی نیست فقط یکم خسته ام.
-: خب امروز رو برای تمرین نرو ... یکم استراحت کن.
-: نه نمیشه. باید تمرین کنیم. هفته بعد باید برای فیلمبرداری آماده باشیم. کلی کار داریم.
-: باشه ولی به خودت نباید فشار بیاری.
-: نگران نباش خوبم.
Sehun لباس هایش را پوشید و از اتاق بیرون رفت. او با دلی تنگ و بغضی که گلویش را به حد خفگی می فشرد در محوطه خوابگاه قدم می زد. Luhan که Sehun را با این وضع دیده بود به طرفش رفت. جلویش ایستاد و گفت: Sehun. خوبی؟ چیزی شده؟
Sehun با صدایی گرفته و بغض آلود گفت: چیزی نیست خوبم.
-: پسر صدات به زور در میاد اون وقت میگی حالت خوبه؟
-: چیزی نیست گفتم که حالم خوبه.
-: دلت براش تنگ شده نه؟
ناگهان بغض Sehun ترکید و بلند بلند شروع به هق هق کردن کرد. Luhan او را در آغوش گرفت و با مهربانی گفت: آی داداش دیونه ی من! آروم باش. این تازه اولشه با گذشت زمان بیشتر بهش وابسته میشی. باید قوی باشی.
-: داداش تازگیا خیلی بی حوصله و کم طاقت شدم.
-: آروم باش. اینا طبیعیه. باید قوی باشی.
همانطور که Sehun در آغوش Luhan مانند ابر بهاری که از بارش متوقف نمی شود هق هق می کرد، Kai از ساختمان خوابگاهشان بیرون آمد و با دیدن آن ها به طرفشان رفت. Luhan روی شانه های Sehun زد و گفت: Kai داره میاد بسه دیگه اشکات رو پاک کن.
Sehun صاف ایستاد و اشک هایش را پاک کرد. Kai به آن ها رسید و به Sehun نگاه کرد و گفت: خب ... آ! داداش گریه کردی؟ چیزی شده؟
Sehun صدایش را صاف کرد و گفت: نه خوبم. چرا باید گریه کنم؟ بیا بریم دیرمون میشه.
Kai که شک کرده بود با خودش گفت: بازم رفتارای عجیب. شماها چتونه؟ من بالاخره متوجه میشم.
بعد در جواب Sehun گفت: آره بریم دیر میشه. بعدا میبینیمت Luhan.
-: منم همین طور.
Sehun هم دستش را به نشانه خداحافظی بلند کرد. Luhan هم دستش را بالا آورد. آن دو باهم به طرف ساختمان کمپانی حرکت کردند و رفتند. از آن طرف Yongguk زود تر راه افتاده بود و به ساختمان کمپانی رسیده بود. او هم با اینکه در یک خوابگاه بودند بسیار کم Diana را دیده بود و دل تنگ او شده بود. با بی حوصلگی از ماشینش پیاده شد و به داخل ساختمان رفت. در نزدیکی اتاق تمرین صدای آهنگ آن ها می آمد. Yongguk با تعجب در راه رو راه می رفت و به اتاق تمرین نزدیک می شد. به آرامی به در اتاق نزدیک شد و در اتاق را باز کرد. در اتاق تمرین، Diana مشغول تمرین بود و با دیدن Yonggukخندید و گفت: داداش!
بعد به طرف او رفت و او را در محکم در آغوش گرفت. ناگهان Yongguk احساس عجیبی را درون قلبش حس کرد. انگار دور و اطرافش آتش بازی راه انداخته بودند. گونه هایش سرخ شدند و لبخندی از روی خجالت بر لبانش آمده بود. او هم Diana را در آغوش گرفت و گفت: چی شده مهربون شدی؟
Diana از او فاصله گرفت و با لبخند گفت: من مهربون بودم. دلم براتون خیلی تنگ شده بود انگار صد ساله ندیدمتون.
وقتی آن ها درحال صحبت بودند، Sehun آن ها را تماشا می کرد. احساس حسادت مردانه اش تحریک شده بود و بسیار عصبی بود، نفس عمیقی کشید و وارد اتاق شد. Diana با دیدن او لبخند زد و به طرف او رفت و گفت: Sehun. دلم برات خیلی تنگ شده بود.
Kai که تازه وارد اتاق شده بود با تعجب گفت: Diana! بالاخره اومدی؟
-: آره داداش. من دلم براتون خیلی تنگ شده بود شما چی؟
-: فکر کنم Sehun جواب سوالت رو بهتر بده. اما خوبه که اومدی دوباره نشاط و شادی به این اتاق تمرین اومده چون توی این دو روز محیط اینجا واقعا خسته کننده و خشک بود.
Sehun با حالتی عجیب و بی روح، گفت: آره. خوبه اومدی ... ما ... ما هم دلمون برات تنگ شده بود.
-: خوبه. پس بزن بریم واسه تمرین.
Sehun با خشم به Yongguk نگاه می کرد، گویی می خواست او را از روی کره ی زمین محو کند. Yongguk هم با لبخند و شادی به Diana نگاه می کرد و از نگاه های خشمگین او خبری نداشت. Diana مثل همیشه شاد و سرحال تمرین را شروع کرد و بقیه هم مشغول تمرین شدند.
در طول تمرین Sehun به Yongguk با خشم و غضبی بی اندازه نگاه می کرد و با خودش می گفت: هی پسر! آروم باش. میدونم عصبانی هستی اما باید آروم باشی.
اما با وجود این ها نمی توانست خشمش را نسبت به Yongguk آرام کند. هرگز تا آن لحظه به این اندازه خشمگین و عصبی نشده بود و این برایش تعجب آور بود.
آن ها تا بعد از غروب آفتاب آن روز تمرین کردند. دو ساعت بعد از غروب آفتاب Yongguk گفت: دیگه برای امروز کافیه. عالی بودین. فردا برای تمرین دوباره می بینمتون. من میرم. Diana، نمی خوای بری خوابگاه؟
-: نه فعلا. تو برو من یه کاری دارم دیر تر میام.
-: باشه.
Yongguk خداحافظی کرد و رفت. Kai هم وسایلش را جمع کرد و به Sehun گفت: خب بیا ما هم بریم.
Sehun کمی آب خورد و گفت: تو برو من بعدا میام.
-: ها؟ بیا بریم. اگر دیر برسیم ...
Sehun با عصبانیت حرف Kai را قطع کرد و گفت: گفتم برو من کار دارم بعدا خودم میام.
-: خیله خب باشه. چرا عصبانی میشی؟ خداحافظ. خداحافظ Diana.
Kai هم به خوابگاه رفت. حالا Sehun و Diana تنها بودند. Diana مشغول جمع کردن وسایلش بود و Sehun هم به او نگاه می کرد. Diana بعد از چند دقیقه از جایش بلند شد، کوله اش را برداشت و پشتش گذاشت و گفت: خب من هم باید برم یه کاری دارم. یه چیزی رو باید بذارم توی اتاق ضبط و بعد هم برم خونه.
Sehun با دست پاچگی گفت: می میشه با هم حرف بزنیم ... بعد از اینکه کارت رو انجام دادی؟
-: هوووممم! باشه قبوله. اما مگه کار نداشتی؟
-: خیلی مهم نیست.
-: هر جور که راحتی باشه. بریم.
Diana به طرف اتاق ضبط رفت و Sehun هم پشت سرش راه می رفت. وقتی به اتاق ضبط رسیدند، Diana در اتاق را باز کرد و وارد آن شد اما Sehun جلوی در ایستاد. او ساکت و سرد مانند یک قالب یخ فقط به Diana خیره شده بود. Diana جلوی یک میز که کنار دیوار اتاق بود ایستاد و فلش کوچک مشکی رنگی را از جیبش بیرون آورد و با یک کاغذ روی میز گذاشت. بعد به طرف Sehun رفت و گفت: بریم کارم تموم شد.
-: بریم.
آن ها باهم از ساختمان خارج شدند و به یکی از پارک های آن اطراف رفتند. هوا سرد تر از شب های دیگر بود. Sehun دو لیوان قهوه داغ گرفت و یکی از آن ها را به Diana داد و با هم روی یکی از تاب های پارک نشستند. آن ها همان طور که قهوه می خوردند شروع به صحبت کردند.


خخخخخخخخخ بمونین تو خماریه اینکه چی میشه تا بقیه شو بذارم ها ها ها ها http://www.8pic.ir/images/95384570599404545960.gifhttp://www.8pic.ir/images/95384570599404545960.gif





طبقه بندی: I Love You،
برچسب ها: I Love you،
[ چهارشنبه 16 بهمن 1392 ] [ 09:31 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب