تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
میخوام به علاوه داستانای خود وب داستان کوتاه هم بذارم نظرتون چیه؟
البته یه تصمیم دیگه هم دارم اینکه دیگه بخاطر کم بودن نظرات حرس نخورم چون من واسه دل خودم داستان مینویسم و برای اینکه دوست دارم احساساتم رو با بقیه تقسیم کنم اونا رو اینجا میذارم پس مهم نیست.http://www.8pic.ir/images/26887605044405871868.gif
اگه نظر بذارین معلوم میشه برای کار و وقت و احساسات دیگران اهمیت قائلید و اگرم نه که خب آدم خودخواهی هستین ابته هر جور خودتون دوست دارین اینم مهم نیست.http://www.8pic.ir/images/26887605044405871868.gif
بگذریم ...

این اولین داستان کوتاه منه. راستش من تا حالا داستان کوتاه ننوشتم و همیشه به 100 تا 200 صفحه میرسده هر کدومشون مثل I Love You. اما خواستم این کارم امتحان کنم چون معتقدم انسان میتونه هر کاری رو برای یک بار امتحان کنه حالا اگه بد شده به بزرگی خودتون ببشید!! http://www.8pic.ir/images/83532425778844338643.gifhttp://www.8pic.ir/images/83532425778844338643.gif

داستان درباره پسریه که یه دختری رو خیلی اتفاقی میبینه و عاشقش میشه اما نمیدونه دختره یه روحه و دو سال پیش توی یه صانحه مرده و ...

پسر داستان: Yoseob (میشناسینش که شوورمه دیگه خخخخhttp://www.8pic.ir/images/83532425778844338643.gif/ برای اونایی که نمیشناسنش باید بگم عضو گروه Beast و خواننده اصلیه این گروهه. همونی که قدش از همه کوتاه تره و خیلی کیوته/ ای من فداشششhttp://www.8pic.ir/images/02282871596017563050.gif)
دختر داستان: Nae mi (دختر داستانم خود من فرض کنین خخخخhttp://www.8pic.ir/images/83532425778844338643.gif/ اگه مشخصات منم میخواین باید بگم چشمام درشته، پوشتم سفیده و یه جورایی شبیه Yoseob ام همه میگن من ورژن دخترونه اونم/ قابل توجه دوستان عزیز اینایی که گفتم مشخصات خودمه و همینطوری نشستم توی اوقات بیکاری یه چیزی بنویسم اینجا نگین چه خودشو خوشگل توصیف میکنه کی میدونه شاید اصلا شبیه میمونه؟ خاک بر سرم اینو نگینا! به خدا اینایی که گفتم خودممhttp://www.8pic.ir/images/52749403576296182057.gif)

چقدر حرف زدما...
برین ادامه داستان رو بخونین.
 
برای پوستر داستان عکس خوده Yoseob رو میذارم که بدونید کیو میگم. خوشگله نه؟http://www.8pic.ir/images/61387320188176771386.gif
اگه بگین آره یه جورایی غیرمستقیم گفتین منم خوشگلم هی هی!!http://www.8pic.ir/images/83532425778844338643.gif
http://www.8pic.ir/images/66522211676180611278.jpg

هیچی برام آرامش بخش تر از کنار تو بودن نیست عزیزم. فرشته من بهم قول بده از کنارم نمیری. چشمای قشنگت حتی وقتی خوابی و اونا رو بستی هم قشنگن. صورت عروسکی و زیبات مثل ماه میدرخشه حتی توی تاریکی کامل اتاق هم میتونم ببینمت. تو مثل ماه شب های منی چطور میتونم بذارم بری؟
این حرف ها را Yoseob وقتی با یگانه عضقش، اولین شب را می گذارند، با او که در خواب ناز است، می گوید. از سه ماه پیش تا به حال،  نتوانسته یک ثانیه هم از فکر و خیال او دور بماند. در تمام این مدت، در طول روزها، مدام برای دیدنش از گوشه پنجره، لای در نیمه باز اتاق و هر گوشه و کناری که فکرش بکنید، او را می پایید و لحظه ایی از او غافل نمی شد.
بعضی وقت ها آنقدر در افکار و خیالاتش با او، غرق می شد که تمام کار هایش را برعکس انجام می داد و همه چیز را به هم می ریخت. هوش و حواسش دست خودش نبود، دلش مدام برای دیدن فرشته کوچکی که حتی نامش را هم نمی دانست پر پر می زد. او تنها یک بار او را دیده بود و در همان لحظه، خیلی اتفاقی، دلش را باخته بود، ولی عشق همیشه اتفاقی و سرزده به سراغ آدم ها می آید مگر نه؟
اما امشب همه چیز متفاوت است. او بعد از این مدت طولانی، حالا در کنار همان فرشته آسمانی زیبا، در یک اتاق، روی یک تخت و در کمترین فاصله ممکن است. با اینکه نمی تواند باور کند، اما از خوشحالی قلبش به شدت می تپد. عشقش کنارش خوابیده و او هم می تواند او را برای اولین بار لمس کند و بدون دردسر، او را ببیند.
آرام پیشانی او را بوسید و روی موهای حنایی و مخملی اش دست کشید، اما باز هم نمی توانست خودش را قانع کند که این هم مثل خواب ها و خیالات هر شبش، رویا نیست. از خوشحالی به اندازه خوابش نمی برد. اتاق در تاریکی کامل بود و تنها نور چراغ خواب کوچک کنار تخت، با زحمت کمی آن را روشن کرده بود و هیچ صدایی جز آوای نفس های هر دویشان در اتاق نبود، ولی با این حال او نمی توانست بخوابد.
آرام پتو را کنار زد و از تخت پایین آمد. دوباره پیشانی عشق شبح مانندش را بوسید و از در شیشه ایی بزرگ تراس، به شهر خفته زیر پایش نگاهی کرد. در قلب عاشقش، آشوب و بلوایی بر پا شده که غیر قابل کنترل است. می ترسد. ترس از تمام کسانی که اطرافش هستند و امکان دارد وجود زیبایش را نپذیرند و از تنهایی. هیچ چیز جز او را نمی خواهد، حتی نمی تواند به چیزی جز او فکر کند چه برسد به خواستن غیر او.
آرام نفس عمیقی می کشد تا صدای نفس هایش، که به سختی بالا می آیند، پری کوچکش را بیدار نکنند. بلوزش را از کنار تخت بر می دارد و آن را می پوشد. آرام در تراس بزرگ را باز می کند و وارد آن می شود. آسمان صاف است و ستارگان بالای سرش مثل هر شب، مهمانی گرفته اند و رقص و پای کوبی به راه انداخته اند و ماه هم ماننده عروس شب، بر محفل با شکوهش نظاره می کند.
دوباره نفس عمیقی می کشید و با خودش می گوید: چطور میتونم بهشون بگم عاشق شدم؟ اگر قبول نکنن چی کار باید بکنم؟ ... برام مهم نیست. من فقط میتونم با اون زندگی کنم چون خوده زندگیه منه.
دوباره به Naemi نگاه می کند و لبخند ملایمی می زند و با صدایی آرام می گوید: خیلی دوستت دارم. با اینکه نمیدونم چرا اما ... خیلی دوستت دارم.
چند لحظه ایی به ماه درخشان و مغرور آسمان نگاه می کند و دوباره به داخل اتاق باز می گردد. بلوزش را از تن بیرون می آورد و کنار او دراز می کشد. آرام روی کمر باریک و ظریف او دست می کشد. سردیِ عجیبِ پوست نرم و لطیف او، آرامشی عجیب در وجودش ایجاد می کند. بدن داغش را به بدن یخ زده Naemi می چسباند تا او را بیدار کند.
Naemi چشمانش که مانند ستارگان شب، زیر نور ناچیز چراغ خواب سوسو می زدند باز کرد و لبخند زد. آرام با صدایی آرامش بخش، زیر گوش Yoseob زمزمه کرد: منم دوستت دارم.
Yoseob لبخندی زد و گفت: بیدار بودی؟
-: آره ... البته صدات انقدر بلند بود که اگر خوابم بودم راحت میتونستم بشنومش.
-: ببخشید بیدارت کردم.
-: اشکالی نداره.
Yoseob آرام لبانش را روی لب های صورتی رنگ و براق او فشار داد و محکم تر او را در آغوش کشید. می دانست از امشب به بعد، هیچ کس نمی تواند به یگانه عشق زندگی اش دست بزند و یا از او دورش کند، پس با خیالی آسوده و راحت او را لمس می کرد.
صبح روز بعد، Yoseob زودتر از NAemi از خواب بیدار و شد و کت و شلوارش را مرتب پوشید و با بوسه ایی شیرین او را بیدار کرد. Naemi آرام از تخت پایین آمد و لباس هایشف که گوشه ایی مرتب چیده شده بودند، پوشید و به سالن رفت. روی میزی که وسط سالن بود، صبحانه ایی کامل چیده شده بود.
او اطرافش را به دنبال Yoseob جست و جو کرد، اما انگار او رفته بود. با ناراحتی روی صندلی که از میز بیرون کشیده شده بود، نشست و کمی آب پرتغال نوشید و در فکر فرو رفت. Yoseob آرام از پشت سر او، پتوی کوچکی را روی شانه هایش انداخت و گردن او را بوسید و گفت: به چی فکر میکنی؟
Naemi خندید و گفت: به اینکه کجا رفتی؟
Yoseob لبخندی زد و روی صندلی رو به روی او نشست و گفت: تا تو اینجایی من جایی جز اینجا ندارم که برم.
بعد ساندیچی که جلویش بود، گاز زد. Naemi دستش را زیر چانه اش گذاشت و با لبخند، مشغول تماشای او، که خیلی با اشتها صبحانه می خورد، شد. Yoseob سریع صبحانه اش را تمام کرد و گفت: چرا هیچی نمیخوری؟
Naemi سر تکان داد و گفت: گرسنه نیستم.
Yoseob با نگرانی به طرف او رفت و روی پیشانی و صورتش دست کشید و گقت: چرا؟ نکنه داری مریض میشی؟
Naemi با مهربانی بلند شو او را در آغوش گرفت و گفت: چقدر ترسویی. من فقط گرسنه نیستم این دلیل نمیشه که مریض شده باشم.
Yoseob موهای لخت او، که بوی خوش شکوفه های آلو می دادند، بویید و گفت: چیکار کنم؟ دست خودم که نیست. می ترسم چیزیت بشه و ...
حرفش را نا تمام گذاشت. حتی فکر از دست دادن Naemi هم عذابش می داد و بغض و غم و غصه را به زندگی آرام و شادی که در کنار او داشت، می آورد. اشک در چشمانش حلقه زد و محکم او را به خودش فشار داد.  Naemi به چهره بغض آلود او نگاه کرد و گفت: چرا اشک توی چشمات جمع شده؟ اتفاقی افتاده؟
Yoseob با صدایی لرزان گفت: حتی فکر رفتن یا از دست دادن تو ... من رو عذاب میده.
Naemi خندید و گونه او را بوسید و گفت: هیچ وقت و هیچ جا ازت جدا نمیشم. قسم میخورم تا ابد کنارت بمونم و تنهات نذارم. دیگه گرینه نکن.
Yoseob روی چشمانش دست کشید و گفت: باشه ... به خاطر تو دیگه گریه نمیکنم.
و از او فاصله گرفت و شنل سفید و مخمل مانند او را از رو مبل برداشت و گفت: باید باهم بریم جایی.
Naemi با تعجب گفت: کجا؟
-: خونه من ... میخوام اعضای خانوادم هم فرشته کوچولوم رو ببینن.
لبخند Naemi از لبانش محو شد و با لحنی سرد، گفت: نمیشه ... یعنی ...
قبل از اینکه او حرفش را تمام کند، Yoseob شنل را روی سر او انداخت و او را از ساختمان هتل، بیرون برد. سوار ماشینش کرد و به طرف خانه شان، به راه افتاد. در ماشین، Naemi با لحنی به سردی یخ و شبح مانند، گفت: Yoseob به حرفام گوش بده ... تو نمیتونی من رو به خانوادت نشون بدی.
Yoseob که خیلی سرخوش و سرمست به نظر می رسید، گفت: چرا نمیتونم؟
-: چون تو فقط میتونی من رو ببینی و باهام تماس داشته باشی.
Yoseob خندید و گفت: فکر کنم تو به فیلمای ترسناکی که توش ارواح هستن خیلی علاقه داری درسته؟ مگه تو روحی که فقط من بتونم ببینمت و حست کنم؟
Naemi با چهره همیشه رنگ پریده اش به او نگاه کرد و چیزی نگفت. Yoseob با دیدن چهره جدی او، خنده اش را متوقف کرد و گفت: من رو تنرسون Naemi ... میدونی نمیتونم بدون تو حتی نفس بکشم. داری حرفای ترسناک میزنی تا قلبم رو از تپش وایسونی؟
Naemi دیگر چیزی نگفت و به آسمان آبری بالای سرشان، که همه جا به دنبال آن ها بود، خیره شد.Yoseob هم حرف های او را به شوخی گرفت و اهمیتی نداد، در صورتی که او حقیقت را می گفت.
Naemi یک روح بود. او دو سال پیش، در یک صانحه رانندگی مرده بود. او تنها یک روح بود که مانند انسان ها زندگی می کرد و حالا عاشق یک انسان واقعی شده بود. کسی زنده بود و نفسش به گرمای آتش عشق داغ بود. عشق وجود او را برای معشوقش، درست مثل یک انسان هم جنس او مهیا کرده بود، اما تنها برای او.
آن ها بعد از چند دقیقه، به خانه رسیدند. Yoseob کمربند خودش و کمربند Naemi که بی حرکت نشسته بود، باز کرد و از ماشین پیاده شد و در طرف او را باز کرد. Naemi از داخل ماشین به او نگاهی کرد و گفت: Yoseob من ...
Yoseob دستش را به نشانه سکوت بالا آورد و گفت: خانمی من رو با حرفای ترسناکت نترسون. اون صورت خوشگلت به اندازه کافی ترسناک هست لازم نیست با این حرفا بدترش بکنی ... بیا پایین. هرجوری شده میخوای از دستم فرار کنی اما نمیذارم. تو باید بیای خونه ما.
Naemi که دید حرفا هایش روی او کار ساز نیست، از ماشین پیاده شد و با او به داخال خانه رفت. Yoseob دست او را گرفت و وارد سالن بزرگ خانه شد و با صدای بلند مادر و خواهرش را صدا زد. Naemi که می دانست این کار عاقبت خوبی ندارد و آن ها فکر خواهند کرد او دیوانه شده است، با ناامیدی چشمانش را بست و سر تکان داد.
بعد از چند لحظه، مادر و خواهر Yoseob، از طبقه بالا آمدند و با تعجب به Yoseob که به نظر ان ها، تنها آمده بود و با خوشحالی بی حد و حسری سرو صدا به راه انداخته بود، نگاه کردند. خواهر او، Haeyeon، با تعجب گفت: داداش کوچولو چت شده؟ چرا انقدر سر و صدا راه انداختی؟
مادر او هم با نگرانی گفت: پسرم حالت خوبه؟
Yoseob با شادی دستی که با ان، دستان سرد Naemi را گرفته بود، بالا آورد و گفت: نمی بینین؟ این دوست دخترمه و اسمشم Naemiه. خوشگله نه؟
مادر و خواهرش، با تعجب به یکدیگر و به او نگاه کردند بعد از چند لحظه، Haeyeon گفت: داداش فکر کنم سرت به جایی خورده ... اینجا که بجر من و تو و مامان کسی نیست ... دوست دخترت دقیقا کجاست؟
Yoseob با تعجب به Naemi، که کنارش ایستاده بود، اشاره کرد و گفت: اینجا وایساده چطور نمی بینیدش؟
مادر Yoseob با نگرانی روی صورت او دست کشید و گفت: پسرم انقدر به خودت توی کارت سخت میگیری که از خستگی داری هزیون میگی ... برو تو اتاقت یه کم استراحت کن.
و با ناراحتی به طرف راه پله رفت. Yoseob که گیج شده بود، به او نگاه کرد و گفت: مامان عروس خانواده Yong اینجاست. چطور میتونی همینجوری بذاری بری؟
مادر، جلوی پله ها ایستاد و گفت: Yoseob برو توی اتاقت و استراحت کن تا از این توهم بیای بیرون.
و از پله ها بالا رفت. Yoseob به خواهرش نگاه کرد و گفت: تو حداقل بگو که Naemi رو میبینی.
Haeyeon سر تکان داد و گفت: Yoseob اینجا کسی نیست. تو زده به سرت. برو خودت رو به یه روانپزشک نشون بده و بگو روح میبینی تا یه کاری برات بکنه وگرنه طرفدارات این حال و روزت رو میبینن و فکر میکنن دیونه شدی و شغلت رو از دست میدی.
او هم مثل مادر، بی توجه به حرف های او، از پله ها بالا و به اتاقش رفت. Yoseb با ناباوری دست سرد NAemi را رها کرد و به ستونی که کنارش قد الم کرده بود، تکیه داد. نمی توانست افکارش را متمرکز کند و درست فکر کند. مثل اینکه واقعا عشقش یک روح است که فقط او می تواند ببینتش و حسش کند. دانه های درشت عرق سرد، روی پیشانی اش نشستند و با وحشت به عشق رنگ و رو پریده اش، که با نگرانی به او خیره شده بود، نگاه کرد. زبانش بند امده بود، نمی توانست چیزی برای گفتن پیدا کند.
Naemi با نگرانی نزدیک او رفت و گفت: من که بهت گفته بودم. حالت خوبه؟
Yoseon سر تکان داد و با بغضی که در گلو داشت، آرام گفت: نه. امکان نداره. مگه میشه تو ... تو ... تو یه روح باشی؟ من میتونم لمست کنم. ما دیشب باهم خوابیدیم و تو تمام شب توی بغلم بودی ... نه تو روح نیستی. من دارم یه کابوس وحشتناک میبینم ... آره این یه کابوسه.
Naemi اشک های او را پاک کرد و گفت: عزیزم آروم باش. درسته که من یه روحم اما مال توام و هیچ وقت از کنارت نمیرم. من قسم خوردم تنهات نذارم و هیچ وقت این قسمم رو نمیشکنم ... آروم باش. اینجوری به خودت صدمه میزنی.
Yoseob با دستانش، که حالا به سردیه بدن او بودند، گونه های او را لمس کرد و گفت: آره ... هنوز میتونم لمست کنم ... بهم بگو تو واقعی هستی و من دارم کابوس میبینم. بگو همه اینا یه شوخیه و تو مثل من یه انسانی نه یه روح ... خواهش میکنم بهم بگو واقعی هستی.
-: عزیزم چرا از من میخوای بهت دروغ بگم؟ من یه روحم اما عاشق توام و تو هم کاملا بیداری ... میبینی که من اینجام و قرار نیست جایی برم پس چرا با خودت اینطوری میکنی؟ نمیتونم اشک هات رو ببینم لطفا گریه نکن.
Yoseob اشک هایش را پاک کرد و سعی کرد خودش را آرام کند. با زحمت، صاف ایستاد و صورت و بدن Naemi را لمس کرد. هنوز می توانست او را احساس کند. حالا می فهمید چرا بدن او بیش از اندازه سرد است و صورتش نورانی و رنگ پریده است، ولی برایش مهم نبود. آرام او را در آغوش کشید و گفت: حتی اگه یه رحم باشی من فقط تو رو میخوام ... خیلی دوستت دارم حتی بیشتر از زندگیم.
Naemi آرام گوشش را روی قلب او که دیوانه وار می تپید، گذاشت و گفت: منم دوستت دارم اما چون زنده نیستم نمیتونم برای عشقم حد و مرز مشخص کنم و بگم بیشتر از زندگیم.
-: به جهنم ... تو تنها عشق منی و منم و بی اندازه دوستت دارم. برام مهم نیست بقیه بگن دیونه ام من فقط تو رو میخوام.
Naemi لبخندی زد و بدن گرم او را محکم تر و Yoseob هم با تمام وجودش او را در آغوش گرفت.
آن دو در سالن، که حالا خالی بود، با تمام احساساتی که نسبت به هم داشتند، یکدیگر را در آغوش کشیده بودند. گرچه از نظر آدم های معمولی Yoseob دیوانه به نظر می رسید و هوای بی وزن و غیر واقعی را در آغوش گرفته بود، اما اصلا اینگونه نبود. او تنها عاشق یک روح بود، این که دیوانگی نیست.
عشق، انسان، روح و حیوان و هیچ چیز نمی شناسد و ناگهانی و تصادفی به سراغ هر کسی و هر چیزی می رود و هیچ قدرتی در دینا جلودارش نیست درست مثل عشق Yoseob و Naemi. ان ها با تمام آرامش کنار هم زندگی می کنند و حالا همسران خوبی برای یکدیگر هستند. گرچه هنوز خیلی ها فکر می کنند Yoaeob خیلی احساساتی است و به خاطر همین عقلش را از دست داده است، اما او عشقی دارد که هیچ کس نمی تواند آن را تجربه کند، مگر آنکه مثل او دیوانه باشد!!!
حالا میشه گفت برای چی Yoseob بیشتر اوقات حلقه میکنه دستش خخخخخخ!!!!http://www.8pic.ir/images/83532425778844338643.gif منم چون اون روحه ام مشکلی با حلقهه ندارم چون لنگش دست منه خخخخخخ!!!http://www.8pic.ir/images/83532425778844338643.gif
قوه توهمم بد جور زده بالا چه کنم دیگه!!! http://www.8pic.ir/images/23371193186073313763.gif
دوست دارم عکس عشقمو بذارم هی هی!! http://www.8pic.ir/images/83532425778844338643.gif
http://www.8pic.ir/images/40270599096447543162.jpg

اینم یه عکس که اون حلقه ایی که گفتم توی دستشهhttp://www.8pic.ir/images/83532425778844338643.gif
http://www.8pic.ir/images/19769557293573848798.jpg

خخخخ غشقم دو سه تا تختش مثل خودم کمه خخخخخ http://www.8pic.ir/images/41632605817936663188.gifhttp://www.8pic.ir/images/10265001435430128029.gif
http://www.8pic.ir/images/09228191974798969746.jpg




برچسب ها: Short Story،
[ چهارشنبه 16 بهمن 1392 ] [ 09:43 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب