تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
اینم قسمت اول داستان مورد علاقم بپرین ادامه ...
http://www.8pic.ir/images/87869341870764435205.jpg

HayShi جلوی در غار کوچکش که در کوهستان است، نشسته و به لبه ی تیز شمشیرش که زیر نور ماه، مثل چشمان خودش می درخشد، خیره شده و در افکار خود، غرق شده است. او این داستان را از آغاز تا حال بازگو می کند:
من HayShi ام. .Song HayShi نمیدونم اسمم رو کی گذاشته اما ازش خوشم میاد. میدونین؟ من خیلی کم از چیزی خوشم میاد. من توی این دنیای به این بزرگی هیچ کسی رو ندارم. هه! مسخره ست نه؟ خب بالاخره همه یکی رو دارن اما من نه. من یه دختر مستقلم. از وقتی پنج سالم بود برای جنگیدن تعلیم دیدم و با سر نیزه و شمشیر و تیرکمون بازی کردم. برعکس تمام بچه ها که با عروسک و پروانه های رنگارنگ بازی می کنن و توی دشت پر از گل می دوئن، من توی میدون نبرد می دوییدم تا زخمی یا کشته نشم. زندگی من معمولی نیست. حتی قیافمم معمولی نیست. هر کسی علامت ماه روی پیشونیم رو میبینه یا پا به فرار میذاره یا سعی می کنه من رو بکشه. نمیدونم چرا ولی احساس می کنم تمام دنیا بر علیه منن. من فقط همین جا رو دارم. یه غار کوچیک دور از شهر و وسط کوهستان. این زندگیه منه. میخوام از اولش یعنی درست از زمان اومدن Yoseob توش براتون تعریفش کنم. من امشب باید یه تصمیم جدی بگیرم. پس میخوام از اول زندگیم رو مرور کنم. داستان از نه ماه پیش شروع شد از اونجایی که توی جنگل بودم و داشتم برای آتیش، چوب جمع می کردم.
کمی قبل از غروب آفتاب، HayShi مثل همیشه در جنگل راه می رفت و مثل همیشه برای شب چوب جمع می کرد، که ناگهان صدای چکاچک شمشیر به گوشش رسید. انگار در گوشه ایی از جنگل نبردی شدید در گرفته بود. HayShi که کنجکاو شده بود، آرام چوب هایی را که جمع کرده بود، کنار گذاشت و به طرف صدا رفت. صحنه نبرد خیلی از او دور نبود. کمی آن طرف تر، شش پسر جوان با گروهی بی شمار از جنگجویان کوهستان در گیر شده بودند و برای نجات جان خود می جنگیدند. HayShi از لا به لای بوته ها سرک کشید. آن شش پسر جوان، که به نظر می رسید از نبرد خسته شده باشند، فقط برای زنده ماندن شمشیر می زندند. HayShi کمی جلو تر رفت تا دید بهتری داشته باشد. یکی از آن شش پسر، به سختی مجروح شده بود و نمی توانست به خوبی مبارزه کند. HayShi با دیدن وضع آن ها با خودش فکر کرد: اگر نرم کمکشون همشون قتل عام میشن.
او یک قدم به جلو برداشت و دست به قلاف شمشیرش برد، اما بعد با خودش گفت: آهای !HayShi باید مراقب خودت باشی! به توچه که چه بلایی سرشون میاد. برگرد برو خونه.
HayShi دستش را از قلاف شمشیرش برداشت و برگشت تا به خانه اش برود، اما ناگهان صدای فریاد کسی او را وادار کرد برگردد. یکی دیگر از آن پسر ها هم زخمی شده بود و دیگر نمی توانست مبارزه کند. HayShi با دیدن این صحنه خشمگین شد و با تمام قدرتش از بالای تپه ایی که روی آن ایستاده بود وسط میدان نبرد پرید و به پسر ها گفت: آهای! دوستتون رو بردارین و عقب وایسین.
آن ها دو نفری را که زخمی بودند با کمک هم به گوشه ایی بردند و زخم هایشان را بستند. HayShi به تنهایی در میدان نبرد جلوی چندین نفر ایستاده بود و مبارزه می کرد. او وقتی دید که اگر به مبارزه ادامه دهد، هم خودش و هم بقیه کشته خواهند شد، رو به پسر ها که هنوز با زخمی ها سر و کله می زدند، کرد و گفت: بلند شین. باید زود تر بریم. اگر اینجا بمونیم همه مون با هم میمیریم. زود باشین بلند شین.
آن ها به سرعت بلند شدند و دنبال HayShi از آن میدان خون، دور شدند. بعد چندین متر دور شدن از آن یاقی ها HayShi ایستاد و گفت: دیگه بسته. همین جا میمونیم.
بعد برگشت و گفت: خب بگین ببینم شماها کی هستین؟ تا حداقل بدونم به خاطر کی نزدیک بود بمیرم.
یکی از پسر ها که مشغول سفت کردن باند دست دوست زخمی اش بود، گفت: ما گروه Beast هستیم. داشتیم از کوهستان رد میشدیم که بهمون حمله شد.
HayShi جلو تر رفت و دست به سینه ایستاد و گفت: اسماتون چیه؟
همان پسری که صحبت می کرد، بلند شد و گفت: اسم من Dujun و این دوستمم که داشتم بازوش رو می بستم اسمش Yoseob .
پسر دیگری که کنار درخت ایستاده بود گفت: اسم منم  .Dongwoon
پسری که کنار او بود و روی زمین نشسته بود گفت: اسم منم .Hyunseung
آن پسری که سخت زخمی شده بود و به نظر می رسید خون ریزی شدیدی دارد، گفت: من اسمم .Junhyung
HayShi نگاهی به پای زخمی او کرد و گفت: اون زخم رو باید زودتر با یه چیز سفت تر بست تا از خون ریزی نمردی. دنبالم بیاین.
همه باهم به دنبال HayShi راه افتادند. بعد از کمی قدم زدن در جنگل روح زده و سرد، آن ها به غاری در نزدیکی غار HayShi، رسیدند و وارد آن شدند. هوا تاریک شده بود و HayShi که دید وضعیت آن ها اصلا خوب نیست، دست به کار شد و به سرعت آتشی برپا کرد. بعد بلند شد و از کیفش، که از جنس پوست گوزن بود، پارچه زخیم و تمیزی را بیرون آورد و به طرف Junhyung که خون ریزی داشت رفت و گفت: میخوام زخمت رو با این ببندم. یه کم درد داره تحمل کن.
Junhyung کمی به او نگاه کرد و گفت: باشه. با اینکه خیلی مرموز به نظر میای بهت اعتماد می کنم.
HayShi مشغول بستن زخم او شد و گفت: مرموز؟ خوبه.
-: خوبه؟
-: آره چون خیلی وقتا بعضیا القاب خیلی بد تری بهم دادن.
-: مثل؟
HayShi زخم او را محکم بست و بلند شد و با لبخند مرموزانه ایی گفت: اگر خودت صبر کنی میفهمی.
و بعد چرخید به طرف زخمی دیگر رفت و کنار او نشست و مرحمی از گیاهان دارویی را روی زخم او گذاشت و گفت: هر وقت دردت گرفت دست من رو فشار بده.
بعد دست او را گرفت و با قدرت روی زخم او را فشار داد. Yoseob که دردش گرفته بود چهره اش را در هم کرد و دست HayShi را محکم فشار داد. بعد از چند لحظه، HayShi آرام روی زخم او را هم بست و گفت: اسمت Yoseob بود نه؟
Yoseob که هنوز درد داشت، گفت: آره. اسم تو چیه؟
HayShi به او لبخندی زد و به او کمک کرد تا کنار آتش برود و گرم شود. Yoseob کنار آتش نشست و به چشمان درشت و براق HayShi که با شعله های آتش مثل دو یاقوت می درخشیدند نگاه کرد و گفت: نمیخوای اسمت رو بهمون بگی؟
HayShi همان طور که آتش را جا به جا می کرد تا خاموش نشود، گفت: من هنوز اسم یکی از شماها رو نمیدونم؟
Dujun کنار آتش ایستاد و گفت: اسم کدوممنون رو نمیدونی؟
-: اسم اونی که الان کنار در غار به نور مهتاب خیره شده.
-: آه! اونGikwang ه. اون موقعی که ما داشتیم اسم هامون رو می گفتیم بالای درخت بود.
-: اسم منم  .HayShi
Yoseob که به او خیره شده بود گفت: اسمت هم مثل خودته.
HayShi به او نگاه کرد و گفت: منظورت چیه؟
-: منظورم اینه که اسمت هم مثل خودت عجیبه.
HayShi به آتش گرم و سوزان نگاهی کرد و نیشخند زد و از غار بیرون رفت. وقتی او رفت، Gikwang کنار آتش آمد و گفت: دختر عجیبیه.
Dongwoon هم حرف او را تایید کرد و گفت: آره. اما اگر نبود همه مون قتل عام میشدیم.
Yoseob که بازوی زخمی اش را گرفته بود گفت: اون یه فرشته ست که برای نجات ما اومده.
Junhyung هم آرام آرام کنار آتش آمد و گفت: اون یه فرشته نیست. اون یه موجود عجیبه. تا حالا دختری رو دیدین که به این خوبی مبارزه کنه؟
Hyunseung کنار او نشست و گفت: نه. واقعا عالی بود. زیرک و سریع. مثل یه جنگجوی ماهر.
Dujun کمی فکر کرد و گفت: اصلا یه دختر تنها این جا توی جنگل چیکار می کنه؟
Yoseob گفت: هر کاری که میکنه اگر نبود الان ما زنده نبودیم.
-: آره. حق با توئه.
بعد از چند دقیقه HayShi با چند قرقاول چاغ که شکار کرده بود، برگشت و گفت: پسرا. بلند شین کمک کنین تا شام درست کنیم. شما زخمی و خسته  هستین. احتیاج به استراحت و غذا دارین.
Dujun و Gikwang برای کمک به او بلند شدند و شام را حاضر کردند. بعد از شام، همه پسر ها آنقدر خسته بودند که همگی به خواب سنگینی فرو رفتند، اما HayShi بیدار بود و آتش را روشن نگه می داشت. او آرام کنار Yoseob نشست و چند قطعه چوب داخل آتش انداخت و به شعله های آتش خیره شد. چشمان قهوه ایی و براقش در نور شعله های گرم آتش، مانند ستارگان آسمان چشمک می زدند. Yoseob آرام چشمانش را باز کرد و سرش را به طرف او که کنارش نشسته بود چرخاند و آرام گفت: تو نمیخوای بخوابی؟
HayShi همانطور که به اتش خیره شده بود گفت: نه. هر وقت ماه کامل میشه من نمیتونم بخوابم.
-: چرا؟
-: نمیدونم.
-: شاید به خاطر اون علامت ماه روی پیشونیته.
HayShi که با حرف Yoseob ترسید، سریع موهای لخت و مشکی اش را روی پیشانی اش ریخت و صورتش را برگرداند. Yoseob که این رفتار او را دید، با تعجب گفت: چرا ترسیدی؟
HayShi جدی شد و گفت: من نترسیدم.
-: پس چرا رفتارت جدی شد وقتی گفتم اون علامت روی پیشونیت رو دیدم.
HayShi کمی به او نگاه کرد و گفت: نمیدونم چرا اما احساس میکنم میتونم بهت اعتماد کنم.
بعد کمی مکث کرد و گفت: هر کسی که این علامت رو روی پیشونی من میبینه یا فرار میکنه یا سعی میکنه من رو بکشه. نمیدونم چرا اما به همین خاطره که من اینجا توی جنگل زندگی میکنم و خودم رو از همه پنهان می کنم.
-: پس چرا ما رو نجات دادی؟
-: نمیدونم. شاید دلم براتون سوخت. من تحمل آدمای زورگو رو ندارم.
-: خیلی عجیبی.
HayShi به او نگاه کرد و نیشخندی زد و گفت: من غیر عادی ام. خودمم این رو میدونم.
-: اما خیلی خوشگلی.
HayShi خندید و گفت: اما خیلی چیز ها توی دنیا هست که از من خوشگل ترن مثل بره آهو. تا حالا از نزدیک دیدیشون که چقدر زیبا و بانمکن؟
HayShi بلند شد و از غار بیرون و از یکی از درختان همان نزدیکی بالا رفت و به ماه کامل بالای سرش خیره شد. نور ماه به او آرامش می داد و او را به یاد کسی می انداخت که برایش خیلی آشنا بود، اما او را نمی شناخت. یاد یک زن مهربان که بسیار برای او آرامش می آورد. HayShi تا خود صبح به آسمان بالای سرش خیره شد و در افکار خودش غرق شد. با سپیده ی صبح او خوابش برد و همان جا، روی درخت تا بالا آمدن کامل خورشید، خوابید. وقتی خورشید کامل بالا آمد، جنگجویان کوهستان، که هنوز به دنبال آن ها بودند، به آن ها نزدیک شدند. HayShi با شنیدن سر و صدای آن ها از خواب پرید و به شاخه های بالایی درخت رفت تا ببیند صدای پای چه کسی است. او با دیدن جنگجویان کوهستان، سریع از درخت پایین رفت و همه پسر ها را بیدار کرد و گفت: زود باشین. جنگجویان کوهستان هنوز دنبالتونن. باید زود تر فرار کنیم وگرنه دیگه فردا رو نمی بینیم.
همه پسر ها به سرعت بلند شدند و وسایلشان را برداشتند و به داخل جنگل دویدند تا از آن ها دور شودند اما جنگجویان کوهستان خیلی به آن ها نزدیک شده بودند و آن ها را دنبال کردند. همان طور که آن ها با قدرت می دویدند، ناگهان به یک دره رسیدند که دور در دور آن بسته بود. آن ها به بن بست خورده بودند و آن یاقی های آدم کش، فاصله ی چندانی با ان ها نداشتند. HayShi به دور و اطرافش نگاه کرد و دید که راهی برای فرار نیست بعد رو به Dujun کرد و گفت: من سرشون رو گرم میکنم شما فرار کنین.
-: تو تنهایی از پس این وحشیا بر نمیای می کشنت.
-: گفتم برین. من خودم میدونم چی کار کنم.
Yoseob با عصبانیت گفت: آخه تو تنهایی چه جوری از پس این همه ادم بر میای؟
HayShi که دید آن ها بسیار نزدیک تر شدند با عصبانیت فریاد زد: گفتم برین. زود باشین. نگران من نباشین برین.
Junhyung جلو آمد و گفت: تو جون ما رو نجات دادی و ما بهت مدیونیم. کنارت میمونیم.
HayShi به آن ها نگاه کرد و دوباره سرش را به طرف جنگجویانی که جلویشان ایستاده بودند چرخاند و گفت: اگرم میخواستین برین الان دیگه خیلی دیر شده.
بعد شمشیرش را از قلاف بیرون کشید و گفت: آماده باشین.
همه آماده شدند و اصلحه های خود را بیرون کشیدند. بعد از چند لحظه نبرد سختی آغاز شد. نبردی که بسیار ناعادلانه بود، زیرا تعداد آن ها بسیار کم بود و دو نفر از ان ها هم زخمی بودند و با سختی مبارزه می کردند. بعد از چند دقیقه نفس گیر مبارزه، اوضاع از بد هم بد تر شد و نزدیک بود همه آن ها کشته شوند، که ناگهان کمک از راه رسید. کمکی که هنوز از چشم آن ها، ناپیدا بود و یاقیان را به باران تیر بسته بود. HayShi و پسر ها کنار ایستادند و بعد از چند دقیقه دشمن عقب نشینی کرد و پا به فرار گذاشت. بعد از رفتن دشمن، HayShi تمام اطرافش را برسی کرد تا کسی را که به آن ها کمک کرده پیدا کند. در همان هنگام، پنج نفر با لباس های سیاه و نقاب هایی بر صورت از بالای دره پایین پریدند و جلوی آن ها ایستادند. HayShi که جلو تر از همه بود حالت دفاعی به خود گرفت و بعد از او پسر ها آرام دست به قلاف اصلحه هایشان بردند. یکی از آن پنج نفر جلو آمد و گفت: .HayShi فکر می کردم که دیگه درد سر درست نکنی.
HayShi دستش را از قلاف شمشیرش برداشت و با خنده گفت: درد سر با من زاده شده و من هر جا برم دنبالم میاد.
آن پنج نفر ناشناس، نقاب های خود را از صورت برداشتند و با HayShi به گرمی سلام و احوال کردند. بعدHayShi رو به پسر ها که هنوز سردرگم بودند، کرد و گفت: نیازی نیست بترسین. اینا دوستای منن.
اعضای MBLAQ تک تک جلو آمدند و خود را معرفی کردند و با پسر ها آشنا شدند. Seungho که سر دسته MBLAQ بود رو به HayShi کرد و گفت: دوستای جدیدت خیلی وضعیت خوبی ندارن بهتره بیاریشون پناهگاه ما.
HayShi با خنده ایی دوستانه گفت: فکر خوبیه چون خودم نمیدونستم کجا ببرمشون. اون وحشیا هنوز دنبالشونن. خودتون که میدونین اونا تا یکی رو که دنبالش ان گیر نیارن و نکشنش ول کن نیستن.
Joon گفت: آره. حق با .HayShi بیاین زود تر بریم.
آن ها به طرف پناهگاه MBLAQ که در میانه جنگل بود و بین درختان مثل یک دژ جنگلی به نظر می آمد رفتند. بعد از مستقر شدن در پناهگاه، G.O آتش گرمی درست کرد تا برای مهمانانشان غذایی تهیه  کند و از آن ها پذیرایی کند. HayShi که ساعد دستش کمی آسیب دیده بود کنار آتش نشست و با دستمال سفیدی شروع به تمیز کردن زخمش کرد. Cheondong که دست خمی او را دید کنار او نشست و دستش را گرفت و گفت: ای دردسر. بازم خودت رو زخمی کردی؟
HayShi به او لبخند زد و گفت: اینکه فقط یه زخم کوچیکه.
Cheondong به او نگاه کرد و سر تکان داد، بعد از کیفش که کنارش بود یک باند تمیز بیرون آورد و همان طور که دست او را می بست، گفت: آره. در مقایسه با زخمایی که اون دفه توی جنگل داشتی و ما پیدات کردیم این یه خراش کوچیکه.
-: اگر اون موقه نجاتم نداده بودین من زنده نمیموندم.
-: آره.
بعد دست باند پیچی شده او را رها کرد و به او نگاه کرد و به Beast اشاره کرد و گفت: اونا. چی کار کردن که جنگجویان کوهستان دنبالشونن؟
-: نمیدونم.
-: خودت که میدونی. تا به اونا کاری نداشته باشی باهات کاری ندارن.
-: آره میدونم. میخواستم ازشون بپرسم که فرصتش نشد.
Cheondong بلند شد و همان طور که به آن ها نگاه می کرد، گفت: برو ازشون بپرس. ممکنه برای ما دردسر بشن.
HayShi هم سرش را به طرف آن ها چرخاند و گفت: فکر نکنم خطری برامون داشته باشن.
Cheondong به او نگاه کرد و گفت: HayShi باید مراقب خودت باشی. خودت بهتر میدونی که زندگیت همیشه توی خطره و نباید به کسی اعتماد کنی.
HayShi به او نگاه کرد و گفت: آره. حتی به تو
Chendong کمی مکث کرد و گفت: حتی به من.
و بعد رفت. HayShi کمی فکر کرد و بعد به طرف Yoseob که باند بازویش را سفت تر می کرد رفت و کنارش نشست و گفت: بذار کمکت کنم.
و همان طور که مشغول درست کردن باند بازوی او بود، گفت: شما چی کار کردین که اونا هنوز دنبالتونن؟
Yoseob به او نگاه کرد و گفت: ما کاری نکردیم. اونا یه دفه به ما حمله کردن.
HayShi به او نگاه کرد و گفت: پس یه کاری کردین. من به تو اعتماد کردم پس تو هم به من اعتماد کن تا بتونم بهت کمک کنم.
Yoseob کمی فکر کرد و بعد آرام گفت: ما دنبال کسی هستیم که اسمش ملکه مهتابه. میگن اون قدرتی داره که میتونه به ما کمک کنه.
HayShi با تعجب به او نگاه کرد و گفت: ملکه مهتاب؟
-: اسم واقعی اون رو کسی نمیدونه و حتی کسی هم اون رو ندیده اما افسانه ها میگن اون یه دختر جوان با موهای مشکی و بلنده که قدرت خاصی داره و میتونه هر کاری رو به سادگی انجام بده. میگن اون میتونه به خواست خودش حتی کسی رو که مرده زنده کنه.
HayShi که از حرف های او بسیار تعجب کرده بود با خودش فکر کرد که شاید این فرد بتواند جواب سوالاتی را که در سر او هستند بدهد و بعد پرسید: چرا اسمش ملکه مهتابه؟
-: این لقب رو مردم براش گذاشتن چون اعتقاد دارن اون توی همین جنگل زندگی می کنه و مثل یه ببر مراقب قلمرو خودشه و وقتی ماه کامله همیشه روی درختا منتظر کسی میشینه که برای نجاتش از جنگل بیاد. توی افسانه ها اومده که زمانی که ماه کامل میشه قدرت اون چند برابره.
-: باید آدم خیلی عجیبی باشه.
-: آره. ولی هر چی که باشه ما بهش برای نجات خانواده ها و روستامون بهش احتیاج داریم.
-: چرا؟ مگه چه اتفاقی برای خانواده و روستاتون افتاده؟
-: از مدت ها پیش یک نیروی عجیب بر روستای ما حکمرانی می کرد اما الان دیگه فشارش روی مردم روستا بیشتر شده و تمام روستا رو تسخیر کرده. تمام مردم روستای ما همه به یک خواب طولانی فرو رفتن که اگر تا ده ماه دیگه بیدار نشن همشون از بین میرن.
-: حتما ملکه مهتاب رو برای مبارزه کردن با اون نیرو احتیاج دارین.
-: آره. ما باید سریع تر اون رو پیدا کنیم.
HayShi که حالا خودش بسیار کنجکاو شده بود و فکر می کرد، ملکه مهتاب به او هم کمک خواهد کرد تا خانواده اش ر پیدا کند. به Yoseob گفت: منم  بهتون کمک می کنم.
Yoseob خواست او را منصرف کند و گفت: اما این راه خیلی خطرناکه و تو ...
HayShi حرف او را قطع کرد و گفت: اگر میخوای من رو از خطر و صدمه دیدن و مرگ بترسونی باید بگم من از هیچ کدوم اینا هیچ واحمه ایی ندارم.
بعد بلند شد و گفت: من به خاطر شما بهتون کمک نمیکنم ... به خاطر دلایل خودم این کار رو می کنم.
و بعد رفت تا به G.O برای تهیه غذا کمک کند. Gikwang که دیده بود HayShi و Yoseob خیلی با هم حرف می زنند و کنار هم هستند احساس خطر کرد و کنار Yoseob رفت و همان طور که شمشیرش را تمیز می کرد، گفت: خیلی باهاش صمیمی شدی.
Yoseob به او نگاه کرد و گفت: منظورت چیه؟
-: خودت منظورم رو فهمیدی. نباید به کسی در مورد مآموریتی که داریم حرفی بزنی.
-: اما ما این جنگل رو نمیشناسیم و اینجوری وقت بیشتری رو برای پیدا کردن اون تلف می کنیم.
-: نکنه میخوای بهش بگی که برای چی اومدیم؟
-: آره. چون فکر میکنم اون میتونه کمکمون کنه.
-: ما اون رو نمیشناسیم و توی این راه به هیچ کس نمیتونیم اعتماد کنیم. میدونی که اون نیروی عجیب، خیلی خطرناکه و هر کسی رو که ما بهش نزدیک میشیم رو بر علیه ما می کنه ... پس نباید به کسی نزدیک بشیم تا زنده بمونیم.
-: اما اگر اون میخواست ما بلایی سر ما بیاره همون اول ما رو ولمون می کرد تا اون وحشیا بکشنمون. اون نجاتمون داد و جونش رو به خاطر ما به خطر انداخت اونم دوبار.
Junhyung که حرف های آن ها را شنید جلوتر آمد و گفت: منم فکر می کنم اون با بقیه فرق داره.
Yoseob گفت: امشب وقتی همه خوابیدن ما جلسه میذاریم و تصمیم میگیریم تا ازش کمک بگیریم یا نه. به بقیه هم بگین.

Gikwang سرش را به نشانه تایید تکان داد و رفت تا بقیه گروه شان را از جلسه شب با خبر کند. بعد از غذا خوردن و کمی استراحت کردن، HayShi اصلحه های خود را برداشت و به طرف غار خودش حرکت کرد، تا وسایلش را برای رفتن به دنبال ملکه مهتاب بردارد و با خودش بیاورد، که Cheondong او را از میان درخت ها دید و با تیر و کمانش گوشه لباس او را نشانه گرفت و تیر را رها کرد. گوشه لباس HayShi با تیر او به درخت کنارش دوخته شد و او با دیدن تیر، حالت آماده باش به خودش گرفت.


ادامه رو از دست ندین این تازه آغاز ماجراست خیلی قشنگ میشه راست میگم ...





طبقه بندی: Moon Light،
برچسب ها: Moon Light،
[ چهارشنبه 16 بهمن 1392 ] [ 09:44 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب