تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
اینم اولین قسمت داستان BTS برین ادامه مطلب ...

این عکسه V ئه وقتی وارد مدرسه میشه. خودتون داستان رو بخونین میفهمین چه خبره http://www.8pic.ir/images/83532425778844338643.gif
http://www.8pic.ir/images/51839337867061172711.jpg

باید یه چیزی در مورد این داستان بگم اینکه بعضی جاهاش بالای 18 سال میشه پس مجبورم براش رمز بذارم. رمزشم به اونایی میدم که برای این پارت و پارتای بعدی نظر بذارن http://www.8pic.ir/images/91843166041561387431.gif

تقریبا ساعت 10 صبح بود و همه در کلاس ها نشته بودند، V تازه به مدرسه ی Best Arts High School منتقل شده بود و از قوانینی که بچه های قلدر مدرسه برای آن وضع کرده بودند خبری نداشت. خیلی آرام و بی سر و صدا، سرش را پایین انداخت و وارد راه روی مدرسه، که در ان ساعت خیلی خلوت بود، شد. زیر چشمی به در و دیوار راه رو نگاهی انداخت. همه جا پر از عکس دختری بود که به نظر می رسید خیلی بد و شرور است.
با ترس نگاهی به عکس ها انداخت و جلوی یکی از آن ها ایستاد. دختری که در عکس بود، با لبخند تمسخرآمیزی، چهره آرام و مظلوم او را نگاه می کرد. V آرام گفت: چه دختر بدیه ... باید سعی کنم تا میتونم سعی کنم دور و برش آفتابی نشم.
در همین افکار بود که همان اتفاقی که از آن وحشت داشت، افتاد. دختری که در عکس بود، سر و کله اش پیدا شد. همان طور که سیب سبز رنگی را گاز می زد و سوی شرتش را دور کمر باریکش بسته بود، چشمش به V که پسر ساده و خوش قیافه ایی به نظر می رسید، افتاد. نیشخند شرارت آمیزی زد و بند تاپی که پوشیده بود و روی دستش آویزان بود، بالا کشید و به طرف او رفت. با صدایی فریبنده و آرام، از پشت سر V گفت: خوشگله اینجا چی کار میکنی؟
V از جا پرید و برگشت. با دیدن او چشمان گرد شدند و خشکش زد. آب دهانش را قورت داد و مِن و مِن کنان گفت:  م م من تازه اومدم به این مدرسه ... ببخشید ... ن ن نمیدونستم کجا برم.
دختر با چشمان براق و خمارش، به او نزدک تر شد و گفت: طفلکی پسر کوچولو ... توی بد مخمسه ایی افتادی.
V که نفسش از ترس بند آمده بود، به دیوار پشتش چسبید و گفت: چ چ چه مخمسه ایی؟
دختر یقه کت تمیز و اتو کشیده او را گرفت و خودش را به او چسباند و گفت: نترس کوچولو ... این خودش یه مخمسه بزرگه که من ازت خوشم اومده.
-: ها؟
دختر روی موهای مرتب و شانه شده او دست کشید و گفت: گفتم نترس ... اسمت چیه؟
-: Ki Ki Kim Tae hyung ...
-: هه ... اسم منم Oh Hana ئه. اما بقیه اکثرا Devil صدام میکنن تو میتونی هر چی دوست داری صدام کنی.
V که کمی خیالش راحت شده بود، لبخندی زد و گفت: تو هم میتونی من رو V صدا کنی.
دختر با لبان قرمز و آلبالویی اش، او را بوسید و گفت: باشه ... V.
V حالا از خجالت قرمز شده بود و بی اختیار می خندید. دستش بدون اینکه خودش متوجه شود، روی کمر دختر بود و او را بیشتر به طرف خودش می کشید. در همین حین، ناگهان زنگ مدرسه به صدا در آمد و دختر با همان چشمان خمار و جادویی اش به او نگاه کرد و گفت: من باید برم.
و این بار لبان او را بوسید و به طرف حیاط مدرسه رفت. V که دست و پایش شل شده بود، با سر و صورت ماتیکی و قرمز و کتی که نصف ان تنش بود و سر و وضعی ژولیده، با لبخندی ابلهانه به در راه رو که به حیاط ختم می شد، خیره شده بود.
Jongkook، یکی از پسرهای همکلاسی Hana، که با دوستانش با خنده از کلاس خارج می شد، چشمش به او افتاد و گفت: این دیگه کیه؟ این چه سر و وضعیه داره؟ غلط نکنم بازم Devil شیطونی کرده.
Suga، که یکی از دوستان او بود، سر تکان داد و گفت: آره ... اون همیشه روژ لب قرمز میزنه و پسرا رو از راه به در میکنه ... کار خودشه.
Jimin با خنده گفت: معلومه این پسره خیلی بچه مثبته که عین احمقا شده ... بیاین بریم از شوک درش بیاریم.
آن ها به طرف V، که هنوز با همان قیافه احمقانه ایستاده بود، رفتند و رو به رویش  ایستادند. V با دیدن آن ها به خودش آمد و صاف ایستاد و کتش را مرتب کرد. Jin دستمالی از جیبش بیرون آورد و به طرف او گرفت و گفت: بیا ... همه صورتت ماتیکیه ... پاکش کن.
V با خجالت سرش را پایین انداخت و دسمال را از او گرفت و سریع صورتش را پاک رکد و با یک تعظیم تشکر کرد. Jimin که هنوز می خندید، گفت: پسر جون این چه سر و وضعیه؟
V با خجالت روی گونه هایش دست کشید و گفت: کدوم سر و وضع؟
Jongkook با خنده مشتی به شانه او زد و گفت: معلومه تازه واردی ... بیا بریم تا بهت بگم اینجا چه خبره.
و بعد به زرف حیاط رفت. Suga دستش را دور گردن او انداخت و گفت: بریم.
V به آن ها نگاه کرد و همراهشان به حیاط رفت. Jongkook یک آبمیوه به او داد و گفت: این رو بخور تا حالت جا بیاد ... گفتی اسمت چیه؟
V آبمیوه را گرفت و همان طور که نی را در بسته آن فرو می کرد، دوباره جشمش یه Hana، که آن طرف حیاط سر به سر پسرها می گذاشت، افتاد و دوباره خشکش زد. Jimin به او و جایی که به آن خیره شده بود نگاه کرد و با نیشخندی گفت: آهای ... اسمت چیه؟
V دوباره از جا پرید و گفت: ها؟ آها! ... اسمم Kim Tae hyung ئه اما همه V صدام می کنن.
Suga که کنار او ایستاده بود، سر تکان داد و گفت: V؟ باحاله!
V به او نگاه کرد و لبخندی زد و مشغول آبمیوه خوردن شد. Jongkook روی پشتی نیمکتی که کنار دیوار بود، نشست و گفت: V اینجا یه سری قانون داره که باید رعایتش کنی و البته یه سری چیزا هست که حتما باید ازی دوری کنی.
V با تعجب به او نگاه کرد و گفت: مثلا چه چیزایی؟
J-Hope از پشت سر آن ها، گفت: مثلا همون خوشگله ایی که اونجاست.
و با سر به Hana اشاره کرد. V به Hana نگاه کرد و با نیشخندی گفت: چرا؟ اون که خیلی باحاله.
Jimin دستش را جلوی صورتش گذاشت و از لای انگشتانش به او نگاه کرد و گفت: آره اما خطرناکه.
-: خطرناک؟
Jin دست به سینه ایستاد و گفت: اون یه شیطونه واقعیه! نمونه کامل خوده خود شیطون روی کره زمینه ... همه توی مدرسه ازش حساب میبرن معلما.
-: حتی معلما؟
Jongkook از روی صندلی پایین پرید و گفت: آره ... بعضی وقتا معلما هم ازش می ترسن. اون هم خوشگله هم شیطون و فریبنده ... نمونه کامل یه دختر بد و باهوش ... پاش بیوفته دست انیشتین رو هم توی حل مسائل فیزیک و ریاضی میبنده.
-: Wow! تا این حد باهوشه؟
Suga خندید و گفت: این یه گوشه یه گوشه از تمام توانایی های این شیطونه ... من فکر می کنم شیطون جلوی اون با احترام رفتار میکنه و روزی هزار بار براش تعظیم میکنه.
در همین حین، Hana دوباره چشمش به V افتاد و دوباره نیشخندی شیطانی بر لبانش آمد و با شیطنت و اشوه به طرف آن ها رفت. J-Hope با دیدن او گفت: پسرا داره میاد اینجا ... خدا بهمون رحم کنه.
Hana برای آن ها دست تکان داد و گفت: سلام پسرا چطورین؟
Jongkook دست به سینه ایستاد و گفت: خوبیم اما مثل اینکه تو حالت از ما بهتره ... خانومی چی شده بعد از یه مدت دوباره تصمیم گرفتی بیای پیش ما؟
Hana مستقیم به طرف V رفت و کنارش ایستاد و گفت: من همیشه حالم خوبه تو که این رو خوب میدونی Kooki ... راستش این آقای بانمک خیلی تو چشممه و هر جا میرم میبینمش ... میخواستم ببینم کیه.
V آب دهانش را قورت داد و کمی از او فاصله گرفت. Hana گوشه کت او را گرفت و او را محکم به طرف خودش کشید و گفت: چقدر ترسویی کوچولو ... توی این مدرسه من ملکه ام و معمولا از تازه واردا خوشم نمیاد ولی تو خیلی شانس آوردی ... پس حالا که ملکه از تو خوشش اومده باید تو هم راضی نگهش داری.
V که با حرف های پسرها، حالا بیشتر از قبل از Hana می ترسید، لبخندی تصنعی و از سر ترس زد و گفت: آه! خوبه که از من خوشت اومده.
پسرها با تعجب به هم نگاه کردند. Jin نیشخندی زد و گفت: Hana بازم میخوای دستمون بندازی؟
-: نه ... واقعا ازش خوشم میاد.
Jimin با تعجب بیشتری گفت: مگه خودت دوست پسر نداری؟
Hana سوی شرتش را از کمرش باز کرد و آن را دور گردن V انداخت و او را به خودش چسباند و گفت: بیخیال ... من از این آقای بانمک خوشم میاد.
V که نمی دانست چه کار کند تا خودش را از چنگال این شیطان زیبا و فریبنده خلاص کند، مدام سعی می کرد از او فاصله بگیرد، اما با دیدن چشمان براق او دست و پایش شل می شد و توان این کار را از دست می داد. ناگهان صدای زنگ مدرسه، ناجی او شد و او را از این عذاب نجات داد. Hana آستین های سوی شرتش را دور گرن او گره زد و گفت: حیف شد باید بریم سر کلاس ... تو کلاس میبینمت خوشگله.
و بعد چشمکی زد و ب ناز و ادا، به طرف ساختمان مدرسه رفت. V گره محکی که راه نفسش را گرفته بود، باز کرد و گفت: خیلی ترسناکه ... داشتم از ترس سکته می کردم.
Jongkook روی شانه او زد و گفت: مثل اینکه واقعا از تو خوشش اومده ... باید خیلی مراقب خودت باشی.
-: مراقب باشم؟
Suga سر تکان داد و گفت: آره ... اون معمولا از کسی خوشش نمیاد اما مثل اینکه تو استثنایی هستی.
Jimin حرف او را کامل کرد و گفت: اما وقتی از کسی خوشش میاد دوست داره همیشه جلوی چشمش باشه و اصلا طرف دخترای دیگه نره.
J-Hope خندید و گفت: البته با وجود داشتن خودش کدوم پسریه که به طرف دختر دیگه ایی بره.
Jongkook سوی شرتی که روی شانه های V بود، را برداشت و به دستش داد و گفت: آره اما یادتون باشه دوست پسرش کیه ... بیاین بریم سر کلاس.
بچه ها همگی سر کلاس منتظر آمدن معلم بودند، که Hana با لگد در را باز کرد و وارد کلاس شد. همیشه ورودش با سرو صدا همراه بود و کمتر کسی هم جرعت داشت حرفی به او بزند. با غرور و پررویی روی صندلی اشف که در اولین ردیف کلاس بود، نشست. هیچ کس در کلاس حق نشستن روی ان را نداشت، زیرا این صندلی حکم تخت سلطنتی را برای او داشت و کسی حق نشستن روی تخت ملکه را در هیچ جای دنیا ندارد و تنها مطعلق به فروانراست.
او کلاه لبه دارش را برداشت و به صندلی کنارش، که خالی بود، نگاهی کرد. ان صندلی همیشه جای کسی بود که همه مدرسه او را به عنوان دست راست او و تنها کسی که همیشه پشت اوست، می دانستند، بود و این شخص کسی نبود جز Rap Monster.
او برای Hana مثل مشاور اعظم و البته کسی که همه فکر می کردند دوست پسر اوست، بود، زیرا آن ها بیشتر اوقاتشان را باهم می گذراندند، ولی مدتی بود که بین شان شکر آب شده بود و ملکه هم به فکر جایگزینی برای او افتاده بود.
او همان طور که به صندلی خیره شده بود و در سر افکار شیطانی اش را مرور می کردف ناگهان چشمانش با شرارت برقی زدند و نیشخندی شیطانی بر لبان سرخش نقش بست. در همین حین، V به همراه پسرها، خوشحال و خندان وارد کلاس شد. Hana با دیدن او، بلند شد و دستش را گرفت و بعد، او را روی همان صندلی نشاند و گفت: کوچولو از این به بعد اینجا میشینی.
V با تعجب به او و دوستانش که با حیرت به یکدیگر و او نگاه و زیر گوش هم پچ پچ می کردند، کرد و گفت: ولی من میخوام پیش دوستام بشینم.
Hana که اصلا دوست نداشت کسی روی حرفش حرفی بیاورد، نیشخندی زد و صورتش را جلوی صورت V برد و گفت: کوچولو توی این مدرسه کسی حق نداره روی حرف ملکه حرفی بزنه ... تو اینجا میشینی فهمیدی؟
V با ترس آب دهانش را قورت داد و گفت: ب ب بله ملکه.
Hana لبخندی زد و روی لبان آلبالویی خودش دست کشید و بعد، با اثر رژلبی که روی انگشتش بود، روی گونه V یک حرف D بزرگ نوشت و گفت: خوبه. اینم نشانه مالکیت من. از این به بعد تو فقط باید با خودم حرف بزنی و از کلاس بری بیرون و اگر با دختر دیگه ایی ببینمت ...
او انگشت اشاره اش را روی گردن V کشید و گفت: این اتفاق میوفته. فهمیدی ... کوچولو؟
V با وحشت لبانش را به هم فشار داد و به نشانه تایید سر تکان داد و آرام سرش را پایین انداخت و کتاب هایش را از کیف قرمز رنگش بیرون اورد. Hana هم روی صندلی خودش نشست و دفترش را از کوله بزرگش بیرون اورد.
پسرها که هنوز جلوی در ایستاده بودند و با تعجب به V و Hana نگاه می کردند، به طرف صندلی های خودشان، که در ردیف اخر بود، رفتند. Jimin آرام زیر گوش Jongkook گفت: این دختره چش شده؟ تا حالا ندیده بودم بذاره کسی روی صندلی Rap Monster بشینه چه برسه به اینکه خودش کسی رو روش بشونه.
Jin که کنار ان ها ایستاده بود، گفت: آره منم تا حالا همچین چیزی ندیده بودم. اون زده به سرش؟
Jongkook روی صندلی اش نشست و گفت: اون یکی دو ماهی هست با Rap Monster زدن به تیپ و تار هم به خاطر همینم Hana دنبال یه جانشین برای اون میگرده که ظاهرا کسی پخمه تر از V پیدا نکرده.
J-Hope سر تکان داد و گفت: امکان نداره ... اون و Rap Monster از وقتی اومدن توی این مدرسه باهم بودن و همیشه تمام خرابکاریا و کارای عجیب و غریبشون رو باهم انجام می دادند ... اونا حتی باهم توی اولین اودیشن مدرسه شرکت کردن اون وقت چطور میتونه به همین راحتی براش یه جایگزین بیاره؟ اونم یه ادم پخمه و ساده مثل V رو ... به نظر من که این غیرقابل تصوره.
Jongkook آهی کشید و گفت: کدوم یکی از کارای Hana قابل تصوره که این یکی باشه؟ ... اون به راحتی هر کاری رو انجام میده و هیچ کس هم حق اعتراض نداره ... اون تنها ملکه این مدرسه بوده، هست و خواهد بود ... خودتون که بهتر میدونین.
و دوباره بی حوصله به ساعت روی به روی کلاس خیره شد و آرام حلقه کوچکی که همیشه در انگشت کوچک دست راستش می انداخت را نوازش کرد. بعضی اوقات خیلی بی حوصله می شد و بیشتر اوقات وقتی حرف Hana به میان می آمد، به کل رفتارش تغییر می کرد. هیچ کس دلیل این رفتار عجیب او را نمی دانست و هرگز هم کسی از او دلیلش را نمی پرسید، چون او اصلا جوابی نمی داد.
Jin و J-Hope با تعجب به هم نگاه کردند و سر جایشان نشستند. بعد از چند دقیقه، Rap Monster Rap Monsterبه همراه دوتا از نوچه هایش وارد کلاس شد و وقتی V را روی صندلی خودش دید، جا خورد. با تعجب چند لحظه ایی به او نگاه کرد و بعد به طرفش رفت و با قلدری گفت: هی فسقلی میدونی روی صندلی من نشستی؟
V سرش را با ترس بالا اورد و تا خواست حرفی بزند، Hana جلویش ایستاد و با جدیت گفت: هی گنده بک بزن به چاک. این همه صندلی خالی هست برو روی یکی از اونا بشین حتما که نباید اینجا بشینی.
Rap Monster با تعجب به او نگاه کرد و گفت: Hana خودت میدونی اینجا جای منه.
-: جای تو بود ولی از این به بعد جای Vه. زود باش برو و انقدر سر به سرش نذار وگرنه با من طرفی.
با این حرف Rap Monster ساکت شد و همه چیز را متوجه شد. ملکه از دست او خسته شد و برایش، به سادگی آب خوردن، یک جانشین آورده بود. او را نفرت و کینه به V که خودش را پشت Hana مچاله کرده بودف نگاه کرد و بعد نگاهی پر از سوال به Hana که با چهره ایی بسیار جدی جلویش ایستاده بود، انداخت و به طرف صندلی گوشه کلاس، که خالی بود، رفت و روی ان نشست.
Hana لبخند پیروزمندانه ایی زد و به طرف V برگشت و روژلبی که هنوز روی گونه او بود، پک کرد و گفت: لازم نیست از اون بترسی اگه همه جا کنار خودم باشی جرعت نمیکنه بیاد سراغت ... اگرم مشکلی داشتی کافیه به من بگی. باشه؟
V که حالا فهمیده بود با همایت Hana کسی نمی تواند آزارش دهد، لبخندی زد و گفت: باشه ... Hana.
Hana لبخندی محبت امیز زد و کنار او نشست. بعد از لحظاتی هم، معلم به کلاس امد و درس را آغاز کرد.
V تا اخرین زنگ مدرسه، از کنار Hana تکان نخورد و به دنبال او، از ترس Rap Monster و نوچه های گردن کلفتش، همه جا می رفت. درست مثل جوجه اردک کوچک و بی دفاعی که به دنبال مادرش هر جایی می رود. البته او با بودن در کنار Hana خیلی شانس آورده بود و همه او را آقای خوش شانس صدا می زدند، زیرا Hana کسی نبود که به این سادگی ها از کسی خوشش بیاید. اما در این میان، کس دیگری هم بود که به Hana علاقه داشت و تحمل دیدن V را در کنار او نداشت.
بعد از خوردن زنگ آخر، V وسایلش را جمع کرد و به طرف پسرها رفت تا با آن ها به خانه برود. جلوی در Hana جلوی ان ها را گرفت و گفت: امشب اجرا داریم ... Kooki میدونی که کجا باید بیای نه؟
Jongkook سر تکان داد و گفت: معلومه. البته اگه خانم مثه دفه قبل سر کارمون نذارن.
Hana مشتی یه بازوی او زد و گفت: Kooki بس کن خودت که میدونی اون دفه چی شد پس چرا این رو میگی؟ در هر صورت امشب منتظرتونم.
بعد نگاهی به V انداخت و گفت: میخوام امشب یه اجرای مخصوص واسه تازه واردمون داشته باشم.
Jongkook نگاهی به V کرد و گفت: از کی تا حالا انقدر مهربون شدی؟

-: من مهربون بودم ... امشب می بینمتون.


خب حالا منتظر باشین ببینین بقیش چی میشه تا قسمته بعد رو بذارم. http://www.8pic.ir/images/83532425778844338643.gif





طبقه بندی: Bad Boy Or Bad Girl،
برچسب ها: Bad Boy Or Bad Girl،
[ چهارشنبه 16 بهمن 1392 ] [ 09:50 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب