تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
اینم قسمت سوم فصل دوم این داستان
این قسمتش خیلی غم انگیزه من خودم مینوشتمش گریه می کردم http://www.8pic.ir/images/95254435869194708603.gif
حالا خودتون برین ادامه بینین برای چی ...

http://www.8pic.ir/images/93581490136072674154.jpg

Diana به ستاره ها نگاهی کرد و گفت: خب حالا در مورد چی میخواستی صحبت کنی؟
-: خب ... خب فکر کردم چون با هم دوست هستیم میشه با هم بعضی از اوقات در مورد راز هامون حرف بزنیم.
-: خب آره. میشه. ما دوست هستیم. دوستای صمیمی و خوب مگه نه؟
Sehun که بغضش گرفته بود، خودش را آرام کرد و گفت: آره. ... دوستای صمیمی.
-: خب تو اول بگو چه رازی داری؟
-: من ... خب من یه نفر رو به اندازه ی تمام دنیا دوست دارم و حاضرم بخاطرش بمیرم اما ...
Sehun حرفش را ناتمام گذاشت. بغض گلویش را به سختی می فشرد اما به خودش اجازه گریه کردن نمی داد.
Diana به او نگاه کرد و پرسید: اما چی؟
Sehun بغضش را خورد و گفت: آه ... اون نمیدونه.
-: خب چرا بهش نمیگی؟
-: نمیتونم. نمیدونم شاید جرعتش رو ندارم یا ... شایدم میترسم از دستش بدم.
-: آه! فکر نکنم از دستش بدی با گفتن این موضوع.
-: چرا؟
-: چون تو پسر خوبی هستی و من فکر می کنم هر دختری که بتونه تو رو عاشق خودش کنه، میتونه یه دختر خوشگل و مهربون باشه و عشقت رو با آغوش باز بپذیره.
Sehun لبخند تلخی زد و گفت: اما اون متفاوته. با بقیه خیلی فرق داره. خیلی.
-: پس باید آدم جالبی باشه. دوست دخترته؟
-: آه نه. من تا حالا بهش فکر نکردم که چنین پیشنهادی رو بهش بدم.
-: خب حالا که انقدر دوسش داری چرا حداقل این پیشنهاد رو بهش نمیدی؟
Sehun آهی کشید و با لبخند Diana را نگاه کرد و گفت: ولش کن. راز تو چیه؟
Diana با خجالت گفت: منم مثل تو یک نفر رو خیلی دوست دارم.
قلب Sehun در سینه اش فرو ریخت و لبخند از صورتش محو شد. اضطراب و ترس در وجودش موج می زد. ترس از دست دادن Diana. حدسی که امروز با دیدن او و Yongguk زده بود در ذهنش به حقیقت پیوست و وجودش ناگهان یخ زد. لبانش را گاز گرفت و بغضش را که هر لحظه بیشتر گلویش را فشار می داد و راه نفسش را بسته بود دوباره قورت داد و با لبخندی دوستانه به Diana نگاه کرد و گفت: Yongguk آره؟
Diana با ترس و دست پاچگی به Sehun نگاه کرد و گفت: ها ... نه نه ... یعنی ...
-: لازم نیست دروغ بگی یا از من پنهانش کنی.
-: چ چ چطوری؟ ... یعنی چطوری فهمیدی؟
-: آروم باش. قراره با هم دوست باشیم و راز هامونو به هم بگیم اما به کسی نگیم نه؟ از رفتارت کاملا معلومه.
-: نه. من ...
Diana نفس عمیقی کشید و گفت: آه! من بخاطر غرورم نمیتونم خیلی ابراز علاقه بکنم یا مثه دخترای مهربون و خوشگل که موهاشونو خرگوشی می بندن رفتار کنم.
-: به نظر من که جالبی.
-: واقعا؟
-: آره. چون مثل بقیه نیستی جالبی.
-: ممنون.
-: احتیاجی به تشکر نیست.
Sehun به ساعتش نگاه کرد و از روی تاب بلند شد و گفت: خب دیگه دیر وقته تو هم باید بری خوابگاه. تو رو اول می رسونم بعد خودم میرم خوابگاه.
Diana هم از روی تاب بلند شد و گفت: آه آره. چه زود گذشت! دلم میخواد تا خوابگاه پیاده برم تو چی؟
-: هوووممم! باشه هر چی تو بگی ... تو سردت نیست؟
-: نه. من عاشق سرما ام چون باعث میشه دنبال جاهای گرم بگردی مثل یه آغوش گرم که تو رو با مهربونی بگیره و گرمت کنه.
-: چه افکار قشنگی داری.
-: ممنون که انقدر بهم لطف داری.
: خب چون تو بهترین دوستمی و با من خیلی مهربونی.
-: واقعا؟ خیلیا میگن من اصلا بلد نیستم مهربونی کنم.
-: خب مهربونی اما ... تا زمانی که عصبانی نباشی.
Diana شروع به خندیدن کرد اما Sehun فقط لبخند سردی زد و سرش را پایین انداخت. لبخندی که بغض و دل تنگی و هزاران درد عاشقانه به همراه داشت اما نمی توانست آن ها را بروز دهد و از طرفی پنهان کردن آن ها هم برایش مشکل بود.
وقتی به خوابگاه G.S رسیدند، Diana از Sehun خداحافظی کرد و به داخل ساختمان رفت. Sehun که دیگر نمی توانست جلوی گریه اش را بگیرد اشک های گرمش مثل چشمه ایی که از دل تنگ یک کوه جاری شده باشد به روی گونه های سردش جاری شد و با صدایی آهسته و بغض آلود گفت: خداحافظ ...
و بعد همان طور که بی صدا گریه می کرد به طرف خوابگاهشان رفت. وقتی به آن جا رسید Luhan با نگرانی منتظرش بود. وقتی Luhan، Sehun را جلوی در خوابگاه دید با سرعت به طرف او رفت و با عصبانیت بازوی او را گرفت و گفت: پسر تا الان کجا بودی؟ میدونی چقدر نگرانت بودم؟ به بقیه گفتم که میدونم تو کجا رفتی تا نگرانت نشن اما خودم از نگرانی داشتم سکته میکردم. کجا بودی؟
Sehun که هنوز بی صدا گریه می کرد و سرش را پایین انداخته بود سرش را به آهستگی بالا آورد و با صدایی گرفته گفت: معذرت میخوام.
Luhan آرام شد و گفت: گریه ... گریه میکنی؟
-: نه خوبم. خوابم میاد.
-: صبر کن ... تمام لباسات انقدر گریه کردی خیس شدن.
-: چیزی نیست.
-: اینا رو به کسی بگو که ندونه تو چته. با Diana دعوات شده؟
-: نه. اتفاقا با هم توی پارک بودیم. قهوه خوردیم و حرف زدیم.
-: از ترس مردم بگو چی شده.
-: باشه.
آن ها دوباره روی نیمکت کنار ساختمان خوابگاه نشستند و Sehun با بی حالی و بغض تمام اتفاقات که از صبح افتاد و صحبت هایی را که با Diana داشت را برای Luhan تعریف کرد و در آخر گفت: آره .... تموم شد. همین بود.
Luhan او را در آغوش گرفت و گفت: آه داداش. آروم باش همه چیز درست میشه.
Sehun در آغوش گرم Luhan به آرامی گریه می کرد و به لبخند های کودکانه و به حرف های Diana فکر می کرد.


این دفه خیلی کم گذاشتم ببخشید ولی خب فصل دوم تموم شد

حالا منتظر فصل بعد باشین که آخرین شخصیت اصلی داستان وارد میشه http://www.8pic.ir/images/91843166041561387431.gif





طبقه بندی: I Love You،
برچسب ها: I Love you،
[ چهارشنبه 16 بهمن 1392 ] [ 09:51 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب