تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
اول باید براتون یه دور آهنگ Sorry Sorry از Super Junior رو بخونم بعد بقیه داستان رو بذارم چون خیلی دیر شده http://www.8pic.ir/images/83532425778844338643.gif
ولی خب از این به بعد قول میدم زود زود قسمتای داستانا رو بزذارم تا خسته نشین http://www.8pic.ir/images/24183949013659318394.gif
برین ادومه مطلب ....

http://www.8pic.ir/images/14204611010225753401.jpg

از آن طرف، Daniela با سرعت به طرف محل کارش رکاب می زد. او خیلی دیر به کافی شاپ کوچکی که در آن کار می کرد رسید و با سرعت به داخل آن دوید. مدیر آن جا که آدم خیلی خشن و بدعنقی بود، با دیدن او فریاد زد: معلوم هست تا الان کجا بودی دختره وقت نشناس؟
Daniela با التماس گفت: معذرت میخوام ... میدونم خیلی دیر کردم ... الان میرم سر کارم.
-: لازم نیست بری سر کارت. به خاطر دیر کردن تو تمام مشتری هام ناراضی از اینجا رفتن ... به همین خاطر تو هم اخراجی.
-: چی؟ نه آقای .Lee خواهش میکنم این کار رو با من نکنین ... من به پول اینجا احتیاج دارم تا بتونم خرج زندگی و دانشگاهم رو دربیارم.
-: به من ربی نداره تو چقدر بدبختی ... این همه کار هست برو یه جای دیگه.
-: لطفا من رو اخراج نکنین ... من نمیتونم جای دیگه ایی کار پیدا بکنم.
-: به من ربطی نداره ... از اینجا برو بیرون.
Daniela با ناراحتی از کافی شاپ بیرون رفت و سوار دوچرخه اش شد و به طرف خانه کوچکش حرکت کرد. در راه، او با نگرانی با خودش فکر می کرد و می گفت: آه! اینم از کارم ... حالا باید چطور خرج خودم و دانشگاهم رو دربیارم ... گرچه با حقوق اونجا هم نمیشد تمام مخارجم رو جور کنم اما حداقل از هیچی که بهتر بود ... آه! باید فردا بعد از دانشگاه برم دنبال کار ... باید فعلا با این پولی که پس انداز کردم سر کنم تا بتونم دوباره کار پیدا کنم.
هوا تاریک شده بود، که او به خانه رسید و مثل همیشه، دوچرخه اش را کنار در پارک کرد. بعد با لبخندی به طرف در رفت و آرام در زد. خانم Kang که صاحب خانه او و پیرزنی فوق العاده مهربان بود، با لبخندی که همیشه بر لب داشت، در را باز کرد و گفت: آه! تویی عجیب الخلقه؟
Daniela با خنده گفت: بله خانم .Kang
و بعد به داخل خانه رفتند. خانم Kang با مهربانی گفت: امروز چطور بود؟
Daniela کیفش را از دور گرنش در آورد و گفت: مثل همیشه ... فقط امروز یه اتفاق عجیب افتاد.
-: چه اتفاقی؟
-: امروز من توی یه موزیک ویدیو بازی کردم ... اولش یه کم سخت بود اما بعدش فهمیدم کار خیلی ساده اییه.
-: جدی میگی؟ یعنی عجیب الخلقه من بازیگر شده؟
-:آه نه! امروز خیلی اتفاقی این اتفاق افتاد ... که البته بعدش من دیر به سرکارم رسیدم و آقای Lee اخراجم کرد.
-: آه! مردک بد زات ... اون همیشه همینجوری بوده.
-: خانم Kang اینجوری نگین ... اون مرد خوبیه فقط یه کم بد اخلاقه.
-: عجیب الخلقه تو فکر میکنی همه مثل خودت پاک و معصوم ان؟ نه دختر جون بعضی از آدما خیلی موزی و پست ان.
Daniela خندید و گفت: شما همیشه من رو به خاطر این اخلاقم نصیحت میکنین.
-: چون تو باید بدونی همه مثل خودت خوب نیستن ... خیله خب برو لباسات رو عوض کن و بیا شام بخوریم.
Daniela لبخندی زد و به اتاق خودش، در طبقه بالای خانه، رفت. دوش آب گرمی گرفت، تا کمی خستگی از بدنش خارج شود و بعد وسایلش را از کیفش بیرون آورد و روی میزش گذاشت. همان طور که به آن ها را مرتب می کرد ناگهان متوجه شد که گیتارش نیست. Daniela با نگرانی همه جا را گشت و به یاد اورد که آن را در محل فیلمبرداری جا گذاشته است. خیلی ناراحت بود که تنها یادرگار مادر و پدرش را جا گذاشته است و از طرفی نمی داند اصلا آن کجاست. با غصه و بغض، روی تختش نشست و آهی کشید. در همین موقع، خانم Kang او را صدا زد و گفت: عجیب الخلقه ... بیا شام آماده ست.
Daniela با بی حالی بلند شد و برای شام به طبقه پایین رفت.
صبح روز بعد، سریع از خواب بیدار شد و به طرف دانشگاه رفت. وقتی به محوطه رسید، موهای لختش را محکم بست و به طرف همان مکانی رفت که دیروز در آن فیلمبرداری انجام شده بود، اما هنوز کسی نیامده بود. به اطرفش نگاه کرد و با بی حوصلگی، فوت کرد و به طرف ساختمان دانشگاه رفت که ناگهان، صدای جیغ عده ایی را در نزدیکی همان جا شنید. برگشت و چشمش به اعضای EXO افتاد. Sehun با دیدن او لبخندی زد و برایش دست تکان داد. Daniela با تعجب به اطرافش و به او نگاه کرد و با انگشت به خودش اشاره کرد و گفت: من؟
Sehun خندید و به طرفش رفت. Daniela با چشمان درشت و زیبایش، با تعجب به او نگاه کرد. Sehun با لحنی دوستانه گفت: سلام ... چطوری پری کوچولو.
Daniela با تعجب بیشتری گفت: پری کوچولو؟ با ... با من داری حرف میزنی؟
-: خب معلومه ... مگه بجز تو کسی رو به روی من هست.
-: نه ... یعنی نمیتونه باشه تا زمانی که من اینجا ایستادم.
-: تو خیلی بانمکی.
Daniela ابرو هایش را بالا داد و به او نگاه کرد. Sehun ادامه داد: دیروز یه چیزی رو جا گذاشتی.
Daniela با شنیدن این حرف گفت: آه گیتارم ... تو میدونی اون کجاست؟
-: آره ... دنبالم بیا تا بهت برش گردونم.
Daniela با خوشحالی خندید و با او به طرف ماشین شان رفت. Sehun از داخل ماشین، گیتار او را بیرون اورد و گفت: بیا اینم گیتارت.
Daniela با خوشحالی گیتارش را گرفت و گفت: آه خیلی ممنون ... این مهم ترین وسیله اییه که دارم.
-: احتیاجی به تشکر نیست.
Daniela با لبخند به او نگاه کرد و گفت: اما تو یه کار بزرگ برای من کردی و من باید ازت تشکر کنم.
-: من فقط گیتارت رو بردم و امروز برات آوردمش ... این که کار خاصی نیست که تو بخاطرش تشکر بکنی.
-: در هر حال ممنونم.
Sehun به چهره ی فرشته مانند او نگاه کرد و لبخند زد. Daniela به ساعتش نگاه کرد و گفت: خب دیگه من باید برم ... الان کلاسم شروع میشه. خداحافظ.
-: کجا میخوای بری؟ تو باید برای فیلمبرداری بقیه سکانسا آماده بشی.
-: آه نه! نمیتونم الان کلاسم شروع میشه.
-: ولی بدون تو نمیشه بقیه سکانس ها رو گرفت.
Daniela کمی مکث کرد و گفت: آخه من الان کلاس دارم.
در همین لحظه، منیجر EXO از راه رسید و به Daniela گفت: آه اینجایی؟ داشتم دنبالت میگشتم ... یه خبر خوب برات دارم.
-: چه خبری؟
-: با دیدن بازی خوبی که دیروز داشتی کمپانی تصمیم گرفته باهات قرار داد ببنده.
-: چی؟ منظورتون از قرار داد ... قرار داد بازیگریه؟
-: آره ... اونا هم از بازیت و هم از قیافه خاصی که داری خوششون اومده. تو واقعا خیلی خوش شانسی.
-: اما من نمیتونم این قرار داد و امضا بکنم چون باید به دانشگاهم برسم ... اگر این کار رو بکنم نمیتونم سر کلاسا حاضر بشم.
-: چی؟ تو فرصت به این خوبی رو میخوای رد بکنی؟ تا حالا ندیده بودم کسی چنین چیزی بگه.
Daniela دوباره به ساعتش نگاه کرد و گفت: من باید برم دیرم شده ... الان استاد شیمی آلی مون میره سر کلاس.
منیجر جلوی او را گرفت و گفت: کجا میخوای بری؟ ما باید بقیه سکانسا رو ضبط کنیم.
-: اما من باید برم سر کلاسم.
-: نگران نباش. ما با استادا و کادر دانشگاه صحبت کردیم ... اونا میدونن تو تا یکی دو هفته نمیتونی سر کلاسا حاضر بشی.
-: تا یکی دوهفته سر کلاسا نرم؟ این امکان نداره ... من از اولین روزی که به مدرسه رفتم تا الان یه روزم غیبت یا حتی تأخیر نداشتم حالا چطور یکی دو هفته نرم سر کلاسام؟ من نمیتونم این کار رو بکنم.
-: دختر جون چاره ایی نداری ... در ضمن تو چرا میخوای به چنین فرصت طلایی که پیش روته پشت پا بزنی؟ یه کم فکر کن.
Daniela ساکت شد و در فکر فرو رفت و با خودش گفت: حق با اونه ... من مخارج خودم رو نمیتونم جور کنم چه برسه به مخارج دانشگاه ولی با امضای این قرار داد و قبول کردنش میتونم پول کافی برای زندگیم به دست بیارم ... اما اگر قبول کنم نمیتونم سر کلاسام برم ... آه! من باید چی کار بکنم؟
Sehun به او نگاه کرد و گفت: پری کوچولو ... تصمیمت چیه؟
Daniela نفس عمیقی کشید و گفت: باشه ... قبول میکنم.
منیجر با لبخند گفت: به این میگن یه تصمیم عاقلانه.
اعضایEXO، که پشت سر آن ها بی سر و صدا به صحبت های آن ها گوش می دادند، با خوشحالی دست زدند و گفتند: Daniela به دنیای ما خوش اومدی.
Daniela و Sehun به با تعجب به آن ها نگاه کردند. Chaeyeol با لبخندی دوستانه گفت: پری کوچولو به دنیای آرتیستا و خواننده ها خوش اومدی.
Baekhyun هم با خنده گفت: خیلی خوبه که قبول کردی و ما هم تلاش مون رو میکنیم تا کمکت کنیم مگه نه پسرا؟
همه باهم گفتند: آره ... ما همگی به پری کوچولو کمک میکنیم تا بهترین بشه.
Daniela که تا آن زمان، تا این حد احساس خوشحالی نکرده بود، با تمام وجودش لبخند زد. او تا به حال، دوستی نداشته که به او محبت کند و همچنین خانواده ایی نداشته است که عشق و محبت را از آن ها بگیرد و معنای دوستی و محبت را کامل نمی داند. بهترین دوستان او، کتاب ها و گیتارش هستند که تمام زندگی اش را با آن ها گذرانده، اما حالا با وجود چنین دوستان خوبی در اطرافش، او می تواند طعم خوش محبت را بچشد و این تازه شروعی برای تغییراتی است که در زندگی ساده و یکنواخت و از همه مهم تر احساسات او خواهد افتاد.
آن روز هم به خوبی روز قبل پیش رفت، اما بعضی چیزها برای Sehun و پسرها متفاوت بود. Sehun که بیشتر سکانس ها فیلمبرداری را کنار Daniela بود، بی اختیار او را زیر نظر داشت و نمی توانست چشم از او بردارد. او حسی عجیب را در وجودش احساس می کرد، اما آن را درک نمی کرد. برایش مهم نبود این حس از کجا آمده و یا اصلا چه هست، زیرا این احساس عجیب، به او شادی و سرزندگی بیشتری می داد که هم برای خودش و هم برای دیگران غیر مترقبه بود.
بعد از تمام شدن ضبط سکانس های نوبت صبح، تقریبا نزدیک وقت ناهار بود. Daniela که کمی خسته شده بود، کش و قوصی آمد و گفت: آه! هنوز تازه نصف روز گذشته و من خسته شدم ... کار شما واقعا سخته.
پسرها با این حرف او خندیدند. D.O با خنده گفت: پری کوچولو صبر کن تا کامل وارد این کار بشی اون موقع تازه سختی رو احساس میکنی.
-: یعنی سخت تر از این هم میشه؟
Tao با خنده سر تکان داد و گفت: آره. اینکه چیزی نیست ... ما بیشتر اوقات مجبوریم بیشتر روز رو توی اتاق تمرینمون بمونیم و تمرین بکنیم که این خیلی خسته کننده تر از همه ست.
Kris هم اضافه کد: البته اجراهایی که خیلی طولانی هستن رو هم باید به لیست این سختی ها اضافه کرد. دو سه ساعت روی استیج بودن اصلا آسون نیست.
Daniela با تعجب گفت: واو! دو سه ساعت روی استیج؟ اون وقت شما وقت میکنین به بقیه کاراتون برسین؟
Suho گفت: آره ... اونقدرام بد نیست ... ما همه جا میریم و کلی هم در کنار کارامون خوش میگذرونیم.
Xio min سر تکان داد و گفت: و با آدمای جدید آشنا میشیم کلی دوست جدید پیدا میکنیم و همین طور طرفدارای بیشتر.
Luhan هم حرف های آن ها را تکمیل کرد و گفت: مثل آشنا شدن با خود تو.
Daniela همان طور که با تعجب به آن ها نگاه می کرد، گفت: شما خیلی زحمت می کشین و به نظر میرسه توان نسبی شما خیلی بالاست که میتونین چنین کارایی رو انجام بدین. من اگر جای شما بودم به احتمال نود درصد برای دو روز تمام از حال می رفتم.
با این حرف او پسرها دوباره شروع به خنده کردند. Chanyeol با خنده گفت: تو همه چیز رو بر اساس نظریه و قوانین فیزیک و شیمی بیان میکنی؟ این خیلی بامزه است.
-: خب آره ... چون زندگی یه مسئله ریاضی ساده ست که به راحتی حل میشه.
Sehun با همان لحن دوستانه اش گفت: اما بعضی وقتی یه سری چیزا این مسئله ساده رو خیلی پیچیده میکنه ... مثل عشق. درست میگم؟
Daniela با تعجب به او نگاه کرد و گفت: منظورت از عشق ... همون حسیه که رومئو و ژولیت نسبت به هم داشتن؟
پسرها با تعجب به او نگاه کردند. Baekhyun با تعجب گفت: داری باهامون شوخی میکنی؟
Daniela با همان چهره متعجب گفت: نه ... چرا باید شوخی بکنم؟ من فقط یه سوال ساده پرسیدم.
Chen با تعجب به او اشاره کرد و گفت: یعنی تو واقعا نمیدونی عشق چیه؟
-: خب میدونین ... برای این حس هیچ تعریفی وجود نداره چون ناشناخته ست و یه جوریایی ماورائییه که البته خیلی ها از جمله خودم نمیتونن درکش کنن ... واقعا این مسخره ست که نمیتونم چنین چیزی رو بفهمم.
Baekhyun نیشخندی زد و گفت: دختر تو واقعا عجیبی ... مگه میشه کسی معنای عشق رو ندونه؟
با این حرف، Daniela در فکر فرو رفت و با خودش گفت: واقعا عشق چیه؟ این چیه که هیچ کدوم از قوانین علمی نه میتونن تعرفش کنن و نه میتونن ردش کنن؟ ... اصلا عشق یعنی چی؟ این چیه؟
پسرها با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و شانه هایشان را بالا انداختند، بعد برای ناهار رفتند. Luhan به شانه Sehun زد و به او اشاره کرد تا دنبال آن ها بیاید، اما او سر تکان داد و به Daniela، که هنوز در فکر بود، اشاره کرد. Luhan لبخندی زد و رفت. Sehun به چشمان پر از سوال او نگاه کرد و گفت: Dani خوبی؟
Daniela به او نگاه کرد و چند بار پلک زد و گفت: آره. خوبم ولی گیج شدم.
Sehun خندید و گفت: چون تعریفی براش نداری گیج شدی؟
-: میشه گفت آره.
-: پری کوچولو خیلی چیزا توی دنیا هست که تعریف معینی نداره مثل همین عشق.
-: امکان نداره ... همه چیز یه تعریف خاص برای خودش داره پس حتما عشق هم باید یه تعریفی داشته باشه.
-: خب ... شاید تو بتونی پیداش کنی.
Daniela سر تکان داد و گفت: حق با توئه ... شاید بشه پیداش کرد ... Sehuni ... تو یه نابغه ایی.
Sehun دوباره خندید و گفت: نه پری کوچولو من نابغه نیستم ... من فقط تو رو راهنمایی کردم.
-: بهم کمک میکنی تعریفش رو پیدا کنم؟
-: از من کمک میخوای تا تعریف عشق رو پیدا کنی؟
-: آره ... تو دوست منی مگه نه؟
-: درسته.
-: پس کمکم کن ... من تا حالا دوستی نداشتم اما میدونم دوستا همیشه به هم کمک میکنن پس تو هم بهم کمک میکنی نه؟
-: معلومه ... دوستا همیشه به هم کمک میکنن.
Daniela لبخندی زد و گفت: خوبه ... حالا بیا بریم ناهار بخوریم.
آن ها هم برای ناهار، به دنبال بقیه، رفتند. در طول مدتی که ناهار می خوردند، Daniela در فکر بود تا بتواند برای این موضوع اثباتی علمی پیدا کند، اما به راهی که می رفت، به دری بسته می خورد و دوباره از اول شروع می کرد، ولی پسرها با شیطنت، غذا می خوردند و مدام سر و صدا می کردند و اصلا حواسشان به او نبود.
بعد از تمام شدن وقت ناهار، همگی برای فیلمبرداری بقیه سکانس ها آماده شدند. این سکانس مربوط به کتابخانه بود. کتابخانه یکی از سه قسمتی از دانشگاه بود که Daniela عاشق آن بود. آن ها در کتابخانه آماده فیلبرداری شدند. کارگردان قبل از شروع فیلمبرداری رو به Daniela و Sehun کرد و گفت: باهم حرف بزنین ... هر چی دوست دارین بگین چون صدا توی ویدیو ضبط نمیشه.
آن ها سر تکان دادند و فیلمبردار، ضبط را آغاز کرد. Daniela به Sehun که سرش را پایین انداخته بود، نگاه کرد و گفت: Sehuni ... میای توی کتابا دنبال تعریف عشق بگردیم؟
Sehun به او نگاه کرد و گفت: باشه.
Daniela با خوشحالی از جایش بلند شد و چند کتاب از قفسه ها برداشت و آن ها را روی میز گذاشت و گفت: بیا ... تو اونایی که طرف خودتن رو برگرد منم اینا رو میگردم.
Sehun خندید و کتابی را که جلوی بود باز کرد و مشغول خواندن آن شد.  Danielaخیلی جدی و کنجکاوانه، به دنبال جواب سوالش، تمام کتاب ها را زیر و رو می کرد. Sehun هم با لبخندی که دلیلی برای آن نداشت، به او نگاه کرد و کتاب هایی را که جلویش باز بودند، آرام آرام ورق می زد. او می دانست هیچ تعریفی برای عشق وجود ندارد. عشق چیزی نیست که بتوان آن را توصیف کرد و یا توضح معینی برای آن آورد تا تعریفی برایش محصوب شود. عشق، عشق است. تنهای چیزی که میتوان برای این حس عجیب و بی همتا گفت همین است.
Daniela کتابی که در دستش بود را مدام ورق می زد که ناگهان، متوقف شد و با چشمان کنجکاو و پر از سوالش به یکی از صفحه ها خیره شد. Sehun که تمام مدت، به او نگاه می کرد، با دیدن چهره ی مکتشفانه ی او، گفت: چیزی پیدا کردی؟
Daniela که رو به روی او، آن طرف میز ایستاده بود، سرش را بالا اورد و بعد از لحظه ایی مکث، به طرف او رفت و کنارش نشست. با انگشتان ظریفش یه یک بند از کتاب اشاره کرد و گفت: اینجا نوشته بخشی از علاقه ایی که دو جنس مخالف نسبت به هم دارن مربوط به بوی خاصیه که در عرق اونا وجود داره و گیرنده های دورن بینی میتونن اونا رو شناسایی کنن و بهترین جفت رو برای تولید مثل انتخاب کنن.
Sehun که یک کلمه از حرف های پیچیده و غیرقابل فهم او را نفهمیده بود، با تعجب به او نگاه کرد و گفت: این تعریف علمیه عشقه؟
Daniela ناامیدانه به کتاب نگاه کرد و گفت: نه ... این برای درست کردن یه تعریف کامل و قانع کننده کافی نیست.
در همین هنگامف کارگردان با صدای بلند گفت: کات ... عالی بود ... میریم سر صحنه بعدی.
Daniela کتاب های باز مانده روی میز را بست و گفت: کتابای اینجا کافی نیستن ... امشب میرم کتاب خونه شهر تا کتابای اونجا رو هم بگیرم.
Sehun همان طور که به او کمک می کرد تا کتاب ها را در قفسه ها بگذارد، خندید و گفت: دختر تو چقدر سر سختی ... تا جواب سوالت رو پیدا نکنی ولش نمیکنی نه؟
-: این یکی از اخلاقیات بده منه ... من تو سال دوم دبیرستان برای اینکه مسئله ی انفجار بزرگ رو ثابت کنم خودم تمام فرمولا و کارای محاسباتش رو از اول انجام دادم ... شیش ماه طول کشید اما بالاخره جواب سوالم رو خودم پیدا کردم.
-: Wow! تو واقعا یه نابغه ایی.
Daniela لبخند خجالت امیزی زد و موهای لخت و بورش را پشت گوشش گذاشت و گفت: نه ... انقدرام باهوش نیستم.
-: داری شکسته نفسی میکنی ... بیا بریم تا کارگردان عصبانی نشده.
آن ها برای فیلمبرداری آخرین سکانس آن روز، به محوطه ی دانشگاه رفتند. منیجر آن ها را، جلوی دوربین ها، روی نیمکت چوبی کوچکی که پای درخت بلوط بزرگی در گوشه ایی از حیاط پشتی دانشگاه بود، نشاند و گفت: توی این سکانس دختر داستان گونه دوست پسرش رو می بوسه  پس Dani تو باید گونه Sehun رو ببوسی.
Daniela با تعجب به خودش و Sehun که کنارش نشسته بود، اشاره کرد و گفت: من باید Sehun رو ببوسم؟
-: تو داری نقش بازی میکنی ... این تو نیستی که اون رو میبوسی بلکه شخصیت داستانه فهمیدی؟
Daniela با بی میلی به Sehun نگاهی کرد و سرش را پایین انداخت و گفت: درسته اما من در واقعیت دارم این کار رو میکنم.
منیجر سر تکان داد و گفت: در هر صورت چاره ایی نیست.
و بعد بلند شد و از کادر دوربین ها بیرون رفت. کارگردان دوباره با صدای بلند گفت: خیله خب ... خیلی با احساس و این کار رو بکن باید طبیعی به نظر بیاد ... همگی آماده ... حرکت.
Daniela آب دهانش را قورت داد و نفس عمیقی کشید. چند لحظه با شک و تردید به Sehun نگاه کرد و بعد آرام صورتش را نزدک صورت او برد، اما منصرف شد و سریع خودش را عقب کشید. کارگردان گفت: کات ... از اول از اول زود باشین.
آن ها نزدیک به چهل بار این سکانس را فیلمبرداری کردند، ولی Daniela نمی توانست این کار را انجام دهد. او تا به حال، حتی به یک پسر نزدک هم نشده بود چه برسد به دوست شدن با آن و یا بوسیدنش. هوا کمک رو به غروب گذاشته بود و کارگردان هم از این بابت عصبانی و بی حوصله به نظر می رسید. او با صدایی بلند و لحنی اعتراض امیز گفت: Dani ما تمام روز رو وقت نداریم زود باش دختر.
Daniela که خودش هم از این وضع خسته شده بود، با ناراحتی سرش را پایین انداخت و آرام گفت: آخه چطوری این کار رو بکنم؟
Sehun که متوجه ناراحتی و درماندگی او شده بود، با مهربانی دستان گرم او را گرفت و گفت: آروم باش ... اگر خسته شدی لازم نیست به خودت فشار بیاری ... میخوای استراحت کنی؟
Daniela سر تکان داد و گفت: نه ... خسته نیستم. من باید بتونم این کار رو بکنم ... ولی اخه چطوری؟
Sehun خندید و آرام گونه او را بوسید و گفت: اینجوری.
Daniela با تعجب دستش را روی گونه اش گذاشت و با چشمان زیبا و درخشانش به او نگاه کرد و گفت: این چه کاری بود؟
-: فقط میخواستم بهت نشون بدم چطوری این کار رو بکنی ... حالا میتونی یا نه؟
Daniela سر تکان داد و گفت: حالا که فکر میکنم میبینم هیچ وقت نمیتونم این کار رو بکنم.
Sehun لبخندی زد و ناگهان فکری به ذهنش رسید. او خودش را بی حوصله و خسته نشان داد و گفت: آه از دست تو ... من دارم میرم خیلی خسته شدم.
و از روی نیمکت بلند شد. Daniela سریع گوشه کت او را گرفت و گفت: خواهش میکنم نرو ... بهم کمک کن وگرنه کارگردان خیلی از دستم عصبانی میشه.
Sehun خنده اش را پنهان کرد و با جدیت گفت: من چطور میتونم کمکت کنم وقتی تو نمیخوای این کار رو انجام بدی؟
Daniela بلند شد و گفت: نه اینکه نخوام ... خجالت میکشم ... من هیچ وقت با یه پسر نبودم چه برسه به اینکه بخوام ببوسمش.
-: پس این مشکل خودته و خودتم باید حلش کنی.
Daniela با چهره ایی ملتمسانه و ناامید به او نگاه کرد و چیزی نگفت. Sehun از گوشه چشمش به او نگاهی کرد و ریز لبخندی زد و دوباره با جدیت گفت: اصلا من با دخترای خجالتی کاری ندارم.
Daniela که نمی خواست اولین دوستی که در تمام مدت زندگی اش پیدا کرده را از دست دهد، بازوی او را گرفت و گفت: ببخشید ... میدونم خیلی دختر بدی هستم و مدام مثل دیونه ها رفتار میکنم اما نمیخوام ناراحتت کنم ... میشه باهام قهر نکنی؟
-: فقط به یه شرط می بخشمت ...
Sehun با انگشت روی گونه اش زد و گفت: من رو ببوسی.
Daniela عقب رفت و گفت: چی؟
-: مگه نمیخوای باهات دوست بمونم؟ زود باش وگرنه میرم.
Daniela لبانش را گاز گرفت و گفت: نمیشه یه کار دیگه بکنم؟
Sehun با بی حوصلگی آهی کشید و دستانش را انداخت و گفت: تو نمیتونی ... من میرم.
Daniela با این حرف دست پاچه شد و سریع گونه او را بوسید. Sehun با این کار او سر جایش خشک شد و بدنش شروع به داغ و داغ تر شدن کرد. حس عجیبی داشت. نمی دانست از این بابت خجالت کشیده و یا خوشحال و یا اصلا عصبانی است. بی اختیار، لبخندی زد و آرام گونه اش را با نوک انگشتان یخ زده اش، لمس کرد و گفت: دیدی تونستی؟
Daniela خندید و گفت: آره ... تونستم ... Sehuni تو بهترین دوست منی.
Sehun که صدای خنده های او و چهره ی شادش آرامشی عجیب در وجودش به وجود آورده بود، با لبخندی ملایم به او نگاه کرد و گفت: پس برای فیلمبرداری آماده شو ... من الان بر میگردم.
Daniela با همان چهره ی کودکانه و شادش سر تکن داد و روی نیمکت نشست و گریمور ها مشغول ترمیم گریمش شدند. Sehun یک بطری آب از جعبه کنار میز برداشت و کمی آب نوشید و به Daniela که مثل بچه های خردسال کنجکاو به آسمان و درختان نگاه می کرد، نگریست و دوباره لبخند زد. Luhan که متوجه رفتار صمیمی او با فرشته کوچک تازه وارد شده بود، به طرفش رفت و گفت: فکر کنم بهش علاقه پیدا کردی.
Sehun با تعجب به او نگاه کرد و گفت: چی؟
-: منظورم پری کوچولوئه ... درسته؟
-: خودمم نمیدونم.
Luhan که خوب می دانست پری کوچک تمام هوش و حواس او را برده است، خندید و گفت: بیخیالش ... الان کارگردان باز عصبانی میشه برو پیش پری کوچولو تا فیلمبرداری رو شروع کنیم.
Sehun سر تکان داد و بطری آب را روی میز گذاشت و به طرف نیمکتی که Daniela روی آن نشسته بود، رفت تا فیلمبرداری را دوباره از اول شروع کنند.
فیلمبرداری نزدیک غروب خورشید داغ ظهرگاهی تمام شد و همه برای رفتن به آماده شدند. Daniela که خیلی خسته شده بود، گریم صورت عروسکی اش را پاک کرد و لباس های خودش را پوشید و آماده رفتن به خانه شد. Sehun که خیلی با با عجله گریمش را پاک و لباس هایش را عوض کرده بود تا به موقع به Daniela برسد، از چادر بیرون امد و کابشن آبی رنگش را، که نصفه آن را بر تن داشت، کامل پوشید و به طرف او دوید و صدایش زد.
Daniela که ارام آرام به طرف دوچرخه اش می رفت، با شنیدم صدای او برگشت و با لبخندی دوستانه گفت: Sehun ... چیزی شده؟
Sehun رو به روی او ایستاد و گفت: گفتی میخوای بری کتاب خونه. میشه منم باهات بیام؟
-: فکر کردم خیلی خسته ایی و میخوای با دوستات برگردی خوابگاه.
-: همیشه  میشه رفت خوابگاه و استراحت کرد اما همیشه نمیتونی با دوستای خوبی که داری بری بیرون.
Daniela خندید و گفت: باشه ... فقط اول باید بریم خونه ی من تا به خانم Kang بگم میخوام برم خوابگاه تا نگران نشه.
-: باشه.
Daniela دوچرخه اش را برداشت و قدم زنان، با Sehun، به طرف خانه حرکت کرد. همان طور که ان ها در کنار هم راه می رفتند و از دانشگاه خارج می شدند، ناگهان چشم Jessica و دوستانش که سوار ماشین شان می شدند تا به خانه شان بروند، به آن ها افتاد. Jessica که خیلی تعجب کرده بود و عصبی به نظر می امد، به Boram که کنارش ایستاده بود، گفت: اون Sehunه؟
Boram به ان ها نگاهی کرد و گفت: آره ... فکر کنم اونی که کنارشه هم ...
و با تعجب گفت: عجیب الخلقه ست؟
Yoona هم با تعجب گفت: آره خودشه ... فقط اونه که موهای بور داره و با دوچرخه میاد دانشگاه. یعنی با Sehun رابطه داره؟
Boram گفت: امروز من عجیب الخلقه رو سر هیچ کدوم از کلاسا ندیدم. شنیدم اون نقش دختری که توی موزیک ویدیو جدید EXO هست رو بازی میکنه.
Jessica که از عصبانیت به حد انفجار رسیده بود، گفت: بس کنین ... مگه میشه Sehun با همچین دختر ساده و خنگی رابطه داشته باشه ... در ضمن امکان نداره اون توی موزیک ویدیو جدید EXO باشه ... اون هیچی از بازیگری سرش نمیشه ... اون فقط میدونه چطور باید جلوی استادا با حل مسائل مسخره فیزیک و شیمی خودش رو لوس کنه.
Yoona آرام شانه های او را مالید و گفت: آروم باش ... همه چیزایی که میگی درسته اما یادت باشه اون زیبای خاصی داره که هیچ کس تو دانشگاه به پاش نمیرسه ... درسته همه مسخرش میکنن اما همه هم میدونن که اون از همه زیبا تره.
Jessica که با این حرف ها عصبانی تر شده بود، دستان او را از روی شانه هایش کنار زد و گفت: اون زیباست اما خیلی ساده و ابله ... من خیلی از اون بهترم ... این رو همه دانشگاه و حتی تمام مردم شهر میدونن.
و سوار ماشین شد. Yoona و Boram با تعجب به هم نگاه کردند. Boram آرام زیر گوش Yoona گفت: خیلی عصبانی شد وقتی عجیب الخلقه رو با Sehun دید ... خودت که میدونی خیلی Sehun رو دوست داره.
Yoona سر تکان داد و گفت: آره اما خودش هم میدونه توی زیبایی به پای چشمای آبی و صورت عروسکی اون نمیرسه. من اگر جای Sehun بودم عجیب الخلقه رو انتخاب می کردم نه اون رو چون عجیب الخلقه هم خیلی زیباست و هم خیلی ساده و بانمک تر از Jessica.
-: منم همین طور.
آن ها هم سوار ماشین شدند و به طرف خانه حرکت کردند. در همین حین، در پیاده روی خیابان های شلوغ شهر، Daniela و Sehun در کنار هم بی صدا راه می رفتند. باد خنک پاییزی آرام زوزه می کشید و روی موهای ابریشمی و طلایی رنگ Daniela دست می کشید. Sehun هم به چهره آرام او که لبخندی کوچک مانند پری قصه ها شده بود، نگاهی کرد و دنبال چیزی گشت تا سر صحبت را با او باز کند. او بعد از چند لحظه فکر کردن، گفت: Dani چقدر دیگه مونده تا برسیم؟
Daniela به او نگاه کرد و گفت: تازه این اوله راهه. باید بریم توی مرکز شهر. فکر کنم حدودا دو ساعت دیگه میرسیم.
-: دو ساعت باید راه بریم؟
-: آره ... چیه؟ نکنه خسته شدی؟
-: آه نه! فقط میخواستم ببینم کی میرسیم.
Daniela خندید و گفت: من هر روز این فاصله رو یه دور با دوچرخه میرم و بر میگردم ولی خسته نمیشم. چیزایی که توی راه میبینم خیلی جالبن مثل مغازه ها و آدما.
Sehun خندید و گفت: تو معنای زندگی عادی رو میدونی ولی من تقریبا هیچی ازش نمیدونم ... چون آدم مشهوریم هر جا میرم مردم دورم جمع میشن و کلی سرو صدا درست میکنن ... زندگی اینجوری اصلا آسون نیست.
-: حالا که فکر میکنم میبینم چیزی که میگی حتی تصورش هم وحشتناکه ... تو چطور میتونی زندگی کنی؟
-: خیلی هم بد نیست ... در عوض ما خیلی چیزا تجربه میکنیم که مردم عادی نمیتونن تجربه اش کنن و مردم ما رو خیلی دوست دارن.
-: راست میگی ... طبق قوانین علمی دنیا هم هر چیزی که یه ضرری داره یه فایده ایی هم داره البته نسبت های اینا هیچ وقت مساوی نیست.
-: پری کوچولو چرا تو برای همه چیز یه دلیل علمی میاری؟
-: دست خودم نیست ... من تمام زندگیم رو با اینجور چیزا سر کردم و به خاطر همین عادت کردم اینجوری حرف بزنم ... ببخشیداگه بعضی حرفا قابل فهم نیست.
-: با اینکه بعضی وقتا اصلا نمیفهمم چی میگی اما به نظرم بامزه ست ... تا حالا ندیدم کسی اینجوری باشه.
-: به خاطر همین اخلاقای خاص و قیافه عجیبمه که همه عجیب الخلقه صدام میکنن.
-: عجیب الخلقه؟
-: آره ... شما اولین کسایی هستین که بجای این بهم میگین پری کوچولو.
-: آخه تو خیلی شبیه پری دریایی هستی ... چشمای آبی و بادومی، پوست سفید و برفی، موهای لخت و بور و بدنی خوش فرم ... انگار خود پری کتاب اومده بیرون و کنار آدما داره زندگی میکنه.
-: آره اما پری دریایی نمیتونه مسائل فیزیک و شیمی حل کنه.
هر دو با این حرف، شروع به خنده کردند. آن ها بعد از یک ساعت و نیم به خانه رسیدند. Daniela به Sehun نگاهی کرد و گفت: رسیدیم. اینجا خونه منه.
و بعد دوچرخه اش را کنار در خانه، مثل همیشه، گذاشت و کیفش را از سبد کوچک جلوی ان برداشت و گفت: بیا بریم تو ... من باید اول به خانم Kang بگم کجا میرم و بعد یه سری چیزا که میخوام بردارم. یه کم طول میکشه این بیرونم هوا یه کم سرده مریض میشی.
Sehun که دستانش را در جیب کابشن فرو برده بود، به نشانه پذیرفتن پیشنهاد او سر تکان داد. Daniela آرام زنگ در چوبی خانه را فشار داد و چند لحظه بعد، خانم Kang با مهربانی در را باز کرد و گفت: عجیب الخلقه ... امروز زود برگشتی.
Daniela با لبخند گفت: سلام. آره امروز زود کارم تموم شد. راستی ... مهمون داریم. یکی از دوستام باهام اومده.
و به Sehun که پشت سرش ایستاده بود، اشاره کرد. Sehun تعظیم کوتاهی کرد و مودبانه گفت: سلام. من دوست Daniela هستم. از آشنایی تون خوش بختم.
خانم Kang با مهربانی که همیشه در لحن گفتارش آشکار بود، گفت: سلام. منم از آشنایی شما خوشبختم. خوشحالم که بالاخره عجیب الخلقه بعد از این همه مدت یه دوست پیدا کرده.
Daniela موهای چلوی صورتش را کنار زد و گفت: آه بس کن خانم. میشه بجای این حرفا بیایم تو؟ من خیلی گرسنه ام.
-: چرا که نه؟ بیاین تو. امشب هوا سرد تر همیشه ست.
آن ها وارد خانه شدند و خانم Kang پشت سر آن ها در را بست. Sehun کنجکاوانه به در و دیوار خانه نگاه می کرد که Daniela رو به او کرد و گفت: کابشنت رو در بیار ... اینجا همیشه گرمه چون خانم Kang خیلی سرماییه.
Sehun آرام زیپ کابشنش را باز کرد و آن را از تن بیرون اورد و روی کاناپه صورت رنگ وسط سالن نشست. کاناپه خیلی نرم بود و نشستن روی ان به ادم احساس آرامش می داد. Daniela کابشن او و ژاکت خودش را برداشت و روی چوب لباسی آویزان کرد و گفت: من میرم وسایلم رو جمع کنم. خیلی طول نمیکشه. زود میام ... اینجا رو خونه خودت بدون. خانم Kang خیلی مهربونه فکر کنم الان داره باز از اون کلوچه های کیشمیشی خوشمزش میاره تا بخوریم. من عاشق اونام.
و لبخندی زد و از پله ها، به طرف اتاقش، دوید. Sehun دوباره خانه را بازرسی کرد و تلفنش را از جیبش بیرون آورد و نگاهی به ساعت کرد. خانم Kang بعد از چند لحظه، از اشپزخانه با یک سینی که در آن سه فنجان قهوه و یک بشقاب بزرگ، پر از کلوچه های کشمشی، بیرون امد و گفت: خیلی خوش اومدی پسرم.
بعد سینی را روی میز گذاشت و رو به روی Sehun نشست و گفت: بفرمایین. کلوچه ها تازه ان امروز بعد از ظهر پختمشون.
Sehun یکی از کلوچه ها را برداشت و گوشه ان را گاز زد و گفت: خیلی خوشمزه ست. بیخود نیست Dani میگه عاشق این کلوچه هاست.
خانم Kang لبخندی محبت آمیز زد و گفت: عجیب الخلقه عاشق شیرینیه. منم همیشه به خاطر اون یه عالمه شیرینی درست میکنم ولی اون همه رو ظرف دو روز تموم میکنه.
Sehun خندید و گفت: تا این حد شیرینی دوست داره.
-: آره. فکر نمیکنم چیزی رو به اندازه یه کیک شکلاتی پر از خامه و شکلات دوست داشته باشه.
Sehun سر تکان داد و دوباره کلوچه اش را گاز زد. خانم Kang کمی از قهوه اش نوشید و گفت: تو اولین کسی هستی که اون با خودش میاره خونه. من توی تمم مدتی که کنارم زندگی کرده ندیدم دوستی داشته باشه. میشه گفت تو اولین دوستش هستی.
Sehun کلوچه دیگری برداشت و گفت: من شانس آوردم وگرنه نمیتونستم باهاش دوست بشم.
-: شانس آوردی؟
-: راستش اون شده بازیگر موزیک ویدیو جدید گروه ما و من و اون نقش اول های داستان این موزیک ویدیو هستیم و به همین خاطر من تونستم باهاش دوست بشم. اون خیلی خاصه و احتیاج به درک کردن داره. گرچه بعضی وقتا اصلا نمیفهمم چی میگه.
خانم Kang خندید و گفت: بهم گفته بود داره توی یه موزیک ویدیو بازی میکنه اما نگفته بود با پسرای خوشتیپی مثل شما سروکار داره. در واقع اون شانس آورده که با شما آشنا شده.
-: نه. هیچ کدوم از ما تا حالا دختری به زیبایی اون ندیدم. اون هم خیلی زیباست و هم خیلی عجیب.
-: به همین خاطره بهش میگم عجیب الخلقه. اون واقعا عجیبه خیلی وقتا هیچی از حرفاش سر درنمیارم.
Sehun خندید و تا خواست چیزی بگوید، Daniela، با کیفی پر از کاغذ و مداد، پایین امد و گفت: چه زود باهم دوست شدین.
و کنار Sehun نشست و یکی از کلوچه ها را برداشت و گفت: چی داشتین میگفتین؟
خانم Kang گفت: داشتیم درمورد یه موجود عجیب و خوشگل حرف میزدیم.
Daniela خندید و کلوچه اش را گاز زد و گفت: منظورتون من نیستم که؟
Sehun فنجان قهوه اش را برداشت و گفت: مگه کسی توی این شهر هست که به اندازه تو عجیب باشه؟
-: حاالا که فکر میکنم میبینم درصد وجود همچین کسی یک در میلیونه.
هر سه شروع به خندیدن کردند. Daniela کیفش را جا به جا کرد و گفت: الان ساعت هشته اگر بریم کتابخونه باید تا دیر وقت بمونیم اونجا ... توی کی باید برگردی خوابگاه؟
Sehun فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت و گفت: قبل از ساعت یازده.
-: پس بهتره راه بیوفتیم تا تو بتونی به موقع برگردی.
خانم Kang گفت: میخوای برین کتابخونه؟
Daniela بلند شد و گفت: آره. من میخوام دنبال یه چیزی بگردم و Sehun هم میخواد کمکم کنه.
خانم Kang هم بلند شد و گفت: پس میرم براتون شام آماده کنم تا با خودتون ببرین. میدونم گرسنه تون میشه.
و به طرف آشپزخانه رفت. Daniela کابشن Sehun را به او داد و خودش ژاکت سفید رنگش را پوشید و کوله اش را پشتش انداخت. خانم Kang با دو ظرف غذا از آشپزخانه بیرون امد و آن ها را به دست Daniela داد و گفت: یه شام خوشمزه براتون درست کردم.
Daniela با لبخندی که همیشه بر لب داشت، گفت: ممنون.

و بعد با Sehun از خانه بیرون رفت و هر دو باهم، راهی کتابخانه شهر شدند.


خب چطور بود؟ برای دیر کردم موجه بود یا نه؟

اگه نبود عورض میخوام چون من یه درصدی حواس پرتی دارم بعضی وقتا یاد میره باید چی آپ کنم شما بذارینش به حساب همین حواس پرتی و شوتیم خخخخخ http://www.8pic.ir/images/83532425778844338643.gif





طبقه بندی: Little Angel،
برچسب ها: Little Angel،
[ چهارشنبه 16 بهمن 1392 ] [ 09:52 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب