تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
اینم بقیه این داستان هیجان انگیز ... برین ادامه http://www.8pic.ir/images/91843166041561387431.gif

http://www.8pic.ir/images/87869341870764435205.jpg

. Cheondong به او نزدیک شد و گفت: کجا داشتی میرفتی؟
HayShi به او نگاهی کرد و گفت: میرم غار خودم. نکنه من رو گروگان گرفتی؟
Cheondong جلوی او ایستاد و گفت: فقط یه ساله ندیدمت اما تو خیلی تغییر کردی.
HayShi تیر را از درخت بیرون کشید و لباسش را آزاد کرد و گفت: من تغییر نکردم این تویی که عوض شدی.
بعد تیری را که در دستش بود انداخت و به راهش ادامه داد. Cheondong دوباره جلوی او را گرفت و گفت: میخوای چی کار کنی؟
HayShi با جدیت به او نگاه کرد و گفت: چیه؟ نگرانمی؟
-: آره. نگرانتم چون تو دوست منی و میخوام بهت کمک کنم.
-: خودت گقتی بهت اعتماد نکنم.
HayShi دوباره از کنار او رد شد و خواست به راهش ادامه دهد که Cheondong دست او را گرفت و گفت: درسته که این رو گفتم اما من کسی هستم که چند ساعت پیش جونت رو نجات دادم.
HayShi کمی مکث کرد و بر گشت و به او نگاه کرد و گفت: بیا بریم. توی راه برات میگم.
آن ها با هم به طرف غار او رفتند و در راه HayShi همه چیز را به Cheondong توضیح داد. وقتی به در غار رسیدند HayShi ایستاد و گفت: حالا فهمیدی؟ اگر م خوای بهم کمک کنی خودت باید تصمیم بگیری.
و بعد به داخل غارش رفت. Cheondong بیرون ماند و به حرف های او فکر کرد و تصمیم گرفت که این مسئله را با دوستانش هم در میان بگذارد، پس با سرعت به طرف پناهگاهشان برگشت و با دوستانش صحبت کرد و آن ها هم پذیرفتند که به HayShi کمک کنند، زیرا آن ها از مدت ها پیش دوستان HayShi بودند و به او بارها کمک کردند و او را از مرگ نجات دادند.
HayShi بعد از مدتی با وسایلی که جمع کرده بود از غارش بیرون آمد و به دنبال Cheondong اطرافش را جست و جو کرد اما او را نیافت و به طرف پناهگاه حرکت کرد. وقتی او به پناهگاه رسید همه مشغول جمع کردن وسایشان بودند. همان طور که او با تعجب به آن ها نگاه می کرد، Mir از پشت سرش آمد و گفت: چرا به ما نگفتی قراره چیکار بکنی؟
HayShi بر گشت و با تعجب گفت: کی بهتون گفت؟
Seungho که مشغول بستن وسایلش بود گفت: .Cheondong تو از همون اول با اون راحت تر بودی.
-: حالا شما ...
G.O هم از پشت سر او آمد و گفت: ما میخوایم کمکت کنیم.
Cheondong از بالای درختی که آن ها زیر آن ایستاده بودند جلوی HayShi پرید و گفت: ما دوستیم و باید به هم کمک کنیم نه؟
HayShi که از داشتن دوستان به این خوبی بسیار شاد شده بود، با لبخند گفت: ممنون که کمکم می کنین.
Seungho وسایلش را کنار گذاشت و جلو آمد و گفت: به اونا گفتی؟
-: هنوز نه اما امشب بهشون میگم.
-: خوبه. پس امشب تمومش کن تا فردا حرکت کنیم.
وقتی غروب شد، HayShi، Dujun و Cheondong برای شکار بیرون رفتند و بعد از تاریک شدن هوا با یک گوزن نر بزرگ و شام را آماده کردند. بعد از شام، HayShi از پناهگاه بیرون آمد و از درختی که کنار پناهگاه بود بالا رفت و دوباره به ماه بالای سرش خیره شد و در افکارش غرق شد. Yoseob هم دنبال او بیرون آمد و آرام آرام از درخت بالا رفت و روی شاخه ی کنار HayShi، نشست و گفت: امشب قراره با دوستام حرف بزنم.
HayShi همان طور که ماه کامل بالای سرش نگاه می کرد گفت: خب؟
-: میخوام بهشون بگم که تو میخوای بیای کمکمون.
-: شما به من احتیاج دارین چون این جنگل رو نمیشناسین و ممکنه گم بشین و زمان رو از دست بدین.
-: میدونم. به خاطر همینه که میخوام باهاشون حرف بزنم.
-: خوبه؟
HayShi به بازوی او نگاه کرد و گفت: دستت بهتر نشده؟
Yoseob که کمی درد داشت گفت: نه. ولی خوب میشم.
HayShi به او نگاه کرد و گفت: میخوای من کاری کنم که همین الان خوب بشه؟
Yoseob که از حرف او متعجب شده بود گفت: مگه تو جادوگری؟
HayShi خندید و گفت: نه اما یه بار خیلی تصادفی یه کاری کردم که دست زخمی دوستم خوب شد.
بعد بازوی زخمی او را گرفت و گفت: چشمات رو ببند. ممکنه یه کم درد داشته باشه.
Yoseob با تعجب بیشتری به او نگاه می کرد. HayShi با لبخند گفت: نترس. بهم اعتماد کن.
Yoseob به آرامی چشمانش را بست. HayShi هم چشمانش را بست و سعی کرد تمرکز کند. بعد از چند لحظه، Yoseob گرمایی را در زخم بازویش احساس کرد و بعد HayShi بازوی او را رها کرد و گفت: خب ... حالا چشمات رو باز کن.
Yoseob چشمانش را باز کرد و با حیرت به بازوی بهبود یافته اش نگاه کرد و گفت: چ چ چطوری این کار رو کردی؟
HayShi خندید و گفت: خودمم نمیدونم.
Yoseob با چهره ی متعجبش به او نگاه کرد و گفت: تو واقعا، واقعا ....
HayShi با دستان گرمش جلوی دهان او را گرفت و آرام گفت: ششش!
و بعد با انگشت به پشت سر Yoseob اشاره کرد. Yoseob بر گشت و یک گرگ زیبا را روی تپه ایی که از آن بالا به خوبی دیده می شد دید. HayShi دستش را از روی دهان او برداشت و آرام گفت: قشنگه نه؟ من عاشق گرگام.
Yoseob که هنوز متعجب بود به او نگاه کرد و گفت: تو واقعا کی هستی؟
با این حرفYoseob ، HayShi در فکر فرو رفت و با خودش گفت: جواب این سوال چیه؟ من واقعا کی ام؟ چرا تا حالا به این فکر نکردم که من واقعا کی ام؟ چرا این همه آدم دنبال منن تا من رو بکشن یا گیرم بندازن؟ هویت اصلی من چیه؟
او همان طور که به صدای گرگ ها که رو به ماه روی تپه رو به رو نشسته بودند و زوزه می کشیدند گوش می داد، در افکارش به دنبال جواب سوال هایش بود. Yoseob هم با تعجب به او نگاه می کرد و با خودش می گفت: تو چجوری تونستی زخم به این عمیقی رو توی چند لحظه شفا بدی؟ تو کی هستی؟ تنها توی جنگل به این ترسناکی چی کار می کنی؟ تو کی هستی؟
Yoseob بعد از چند دقیقه، HayShi را روی درخت تنها گذاشت از آن پایین آمد. Junhyung که پای زخمی اش را روی زمین می کشید، از پناهگاه بیرون آمد و Yoseob را که در افکار خودش بود، دید که به طرف پناهگاه می آید و گفت: .Yoseob چرا انقدر تو فکری؟
Yoseob بازو خود را به او نشان داد و گفت: میبینی؟ زخمش خوب شده.
Junhyung با حیرت به بازوی او نگاه کرد و گفت: چی کار کردی که به این سرعت خوب شده؟
-: من کاری نکردم.HayShi این کار رو کرد.
-: مگه اون جادوگره؟
-: نمیدونم. واقعا دختر عجیبیه.
-: الان کجاست؟
-: بالای درخت. توی شبایی که ماه کامله خوابش نمیبره.
Junhyung به HayShi که روی شاخه درخت دراز کشیده بود و به آسمان خیره شده بود، نگاه کرد و گفت: بیا بریم. همه خوابیدن باید با بچه ها صحبت کنیم.
بعد با Yoseob به داخل پناهگاه رفت. بعد از چند دقیقه، وقتی تمام اعضای Beast دور هم جمع شدند، Dujun گفت: خب برای چی جلسه گذاشتین؟
Gikwang گفت: برای اینکه تصمیم بگیریم از HayShi کمک بگیریم یا نه.
Hyunseung که روی یک صندلی، کنار دیوار، نشسته بود گفت: من که میگم باید ازش کمک بگیریم. ما این دور و اطراف رو نمیشناسیم و وقتمون رو این طوری بیشتر از دست میدیم.
Dongwoon هم حرف او را تایید کرد و گفت: منم همین نظر رو دارم.
Dujun که به Yoseob نگاه می کرد با تعجب گفت: .Yoseob تو مگه بازوت زخمی نشده بود؟
با این حرف او همه به Yoseob نگاه کردند و وقتی بازوی سالم او را دیدند تعجب کردند. Yoseob آستینش را بالا زد و گفت: چرا من زخمی شده بودم. زخم دستم هم خیلی عمیق بود اما امشب یه معجزه شد.
Hyunseung با تعجب از جایش بلند شد و بازوی او را گرفت و گفت: پسر یه خراش هم نداره. چی شده که حتی جای زخم هم نمونده؟
Yoseob ادامه داد: HayShi این معجزه رو انجام داده.
Gikwang با تعجب گفت: HayShi؟ چطوری؟
Dujun هم کنار Yoseob ایستاد و به او نگاه کرد و گفت: من که باورم نمیشه. چطوری این کار رو کرده؟
در همین حین، HayShi که وارد پناهگاه شده بود و پشت پرده اتاق آن ها ایستاده بود، پرده را کنار زد و گفت: میتونم بهتون نشون بدم.
همه با دیدن او ساکت شدند و هیچ حرفی نزدند. HayShi چند لحظه ایی به آن ها نگاه کرد و گفت: میخواین این کار رو جلوی خودتون انجام بدم؟
همه خیلی کنجکاو بودند تا ببیند، او واقعا چگونه بازوی زخمی Yoseob را شفا داده است اما هیچ کس حرفی نمی زد و همه فقط به او نگاه می کردند. HayShi به پای زخمی Junhyung نگاه کرد و گفت: میخوای پات خوب بشه؟
Junhyung با تعجب به او نگاه کرد و چیزی نگفت. HayShi صندلی کنار دیوار اشاره کرد و گفت: روی اون صندلی بشین.
Junhyung لنگان لنگان به طرف صندلی رفت و روی آن نشست. HayShi دستش را روی زخم پای او گذاشت و دوباره چشمانش را بست و سعی کرد تمرکز کند. Junhyung هم، مثل Yoseob چند لحظه بعد، گرمایی را احساس کرد و بعد HayShi دستانش را از روی پای او برداشت و بلند شد و گفت: خب حالا چی؟
Dujun که از تعجب دهانش باز مانده بود گفت: چطوری این کار رو کردی؟
HayShi بلند شد و گفت: نمیدونم اما من این کار رو کردم و همه شما هم دیدین.
و بعد از از اتاق بیرون رفت. Yoseob به او نگاه کرد و گفت: واو! واقعا دختر خاصیه.
Junhyung که به پایش نگاه می کرد، گفت: آره. خیلی عجیبه.
Gikwang گفت: خب بیاین به بحث خودمون برسیم.
Hyunseung گفت: من که میگم بهش احتیاج داریم چون اون هم جنگل رو خوب میشناسه و هم قدرت شفا بخشی داره.
Yoseob گفت: منم موافقم.
Dujun دستش را بالا گرفت و گفت: هر کی موافقه اون رو با خودمون ببریم دستش رو بالا بگیره.
همه اعضای گروه دست هایشان را بالا گرفتند و بعد Yoseob گفت: خب پس HayShi باهامون میاد.
Gikwang به طرف وسایلش رفت و همان طور که آن ها را جمع می کرد، گفت: پس زود تر وسایلتون رو جمع کنین تا صبح زود راه بیافتیم.
همگی وسایلشان را جمع کردند و استراحت کردند تا فردا صبح زود حرکت کنند.
HayShi با سپیده ی صبح از خواب بیدار شد و همه را هم بیدار کرد تا حرکت کنند. وقتی اعضای Beast آماده حرکت می شدند، Seungho اسب ها را از اسطبل بیرون آورد و به آن ها داد و خودش هم وسایلش را به زین اسبش بست و سوار آن شد. Dujun که سوار اسبش شد با دیدن او پرسید: شما کجا دارین میرین؟
Cheondong افسار اسبش را محکم کرد و گفت: ما هم قراره با شما بیایم.
Hyunseung با تعجب گفت: شما هم با ما میاین؟
 HayShiمغرورانه اسبش را جلوی اسب او نگه داشت و گفت: شرط اینکه من باهاتون بیام و راهنمایی تون کنم اینه که اونا هم باهامون بیان.
Yoseob اسبش را کنار اسب آن ها برد و گفت: اشکالی نداره. اونام میتونن باهامون بیان.
Junhyung که درحال سوار شدن اسبش بود گفت: اما اگر تعدادمون زیاد بشه حرکت کردن سخت تر میشه نه؟
HayShi به او نگاه کرد و گفت: اگر ناراحتین کسه دیگه ایی رو برای راهنمایی کردن تون توی این جنگل پیدا بکنین.
آن ها که کسی را بهتر از او نمی شناختند چیزی نگفتند. HayShi به آن ها نگاه کرد و افسار اسبش را گرفت و گفت: خوبه. پس راه می افتیم.
و بعد سوار ان شد. آن ها به طرف اعماق تاریک و سرد جنگل مه آلود راه افتادند. در راه Cheondong که آخر صف آن ها بود، اسبش را کنار اسب HayShi رساند و گفت: من فکر می کردم دوتا از اعضای Beast زخمی باشن.
HayShi همان طور که به راه جلویش نگاه می کرد، گفت: خب درست فکر می کردی.
-: اما الان هیچ کدومشون حتی یه خراش هم روز بدنشون ندارن.
-: خب دیشب من زخماشون رو ترمیم کردم.
-: تو بهشون نشون دادی چه قدرتی داری؟
HayShi به او نگاه کرد و گفت: من فقط به خاطر خودم این کار رو کردم. اگر اونا هنوز زخمی بودن نمی تونستن خوب توی جنگل دووم بیارن و قبل از اینکه به چیزی که می خواستن برسن تلف می شدن و ما رو هم توی دردسر می انداختن.
-: اما تو نباید به کسی ...
HayShi حرف او را قطع کرد و گفت: نباید به کسی اعتماد کنم. آره. اما اگر من با این قدرتم سال پیش تو رو نجات نمی دادم تو الان اینجا نبودی.
و بعد سرعت اسبش را بیشتر کرد و جلوتر رفت. بعد از چند ساعت سواری و گذشتن از راه های پر پیچ و خم جنگل، HayShi وقتی دید اسب ها خسته به نظر می آیند و خورشید هم وسط آسمان رسیده و وقت ناهار است، کنار نهر کوچکی که از میان جنگل سرچشمه می گرفت و آب زلال و خنکی داشت ایستاد و گفت: همین جا استراحت می کنیم.
و بعد از اسبش پیاده شد و آن را به درخت کنارش بست و آن را کمی نوازش کرد. بقیه هم از اسب پیاده شدند و آتش روشن کردند و وسایل غذا را آماده کردند. HayShi، Yoseob و Cheondong هم، برای گشت زنی آن دور و اطراف رفتند. HayShi آرام کنار Yoseob راه می رفت و وضع راه و آب و هوا را برسی می کرد و تصمیم می گرفت از کدام راه بروند. Cheondong هم پشت سر آن ها دنبالشان می آمد. بعد چند دقیقه ایی راه رفتن، آن ها به تابلو ی عجیب و شکسته ایی رسیدند که روی آن، با چیزی که به نظر خون می آمد، نوشته شده بود:
خطر مرگ
وارد این محدوده نشوید وگرنه طلوع خورشید فردا را نخواهید دید

Yoseob با دیدن تابلو گفت: چه تابلو ی خوف آوریه.
Cheon dong به HayShi، که به تابلو خیره شده بود و به نظر می رسید فکر رفتن به آن جا را دارد، نگاه کرد و گفت: HayShi بیا برگردیم. ما که نمیخوایم بمیریم مگه نه؟
HayShi همان طور به تابلو خیره شده بود نیشخندی زد و گفت: نه اما من میخوام ببینم اونجا چه خبره.
Yoseob با تعجب به او نگاه کرد و گفت: چی؟ مگه نمیبینی روی تابلو نوشته خطر مرگ.
HayShi با خونسردی به او نگاه کرد و گفت: خب اگه میترسی نیا.
Cheondong دست او را گرفت و گفت: HayShi بحث ترس نیست. ما تعدادمون کمه اگر بهمون حمله بشه صد در صد کشته میشیم.
HayShi بر گشت و به او نگاه کرد و گفت: اگر چیزی که دنبالشیم اینجا باشه چی؟
Yoseob و Cheondong هر دو ساکت شدند.HayShi  به آن ها نگاه کرد و دستش را کشید و گفت: من میرم اونجا. چه با شما چه بدون شما.
و بعد به طرف آن طرف تابلو رفت. Yoseob  و Cheonding به هم نگاه کردند. Yoseob به طرف  HayShiرفت و بازوی او را گرفت و گفت: بذار بعد از غذا همه با هم بر میگردیم.
HayShi به آن ها نگاه کرد و کمی مکث کرد و بعد گفت: باشه اما اگر نیاین من خودم تنها بر میگردم.
و بعد به طرف جایی که اتراق کرده بودند برگشت. وقتی به آنجا رسیدند، HayShi سراغ اسبش رفت و وسایلش را از کیسه کنار زین آن بیرون آورد و توی کیفی که همیشه همراهش بود، گذاشت. Cheondong و Yoseob هم به کنار اعضای گروه خودشان رفتند و مشغول کار های خودشان شدند. Seungho که مشغول کمک کردن به Mir برای غذا درست کردن بود دست از کار کشید و به طرف Cheondong که کنار اسبش ایستاده بود و تیرهای تیر و کمانش را از کیسه کنار زین اسبش بر می داشت، رفت و آرام گفت: کجا بودین؟
Cheondong همان طور که کارش را انجام می داد به او نگاه کرد و گفت: رفتیم یه چند متر اون طرف تر و یه چیز عجیب دیدیم.
Seungho با تعجب گفت: چی دیدین؟
-: یه تابلو که روش با خون نوشته بود خطر مرگ.
-: چی؟
-: حالا حس کنجکاوی HayShi تحریک شده و میخواد ببینه اون طرف تابلو چه خبره.
-: تعجبی هم نداره. اون همیشه اینجوری بوده.
Cheondong به HayShi نگاه کرد و گفت: آره. اما الان خیلی تغییر کرده.
Seungho به او نگاه کرد و گفت: هنوزم دوستش داری؟
Cheondong با تعجب و ترس به او نگاه کرد و چیزی نگفت. Seungho به او نگاه کرد و با خنده گفت: نترس. من خیلی وقته میدونم.
Cheondong که خجالت کشیده بود، سرش را برگرداند و زین اسبش را محکم کرد و گفت: واقعا؟ از ... از کی میدونی؟
-: از همون موقعی که زخمی شده بود و نزدیک بود بمیره. تو شب و روز بالا سرش بودی و ازش چشم بر نمیداشتی.
Cheondong با خجالت خندید و چیزی نگفت. Seungho ادامه داد: چرا بهش نمیگی؟
-: جرعتش رو ندارم.
تا Seungho خواست حرفی بزند، G.O با صدای بلند همه را برای ناهار صدا زد. او هم دیگر چیزی نگفت. همگی کنار آتش جمع شدند تا غذا بخورند. سر غذا HayShi که فرصت را برای بیان خواسته اش مناسب دید، گفت: کسی نمیخواد بدونه ما کجا رفتیم؟
همه سرهایشان را به طرف او چرخاندن و Dujun گفت: خب ... کجا رفتین؟
-: رفتیم چند متر اون طرف تر و یه تابلوی عجیب دیدیم که با خون روش نوشته بود خطر مرگ.
G.O که داشت غذا می خورد با شنیدن حرف او، غذا در گلویش پرید و شروع به سرفه کرد. Mir که تعجب کرده بود یک لیوان آب به او داد و گفت: با خون؟
-: آره. ما تصمیم گرفتیم برگردیم و دوباره همه با هم بریم اونجا.
Junhyung با عصبانیت گفت: مگر اینکه عقلتون رو از دست داده باشین که بخواین برین اونجا.
HayShi به او چپ چپ نگاه کرد و گفت: آره اما اگر اون چیزی که دنبالشیم اونجا باشه چی؟
همه ساکت شدند و به او نگاه کردند. HayShi با عصبانیت بلند شد و گفت: همه تون یه مشت ترسو ایین. خودم تنها میرم اونجا.
و بعد چرخید تا به طرف مکان تابلو برود که Cheondong بلند شد و گفت: منم باهات میام.
Yoseob هم بلند شد و گفت: ما هم میایم.
HayShi برگشت و گفت: خب پس راه بیافتین.
همه با از جایشان بلند شدند و اصلحه هایشان را برداشتند و پیاده دنبال HayShi راه افتادند. وقتی به تابلو رسیدند HayShi به آن اشاره کرد و گفت: اینم همون تابلویی که گفتم.
و بعد شمشیرش را کشید و جلو رفت اما بقیه پشت سرش ایستادند و به او نگاه کردند. او کمی جلو تر رفت و برگشت و گفت: نمیخواین بیاین؟
همه به هم نگاه کردند و بعد اصلحه هایشان را از قلافشان بیرون آوردند و دنبال او رفتند.HayShi  تا به حال به این قسمت از جنگل نیامده بود. آنجا خوف آور و نمور بود و پر از باتلاق های عمیق و اسکلت های انسان هایی بود که وحشیانه کشته شده بودند. به هر طرف که نگاه می کردی، پر بود از درختان تنومند و ترسناکی که انتهایشان در مه گم شده بود و دیده نمی شد. آن ها بعد از چند دقیقه راه رفتن با ترس در این قسمت از جنگل، به یک کلبه بسیار قدیمی رسیدند که از پنجره اش نور یک چراغ کم نور، سو سو می زد. HayShi ایستاد و با کنجکاوی به آن نگاه کرد. Cheondong که می دانست او چه فکری در سر دارد گفت: نگو که میخوای بری اون تو.
HayShi لبخندی زد و به او نگاه کرد و گفت: تو میتونی ذهن آدما رو بخونی؟

و بعد به طرف کلبه رفت. بقیه کمی ایستادند و به او نگاه کردند و بعد، دوباره، پشت سرش راه افتادند. وقتی به کلبه رسیدند، HayShi که از همه جلو تر بود آرام آرام از پله های فرسوده ی آن، که صدای قژ قژ می دادند، بالا رفت و بقیه هم پشت سرش آمدند. در کلبه کمی باز بود، HayShi با کنجکاوی فراوان به داخل آن نگاه کرد و آرام در را باز کرد و وارد آن شد.


به نظرتون توی این کلبه خرابهه چی میتونه باشه؟ http://www.8pic.ir/images/44008997542643578261.gif

حدس بزنین و بهم بگین بعد که قسمت بعد رو گذاشتم هر کی حدسش درست بود براش یه پست مخصوص از هر چی که بخواد میذارم http://www.8pic.ir/images/54520533446361759535.gif






طبقه بندی: Moon Light،
برچسب ها: Moon Light،
[ چهارشنبه 16 بهمن 1392 ] [ 09:56 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب