تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
اینم داستان خوشمل پسرای خوشمل تره BTS http://www.8pic.ir/images/93917566242094199315.gif

راستی کسی این داستانو نمیخونه؟ نمیخواین بذارمش؟ پس چرا نظر حتی یه دونه ام نداره؟
ای بابا باز خودمو بخاطر نظرا حرس دادم بیخیال من میذارمش ولی باز میگن اگه نظر ندین وقتی به جاهای باحالش برسه دیگه نمیذارم خود دانید ....http://www.8pic.ir/images/50878207990828671531.gif

http://www.8pic.ir/images/78646225161840926321.jpg

Hana کوله پشتی بزرگش را پشتش انداخت و از مدرسه خارج شد. پسرها هم پشت سر او از مدرسه بیرون آمدند. در راه خانه، V رو به Jongkook کرد و گفت: منظور Hana از اجرا چی بود؟
Jimin به جای او گفت: اون و Rap Monster بیشتر شبا توی یه کری اوکی بار توی یکی از خیابونای مجلل شهر میخونن و مسابقه رقص میذارن و کلی پول به جیب می زنن.
Jin هم برای تکمیل حرف او گفت: اون همیشه Kooki رو برای اجراهاش دعوت میکنه و ما هم باهاش میریم. ما اونجا مهمونای افتخاری هستیم.
Jongkook  همان طور که دستانش را در جیب کابشنش فرو برده بود، گفت: اون خیلی خوب میتونه بخونه و برقصه. صدا و حرکاتش موقع رقص خارق العاده ان. اون روی صحنه حرف نداره.
V سر تکان داد و گفت: اها! منم میتونم باهاتون بیام؟
Jongkook به او نگاه کر و با خنده گفت: دیدی که خودش تو رو هم دعوت کرد پس باید بیای.
-: چه خوب ... کی میرین؟
Suga خندید و گفت: نترس میایم دنبالت تا باهم بریم.
J-Hope هم با خنده گفت: اگه تو رو جا  بذاریم Hana همونجا دخل همون رو میاره.
بعد همه شروع به خنده کردند و هر کدام سر خیابان از  یکدیگر جدا شدند و به طرف خانه هایشان رفتند.
یک ساعت قبل از غروب آفتاب، Jongkook لباس هایش را عوض کرد و از خانه بیرون امد. پسرها بیرون منتظرش بودند. او با دیدن آن ها گفت: هنوز نرفتین دنبال V؟
Jin همان طور که از سرما این پا و اون پا می کرد، گفت: منتظرت بودیم تا باهم بریم.
-: پس راه بیوفتین اگه دیر بریم Hana مثل اون دفه مجبورمون میکنه آخرش کری اوکی بارش رو تمیز کنیم.
آن ها به طرف خانه V حرکت کردند. V جلوی در خانه، از یک ساعت پیش ایستاده بود و منتظر آن ها بود و با دیدن آن ها، دست تکان داد و گفت: چقدر دیر کردین.
Jongkook با تعجب گفت: دیر کردیم؟ ما که به موقع اومدیم.
-: آخه من از یه ساعت پیش منتظرتونم.
پسرها با این حرف او، شروع به خنده کردند. Suga با خنده گفت: از یه ساعت پیش؟ مثل اینکه واسه دیدن Hana خیلی مشتاقی.
Jimin به پهلوی او زد و گفت: دیونه اجرا تازه نیم ساعت دیگه شروع میشه اون وقت تو از یه ساعت پیش اینجا وایسادی؟
V با خجالت خندید و گفت: واقعا؟ من فکر می کردم زود تر شروع میشه.
Jongkook با خنده گفت: تو خیلی ساده لوحی پسر ... خیله خب دیگه بیاین بریم.
آن ها به طرف کری اوکی بار، حرکت کردند و بعد از چند دقیقه به ان جا رسیدند و وارد آن شدند. داخل کری اوکی بار، خیلی بزرگ و چز زرق و برق بود، ولی هنوز کسی نیامده بود. آن ها در همان جای همیشگی، که نزدیک ترین جا به صحنه بود، نشستند. V با تعجب همه جا را نگاه می کرد و دهانش باز مانده بود. Jongkook با دیدن چهره مبهوت و ابلهانه او گفت: فکر کنم تا حالا همیچین جایی نبودی نه؟
V سر تکان داد و گفت: من اولین بارمه یه چنین جایی میام.
Jimin با خنده گفت: پس نمیدونی چه دخترای خوشگلی توی کری اوکی بارایی به این خوبی هستن که میتونی کلی باهاشون خوش بگذرونی.
V با تعجب گفت: با دخترا خوش بگذورنیم؟ من تا حالا حتی دست یه دخترم نگرفتم.
Suga سر تکان داد و گفت: آره اما یه دختر هست که حتی بوسیدتت. اونم چه دختری.
J-Hope هم با خنده گفت: یه دختر شیطون و آتیش پاره که حتی شیطونم براش تعظیم میکنه. پسر تو خیلی خوشبختی.
V سرش را پایین انداخت و گفت: منظورتون Hana ئه نه؟
Jongkook لبخندی زد و گفت: لازم نیست خجالت بکشی اون دختر غیر عادی و شیطونیه و حتی ممکنه هر کاری باهات بکنه. تو هیچ وقت نمیتونی اون رو پیش بینی کنی.
در همین هنگام، Hana با لباس ها و گریم استیجش از پشت صندلی، مثل فنر بیرون پرید و گفت: هی کسی اسم من رو اورد؟
Jongkook با خنده به او نگاه کرد و گفت: نگفتم نمیشه پیش بینیش کرد؟ اون مثه جن میمونه و تا اسمش رو میاری پیداش میشه.
Hana دندان هایش را به هم فشار داد و کنار او نشست و گفت: خخخخخ ... Kooki تو همیشه بی پروا با من حرف میزنی ... از شیطون نمی ترسی؟
-: از شیطون چرا ولی از تو نه. تو شیطون نیستی یه چیزی بد تر از اونی.
Hana خندید و گفت: واقعا نمیدونم تو چرا انقدر بدون ترس باهام حرف میزنی.
-: راستش خودمم نمیدونم.
هر دو شروع به خنده کردند. برای V عجیب بود که چطور Jongkook و Hana تا این حد با هم صمیمی رفتار می کنند، حتی برای بقیه هم عجیب بود، اما دلیل اینکه ان ها چیزی نمی گفتند، ان بود که برایشان عادی شده بود. Jongkook و Hana از سال اول باهم درس خواندند و خیلی خوب همدیگر را می شناسند و خیلی باهم صمیمی هستند، ولی این صمیمیت کمی بیشتر از ان میزانی است که بقیه فکرش را می کنند.
V که مبهوت زیبایی Hana شده، به او خیره شده بود، با صدای بلندگو از جا پرید. Hana به ساعتش نگاهی انداخت و گفت: خب من باید برم اماده بشم ... بازم میام سراغتون.
بعد موهای Jongkook را به هم ریخت و به طرف دری در کنار صحنه رفت. Jongkook موهایش را صاف کرد و گفت: دختره پررو ... صدبار بهش گفتم از اینکه موهام رو به هم بریزه خوشم نمیاد اما باز کار خودش رو میکنه.
Jimin کمی جا به جا شد و گفت: Hana ئه دیگه کاریش نمیشه کرد.
-: Hana؟ بهتره بگی پررو. دختره شیطون همیشه باید بیاد اول موهای من رو به هم برزه و بعد بذاره بره.
Jin خندید و گفت: هی تو خیلی بی لیاقتی. همه پسرا برای اینکه یه ناخن Hana بهشون بخوره له له می زنن اون وقت تو از اینکه اون باهات صمیمیه شکایت میکنی؟
-: بقیه پسرا همشون احمقن ... اگه شخصیت عجیب و غیر متعادل اون شیطونک رو میشناختین هرگز چنین چیزی نمی خواستن.
V که اصلا نمی دانست ان ها درباره چه صحبت می کنند، خواست اظهار وجود کند و گفت: ولی به نظر که دختر خوشگل و بانمکی میاد.
Jongkook انگشتش را به نشانه رد کردن حرف او تکان داد و گفت: نه. اون به هیچ وجه دختر عادی ایی نیست. اون خاصه و به اندازه شیطون بودنش ... آه ولش کن.
Jongkook بیشتر از هر کسی از اخلاقیات و خصوصیات Hana می دانست، ولی همیشه از گفتن ان ها امتنا می کرد. این رفتارش هم برای بقیه عجیب بود. آخر او از کجا Hana را تا این اندازه می شناخت؟ چرا هر وقت بحث او به میان می امد با بی حوصلگی حرف را عوض می کرد؟ چرا انقدر با Hana صمیمی بود و راحت با او حرف می زد حتی بدون اینکه واهمه ایی از او داشته باشد؟ این همه سوال وجود داشت، ولی او هیچ وقت به ان ها جوابی نمی داد و حتی کسی هم ان ها را مطرح نمی کرد. شاید برایشان عادی بود و شادیم از چیزی خبر داشتند که بقیه نمی دانستند. در هر صورت Jongkook تنها کسی بود تا این اندازه ملکه مغرور و ترسناک را می شناخت و جرعت گستاخانه با او حرف زدن را داشت، ولی واقعا چرا؟
چند دقیقه بعد، اجرا شروع شد و Hana، که ملکه مدرسه بود، با لباس ملکه صحنه، به همراه یار همیشگی اش Rap Monster، وارد سالن شد، ولی انگار یک چیز متفاوت بود. آن دو مثل همیشه رفتار نمی کردند. اجرای داغ و آتیشن شان این بار کمی خشک تر و جدی تر از همیشه بود.
Jimin که به ان ها نگاه می کرد، با تعجب گفت: چرا اینا اینجوری شدن؟ قبلا اجراشون خیلی بهتر بود اما الان خیلی مصنوعی و ساده شده.
Jongkook که به گیلاس های روی میز خیره شده بود گفت: چون دیگه قرار نیست از امشب به بعد اجرای دو نفره داشته باشن. از وقتی رابطه شون خراب شده دیگه Hana نمی خواد Rap Monster رو ببینه به همین خاطر تصمیم گرفته دیگه باهاش اجرا نکنه.
Jin با تعجب گفت: یعنی دیگه اجرای دو نفره ندارن؟
Jongkook آرام روی صندلی لم داد و گفت: تا وقتی یکی رو برای جایگزین Rap Monster پیدا نکنه نه.
J-Hope که در فکر فرو رفته بود، گفت: اصلا چرا رابطه شون به هم خورد؟ تو میدونی Kooki؟
Jongkook که اصلا نمی خواست حرف بزند، چشمانش را بست و چیزی نگفت. Suga با تعجب به او نگاه کرد و گفت: واقعا نمیدونی داداش؟
Jongkook با بی حوصلگی گفت: یه اتفاقی افتاد که این طوری شد. ازم نخواین براتون تعریف کنم چون اصلا حوصلشون رو ندارم.
پسرها با این حرف او ساکت شدند و دیگر چیزی نگفتند. در این میان، V که با دقت به صحنه چشم دوخته بود، محو زیبایی و استعداد بی نظیر Hana شده بود و با تمام وجود به اهنگ گوش می داد. Hana هم از روی صحنه مدام به او نگاه می کرد و با شیطنت چشمک می زد و ناز و ادا می امد.
بعد از تمام شدن اجرا، Hana به اتاقک گریم پشت صحنه رفت و لباس هایش را عوض کرد تا پیش پسرها برد. Rap Monster جلوی در اتاق منتظر او ایستاده بود که او از اتاق بیرون امد و با دیدن او گفت: چیزی شده؟ چرا اینجا وایسادی؟
Rap Monster که نمی دانست چطور کلمات را کنار هم بچیند و حرف بزند، به زحمت جلمه ایی پیدا کرد و گفت: واقعا میخوای این اجرای اخرمون باشه؟
Hana سر تکان داد و گفت: من و تو دیگه نمیتونیم همدیگه رو تحمل کنیم پس بهتره هر کدوم راه خودمون رو بریم. از این موضوع ناراحتم ولی ... قبول که تو هم مثل من دیگه نمیتونی با من باشی. خودت خوب میدونی چی کار کردی و منم نمیتونم این کارت رو نادیده بگیرم پس ... بهتره همه چیز تموم بشه ... درست از همین جایی که شروع شد.
بعد چرخید تا به طرف در خروج برود، اما Rap Monster دستش را گرفت و گفت: صبر کن ... میدونم نباید چنین کاری می کردم ولی ...
-: دیگه تمومش کن. تو نمیتونی کارت رو توجیه کنی چون دیگه هر چی بینمون بوده تموم شده ... بهتره بدونی من الان کسه دیگه ایی رو دوست دارم پس بهتره همه چیز رو فقط به عنوان یه مشت خاطره نگه داری.
Rap Monster با این حرف، قلبش در سینه لرزید. Hana به کس دیگری علاقه مند شده و او را فراموش کرده است. برایش درک این موضوع سخت است. او و Hana از همان ابتدا زوج خوبی بودند و همیشه باهم اجرا می کردند و کارهایشان را انجام می دادند، ولی به خاطر یک اشتباه احمقانه همه چیز خراب شد و حالا مسیر ان ها از هم جدا شده است. بدون اینکه بخواهد، دست او را رها کرد و به دیوار کنارش تکیه زد. Hana کمی مکث کرد، ولی می دانست نمی تواند او را ببخشد، پس برای اخرین بار به او نگاهی کرد و به طرف در خروجی رفت و او را با دلی شکسته تنها گذاشت.
Hana به سالن رفت و مثل همیشه، به طرف میز پسرها رفت و کنار Jongkook نشست و با خنده گفت: نگفتم میام ... خب چه خبرا؟
همه ساکت بودند و هیچ صدایی از هیچ کدام بیرون نمی امد. فقط V بود که به او خیره شده بود و نمی توانست از او چشم بردارد. Hana با تعجب به، Jongkook که چشمانش را بسته بود و به اعتنا، روی صندلی لم داده بود، زد و گفت: هر چرا مثه مرده ها شدی؟
Jongkook با همان چشمان بسته گفت: چیزی نیست. اجرا خوب بود؟
-: مگه ندیدی؟
-: سرم درد میکنه مگه نمیبینی چشمام رو بستم و بازشون نمی کنم.
Hana غر و لوند کنان گفت: تو ام که همیشه خسته ایی. یه بار نشد من بیام اینجا و تو سرحال باشی.
Jongkook نیشخندی زد و پیزی نگفت. Hana رو به بقیه کرد و گفت: شماها چرا امشب انقدر اروم شدین؟ Jimin ندیدم امشب بیای با دخترا برقصی. چیزی شده که همتون پکرین؟
Jimin سر تکان داد و گفت: نه فقط ... یه کم زیادی خسته ایم.
-: شماها همیه خسته این ... مخصوصا جناب خونسرد.
جناب خونسرد لقبی بود که Hana به Jongkook، وقتی که بی حوصله بود، داده بود و اکثر اوقات هم با این اسم او را صدا می زد. او نگاهش را به طرف V چرخاند و با لبخند گفت: کوچولو تو را هیچی نخوردی؟
V سر تکان داد و گفت: آه! من نمیتونم از این چیزا بخورم.
Hana کمی مکث کرد و از جایش بلند شد و به طرف بار آن طرف سالن رفت و با یک لیوان بزرگ آب پرتغال برگشت و گفت: بیا کوچولو ... من همیشه وقتی میام اینجا سه چهار تا لیوان آب پرتغال میخورم. خوشمزه ست بگیرش.
V لیوان را از او گرفت و تشکر کرد. Hana کنار او نشست و گفت: تو خیلی پاستوریزه ایی کوچولو. امشبم همش به من نگاه می کردی. میخوای برات یه دختر خوشگل پیدا کنم تا باهش دوت بشی؟
V لبخند خجالت آمیزی زد و گفت: نه. من نمیتونم با هیچ دختری دوست بشم راستش ... خجالت میکشم.
Hana خندید و گونه او را آرام بودسید و گفت: اگرم میخواستی من نمیذاشتم. داشتم امتحانت می کردم کوچولو.
بعد موهای V را به هم ریخت و گفت: تو شیبه یه توله شیر یه ماهه ایی.
V کمی آب پرتغال نوشید و گفت: واقعا؟ من خیلی ... شیرا رو دوست دارم. موجودات جالبین.
-: منم دوستشون دارم خیلی با ابهتن.
Hana دستانش را مثل چنگال شیر، روی بدن او کشید و گفت: یه شیر وقتی میره شکار این کار رو با شکارش میکنه ... منم یه ماده شیرم و الان حسابت رو میرسم.
V با چشمان گردش به او نگاه کرد و گفت: تو از یه ماده شیرم ترسناک تر و خوشگل تری. میشه این بار من شکارت نباشم؟
Hana با انگشت روی بینی او زد و گفت: تو خیلی وقته شکار من شدی بچه فقط هنوز خودت خبر نداری.
بعد کمی از آب پرتغال او نوشید و گفت: تو بقیه این رو بخور تا من برم ببینم جناب خونسرد باز چرا رفته تو لاکش و قصد بیرون اومدن نداره.
Hana دوباره به طرف Jongkook که هنوز در همان حالت چشمانش را بسته بود و لم داده بود، رفت و آرام زیر گوشش گفت: آقای خونسرد بیا میخوام باهات حرف بزنم.
Jongkook چشمانش را باز کرد و آرام گفت: باز چی میخوای؟
-: قبلا مهربون تر بودی. میخوام باهات حرف بزنم دنبالم بیا.
Hana به طرف طبقه بالا رفت. Jongkook با بی حالی بلند شد و به دنبالش رفت. Hana روی پشت بام کنار نرده ها ایستاده بود و منتظر او بود، که او با بی حوصلگی از پله ها بالا امد و به طرفش رفت و گفت: باز چی شده؟
Hana با ناراحتی نگاهی به او کرد و گفت: چرا انقدر پکری چیزی شده؟
Jongkook می دانست اگر دهانش را باز کند، Hana دوباره با مهربانی با او رفتار می کند و دوباره هر چه بین شان گذشته بوده، تکرار می شود و او این بار نمی تواند به خودش اجازه این کار را بدهد. پس حتی کلمه ایی از بی قراری دلش نگفت و مثل همیشه گفت: چیزی نیست ... زودباش حرفتو بزن. من اصلا حالم خوب نیست میخوام برم خونه.
Hana کمی جلو تر رفت و گفت: را نمیذاری کمکت کنم؟ من که بهت گفتم برمیگردم برای چی این رو نمیخوای؟
Jongkook دستانش را سپر خودش کرد و گفت: خواهش میکنم Hana دوباره شروع نکن. من بهت گفتم که نمیخوام برگردی چون میدونم دوباره میری و این بار برام سخت تره که تحمل کنم. نمیخوام دوباره همون اتفاقا تکرار بشه.
Hana روی صورت او دست کشید و گفت: میدونم خیلی اذیتت کردم ولی اگر تو زودتر میگفتی بهم علاقه داری کنارت میموندم. من رو ببخش. من میخوام کمکت کنم.
-: Hana بس کن نمیخوام بهت نزدیک بشم. دوباره همه اون خاطرات مسخره رو برام زنده نکن خواهش میکنم من نمیتونم دوباره باهاشون کنار بیام ... این کار سختیه ... حداقل برای من خیلی سخته.
Hana آرام دستانش را دور کمر او حلقه کرد و گفت: میدونم برات خیلی سخت بوده ولی اگر بخوای میتونیم دوباره یه رابطه خوب داشته باشیم ... درست مثل دو سال پیش.
Jongkook که گرمای دستان او برایش حکم تداعی تمام خاطر زیبایش با او را داشتند و عذابش می دادند، او را هول داد و با صدایی لرزان گفت: Hana ازم دور شو من دیگه نمیتونم تنها زندگی کنم ... خودت خوب میدونستی چقدر دوستت دارم اما ترکم کردی. یادته؟ همون روز بارونی زمستون دو سال پیش بود.
اشک هایش روی گونه های سردش جاری شدند و دوباره گفت: Hana تو اون شب بهت گفتی میخوای همه چیز رو برای همیشه تموم کنی پس دیگه نیا پیشم ... چرا نمیذاری حداقل با خاطراتت یه زندگی آروم داشته باشم ...  Hana برو نمیخوام دیگه حتی بوی ادکلنت رو حس کنم ... خواهش میکنم برو.
با بی حالی و چشمانی گریان، به دیوارک پشتش تکیه داد و بی صدا شروع به گریه کرد. Hana که نمی خواست اشک ریختن او را ببیند، آرام به طرفش رفت و اشک هایش را پاک کرد و گفت: من نمیخوام اذیتت کنم. فقط میخوام بدونی منم دوستت دارم.
Jongkook با عصانیت دستان او را کنار زد و گفت: دروغگو ... تو هیچ علاقه ایی بهم نداری. از اولم نداشتی. تو فقط میخواستی یکی رو داشته باشی باهاش خوش بگذرونی و بعدم ولش کنی بری ... منه احمقم حرفای قشنگت رو باور کردم و عاشقت شدم اما تو ...
اشک و بغض امان حرف زدن به او را نمی داد، برایش از هر چیز سخت تر به یاد اوردن خاطرتش بود. دلش می خواست Hana دوباره برگردد، اما از طرفی نمی خواست دوباره طعم از دست دادن او را بچشد. قلبش دیوانه وار تند می زد، ولی با اینکه می دانست دوای درد بی درمانش چیست نمی خواست آن را قبول کند.
Hana دوباره اشک های او را پاک کرد و آرام گونه اش را بوسید و گفت: باشه من دروغگو ام اما مگه دروغگوا نمیتونن عاشق باشن؟
Jongkook با چشمان تَرَش به چشمان درخشان او نگاه کرد و گفت: هر کسی حق عاشق شدن و عاشق بودن رو داره ولی من نمیخوام دوباره ... دوباره تنها بمونم. دیگه نمیتونم.
-: قول میدم دیگه تنهات نمیذارم. خودت رو اذیت نکن بذار کمکت کنم.
Hana آرام لبانش را روی لبان سرد او گذاشت. Jongkook که نمی توانست اشک هایش را کنترل کند، همان طور که او را در آغوش گرفته بود و او را با تمام وجود می بوسید، اشک می ریخت. از ان طرف، Jimin که به برای صدا زدن Jongkook امده بود، این صحنه را دید و بدون اینکه او را صدا بزند، برگشت.
Jongkook که نمی توانست از ا جدا شود، ولی می دانست باید زود تر به خانه برگردد، آرام گفت: Hana من باید برم خونه.
Hana از او فاصله گرفت و گفت: مطمئنی حالت خوبه؟ نمیخوای بیای خونه من؟
Jongkook با زحمت خودش را جمع و جور کرد و گفت: نه خوبم. فقط امشب مراقب خودت باش. هوا سرده توام زود برو خونه. فردا میبینمت.
Hana دست او را گرفت تا کمکش کند، ولی Jongkook صاف ایستاد و گفت: خوبم ... هنوز انقدر حالم بد نشده که نتونم خودم راه برم.
-: باشه. پس مراقب خودت باش.
-: توام همین طور ... شب بخیر.
Jongkook بی حال و بی رمق از پله ها پایین رفت و با پسرها به خانه برگشت. Hana هم وسایلش را جمع کرد و راهی خانه شد. در راه، آرام به شیشه بخار گرفته ماشین نگاه می کرد و در افکارش فرو رفته بود. لبخندی زد و با انگشتش روی بخار شیشه، قلب کوچک کشید و دوباره تمام خاطراتش را به یاد آورد.


اینم از این ... حالا توی قسمت بعد میگم چی بین این دوتا بوده و چجوری به هم خورده و .... 

خب اگه نظر نذارین چی؟ .... بقیه داستان پر .... چون مورد داره نمیتونم بدون رمز بذارمش و اگرم رمز داشته باشه فقط کسایی میتونن بخوننش که رمزشو بدونن و اگه کسی نباشه خب اصلا چرا بذارمش؟http://www.8pic.ir/images/50878207990828671531.gif





طبقه بندی: Bad Boy Or Bad Girl،
برچسب ها: Bad Boy Or Bad Girl،
[ چهارشنبه 16 بهمن 1392 ] [ 09:59 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب