تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
شروع فصل سوم این داستان خوشمل در ادومه ست بپرین بخونینش ...
توی این قمست آخر شخصیت اصلی داستان یعنی Gunwoo میاد تو داستان الهی قلبونش بلم http://www.8pic.ir/images/02282871596017563050.gif
http://www.8pic.ir/images/05360855406938709098.jpg

فصل سوم/پیانوی اسرارآمیز

فردای آن شب تلخ، Sehun صبح زود قبل از اینکه بقیه از خواب بیدار شوند، به سختی از تختش پایین آمد و لباس هایش را پوشید و به ساختمان کمپانی رفت. Diana زود تر از او به آنجا رفته بود و برای یکی از آهنگ های آلبومشان، که با پیانو توسط او نواخته می شد، تمرین می کرد. Sehun با بی حالی، درحالی که بدنش در تب بسیار شدید می سوخت، قدم برمی داشت و به طرف اتاق تمرین می رفت اما با شنیدن صدای پیانو نظرش تغییر کرد و به دنبال صدا رفت. وقتی جلوی اتاقی که صدای پیانو از آن می آمد رسید، در را باز کرد. Diana با دیدن او، با آن وضع، شوکه شد و سریع دست از نواختن کشید و از روی صندلی پیانو بلند شد و گفت: Sehun ... این چه وضعیه؟ خوبی؟

Sehun با گونه هایی سرخ و چشمانی که به زور، آن ها را، باز نگه داشته بود به Diana نگاه کرد و با صدایی گرفته گفت: Diana من ....
Sehun ناگهان روی زمین افتاد و از حال رفت. Diana با سرعت به طرف او دوید و چند بار او را تکان داد و صدایش کرد اما Sehun بی هوش شده بود. Diana به صورت داغ و گر گرفته، او دست زد. Sehun تب بالایی داشت. او به خاطر شب گذشته، که مدت طولانی را در هوای سرد، بیرون از خوابگاه مانده بود، سرمای سختی خورده بود و به شدت مریض شده بود.
Diana با نگرانی و دست پاچگی به Yongguk، که در راه ساختمان کمپانی بود، زنگ زد و گفت: Yongguk، Sehun حالش خوب نیست.
-: چی شده؟ الان کجایین؟
-: من ... ما توی ساختمان کمپانی هستیم، توی اتاق پیانو. Sehun اومد اینجا اما یه دفه از حال رفت. تب داره تبش هم خیلی بالاست.
-: تو آروم باش من الان میرسم اونجا.
-: زود باش. اون حالش خوب نیست.
Diana تلفن را قطع کرد و کتش را درآورد و روی Sehun که روی زمین افتاده بود و از تب می سوخت گذاشت. بعد از چند دقیقه، Yongguk به اتاقی که آن ها در آن بودند رسید و Sehun را بلند کرد و به طرف ماشینش رفت، Diana هم دنبال او با نگرانی راه افتاد. آن ها خیلی سریع به طرف بیمارستانی که همان اطراف بود رفتند. دکتر ها با سرعت بالای سر Sehun حاضر شدند و او را معاینه کردند. بعد از چندین دقیقه اضطراب آور، دکتر از اتاق بیرون آمد. Diana و Yongguk با نگرانی به طرف دکتر رفتند و از او حال Sehun را پرسیدند. دکتر هم آن ها را آرام کرد و گفت: تبش قطع شده است اما باید مراقبش باشین چون سرمای خیلی سختی خورده.
آن ها از دکتر تشکر کردن و به آرامی وارد اتاق Sehun شدند. او هنوز چشمانش را باز نکرده بود و بی حال  روی تخت خوابیده بود. Diana با نگرانی روی صندلی که کنار تخت او بود، نشست و به او خیره شد.
وقتی Sehun چشمانش را باز کرد تمام اعضای EXO بالای سرش بودند و با نگرانی به او نگاه می کردند. Luhan با نگرانی بسیار پرسید: Sehun. حالت چطوره؟
Sehun لبخندی زد و گفت: خوبم نگران نباشید. فقط یه سرماخوردگی ساده ست.
Beakhyun با اعتراض گفت: هی پسر! فقط یه سرماخورگی؟ ما از ترس مردیم و زنده شدیم.
-: گفتم که داداش الان خوبم.
Sehun چشمانش را به طرف Diana چرخاند و گفت: ممنون. اگه تو نبودی معلوم نیست چه بلایی سرم میومد.
-: احتیاجی به تشکر نیست. ما دوستیم دوستا هم همیشه به هم کمک می کنن نه؟ در ضمن باید از Yongguk تشکر کنی که اومد و رسوندت بیمارستان.
Sehun به Yongguk نگاه کرد و گفت: ممنون داداش.
-: خواهش میکنم کاری نکردم. ما دوستیم مگه نه؟
-: آره مثل دوتا برادر.
Kai کنار تخت Sehun رفت و گفت: خیلی بده که مریض شدی داداش.
-: واقعا؟ از کی تا حالا انقدر به من علاقه مند شدی؟
-: داداش منظورت چیه؟ من همیشه تو رو دوست داشتم.
D.O با خنده به Sehun گفت: داداش به خاطر خودت نیست.
-: چی؟ پس  به خاطر چیه؟
Suho هم با خنده در جواب او گفت: به خاطر اینه که نمیتونی تا مدتی براش از اون صبحونه های خوشمزه درست کنی.
Sehun به Kai نگاهی کرد و گفت: از اولم معلوم بود به خاطر شکمت اینو میگی.
Kai با خنده سرش را خاراند و گفت: خب داداش آخه صبحونه خیلی خوشمزه ایی بود.
با این حرف Kai همه شروع به خندیدن کردند. همگی آن ها تمام روز را کنار Sehun بودند. وقتی هوا تاریک شد تمام اعضای EXO به جز Luhan، که می خواست شب را کنار Sehun در بیمارستان بماند، خداحافظی کردند و به خوابگاهشان برگشتند. Yongguk هم رو به Diana کرد و گفت: بهتره ما هم بریم. امروز خیلی خسته شدیم.
Diana یک لیوان آب پرتغال ریخت و به Sehun داد و بعد گفت: من نمیام تو برو. Sehun نباید تنها باشه.
Luhan به Diana نگاه کرد و با لبخندی دوستانه گفت: نگران نباش من کنارش هستم.
Sehun هم برای تایید حرف Luhan گفت: آره Luhan اینجا میمونه تو برو باید استراحت کنی وگرنه تو هم مریض میشی. نمیخوام چیزیت بشی.
-: نگران من نباش. من مراقب خودم هستم.
-: میدونم. اما مریضی یه دفه میاد مثه مریض شدن من.
-: خیله خب من تسلیمم میرم خونه. فقط مراقبش باش Luhan.
Luhan روی تخت Sehun نشست و گفت: چهار چشمی مراقبشم.
-: خوبه. داداش Yongguk بریم. تو هم امروز خیلی خسته شدی.
-: نه من خسته نیستم. بیشتر نگران تو شدم.
-: هه! نگران من؟ بهتره نگران من نشی چون من آدم پر جنب و جوشی ام و انرژیم تموم شدنی نیست.
-: اینو که خیلی خوب میدونم.
Diana خندید و با Sehun و Luhan خداحافظی کرد و با Yongguk به طرف خوابگاه رفتند.
صبح روز بعد Diana مثل همیشه صبح زود از خواب بلند شد و برای رفتن به ساختمان کمپانی ، برای تمرین پیانو، آماده شد. مثل روز، قبل هوا آفتابی بود و نسیم صبحگاهی ملایمی در خیابان می وزید. شهر دوباره درحال بیدار شدن بود تا یک روز پر انرژی را آغاز کند. Diana از ساختمان خوابگاه بیرون آمد و نفس عمیقی کشید. صدای پرندگان که بر روی شاخه های درختان آواز می خوانند به گوش می رسید. Diana مثل همیشه می خواست پیاده روی کند و با آرامش در هوای خنک و بهاری صبحگاه قدم بزند. پس بدون اینکه سوار ماشین شان شود راه افتاد و قدم زنان به طرف ساختمان کمپانی حرکت کرد. طولی نکشید که به مقصدش رسید و وارد ساختمان شد. به اتاق پیانو رفت و دوباره مشغول نواختن شد.
صدای زیبا و آرامش بخش پیانو در راه روهای کمپانی می پیچید. Diana با تمام احساساتش ساز می زد. نت های پیانو مثل رودخانه ی کوچک و زلالی که از میان کوهسار جریان داشت جاری شده بودند و روح انسان را تازه می کردند.
Gunwoo تازه وارد راه رو شده بود و با جدیت و دقت تمام مشغول خواندن برگه های در دستش بود، که ناگهان صدای پیانوی اسرارآمیز و جادویی Diana را شنید و با کنجکاوی دنبال صدا گشت. آرام آرام طرف صدا رفت و جلوی در اتاق پیانو ایستاد، در را به آرامی باز کرد و به داخل اتاق سرک کشید. Diana پشت پیانو نشسته بود و با تمام وجود می نواخت. Gunwoo بی اختیار وارد اتاق شد. Diana که از وجود او مطلع بود به ساز زدن ادامه داد تا قطعه تمام شد. با تمام شدن قطعه پیانو، Gunwoo بی اختیار با برگه هایی که در دست داشت شروع به دست زدن کرد و با ذوق گفت: خیلی زیبا بود. واقعا قشنگ پیانو می زنید.
Diana سرش را بالا آورد و با لبخند و گفت: ممنون.
-: ببخشید من بی اجازه وارد اتاق شدم. راستش صدای پیانو خیلی قشنگ بود منم بی اختیار دنبالش اومدم. معذرت میخوام.
 -: نه مشکلی نیست. من خوشحال میشم که برای کسی پیانو بزنم که دوست داره گوش بده بهش.
-: ممنون. راستی اسم من ....
Diana حرف Gunwoo را قطع کرد و گفت: اسم شما Gunwoo ئه و لیدر گروه MyName هستین. درست میگم؟
-: بله. شما هم Diana لیدر گروه G.S هستین.
-: بله. از آشنایی تون خوشبختم.
-: منم همین طور.
-: دوست دارین بازم براتون پیانو بزنم؟
-: چرا که نه؟ اسم این قطعه ایی که نواختین چی بود؟
-: اسمش عشق و اشکه واسه آلبوم جدیدمونه.
-: پس باید حتما آهنگ قشنگی باشه.
-: بله همین طوره.
Gunwoo روی صندلی کنار پیانو نشست و Diana شروع به نواختن کرد. وقتی قطعه دوباره به پایان رسید Gunwoo دوباره او را با ذوق تشویق کرد و او هم از او تشکر کرد. ناگهان Honey در اتاق را باز کرد و با تعجب گفت: آه! ببخشید ظاهرا مزاحمتون شدم من میرم بعدا دوباره میام.
Diana از روی صندلی پیانو بلند شد و گفت: Honey چی کار داشتی؟
Gunwoo هم بلند شد و به Diana گفت: خب من باید برم شما هم کار دارین. شما واقعا خوب پیانو میزنین. امیدوارم موفق باشین.
-: ممنون. شما هم همین طور.
Gunwoo از Diana و Honey خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت. Diana دوباره پشت پیانو نشست و گفت: خب بیا تو دیگه. همینطوری جلوی در واینستا. چی کار داشتی؟
Honey با خنده ای مرموز به طرف او رفت و شکاکانه نگاهش کرد و گفت: هی داداش! Gunwoo اینجا چی کار می کرد؟ ها؟ نکنه ....
Diana حرف Honey را با جدیت قطع کرد و گفت: حواستو جمع کن چی میگی. بگو چی کار داری.
-: خب حالا چرا عصبانی میشی؟ نمیشه باهت شوخی کرد؟ ای بابا.
-: اگر میخوای فقط حرف بزنی برو بیرون و بذار تمرین کنم.
-: چرا انقدر عصبانیی؟ می خواستم به این برنامه ها یه نگاهی بندازی فکر کنم امروز توی اینکیگایو برنامه نداریم و افتاده واسه هفته بعد.
-: آره فعلا بیکاریم تا پس فردا.
آن دو مشغول صحبت درباره ی برنامه های گروه شدند. Diana بعد از ناهار وسایلش را جمع کرد و از ساختمان کمپانی خارج شد. همنگامی که او از ساختمان خارج می شد اعضای گروه MyName هم جلوی در سوار ماشین شان می شدند. Seyong با دیدن Diana گفت: بچه ها. اون Diana لیدر G.S نیست؟
Gunwoo سرش را چرخاند و گفت: آره.
Insoo نیشخندی زد و گفت: خیلی شبیه پسراست. حتی راه رفتنش هم پسرونه ست.
 Gunwoo لبخندی زد و گفت: آره اما واقعا قشنگ پیانو میزنه.
Chae jin به Gunwoo نگاه کرد و گفت: داداش. تو با اون دوستی؟
-: اوه نه. من امروز توی اتاق پیانو دیدمش داشت تمرین می کرد. خیلی قشنگ می نواخت.
Jun Q با لبخندی مرموز به Gunwoo نگاه کرد وگفت: فکر کنم ازش خوشت اومده نه؟
-: اصلا ولش کنین. بیاین بریم کلی کار داریم. وقت برای اذیت کردن من نداریم. زود باشین.
Jun Q زیر گوش Insoo آرام گفت: نظر تو چیه؟
Insoo هم به نشانه تایید سرش را تکان داد و هر دوی آن ها خندیدند. Gunwoo دوباره برگشت و گفت: آهای با شمام. بیاین دیگه.
آن ها سوار ماشین شان شدند و رفتند. Diana هم به فروشگاه رفت و برای Sehun آبمیوه و شکلات و شیرینی گرفت. سر راهش ، جلوی مغازه ی عروسک فروشی ایستاد و یک سگ عروسکی کوچک و سفید برای Sehun خرید و بعد با خوشحالی برای ملاقات بهترین دوستش راهی بیمارستان شد.
Sehun در بیمارستان بی حوصله شده بود و مدام بهانه های مختلف می گرفت. Luhan که از بهانه گیری های او خسته شده بود کنار او نشست و گفت: چرا مثل بچه ها بهونه میاری؟
Sehun با عصبانیت گفت: خب خسته شدم از بس نشستم یه جا. حوصلم سر رفته میفهمی؟
-: نه تو حوصلت سر نرفته دلت تنگ شده.
-: خب .... آره یه کم دلمم تنگ شده.
-: خب فکر کنم امروز دیگه نیاد.
Sehun غمگین و ناراحت سرش را چرخاند و به پنجره اتاق خیره شد. Luhan برای اینکه او را شاد کند گفت: خب عوضش حتما فردا صبح میاد.
Sehun چیزی نگفت و به زور لبخند تلخی زد. Diana تازه به بیمارستان رسیده بود و در راه رویی که اتاق Sehun در آن بود پیچید و وقتی به اتاق Sehun رسید در اتاق را به آرامی باز کرد و آهسته وارد اتاق شد. Luhan ناگهان سرش را چرخاند و با دیدن Diana خواست Sehun را صدا بزند اما Diana انگشتش را به نشانه ی سکوت روی لب هایش گذاشت و عروسکی که برای Sehun خریده بود، را بالا گرفت و به Luhan نشان داد. Luhan هم با خنده ساکت سرجایش نشست. Diana آرام به تخت Sehun نزدیک شد و از پشت سر Sehun عروسک را جلوی صورت او گرفت. Sehun که فکر می کرد Luhan با او شوخی می کند با بی حوصلگی گفت: آره عروسک قشنگیه اما الان حوصله شو ندارم Luhan ولم کن.
Diana عروسک را تکان داد و با صدایی بچگانه گفت: دوست من نمیخوای باهام بازی کنی؟
Sehun با خوشحالی از جایش بلند شد و گفت: Diana تویی؟ فکر کردم امروز نمیای.
Diana با خنده گفت: چرا نباید برای ملاقات بهترین دوستم بیام؟ اومدم و کلی خوراکی و یه عروسک خوشگل مثه خودت آوردم برات. وقتی این عروسک رو توی ویترین مغازه دیدم یاد تو اوفتادم چون تو هم یه سگ کوچولوی پشمالویی اما من ...
آن دو باهم با خنده گفتند: یه گرگ سفید و مغرورم.
بعد خندیدند. Diana کنار تخت Sehun نشست و Luhan وسایلی که Diana برای Sehun خریده بود از او گرفت. Sehun و Diana با هم تا شب گفتند و خندیدن و بازی کردند. وقتی پارچه شب دوباره روی آسمان زیبای شهر افتاد، Diana به Sehun با مهربانی نگاه کرد و گفت: خب حالا دیگه دیر وقته منم باید برم. قول بده پسر خوبی باشی Luhan ام اذیت نکنی.
-: من Luhan رو اذیت کنم؟
Luhan با خنده، دست به سینه به دیوار تکیه داد و گفت: آه! واقعا اذیت می کنی منو. امروز تا قبل از اینکه Diana بیاد انقد غر زدی که داشتم سر درد می گرفتم. Diana خدا تو رو برای آرامش من فرستاد.
-: Sehun بد. چرا دوستت رو اذیت می کنی؟
-: Luhan. آه واقعا که. نه Diana باور کن من اصلا اذیتش نکردم داره دروغ میگه.
-: خیله خب باشه مراقب خودت باش تا زود تر از اینجا ببریمت خونه خب؟ من دیگه باید برم.
Diana بلند شد و کوله اش را برداشت و به Sehun شب بخیر گفت و با Luhan به بیرون از اتاق رفت. Sehun با رفتن Diana دوباره احساس تنهایی و بی حوصلگی کرد و عروسکی که Diana برایش خریده بود را محکم در آغوش گرفت.
Luhan و Diana بیرون از اتاق مشغول صحبت بودند. Diana از Lahan درباره ی وضعیت Sehun پرسید و او هم در جواب گفت: دکتر گفت حالش خوبه. شاید فردا مرخصش کنن.
-: چه خوب. پس اگر فردا می خواستین ببرینش خونه به من زنگ بزن تا منم بیام.
-: حتما این کار رو می کنم امروز خیلی با دیدن تو خوشحال شد. خیلی بی حوصله شده بود.
-: آره فهمیدم. این شماره منه. بدش به Sehun تا هر وقت خواست بهم زنگ بزنه وقت نشد من بهش بدم. خب من دیگه برم. دیر میشه خداحافظ.
-: خداحافظ.
Diana با خوشحالی، از بابت بهتر شدن حال Sehun، به طرف خوابگاه راه افتاد. Luhan به داخل اتاق برگشت و به Sehun نگاه کرد و گفت: هی! چرا زانوی غم بغل گرفتی؟ یه چیزی برات دارم که حسابی خوشحالت میکنه.
-: ولم کن حوصله ندارم Luhan هر چی داری بذار برای بعدا. الان دلم میخواد فقط این عروسک رو بغل کنم باشه؟
-: حتی اگر اون چیزی که برات دارم شماره Diana باشه؟
Sehun با تعجب به Luhan نگاه کرد و گفت: چی؟ از کجا آوردیش؟
-: الان بهم داد گفت بدمش به تو تا هر وقت خواستی بهش زنگ بزنی. بیا بگیرش.
Sehun شماره را از Luhan گرفت و دوباره با خوشحالی عروسکش را در آغوش گرفت.
صبح روز بعد، Diana مثل همیشه برای تمرین پیانو به ساختمان کمپانی رفت اما وقتی در اتاق پیانو را بازکرد با کسی که انتظار دیدنش را در آن وقت از روز نداشت رو به رو شد. Gunwoo با یک بسته شکلات و چند برگه نت کنار پیانو نشسته بود و وقتی Diana در اتاق را بازکرد از جایش بلند شد و با لبخند گفت: سلام. من منتظرتون بودم.
Diana با تعجب لبخندی زد و گفت: فکر نمی کردم توی این وقت از روز اینجا ببینمتون. آه! ببخشید سلام.
-: اشکالی نداره. راستش خودمم نمیدونم الان دقیقا اینجا چی کار می کنم اما خب وقتی یاد پیانو زدن شما اون هم به اون زیبایی و احساس می افتم دلم می خواد بازم صدای پیانو رو بشنوم.
-: آها! پس به خاطر اینه. می خوایین براتون پیانو بزنم؟
-: خب ... بله. البته اگه اشکالی نداره.
Diana وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست، به طرف پیانو رفت و پشت آن نشست و گفت: نه چه اشکالی داره. خب چه قطعه ایی رو دوست دارین؟
Gunwoo با خجالت لبخندی زد و شکلات و برگه های نت را به طرف او گرفت و گفت: خب براتون آوردمش.
Diana شکلات و برگه ها را گرفت و با خنده گفت: ممنون. اما از کجا میدونستین من شکلات خیلی دوست دارم؟
-: خب راستش اصلا من نمیدونستم اما امیدوار بودم خوشتون بیاد. مثل اینکه امروز رو شانسمه.
Diana خندید و بسته شکلات را روی پیانو گذاشت و به برگه ها نگاه کرد و اسم آهنگ را بلند خواند: BabyI'm sorry" " این آهنگ خودتونه؟

-: بله. من دوست دارم شما این آهنگ رو برام بزنین البته اگه امکانش هست.
-: شما خیلی مودبین. چرا که نه؟ من خودم این آهنگ رو خیلی دوست دارم.
-: ممنون.
Diana شروع به نواختن کرد. دوباره صدای پیانو تمام اتاق را پر کرده بود و Gunwoo هم دوباره انگار جادو شده بود به دستان Diana که ماهرانه و با احساس روی کلاویه های پیانو حرکت می کردند خیره شده بود. او به صدای نت های پیانو، که انگار قصه یک عشق دردناک را بازگو می کردند گوش می داد. مثل اینکه پیانو اسرارآمیز بود و او هم محو صدای آن شده بود. وقتی قطعه به پایان رسید، Gunwoo مثل همیشه شروع به تعریف و تمجید از پیانو نواختن Diana کرد. او هم به گرمی و مهربانی از او تشکر کرد و گفت: خب حالا که شما اینقدر به صدای پیانو علاقه دارین چرا از بقیه هم نمیخواین تا براتون پیانو بزنن؟
-: خب راستش نمیدونم چرا اما وقتی شما پیانو میزنین یه احساس خوبی به من دست میده که تا حالا با شنیدن هیچ آهنگی تجربه اش نکردم.
-: واقعا؟ یعنی من انقدر خوب و با احساس پیانو میزنم؟
-: اوه بله. شما فوق العاده پیانو می زنین.
-: خوبه که شما به پیانو زدن من علاقه مندین. من یه پیشنهادی دارم.
-: چه پیشنهادی؟
-: حالا که شما اینقدر پیانو زدن من رو دوست دارین. ما میتونیم با هم دوست باشیم تا من بیشتر براتون پیانو بزنم. چطوره؟
Gunwoo با خنده گفت: پیشنهاد خوبیه. با کمال میل می پذیرمش.
-: خوبه.  منم دوست دارم براتون این کار رو بکنم.
-: ممنون. من امروز واقعا روی شانسم.
Diana خندید و گفت: احتیاجی به تشکر نیست. میخواین بازم بزنم؟
-: حتما.
Diana دوباره شروع به نواختن قطعه های مختلف و زیبای پیانو کرد و Gunwoo هم با شوق و اشتیاق به صدای زیبا و غمناک پیانو گوش می داد. Gunwoo با نواخته شدن پیانو توسط او، در دریایی از نت های با احساس غرق می شد و این احساس را با تمام وجود دوست داشت. Diana هم بدون اینکه متوجه شود این کار را برخلاف همیشه، که دوست نداشت برای هیچ کس، بجز بر روی استیج، پیانو بنوازد، دوست داشت و با تمام احساساتش انجامش می داد. آن دو تا حدی غرق در نت های پیانو شده بودند که متوجه گذر زمان نشدند. بعد از تمام شدن آخرین قطعه Diana به ساعتش نگاه کرد و با تعجب گفت: ساعت سه شده. چقدر زود گذشت.
Gunwoo هم به ساعتش نگاه کرد و گفت: آره. حتی از وقت ناهار هم گذشته.
Diana با خنده به او نگاه کرد و گفت: انقدر توی قطعه های پیانو غرق شده بودیم که نفهمیدیم. من واقعا گرسنه ام شما چطور؟
-: منم همینطور.
-: خب بهتره بریم یه چیزی بخوریم.
-: موافقم. میشه با هم ناهار بخوریم؟
-: چرا که نه؟
-: پس بریم.
Diana و Gunwoo برای خوردن غذا به بیرون از ساختمان رفتند. از آن جایی که Diana کاملا مثل پسر ها رفتار می کرد آن دو مانند دو دوست خوب و صمیمی به نظر می رسیدند و به راحتی در رستوران غذا خوردند. بعد از غذا آن ها از رستوران بیرون آمدند. Diana به ساعتش نگاهی کرد و گفت: ممنون برای غذا اما من باید برم جایی. شما پسر بانمکی هستین.
Gunwoo با خجالت لبخندی زد و سرش را پایین انداخت و گفت: ممنون.
-: خب دیگه من باید برم. بعدا میبنمتون.
-: منم همین طور.
Diana بعد از خداحافظی کردن با Gunwoo به طرف بیمارستان رفت. Sehun در بیمارستان مشغول آماده شدن، برای رفتن به خانه بود و مدام به Diana زنگ می زد اما او تلفنش را در اتاق تمرین پیانو جا گذاشته بود و باتری اش هم تمام شده بود و خاموش شده بود. Sehun با عصبانیت تلفنش را روی تخت پرت کرد و گفت: اه! گوشیش خاموشه.
Luhan که کنار او ایستاده بود و روی شانه های او زد و گفت: آروم باش. حتما باتری گوشیش تموم شده و خاموش شده. صبر می کنیم شاید بیاد.
-: آخه چقدر صبر کنیم؟
-: آروم باش. اون همیشه نمیتونه مراقب تو یا کنار تو باشه میتونه؟ اون هم الان سرش خیلی شلوغه.
Sehun آرام شد و روی تخت نشست و گفت: آره حق با توئه. باید آروم باشم. اون همیشه کنار من نیست. آره.
-: هی! دوباره زانوی غم بغل نگیر.
-: نه. باید با حقیقت رو به رو بشم.
-: آه داداش نمیدونم چی بهت بگم. واقعا نمیدونم.
درحالی که Sehun با غم و اندوه بسیار در اتاق نشسته بود، Diana با خوشحالی وارد بیمارستان می شد و به طرف اتاق او می رفت. Sehun از روی تخت بلند شد و کتش را برداشت و گفت: بهتره بریم. فکر نکنم بیاد گوشیش هم که خاموشه.
-: پسر صبر کن. چقدر تو بی تحملی.
-: نه نمیخوام بیشتر از این توی بیمارستان بمونم.
-: آه خدایا! باشه ... هر چی تو بگی.
Luhan به طرف در رفت و هنگاهی که می خواست در را باز کند Diana در را باز کرد و باتعجب گفت: جایی می رفتین؟
Sehun با شنیدن صدای Diana می خواست بال درآورد، با خوشحالی به طرف در اتاق رفت و گفت: من مرخص شدم. داشتیم می رفتیم خونه.
-: واقعا؟ پس بریم.
Luhan به Diana نگاه کرد و گفت: ما خیلی بهت زنگ زدیم اما گوشیت خاموش بود.
-: آه گوشیم؟ فکر کنم توی اتاق تمرین جا گذاشتمش اونم باتریش تموم شده و خاموش شده.
Sehun با لبخند گفت: اشکالی نداره مهم اینه که اومدی. خب بهتره بریم دیگه.
-: آره بزن بریم.
آن ها با خوشحالی از بیمارستان بیرون آمدند و به خوابگاه EXO رفتند. تمام اعضا از دیدن Sehun، که حالش خوب شده بود، خوشحال شدند و او را در آغوش گرفتند. Sehun هم با خنده گفت: هی بچه ها! اگه بخواین اینجوری رفتار کنین من دوباره باید برگردم توی بیمارستان.
Kai از Sehun فاصله گرفت و گفت: نه دوست ندارم دوباره داداش مریض بشی. همگی برین کنار.
D.O با خنده به Kai گفت: چیه؟ میترسی دوباره بره بیمارستان و نتونه برات از اون صبحونه های خوشمزه درست کنه؟
با این حرف D.O همه شروع به خنده کردند. Kai با جدیت گفت: نه خیر.
Suho روی شانه Kai زد و گفت: هی! پسرا اذیتش نکنین. باید جشن بگیریم که حال Sehun خب شده زود باشین.
Chen با خوشحالی گفت: داداش راست میگه زود باشین.
آن ها جشن کوچکی گرفتند و تا شب با هم بازی کردند و رقصیدند و خوش گذراندند. وقتی جشن تمام شد و تمام اعضا با خستگی و بی حالی به اتاق هایشان رفتند Sehun به Diana گفت: من می رسونمت بیا بریم.
-: نه من خودم میرم. بیرون هوا سرده و تو هم تازه خوب شدی نمیخوام دوباره مریض بشی.
-: نمیتونم بذارم تنها بری الان دیر وقته.
-: هی! من یه پسرم یادت که نرفته؟ خودم میتونم برم خب؟
-: باشه ... هر جور خودت دوست داری.
Diana از Sehun خداحافظی کرد و به طرف خوابگاهشان حرکت کرد. او همانطور که در خیابان زیر نور مهتاب قدم می زد و به ستاره های پولک مانند و درخشان آسمان نگاه می کرد، ناگهان یک ماشین مشکی رنگ کنار او سرعتش را کم کرد و کسی از داخل ماشین او را صدا زد و گفت: این وقت شب توی خیابون چی کار می کنی؟
Diana با تعجب سرش را برگرداند و به ماشین نگاه کرد. راننده ماشین Yongguk بود. Diana ایستاد و گفت: خودت این وقت شب اینجا چی کار میکنی؟
-: من توی ساختمون کمپانی بودم الانم دارم میرم خوابگاه. تو کجا بودی؟
-: Sehun از بیمارستان مرخص شده بود منم باهاش رفتم خوابگاهشون و جشن گرفتیم.
-: خیله خب بیا برسونمت.
Diana دوباره چشمانش از شادی برقی زد و سوار ماشین شد. در راه خوابگاه Yongguk از Diana پرسید: حال Sehun خوب شده؟ باید زود تر برای فیلمبرداری بریم.
-: آره اما دکتر گفته نباید خیلی خسته بشه.
-: پس یعنی نمیتونه بیاد؟
-: چرا ولی نباید خیلی سخت بگیریم بهش.
وقتی به خوابگاه رسیدند Diana پیاده شد و گفت: ممنون که انقدر به فکر همه ما هستی.
-: دوستا باید به فکر هم باشن نه؟ شب بخیر.
-: شب بخیر.
هر دوی آن ها به اتاق هایشان رفتند تا برای فردا استراحت کنند.


اینم از این قسمت ....

دوستانی که میخونینش لطفا یه نظری یه اهنی یه اوهونی چیزی تا من بفهمم اصلا موجو زنده ایی این داستانو میخونه یا نهههههههههههههه http://www.8pic.ir/images/12737379670007761787.gif





طبقه بندی: I Love You،
برچسب ها: I Love you،
[ چهارشنبه 16 بهمن 1392 ] [ 10:00 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب