تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
اینم قسمت سوم داستان Little Angel
دوستان خواننده یه علائم حیاتی نشون بدین من ببینم اصلا کسی این داستانو میخونه یا من واسه قالب وبلاگ اینو میذارم؟ http://www.8pic.ir/images/12737379670007761787.gif
http://www.8pic.ir/images/14204611010225753401.jpg

همان طور که در پیاده رو قدم می زدند، Sehun ظرف های غذا را از دست Daniela گرفت و گفت: کوله پشتیت به اندازه کافی سنگین هست. من اینا رو میارم.
Daniela ظرف های غذا را به او داد و کوله پشتی اش را بالا کشید و گفت: ممنون. تو خیلی مهربونی.
Sehun لبخندی زد و گفت: انقدرا هم مهربون نیستم ... چقدر تا کتابخونه راهه؟
Daniela با دست ساختمان بزرگی که سقف آن از میان ساختمان های بلند شهر، آشکار بود، نشان داد و گفت: اونجاست. خیلی دور نیست. یه ربع دیگه میرسیم.
Sehun که با خوردن کلوچه های خوشمزه خانم Kang، بیشتر احساس گرسنگی می کرد، دستش را روی شکمش گذاشت و با خودش گفت: آه خیلی گرسنمه! کی میرسیم تا یه کم غذا بخوریم. الان از کرسنگی تلف میشم.
در همین افکار بود که صدای شکمش بلند شد. Daniela خندید و گفت: به خاطر همین پرسیدی کی میرسیم کتابخونه؟
و از جیبش دوعدد از همان کلوچه های کشمشی بیرون آورد و گفت: بیا. فعلا اینا رو بخور تا برسیم کتابخونه.
Sehun که از خجالت صورتش قرمز شده بود، لبخندی خجالت امیز زد و گفت: ممنون. نجاتم دادی واقع خیلی گرسنم بود.
و کلوچه ها را از او گرفت و مشغول خوردن ان ها شد. آن ها یک ربع بعد به ساختمان کتابخانه رسیدند. Daniela رو به روی ساختمان ایستاد و گفت: بیا بریم پشت ساختمون اونجا یه سکوی کوچیک داره که همیشه بالاش یه چراغ پر نور روشنه. بای بریم اونجا غذا بخوریم و بعد بریم توی کتابخونه.
Sehun که از این پیشنهاد خوشش امده بود، سر تکان داد و با او به طرف پشت ساختمان کتابخانه رفت. Daniela پارچه ایی دور ظرف های غذا بسته شده بود باز کرد و ظرف های غذا را جلوی Sehun گذاشت و گفت: از هر کدوم دوست داری بخور.
Sehun با دیدن زنگ و لعاب غذا های و حس کردن بوی خوش ان ها، که هر کسی را وسوسه می کرد، آب دهانش را قورت داد و با اشتها مشغول خوردن شد. Daniela با دیدن طرز غذا خوردن او خندید و گفت: آروم تر بخور تو گلوت گیر میکنه.
Sehun لقمه ایی که در دهانش بود، تند تند جوید و گفت: آخه خیلی خوشمزه ان. نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم.
-: اگه انقدر از دست پخت خانم Kang خوشت اومده از این به بعد هر روز برات از خونه غذا میارم تا بخوری.
-: اگر این کار رو بکنی ظرف یه هفته من به یه خوک بزرگ تبدیل میشم.
Daniela خندید و گفت: با این همه فعالیت و تحرکی که دارین فکر نکنم هر چقدر هم که غذا زیاد بخورین چاق بشین چون همه انرژی غذاها روی استیج و توی اتاق تمرین مصرف میشه.
Sehun با لپ های باد کرده اش لبخندی زد و کمی از غذا را با چاپ استیکی که کنار ظرف بود، برداشت و به طرف Daniela گرفت و گفت: دهنت رو باز کن تا ببینی چقدر خوشمزه ست.
Daniela لبخندی زد و گفت: فکر میکنی نمیدونم چقدر خوشمزه ست؟ یادت رفته من با خانم Kang زندگی میکنم و هر روز دست پخت اون رو میخورم؟
Sehun غذایی که در لپ هایش جمع کرده بود، با زحمت قورت داد و گفت: فکر نمیکنم تا به حال چنین چیزی خورده باشی. بگو آآآآ!
Daniela با خنده دهانش را باز کرد و Sehun آرام غذا را در دهان او گذاشت و گفت: خب ... چطور بود؟
Daniela کمی غذا را مزه مزه کرد و گفت: مثل همیشه خوشمزه بود.
Sehun چاپ استیک خودش را برداشت و یک تکه بزرگ غذا در دهانش گذاشت و گفت: معلومه برای تو مزه اش معمولیه چون تو هر روز از این غذاهای خوشمزه میخوری.
Daniela خندید و چاپ استیکش را از کنار ظرف، برداشت و گفت: خیله خب گفتم که از این به بعد وقتی برای خودم از خونه غذا میارم یه ظرف هم برای تو میارم. خوبه؟
-: توقع نداری که به این پیشنهاد خوشمزت جواب رد بدم؟
Daniela باز خندید و مشغول خوردن شد. آن ها باهم گفتند و خندیدند و شام شان را بی خبر از خبرنگارانی که هر کدام در گوشه و کناری منتظر فرصتی برای خبرسازی بودند، خوردند. یکی از این خبرنگاران از همان محل فیلمبرداری آن ها را زیر نظر گرفته بود و تا آنجا، به دنبال ان ها امده بود و لحظه به لحظه از ان ها عکس گرفته بود. این اصلا اتفاق جالبی برای آن ها نبود و ممکن بود دردسر بزرگی برای هر دوی ان ها به وجود بیاورد، اما حالا دیگر خیلی دیر شده بود و خبرنگار، هر چه برای خبرسازی نیاز داشت به دست اورده بود و به طرف دفتر کارش در حرکت بود.
در محوطه پشتی ساختمان کتابخانه، Daniela با کمک Sehun ظرف های را جمع کرد و درون همان بقچه ها بست و کوله پشتی اش را دوباره روی دوشش انداخت. Sehun به ساعتش نگاهی کرد و گفت: ساعت یک ربع به نه. هنوز خیلی وقت داریم.
Daniela بقچه ها را برداشت و گفت: پس بیا بریم توی ساختمون و کارمون رو شروع کنیم.
و به طرف در ورودی ساختمان رفت. Sehun هم به دنبال او حرکت کرد. آن ها وارد کتابخانه شدند. درون قفسه ها پر از کتاب های مختلف، با جلد های رنگارنگ بود. با نگاه اول به حجم کتابی که در قفسه ها بود، سر آدم گیج می رفت. Sehun کمی به Daniela نزدیک تر شد و گفت: Dani باید همه ین کتابا رو بگردیم؟
-: نه. باید بریم بخش بیولوژی اونجا زودتر میشه یه همچین چیزی رو پیدا کرد ... آه! ... فکر کنم اون طرف باشه. دنبالم بیا.
Daniela با سرعت به طرف راه روی کوچکی که بین قفسه ها بود رفت و Sehun هم به دنبالش. بعد از چند لحظه، Daniela به بخشی از راه رو که تابلوی کوچکی بالای ان نسب شده بود، اشاره کرد و گفت: رسیدیم اینجاست ... بیا.
آن ها وارد راه رو شدند و وسایلشان را روی یکی از میز هایی که کنار یک پنجره بزرگ و شیشه ایی بود، گذاشتند. Daniela بالافاصله سراغ قفسه ها رفت و چند کتاب قطور از آن ها بیرون اورد و ن ها را با زحمت روی میز گذاشت و دوباره به طرف قفسه ها رفت. Sehun با تعجب به او نگاه می کرد و چیزی نمی گفت. او حدودا ده کتاب که بیش از پنج سانت قطر داشتند از قفسه ها بیرون اورد و روی میز گذاشت و رو به روی Sehun که با تعجب به ا و کتاب ها نگاه می کرد، نشست و گفت: خیله خب ... کتابایی که مطالبش آسون تره رو طرف تو گذاشتم. تو اونا رو بگرد و منم اینا رو میگردم.
و یکی از کتاب ها را باز کرد. Sehun کتابی که جلویش به را باز کرد و بعد از خواندن دو خط از آن، با بی حوصلگی سرش را بالا آورد و به Daniela که چشمانش از پشت شیشه عینک درشت تر به نظر می رسیدند و با دقت و کنجکاوی فراوان متن کتاب ها را زیر ور می کرد، نگاه کرد و با خودش گفت: آه! من هیچی از اینا سر در نمیارم. تو چطوری اینا رو میتونی بفهمی عجیب الخلقه؟ ... نگاش کن! چشماش از شدت کنجکاوی اندازه دوتا گوی آبی بزرگ شدن. چه قیافه عجیبی داری. واقعا عجیبی!
بعد نیشخندی زد و دستش را زیر چانه اش گذاشت و بجای گشتن کتاب ها، مشغول تماشای فرشته کوچکی که روی به رویش نشسته بود، شد. دلیلش را نمی دانست، اما فقط دوست داشت او را تماشا کند. نه می خواست به چیزی فکر کند، نه می خواست جایی برود و نه می خواست چیزی بگوید. دیدن چهره فانتزی و زیبای او آرامش عجیبی در قلبش به وجود می اورد که تا ان زمان، هرگز تجربه اش نکرده بود. یک حس عجیب نسبت به یک موجود عجیب که شبیه پری قصه ها بود. با اینکه تنها دو روز از آشنایی اش با Daniela گذشته بود، ولی احساس می کرد بیش از صد سال است او را می شناسد و دلیلی برای هیچ کدام از این افکار و احساس های عجیبی که در وجودش بود، نداشت و حتی نمیخواست به آن ها فکر کند.
دو بعد، Sehun روی صفحه اول همان کتابی که باز کرده بود، از خستگی، خوابش برد. Daniela هم خسته شده بود، زیرا از لحظه ایی که شروع به گشتن کرده بود، حتی کوچک ترین سر نخی هم پیدا نکرده بود. کشی و قوصی آمد و عینکش را از چشمش برداشت و چند لحظه ایی ان ها را بست تا کمی استراحت کنند. بعد دوباره عینکش را به چشمانش زد و به ساعتش نگاهی کرد. ساعت یک ربع به دوازه بود و حتی از وقتی که Sehun باید به خوابگاه بر می گشت هم گذشته بود. Daniela آرام Sehun را صدا زد و بیدارش کرد و گفت: Sehuni باید برگردی خوابگاه. فکر کنم خیلی دیر شده.
Sehun آرام سرش را از روی میز بلند کرد و با چشمانی که با سختی بازشان کرده بود، به او نگاه کرد و گفت: ساعت چنده؟
-: یه ربع به دوازده.
Sehun چشمانش را مالید تا خواب از سرش بپرد و گفت: خیلی دیر شده. الان اگر برگردم خوابگاه باید کلی برای نگهبان قصه سر هم کنم تا بذاره برم تو.
Daniela با ناراحتی لبانش را گاز گرفت و گفت: ببخشید. همش تقصیر منه.
-: نه تقصیر تو نیست. یادت رفته؟ من خودم خواستم کمکت کنم پس تقصیر خودمه.
Sehun با لبخندی دوستانه به او نگاه کرد و برای اینکه او را از این حال و هوا بیرون بیاورد، گفت: بالاخره پیداش کردی؟
Daniela با ناامیدی سر تکان داد و گفت: نه. هیچ جا هیچی درموردش ننوشته که بتونه کمکم کنه. دیگه نمیدونم باید کجا رو بگردم.
-: خودت رو ناراحت نکن. تو میتونی پیداش کنی من مطمئنم.
Daniela به او نگاه کرد و گفت: ممنون که سعی میکنی بهم انرژی بدی اما ظاهرا این چیزی که بهش میگن عشق غیرقابل توصیفه و منم هیچی ازش نمی فهمم.
Sehun دست او را گرفت و گفت: فکر میکنی همه آدمایی که اون بیرونن همشون معنای عشق واقعی رو میدونن؟ کسی میتونه حقیقت و معنای اصلی عشق رو بفهمه که قلبش عاشق باشه. عاشق بودن یه وابستگی و بی قراریه بی اندازه و بی دلیله که هیچی برای آروم کردن و حتی سرکوب کردنش وجود نداره.
Daniela با تعجب به او نگاه کرد و گفت: و عشق دلیل این بی تابی و وابستگیه.
-: کاملا درسته.
Daniela چشمانش برق شادی زد و با تمام وجودش Sehun را در آغوش کشید و گفت: Sehuni تو موفق شدی تعریف عشق رو پیدا کنی. بهت تبریک میگم.
Sehun که صورتش قرمز ده بود و بدنش دوباره شروع به داغ شدن کرده بود، لبخندی زد و گفت: من فقط چندتا جمله ساده گفتم که هیچ استدلال علمی نداشت. چرا انقدر ذق زده شدی؟
Daniela گونه او را محکم بوسید و گفت: آیی! تو همیشه همه سوالای من رو جواب میدی و کمکم میکنی بزرگترین مشکلاتم رو حل کنم آخرش هم میگی کاری نکردم. تو خیلی خوبی Sehuni.
Sehun که احساس می کرد وسط یک حمام سونا نشسته و به شدت عرق کرده بود، فوتی کرد و با دست خودش را باد زد و گفت: آه! چقدر هوا گرمه. Daniela میشه بری اون ور؟ اینجا خیلی گرمه.
Daniela از او فاصله گرفت و گفت: ببخشید یه لحظه خیلی خوشحال شدم و نتونستم جلوی ابراز احساساتم رو بگیرم.
و با لبخند خجالت امیزی عکینکش را بالا داد. Sehun یقه بلوزش را کمی کشید تا راه نفسش کمی باز تر شود و گفت: فکر کنم دیگه خیلی دیر شده و اگر الان برم خوابگاه اصلا نتونم برم تو.
Daniela با نگرانی گفت: واقعا؟ چقدر بد شد. میخوای چی کار کنی؟
-: نگران نباش. الان به Luhan زنگ میزنم میگم در رو برام باز کنه.
-: آه خیالم راحت شد ... پس بیا زود تر کتابا رو بذاریم سر جاش و بریم تا بیشتر از این دیرت نشه.
آن ها با کمک هم، سریع کتاب ها را به قفسه ها برگرداند و به طرف خانه Daniela حرکت کردند. جلوی در خانه، Sehun رو به Daniela کرد و گفت: خیله خب من دیگه باید برم. فردا میبینمت. شب بخیر.
و ظرف های غذا را جلوی در گذاشت و به طرف خوابگاهشان حرکت کرد. Daniela زنگ در را فشار داد و برای Sehun، با لبخندی محبت امیز دست تکان داد. Sehun هم دست تکان داد و بعد از چند لحظه از پیچ خیابان گذشت و از دید Daniela محو شد. خانم Kang در را باز کرد و گفت: چقدر دیر اومدی. دوستت کجاست؟
Daniela ظرف ها را برداشت و گفت: ببخشید دیر شد اصلا حواسم به ساعت نبود.
بعد وارد خانه شد و گفت: Sehun رفت خوابگاهشون. به خاطر من خیلی دیرش شد. من خیلی اذیتش میکنم.
و ژاکتش را روی چوب لباسی گذاشت و ظرف ها را به آشپزخانه برد و مشغول شستن آن ها شد. خانم Kang جلوی در آشپرخانه مشغل تماشا ی او بود که گفت: اون پسر خوب و خوشتیپی به نظر میاد و خیلی هم مودبه. خیلی شانس آوردی که باهاش آشنا شدی. همه دخترا دوست دارن با همچین پسری دوست بشن.
Daniela با پشت دستان کفی اش، عینکش را بالا داد و گفت: اون هم خیلی خوبه و هم خیلی بانمک. هر وقت باهمیم من کلی میخندم.
-: Dani نمیخوای یه کم منطقی به حرفم فکر کنی؟
-: منظورت چیه؟
-: منظورم اینکه که نمیخوای مثل بقیه دخترا یه دوست پسر خوب داشته باشی و معمولی زندگی کنی؟ تا کی میخوای خودت رو با مسائل ریاضی و فیزیک و شیمی درگیر بکنی و وارد زندگی واقعی نشی؟
Daniela کمی مکث کرد و گفت: من نمیتونم مثل بقیه زندگی کنم چون اصلا مثل بقیه نیستم ... به خاطر همینه که همه بهم میگم عجیب الخلقه چون من عادی نیستم. من شکایتی از زندگی و موقعیتم ندارم. تازه فهمیدم خیلی هم خوش شانسم.
-: باشه. هر جور خودت دوست داری اما این رو بدون با داشتن همچین دوستا و موقعیتی که پیدا کردی تو نمیتونی به زندگی عادیت ادامه بدی ... یه کم بهشون فکر کن.
خانم Kang از آشپزخانه بیرون رفت. Daniela همان طور که ظرف های کفی را آب می زد، در فکر فرو رفت و بعد از تمام شدن ظرف ها، به طرف اتاقش رفت. ساعت حدود دو بامداد بود و او خیلی احساس خستگی می کرد. خودش را روی تخت نرمش انداخت و به خواب عمیقی فرو رفت.


خب فصل اول تموم شد ولی اگه حتی یه نظرم نداشته باشه دیگه از فصل بعدی خبری نیست http://www.8pic.ir/images/50878207990828671531.gif





طبقه بندی: Little Angel،
برچسب ها: Little Angel،
[ چهارشنبه 16 بهمن 1392 ] [ 10:01 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب