تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
قسمت سوم این داستان ...
قسمت قبل یه سوال پرسیدم هیچ کس نتونست جواب بده الان جواب سوالم معلوم میشه http://www.8pic.ir/images/91843166041561387431.gif

http://www.8pic.ir/images/87869341870764435205.jpg

داخل کلبه پر از تار عنکبوت هایی بود، که از در و دیوار آویزان بودند و روی دیوار سمت راست آن ها پر بود از شیشه هایی که درونشان مواد عجیب و غریبی بود اما چیزی که عجیب تر از همه بود یک میز کنار همان پنجره ایی بود که از بیرون هم نمایان بود و رویش یک چراغ کم سو، به علاوه ی یک گوی آبی رنگ درخشان بود. HayShi با کنجکاوی تمام، به طرف آن میز رفت و به آرامی روی گو دست کشید. همان طور که HayShi مشغول تماشا کردن آن گوی اسرارآمیز بود و بقیه هم در تمام اتاق به وسایل عجیب ان جا نگاه می کردند، ناگهان یک پیرمرد کوتاه قد و خیمده از تاریکی اتنهای اتاق بیرون آمد و با عصبانیت گفت: شماها همین طوری سرتون رو انداختین پایین و اومدین تو؟
همه با تعجب به او نگاه کردند. پیرمرد همان طور که با عصبانیت به آن ها نگاه می کرد، وقتی چشمش به HayShi افتاد چشمانش با تعجب گرد شد و زبانش بند آمد و گفت: تو ... تو ... خدایا باورم نمیشه.
همه با تعجب به پیرمرد و HayShi نگاه می کردند. HayShi هم که خودش متعجب بود به پیرمرد نگاه کرد و آرام از میز فاصله گرفت. پیرمرد همان طور که با تحیر به او نگاه می کرد، گفت: تو واقعا زیبایی. اسمتHayShiه. مگه نه؟
HayShi اخم هایش را درهم کرد و گفت: شما اسم من رو از کجا میدونین؟
پیرمرد خندید و پشت میزش نشست و روی گوی اش دست کشید و گفت: معلومه که اسمت رو میدونم. این فقط یه گوشه کوچیک از چیزاییه که من ازت میدونم.
-: منظورتون چیه؟
-: تو خاصی. مثل آدم های معمولی نیستی. هیچ وقت نبودی حتی مادر و پدرت هم معمولی نبودن.
HayShi وقتی این حرف پیر مرد را شنید، گفت: شما میدونین پدر و مادر من کی ان؟
-: معلومه که میدونم. اونا هم چون مثل تو بودن مجبور شدن توی جنگل پنهان بشن.
-: خب ... خب الان کجان؟
-: اونا بعد از به دنیا اومدن تو مجبور شدن تو رو به مادر طبیعت بسپارن و خودشون رو به خاطر زندگی با ارزش تو فدا کنن.
-: منظورتون چیه؟ پدر و مادر من کی بودن؟ چرا کشته شدن؟ کی اونا رو کشته؟
-: آروم باش. من نمیتونم همه چیز رو به تو بگم. تو خودت باید کشف کنی که کی هستی و چه قدرت هایی داری.
HayShi به پیرمرد خیره شد و گفت: من نمیتونم بدونم پدر و مادرم کی بودن؟ این دیگه چیه؟
-: آروم باش. تو توی زندگی ات خیلی سختی کشیدی و خیلی آسیب دیدی. اون آدمایی که دنبالت ان میخوان از قدرت های تو سواستفاده کنن. تو نباید بذاری این اتفاق بیافته. تو به این قدرت ها احتیاج داری و باید حفظ شون کنی و برای مراقبت از خودت و دوستانت ازشون استفاده کنی.
-: مگه من چه قدرتی دارم؟
-: قدرت شفا بخشی تو فقط بخشی از اون قدرت هاست که تو فقط به اون پی بردی. نگران نباش با مرور زمان به تمام قدرت هات پی می بری.
همان طور که آن ها داشتند صحبت می کردند، Seungho از پنجره اتاق به بیرون نگاه کرد و عده ی زیادی سیاه پوش را دید که با سرعت به طرف آنجا می آمدند و گفت: بچه مهمون داریم. همگی آماده باشین.
همگی به اصلحه هایشان را کشیدند و آماده جنگ شدند بجز HayShi، که هنوز با تعجب تمام به پیرمرد خیره شده بود. پیرمرد آرام با دست به او اشاره کرد تا جلو بیا آید. HayShi جلو تر رفت و پیرمرد زیر گوش او گفت: تو باید بتونی مقاوم باشی اتفاقات بدتری در راهه و تو باید بتونی در مقابلشون دووم بیاری.
آن افراد سیاه پوش در کلبه را شکستند و وارد آن شدند. همه مشغول مبارزه شدند اما HayShi انگار هیچ چیز نمی شنید و در فکر فرو رفته بود. پیرمرد ادامه داد: تو باید قوی باشی. یکی از افرادی که بهت نزدیکه تو رو به خودش وابسته میکنه به حدی که تو بیدون اون حتی نمیتونی نفس بکشی. تو باید مراقب اون باشی. روزی میرسه که تو باید از جونت به خاطر اون بگذری ... در اون لحظه حتی یک لحظه هم تردید نکن و این کار رو بکن.
HayShi با حریت تمام به او نگاه کرد و گفت: منظورت چیه؟ چرا من باید این کار رو بکنم؟
پیرمرد از به طرف وسط اتاق رفت و گفت: خودت باید بفهمی. من نمیتونم بیشتر از این بهت کمک کنم. خداحافظ ... ملکه.
پیرمرد احترامی گذاشت و بعد با یک نور خیره کننده ناپدید شد. HayShi هنوز شوکه بود و سر جایش ایستاده بود که ناگهان یکی از آن افراد سیاه پوش به او حمله کرد. Yoseob که خودش محاصره شده بود، با دیدن او سریع به طرفش رفت و آن فرد سیاه پوش را کشت و بازوی HayShi را گرفت و گفت: خوبی؟
HayShi با چهره ایی مبهوت به او نگاه کرد و سر تکان داد. Yoseob دوباره مشغول مبارزه شد و گفت: شمشیرت رو بکش دختر. از خودت دفاع کن چرا همینجوری خشکت زده؟
HayShi به خودش آمد و شمشیرش را کشید و در کنار او نبرد را آغاز کرد. بعد از چند دقیقه، Dujun فریاد زد: زود باشین باید بریم. داره تعدادشون بیشتر میشه.
همگی با سرعت از کلبه خارج شدند و به طرف اسب هایشان رفتند و با سرعت به طرف اعماق جنگل تاختند. بعد از اینکه به اندازه کافی از آنجا دور شدند، Sungho به پشت سرشان نگاه کرد و گفت: دیگه گممون کردن.
همگی ایستادند و Yoseob از اسبش پایین پرید و گفت: پسر عجب روز عجیبیه. از در و دیوار برامون دردسر میباره.
بعد به HayShi که هنوز در فکر بود و سوار اسبشش بود نگاه کرد و آرام به طرفش رفت و گفت: هی! حالت خوبه؟
HayShi افکارش را کنار گذاشت و به او نگاه کرد و گفت: آره ... خوبم.
Yoseob کمی به او نگاه کرد و سرتکان داد و به طرف اسب خودش رفت. HayShi از اسبش پایین آمد و به آرامی یال قهوه ایی و بلند اسبش را نوازش کرد. بعد مشک کوچکی را که کنار زین اسبش بود برداشت و به طرف چشمه ایی در همان نزدیکی رفت. در کنار چشمه نشست و آبی به صورت سفید و زیبایش زد و مشکش را از آب زلال ان پر کرد و به عکس خودش در آب خیره شد و گفت: تو کی هستی؟
در همین موقع، Gikwang از پشت سرش گفت: باید خودت این رو بفهمی.
HayShi برگشت و به او نگاه کرد و بلند شد. Gikwang با مهربانی لبخندی به او زد و کنار چشمه نشست و همان طور که مشکش را پر از آب می کرد، گفت: با حرفای اون پیرمرد خیلی تو خودت رفتی. حتی موقعی که داشتیم با اون سیاه پوشا هم مبارزه می کردیم اصلا حواست نبود کجا وایسادی.
HayShi موهای مشکی اش را باز کرد و یک طرف شانه اش ریخت و گفت: این به خودم مربوطه. من باید بفهمم چرا سرنوشت نمیخواد من مثل بقیه زندگی کنم و دلیل هزاران سوال دیگه که دارم رو پیدا کنم.
-: مثل این سوال که پدر و مادر کی بودن؟
HayShi ساکت شد و به او نگاه کرد. Gikwang بلند شد و رو به روی او ایستاد و گفت: میدونم برای چی داری بهمون کمک میکنی ... تو فقط داری دنبال پدر و مادرت میگردی ... درسته؟
HayShi با تعجب به او نگاه کرد و باز هیچ کلامی بر زبان نیاورد. Gikwang یک مهره کوچک که به رنگ نقره ایی ماه بود را به طرف او گرفت و گفت: بیا. این رو توی اون کلبه پیدا کردم ... اسم تو پشتش نوشته شده ... گفتم شاید کمکت کنه.
HayShi مهره را از او گرفت و به آن نگاه کرد. Gikwang از کنار او رد شد و به طرف اسبش رفت. HayShi برگشت و به او نگاه کرد و دوباره به مهره در دستش خیره شد و بعد به طرف اسبش رفت. او از زین اسبش یک نخ مشکی رنگ بیرون آورد و آن را درون مهره کرد و آن را به گردنش انداخت. بعد سوار اسبش شد و گفت: فعلا تا تاریک شدن هوا کلی وقت داریم ... راه بیوفتین.
همگی سوار اسب هایشان شدند و راه مه آلود رو به رویشان را در پیش گرفتند. در راه، Yoseob بدون اینکه بداند، از HayShi چشم برنمی داشت و به او خیره شده بود طوری که حتی نزدیک بود با یک درخت برخورد کند. HayShi هم روی اسبش مثل یک ملکه مغرور با یک شانه چوبی موهای مخملی و به رنگ شبش را شانه می زد. او مانند یک ببر زیبا و خشن به نظر می رسید. جذاب و فریبنده و در عین حال خشن و غیر قابل پیش بینی.
Cheondong که متوجه رفتار عجیب Yoseob شده بود و غیرت و حسادت مردانه اش تحریک شده بود، دلش می خواست یقه او را بگیرد و به او بفهماند که مالک HayShi است، اما میدانست اگر این کار را بکند ممکن است هم HayShi را از دست بدهد و هم اعتماد اعضا را. پس خودش را با هزار زحمت آرام نگه می داشت و سعی می کرد اصلا به او توجهی نکند ولی طاقت نمی آورد و سعی می کرد اسبش را کنار اسب HayShi نگه دارد و جلوی دید Yoseob را بگیرد.
بعد از چند ساعت، خورشید از آسمان رخت بر بست و جایش را به ماه نقره فام داد. با تاریک شدن هوا، آن ها در گوشه ایی اتراق کردند و غذا خوردند. بعد از غذا طبق معمول هر شب، HayShi از یکی از درخت ها بالا رفت و به آسمان خیره شد و در فکر فرو رفت. Yoseob که خیلی خوب می دانست او را باید کجا پیدا کند، بالای درختان دنبالش می گشت، که ناگهان او را بالای یکی از درختان دید، مه مانند یک ببر روی شانه لمیده بود و به آسمان چشم دوخته بود. لبخندی زد و ار درخت بالا رفت و کنارش نشست. HayShi با چشمان براق و اسرارآمیزش به او نگاه کرد و گفت: چرا اومدی اینجا؟ بازم خوابت نمیبره؟
Yoseob به آشمان نگاه کرد و گفت: نه.
HayShi به او نگاهی انداخت و نیشخندی زد و دوباره به آسمان خیره شد. Yoseob بعد از چند لحظه سکوت را شکست و گفت: .HayShi میتونم ازت یه سوال بپرسم؟
HayShi همان طور که با چشمان خمارش به آسمان چشم دوخته بود، گفت: بپرس.
-: چرا اون پیرمرد تو رو ملکه صدا زد؟
-: این یکی از سوالایی که خودمم هنوز جوابی براش ندارم پس نمیتونم جوابت رو بدم.
-: ولی من میدونم.
HayShi با تعجب به او نگاه کرد و منتظر شد تا او حرفش را کامل کند. Yoseob با خنده گفت: یعنی میخوای بگی خودت نمیدونی که ملکه مهتاب خودت تو هستی؟
HayShi که حالا چشمانش از تعجب بیشتر گرد شده بودند، گفت: داری چی میگی؟
-: تو ملکه مهتاب هستی ... یه کم فکر کن ... کدوم انسان معمولی میتونه قدرت شفا بخشی داشته باشه؟ ... تو میگی وقتی ماه کامله نمیتونی بخوابی. فکر نمیکنی این بخاطر قدرت هات باشه؟
HayShi که زبانش بند آمده بود، گفت: یعنی ... یعنی من  ...
Yoseob با خنده ادامه داد: آره ... تو ملکه مهتابی ... حتی تمامی مشخصاتی که توی افسانه ها هست رو داری ... دختری جوان با موهایی به رنگ شب ... با علامتی به شکل حلال ماه روی پیشانی ... دختری زیبا، جسور و بی باک.
HayShi کمی فکر کرد. تمام حرف های او به نظر منطقی می آمد. تمام دلایل سوالات پیش پا افتاده ایی که در تمام زندگی اش به دنبال آن می گشت، حالا برایش روشن شده بود. دلیل بی خوابی هایش، قدرت هایش، دلیل علامت روی پیشانی اش و از همه مهم تر زندگی پر خطر و سختی که داشت، همه و همه فقط می توانست به این خاطر باشد که او ملکه مهتاب بوده و خودش از این موضوع با خبر نبوده است.
HayShi با خوشحالی تمام لبخندی زد و Yoseob را در آغوش گرفت و گفت: ممنونم ... تو باعث شدی جواب بیشتر سوالاتم رو پیدا کنم.
Yoseob که خشکش زده بود و احساس عجیبی داشت، نفسش بند آمده بود و قلبش تند می تپید. او تا به حال چنین احساسی را تجربه نکرده بود. او آرام روی کمر او زد و گفت: من فقط یه مسئله حل شده رو حل کردم. باید از اون پیرمرد تشکر میکردی.
HayShi از او فاصله گرفت و با همان چهره خندان به او نگاه کرد و گفت: تو باعث شدی من هویت اصلی خودم رو پیدا بکنم ... اگر تو و دوستات نبودین من هنوز نمیدونستم کی ام. ازت ممنونم .Yoseob
Yoseob لبخندی زد و گفت: من کاری نکردم. این خودت بودی که پیشنهاد دادی بریم توی اون کلبه.
HayShi کنار او نشست و گفت: ولی اگر شما رو نمیدیدم حتی به این سفر مرموز نمیومدم.
و بعد با لبخند به او نگاه کرد و گفت: میدونی ... من خیلی طول میکشه تا از یه چیزی خوشم بیاد اما ... وقتی تو رو از همون اول دیدم ازت خوشم اومد و احساس کردم میتونم بهت اعتماد کنم.
Yoseob که شوق بچگانه ایی را در قلبش احساس می کرد، با لبخندی خجالت آمیز گفت: منم ... وقتی تو رو دیدم ... ازت خوشم اومد . ... تو خوشگل و تیز و بزی و ... جون من و دوستام رو نجات دادی. اگر تو نبودی ما الان به دست اون وحشیا کشته شده بودیم.
HayShi لبخندی زد و گفت: فردا به همه میگیم ملکه رو پیدا کردیم و زود برای نجات خانواده و روستاتون دست به کار میشیم.
-: ولی تو مطمئنی آمادگی همچین کاری رو داری؟
-: نگران من نباش. من ملکه مهتابم و از هیچ چیز واحمه ایی ندارم.
و بعد با شادی از ته دل شروع به خنده کردند. Cheondong که تمام مدت زیر همان درخت ایستاده بود و صدا خنده و شادی آن ها را شنیده بود و حسادتش بیشتر از قبل تحریک شده بود، با عصبانیت و خشم، کنار بقیه اعضای گروهش رفت و کنار آتش نشست و آرام به به آن ها گفت: یه خبر بد دارم.
Mir که داشت شمشیرش را برق می انداخت، با نگرانی سرش را بالا آورد و گفت: چی شده؟
Cheondong دستش را به نشانه سکوت بالا آورد و گفت: آروم باش. میخوای همه رو خبر کنی؟
Sungho با ابروهای درهم به Cheondong نگاه کرد و گفت: بگو چی شده؟
-: HayShi همه چیز رو فهمیده.
G.O با تعجب گفت: فهمیده ملکه مهتاب خودشه؟
Cheondong به نشانه تایید سرش را تکان داد. Sungho گفت: آخه چجوری فهمیده؟
Cheondong با خشم نفرت گفت: امروز وقتی توی اون کلبه بودیم یه چیزایی بو برده بود ... الانم داشت با Yoseob حرف میزد که همه چیز رو فهمید. میخواد فردا به همه اینو بگه و برای کمک به اونا بره به روستاشون.
G.O سر تکان داد و گفت: نه نمیتونه این کار رو بکنه. اگر با اونا بره تو دردسر بزرگی میوفته.
Sungho گفت: درسته ... اما اون ملکه مهتابه و ما هیچ کدوم جسارت این رو نداریم که از چیزی که میخواد منعش کنیم.
Cheondong که در آتش خشم و نفرت خودش می سوخت، گفت: من میتونم این کار رو بکنم
-: اما نباید  ...
-: من این کار رو میکنم. برام مهم نیست چی میشه. نمیذارم با اونا بره.
Mir با نگرانی گفت: ولی ما فقط مأمور محافظ از اون هستیم و حق چنین کاری رو نداریم.
Cheondong با چهره ایی که در آن خشم موج می زد بلند شد و گفت: گفتم برام مهم نیست ... هرچی میخواد بشه. من نمیذارم این اتفاق بیوفته.
و بعد به طرف جنگل رفت. Sungho که متوجه شده بود اتفاقی افتاده است، که او تا این حد عصبی و بی فکر شده است، به دنبال او رفت. G.O به آن ها نگاه کرد و گفت: معلوم نیست چش بود که انقدر شتاب زده حرف میزد.
و دوباره مشغول کار خودش شد. Cheondong که بغض گلویش را بی رحمانه گرفته بود، در چنگل ایستاد و مشت محکمی به درخت کنارش کوبید و شروع به اشک ریختن کرد. Sungho که پشت سر او بود، به آرامی جلو رفت و گفت: پسر چت شده؟
Cheondong رو زمین نشست و به درخت تکیه داد و گفت: نمیتونم HayShi رو با اون پسره این طور صمیمی و نزدیک ببینم درحالی که نمیتونم حتی باهاش راحت حرف بزنم.
Sungho او را در آغوش گرفت و گفت: داداش. میدونم برات سخته اما باید تحمل کنی.
-: من نباید عاشقش می شدم ... اون یه ملکه پرقدرت و خاصه و اصلا بهم نگاه هم نمیکنه ... اون فرشته شبای ابری و تاریک من بوده ... تمام این مدت رو شبا برای نگهبانی جلوی در غارش داوطلب میشدم که بتونم حداقل از راه دور ببینمش و قلبم آروم بشه اما الان چی؟
Cheongong مثل یک ابر بارانی که بغضش ترکیده و غیر قابل کنترل است، گریه می کرد و Sungho نمی توانست آرامش کند و فقط او را مثل یک بردار در آغوش گرفته بود نوازشش می کرد.


اینم پایان فصل اول این داستان ...

از همه دوستای خوبم که این داستانو میخونن و مهم تر از همه نظر میدن ممنونم http://www.8pic.ir/images/09756549555298550722.gifhttp://www.8pic.ir/images/09756549555298550722.gif





طبقه بندی: Moon Light،
برچسب ها: Moon Light،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 12:23 ق.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب