تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
خب خب خب من برگشتم با این داستان که خیلی طرفدار پیدا کرده ... http://www.8pic.ir/images/91843166041561387431.gif
چون خیلیا براش نظر میذارن و میخوننش این داستان رو زودتر از بقیه میذارم تا بقیه بفهمن اون داستانی که نظر بیشتر داره زودتر پیش میره تا اونی که یه نظرم به زور داره ...http://www.8pic.ir/images/12737379670007761787.gif

خب دیگه نمی حرفم برین ادومه ... http://www.8pic.ir/images/91843166041561387431.gif
http://www.8pic.ir/images/00476255074999698793.jpg
فردای آن روز، Nana و Naeshi به ساختمان تمرین رفتند، اما خبری Lilly نبود. وقتی پسرها وارد اتاق تمرین شدند، Chunji با تعجب گفت: Lilly کو؟ مگه قرار نشد بیاد؟

Nana شانه هایش را بالا انداخت و گفت: اون وقتی حرفی میزنه روش وایمسته و هیچ کس نمیتونه منصرفش کنه ... دیروز گفت نمیاد و الانم نیومده.
Chunji سر تکان داد و گفت: ولی من کله شق تر از اونم ... میشه بهش زنگ بزنین؟
Naeshi تلفنش را برداشت و شماره Lilly را گرفت و گفت: ولی فکر نکنم فایده ایی داشته باشه.
Chunji با خنده گفت: نگران نباشین من میدونم دارم چی کار میکنم ... میشه بذارینش رو بلندگو؟
Naeshi تلفن را روی بلندگو گذاشت و بعد از چند لحظه بوق خوردن تلفن، Lilly جواب داد: الو؟
Chunji با اشاره به Naeshi گفت: حرف بزن. بپرس کجاست؟
Naeshi گفت: آه! Lilly کجایی؟
-: یه جا ... چیزی شده؟
Chunji دوباره با اشاره گفت: بپرس دقیقا کجاست؟
Naeshi گفت: نه بگو دقیقا کجایی؟
-: کجا میخواستی باشم ... توی گالری عکسم دیگه ... زنگ زدی بپرسی کجا؟
Chunji لبخندی موزیانه زد و باز با اشاره گفت: ادامه بده.
Naeshi گفت: نه ... مربیامون اومدن دیدن تو نیستی تعجب کردن ولی ما گفتیم نمیدونیم تو کجایی.
-: زنگ زدی اینا رو بگی بهم؟ آه از دست تو ... باشه. بعد از ظهر توی سالن می بینمتون. فعلا.
Lilly تلفن را قطع کرد. Naeshi با تعجب به Chunji نگاه کرد و گفت: خب ... حالا برای چی بهش زنگ زدیم؟
-: برای اینکه من برم مجبورش کنم بیاد ... حالا دخترا آدرس این گالری عکسو برام بنویسین تا من برم آماده بشم.
Chunji با سرعت از اتاق بیرون رفت. Niel با تعجب گفت: معلوم نیست چه نقشه ایی داره.
Nana آدرس را روی یک برگه کوچک صورتی رنگ نوشت و گفت: اینم آدرس ... به نظرتون میخواد بره اینجا چی کار کنه؟
L.joe شانه هایش را بالا انداخت و گفت: معلوم نیست.
در همین لحظه، Chunji با یک دست کت و شلوار سفید رنگ و شیک و با یک پاپیون مشکی رنگ روی یقه بلوزش، وارد اتاق شد و گفت: خب ادرس کجاست؟
Changjo با تعجب به او نگاه کرد و گفت: میشه بگی میخوای چی کار کنی که انقد تیپ زدی؟ اوووففف چه بوی ادکلنی میدی؟
Chunji آدرس را از Nana گرفت و گفت: خوش بوئه نه؟ میرم Lilly رو بیارم اینجا ... خانمی باید بفهمه وقتی با ما کلاس داره نمیتونه جایی بره.
بعد سویچ ماشینش را از جیبش بیرون آورد و گفت: من تا دو ساعت دیگه با Lilly اینجام. شما تمرینو شروع کنین تا برگردم. خدافظ.
و با سرعت از اتاق بیرون رفت. Cap سرش را خاراند و گفت: معلوم نیست میخواد بره چجوری مجبورش کنه بیاد ... بیخیال بریم سر تمرین.
آن ها تمرین را شروع کردند و Chunji هم، به طرف گالری عکس Lilly رفت. او بعد از چند دقیقه ایی رانندگی، جلوی یک ساختمان بزرگ و اشرافی ایستاد و یک عینک آفتابی به چشمش زد و از ماشین پیاده شد و وارد ساختمان شد.
در سالن ساختمان نگاهی به آدرس کرد و آرام گفت: طبقه هفتم ...
و بعد سوار آسانسور شد و در طبقه هفتم از ان پیاده شد. آرام زنگ در را فشار داد و بعد از چند لحظه، صدای ضعیف Lilly به گوشش رسید، که می گفت: الان میام.
Lilly در را باز کرد و با دیدن او گفت: تویی؟ تو از کجا اینجا رو پیدا کردی؟
Chunji عینکش را برداشت و گفت: اینجوری از مهمونات پذیرایی میکنی؟ نمیخوای دعوتم کنی بیام تو؟
Lilly از جلوی در کنار رفت و او وارد شد. نگاهی به عکس های رو دیوار انداخت و گفت: Wow! اینا کار خودتن؟
Lilly همان طور که اخرین تابلو ها را روی دیوار می گذاشت، گفت: آره ... نگفتی از کجا آدرس اینجا رو اوردی؟
Chunji سر تکان داد و گفت: این رازه نمیتونم بهت بگم. مگه بهت نگفته بودم برای تمرین بیای؟
-: داری میبینی که کار دارم و نمیتونم بیام ... اگه بخاطر برگردوندن من اومدی باید بگم برگرد فایده ایی نداره.
Chunji به ساعتش نگاهی کرد و گفت: هنوز یه ساعت و نیم وقت داریم ... اگه کمکت کنم کارت رو تموم کنی میای سر تمرین؟
Lilly به او نگاهی کرد و گفت: فکر نکنم بشه یه ساعت و نیمه کارای اینجا رو تموم کرد ولی خب ... اگه کارام تموم شه و خسته نباشم میام.
Chunji کتش را روی صندلی که کنار یک میز کوچک بود، گذاشت و تابلو ها را از کارتون بزرگی که در وسط اتاق قرار داشت، برداشت و گفت: پس زود تمومش میکنیم که بریم واسه تمرین.
و بعد تک تک تابلو ها را روی میخ های دیوار چید. Lilly با تعجب به او نگاه کرد و گفت: چه مهربون ... راستشو بگو چرا کمکم میکنی؟
-: چون میخوام ببرمت سر تمرین ... من نمیتونم تظاهر کنم.
-: خوبه ... هی! اون تابلو قبلیه یه کم کج شد.
-: کدوم؟ این؟
-: آره آره ... یه ذره ببرش به راست.
-: خوب شد؟
-: آره ... ممنون.
-: قابلی نداره.
آن ها خیلی سریع کارهای گالری را تمام کردند. Chunji که تنهایی تمام کارها را انجام داده بود، روی همان صندلی که کتش را روی آن گذاشته بود، نشست و گفت: دختر تو چطور میتونستی تنهایی این کارا رو بکنی؟ ... مردم از خستگی.
Lilly یک لیوان آب پرتقال جلوی او گذاشت و گفت: دیدی کار سختیه؟ من همیشه این کارا رو تنها انجام میدم ... اینو بخور تا خستگیت در بره.
Chunji لبخندی زد و گفت: انقدرام که به نظر میاد بد اخلاق نیستی ... چرا از بقیه توی کارات کمک نمیگیری؟
Lilly با ناراحتی روی صندلی رو به روی او نشست و گفت: من تنها نبودم ... تا قبل از اینکه با دوست پسرم به هم بزنم ... اون کمکم می کرد ولی بعد از اون ... نمیتونم از کسی بخوام این کارو بکنه. در واقع بعد از یه سال تو اولین نفری هستی که برای کمک به من پاشو میذاره اینجا.
Chunji کمی از آب پرتقال نوشید و گفت: آه! ببخشید دوباره خاطراتت رو به یادت آوردم ... میدونم چقد سخته وقتی یه نفر رو دوست داری ازش جدا بشی یا اون بذاره بره.
Lilly نیشخند تلخی زد و گفت: مهم نیست ... من میرم کتمو بیارم.
بعد بلند شد و به طرف اتاقک کوچکی که انتهای سالن بود، رفت. Chunji کمی فکر کرد و بقیه آب پرتقالش را نوشید و به ساعتش نگاه کرد. فقط نیم ساعت مانده بود تا زمانش برای برگرداندن Lilly تمام شود. کتش را برداشت و گفت: Lilly حالا میای بریم واسه تمرین؟
Lilly از اتاقک بیرون آمد و گفت: دیگه کاری ندارم ... در ضمن اصلا خسته نیستم چون تو همه کارامو کردی ... ممنون.
-: گفتم که قابلی نداره ... بیا بریم.
آن ها از سالن خارج شدند و به طرفدر ساختمان رفتند. بیرون از ساختمان، Chunji به ماشینش اشاره کرد و گفت: ماشین که نیاوردی؟
Lilly با دیدن ماشین او گفت: نه ... چه ماشین خوشگلی داری.
-: ممنون ... سوار شو ... باید زود تر بریم.
آن ها به طرف ساختمان تمرین حرکت کردند و درست سر موقع، به آنجا رسیدند. Chunji در اتاق تمرین را باز کرد و گفت: سلام به همگی.
Niel به او نگاه کرد و گفت: Lilly کو؟ نتونستی بیاریش؟
ناگهان، Lilly وارد اتاق تمرین شد و گفت: لازم نبود منو بیاره من خودم داشتم میومدم.
و به طرف مبل رفت و وسایل و کتش را روی آن گذاشت. همه با تعجب به او نگاه کردند. انگار توقع دیدن او را نداشتند. Lilly با دیدن چهره های آن ها، گفت: خب ... منتظر چی هستین؟ تمرینو شروع کنین دیگه.
بعد از چند لحظه، Chunji به داخل اتاق دوید و گفت: هنوز شروع نکردین؟ زود باشین دیگه ... قرار نیست تا آخر روز بشینین همدیگه رو نیگا کنین که.
بعد دکمه پخش موسیقی را فشار داد و شروع به رقصیدن کرد. Lilly به Nana و Naeshi که با تعجب به او نگاه می کردند، نگاهی مغرورانه انداخت و گفت: خانما منتظر چی هستین؟ شروع کنین دیگه.
و بعد او هم شروع به رقصیدن کرد. Nana و Naeshi به پسرها نگاهی کردند و همراه با آن دو، مشغول رقصیدن شدند. حدود سه ساعت بعد، همگی از خستگی، یک طرف اتاق افتاده بودند و تقریبا وقت ناهار هم رسیده بود. Ricky که دیگر نمی توانست صدای شکمش را تحمل کند، بلند شد و گفت: من گرسنمه بیاین بریم یه چیزی بخوریم.
با این حرف، پسرها از جا پریدند و دخترها، با بی حالی و غرغر کنان بلند شدند. Lilly که بی حوصله و خسته به نظر می رسید، به طرف حمام، که گوشه انتهایی سالن بود، رفت و گفت: شما برین ناهار بخورین من گرسنه نیستم ... میخوام برم دوش بگیرم.
Niel به او نگاهی کرد و گفت: Chunji ... حال Lilly خوب نیست؟ به نظر بی حوصله میاد.
Chunji که با تلفنش سرگرم بود، سرش را بالا آورد و گفت: چی؟ ... آه نه! چیزی نیست ... فکر کنم اون همه اوقات روز رو اینجوریه ... بیخیالش بریم یه چیزی بخوریم دارم از گشنگی میمیرم.
و سوار آسانسور شد و دکمه طبقه هم کف را فشار داد. پسرها هم به همراه Nana و Naeshi وارد آسانسور شدند و رفتند. سر میز ناهار، پسرها خیلی خوب با Nana و Naeshi گرم گرفتند و می گفتند و می خندیدند، در حالی که Lilly با بی حالی، روی مبل در اتاق تمرین دراز کشیده بود و در افکارش غرق شده بود.
بعد از تمام شدن وقت ناهار، پسرها تصمیم گرفتند، بقیه روز را بجای تمرین به پارک نزدیکی ساختمان تمرین بروند و کمی بازی کنن. در همین افکار بودند که Changjo گفت: هی! دخترا رم دعوت کنیم باهامون بیان؟
Chunji کمی فکر کرد و گفت: باشه ... فکر خوبیه ... اینجوری بیشترم به هم نزدیک میشیم.
Niel گفت: خب حالا کی بهشون بگه؟
همه به او خیره شدند. Niel سر تکان داد و گفت: چیه؟ چرا اینجوری بهم نگاه می کنین؟ ... اگه منظورتون اینه که من بهشون بگم باید بگم امکان نداره این کارو بکنم.
Cap آرام به بازوی او زد و گفت: هی! اذیت نکن دیگه ... تو بهتر از هممون میتونی حرف بزنی.
Niel بادعصبانیت گفت: آره ... اون دفه که Chunji میخواست دوست دخترش رو دعوت کنه منو مجبور کرد این کارو بکنم و بعدشم من زایه شدم ... دیگه امکان نداره این کارو بکنم.
Chunji با شکایت گفت: هی! قرار نیست همه رمز و راز منو بریزی رو دایره ها ... نمیخواد بابا خودم بهشون میگم.
بعد لباس هایش را مرتب کرد و نفس عمیقی کشید و وارد اتاق تمرین شد. کسی در اتاق تمرین نبود و فقط صدای ضعیف پیانو، از اتاق پشتی می آمد. Chunji به پسرها، که از لای در نیمه باز روی سر و کله هم می رفتند تا سرک بکشند، نگاه کرد و به طرف اتاق پشتی رفت.
Nana در اتاق، پشت پیانو نشسته بود و مشغول نواختن بود و Lilly هم روی پیانو نشسته بود و آهنگ آرامی را زمزمه می کرد. Chunji کمی مکث کرد و بعد، آرام در زد و گفت: اِهم! میشه بیام تو؟
Lilly سر تکان داد و گفت: از کی تا حالا برای انجام کاری اجازه میگیری؟
Chunji لبخندی خجالت آمیز زد و وارد اتاق شد و گفت: درسته توی این دو سه روزی خیلی قلدرانه رفتار کردم ولی انقدرام پررو نیستم.
Nana خندید و گفت: اتفاقا این رفتارت خیلی خوب عمل کرد ... تو تنها کسی هستی که تونستی Lilly رو مجبور کنه بیاد سر تمرین و از همه مهم تر تانگو برقصه .... اون ...
Lilly به پهلوی او زد و گفت: هی! چی داری میگی؟
Nana با چهره درهم پهلویش را مالید و گفت: دردم گرفت ... راست میگم دیگه ... تو خیلی ...
ناگهان Naeshi از راه رسید و جلوی دهان او را گرفت و گفت: دختر چقدر حرف میزنی ... اوووففففف صدات تا طبقه اول میاد.
Nana با عصبانیت بلند شد و گفت: شما دوتا فقط بلدین منو اذیت کنین.
Lilly خندید و گفت: طفلکی Nana ... بیخیال اونی.
بعد نگاهی به Chunji کرد و گفت: فکر نکنم اومده باشی تا دعوای ما رو تماشا کنی نه؟
Chunji صاف ایستاد و گفت: خب راستش ... ما میخواستیم بریم پارک و یه کم خوش بگذرونیم گفتیم ... شما رو هم دعوت کنیم ... حالا ... قبول میکنین؟
دخترها که منتظر چنین لحظه ایی بودند، با لبخندهایی شیطنت آمیز به یکدیگر نگاه کردند. Lilly کتش را برداشت و گفت: ما نمیتونیم درخواست مربیامون رو رد کنیم ... مگه نه ... جناب پررو؟
Chunji دوباره با خجالت خندید و گفت: خوبه ... پس ... ما پایین منتظرتونیم.
Nana با شیطنت گفت: باشه اوپا ... حتما میایم.
Chunji دوباره لبخند زد و از اتاق بیرون رفت. پسرها که منتظر آمدن او بودند، با دیدن او به طرفش هجوم آوردند و هر کدام سرو صدا راه انداختند. Chunji که نمی دانست جواب کدام یکی از آن ها را بدهد، با عصبانیت داد کشید و گفت: اه ساکت شید ... دیونم کردین.
Niel سریع پرسید: چی شد؟ میان؟ قبول کردن؟
-: آره ... الان میان ... اوووففففف ... فکر نمیکردم انقدر سخت باشه ... قلبم داشت از جاش درمیومد. اونا بهم گفتن اوپا.
L.joe با تعجب گفت: اوپا؟ واااااا ... یعنی به مام میگن اوپا؟
chunji با خنده گفت: نه ... فقط من اوپاشونم شما میشین نونا.
Changjo با خنده به دست او زد و گفت: مسخره بازی در نیار.
Cap سریع میان معرکه پرید و گفت: اومدن ... خودتونو آروم و خونسرد نشون بدین.
دخترها از ساختمان بیرون امدند و به طرف آن ها رفتند. پسرها خودشان را جمع و جور کردند و صاف و مرتب ایستادند. Lilly با نیشخندی گفت: چه پسرای خوب و مرتبی ... اصلا بهتون خوب بودن نمیاد ... مخصوصا به تو Chunji.
Chunji با قلدری گفت: هی! حتما باید پررو بازی برات دربیارم؟
Lilly خندید و گفت: آره ... اینجوری بهتر شد ... خب بیاین بریم.
آن ها باهم به طرف پارک حرکت کردند و بعد از چند دقیقه پیاده روی و گفتن و خندیدن به آن جا رسیدند. Ricky جلوی پارک، به بستنی فروشی آن طرف خیابان اشاره کرد و گفت: بچه ها بستنی میخورین؟ من خیلی دلم میخواد ...
Naeshi با اشتیاق گفت: آره منم دلم بستنی میخواد.
Niel رو به Ricky کرد و گفت: پس ما میریم بستنی بگیریم بیایم ... بیا بریم داداش.
آن دو به طرف بستنی فروشی رفتند و بقیه هم وارد پارک شدند و گوشه اییریال روی یکی از نیمکت ها نشستند. Lilly به ساعتش نگاه کرد و آهی کشید. Chunji که کنار او ایستاده بود، گفت: چرا آه میکشی؟
-: به توچه ... مگه غم و غصه های من به تو مربوطه؟
-: خیله خب بابا من که چیزی نگفتم ... بداخلاق.
-: آه! Chunji الان با همین ناخنام خفت میکنم ... تو یه روز نمیتونی اعصاب منو خورد نکنی؟
-: عجب تو پررویی ... فقط دو روزه همدیگه رو دیدیم اون وقت میگه همیشه اعصاب منو خورد میکنی ... بذار حداقل یه هفته بگذره بعد اینو بگو ... در ضمن ... تو مشکل اعصاب داری به من چه؟
-: نه خیر من مشکل اعصاب ندارم با تو مشکل دارم ... نمیدونم وقتی میبینمت دلم میخواد مثه خون آشام خِرخِره تو بجوام.
-: خدایا تو چقدر ترسناکی ... یادم باشه همیشه توی فاصله دو متری ازت باشم امکانش هست این کارو بکنی.
-: آییییشششششششششششش .... اگه همینجوری به عصبی کردن من ادامه بدی همین الان این کارو میکنم.
-: آه نه من هنوز جوونم هزارتا آرزو دارم ... بیخیال ... در ضمن بعدا پشیمون میشیا.
-: مطمئن باش هیچ وقت پشیمون نمیشم.
تا Chunji خواست جواب او را بدهد، Niel دوان دوان آمد و یکی از بستنی ها را به Lilly داد و گفت: بیخیال نونا ... این Chunji اخلاقش یه کمی بیخوده تو خودتو ناراحت نکن ... بیا بستنی بخوریم.
Lilly لبخندی زد و گفت: ممنون ... تو از همه اینا بهتری ... آروم و بی آزار برعکس این پسره پررو.
Chunji با عصبانیت گفت: هی شماها چی دارین میگین ... من ...
Nana قاشق بستنی را در دهان او فرو کرد و گفت: چقد حرف میزنی ... بستنی تو بخور آب میشه.
Naeshi که تمام این مدت، با Changjo به آن ها می خندید، با همان خنده گفت: آه از دست شما ... انقد خندیدم دلم درد گرفت ... از دیروز تا حالا یه سره دارین کلکل می کنین ... خسته نشدین؟
Lilly به Chunji اشاره کرد و گفت: اگه اون منو اذیت نکنه که من باهاش کاری ندارم.
Chunji با چهره ایی حق به جانب، بسنتی را قورت داد و گفت: من تو رو اذیت میکنم یا تو قلدر بازی درمیاری ملکه بداخلاق؟
-: معلومه ... تو اذیتم میکنی.
-: آه من نمیدونم ...
این بار Naeshi یک تکه بزرگ بستنی را در دهان او گذاشت و گفت: اوپا بیخیال ... انقد باهاش کلکل نکن ... اون همیشه بداخلاق بوده.
Niel برای هوا خواهی Lilly گفت: نه خیرم ... نونا هیچ وقت بداخلاق نبوده ... فقط باید درکش کرد.
Lilly لبخند محبت آمیزی به او زد و گفت: آه اوپای مهربون من ... میبینین؟ نمونه کامل یه پسر خوبه ... و نقطه مقابل این پرروئه.
Chunji با تعجب و عصبانیت رو به Niel که سرش را پایین انداخته بود و بستنی می خورد کرد و گفت: هی! تو امروز سرت به جایی خورده؟ کی بود میگفت Lilly بداخلاق ترین لیدر دنیاست؟
Niel از جا پرید و با تعجب گفت: من؟ من کی همچین حرفی زدم؟ اتفاقا من از اول گفتم نونا خیلی ام خوشگل و بانمکه ... این L.joe و Changjo و Cap بودن که میگفتن لیدر Three Venous بداخلاقه.
Changjo با تعجب نگاهی به او کرد و گفت: من کی اینو گفتم که خودم خبر ندارم؟
L.joe هم سر تکان داد و گفت: من اصلا نظری در این مورد ندادم بیخود منو قاطی ماجرا نکنین.
Cap هم حرف او را تایید کرد و گفت: منم چیزی نگفتم.
Niel به آن ها اشاره کرد و گفت: شما سه تا دیروز نمی گفتین شنیدین لیدر این دخترا از همه خوشگل تره اما انقد بداخلاقه که نمیشه باهاش حتی حرف زد؟ در ضمن Chunji تو ام گفتی اینا یه مشت دخترن بیشتر که نیستن.
Lilly با غرور به Chunji نگاه کرد و گفت: واقعا تو اینو گفتی؟
Chunji با گستاخی در چشمان او نگاه کرد و گفت: آره ... ولی خب حالا فهمیدم بیشتر از یه مشت دخترین.
Lilly ابروهایش را متفکرانه بالا داد و سر تکان داد. Chunji به Nana نگاه کرد و گفت: حالا فهمیدم شما به مشت خوشگلِ مغرورِ بی اعصابین ... مخصوصا تو ملکه بداخلاق.
-: چرا همش میخوای منو عصبانی کنی؟
Chunji با شیطنت گفت: چون وقتی عصبانی میشی خوشگل تر میشی.
Lilly یک میوه کاج از روی زمین برداشت و به طرف او پرت کرد و گفت: بالاخره یه روزی من تو رو میکشم.
Chunji جا خالی داد و با شرارت گفت: نه ... تو این کارو نمیکنی. نمیتونی بکنی ... چون میدونی پشیمون میشی.
-: آه ... کی گفته پشیمون میشم؟ اصلا چرا باید پشیمون بشم؟
-: خب ... نمیدونم ولی مطمئنم پشیمون میشی ... آخه کجای دنیا مربی رقص به خوبی من پیدا می کنی؟
-: اون وقت به من میگن مغرور از خود راضی.
Chunji لبخندی زد و گفت: اینا جزیی از خصوصیات توئه.
Lilly چپ چپ به او نگاه کرد و گفت: آره ولی به تو ربطی نداره.
Chunji زبان درازی کرد و گفت: به من همه چی ربط داره.
-: خب معلومه ... وقتی آمد فوضول و پررو باشه از همه چی سر درمیاره.
-: همون طور که مغرور و از خود راضی بودن تو به من ربطی نداره این اخلاقیات منم به تو ربطی نداره.
Lilly شانه هایش را با خونسردی بالا انداخت و گفت: البته که به من ربطی نداره چون من مثه تو فوضول نیستم.
Chunji کمی مکث کرد و بعد پوزخندی زد و سر تکان داد و گفت: باشه من فوضول و پررو ... بیخیال دیگه کم آوردم از رو بردیم.
Lilly که از پیروزی اش خوشحال شده بود، بلند شد و گونه او را بوسید و گفت: اینم کادوی پذیرفتن شکستت.
با این حرکت، همه باهم هو کشیدند. Niel با شکایت گفت: نونا ... اون که انقد اذیتت میکنه میبوسی ولی من که طرف داریت رو میکنم آدم حساب نمیکنی؟
Lilly دستش را روی لبان صورتی خودش و لبان او گذاشت و گفت: اینم جایزه تو که طرفداریم رو کردی.
Niel از خجالت گونه هایش قرمز شد و گفت: نونا این چه کاری بود؟ دیگه نگفتم که منو خجالت زده کن که.
Lilly لپ او را کشید و گفت: عزیزم این جایزه خوب بودنتم هست ... لازم نیست خجالت بکشی. تو اوپا کوچولوی خودمی.
با این حرف پسرها با تعجب به Lilly و Niel نگاه کردند. Chunji پوزخندی زد و گفت: اون اوپا کوچولوته؟ ... مسخره ست.
Lilly برگشت و با لحنی جدی گفت: کجاش مسخره ست؟
-: مسخره ست دیگه ... من این همه توی گالری عکست جون کندم ... هنوز دستام درد میکنه. تمام تابلوهای عکست رو من روی دیوار گذاشتم اون وقت به اون میگی اوپا؟
Lilly با شرارت گفت: چیه؟ نکنه حسودیت شده؟
-: کی؟ من؟ ... هه! به چی باید حسودی کنم؟
Lilly چرخی به دور او زد و دستان داغش را روی گردن او کشید و گفت: عزیزم ... هیچ پسری نمیتونه در مقابل زیبایی من مقاومت کنه ... اعتراف کن که حسودیت شده با اوپا Neil انقدر مهربونم.
Chunji بی توجه به اداهای او، سر تکان داد و گفت: خب معلوم شد نه تنها مغرور و خودخواهی بلکه توهمی هم هستی ... چی باعث این توهم شده نونا؟
Lilly شانه هایش را بالا انداخت و گفت: هووووممممم ... خودت یه کم فکر کن میفهمی.
بعد لبخندی زد و دوباره کنار Niel نشست. Chunji کمی فکر کرد و همان ور که به Lilly نگاه می کرد، با خودش گفت: اون چی اره میگه؟ منظورش چیه؟ ... صبر کن ... اصلا من چرا انقدر سر به سرش میذارم؟ چرا خوم میاد عصبانیش کنم؟ ... خب معلومه. اون عصبانی میشه خیلی کیوت میشه ... خب کیوت بشه به تو چه؟ ... چی؟ این دقیقا همون چیزیه که من نمیدونم.
در همین افکار بود که، Nana آرام روی شانه اش زد و گفت: اوپا خوبی؟
Chunji ناگهان از افکارش بیرون آمد و گفت: چ چ چی؟ آره آره خوبم ... خوبم چیزی نیست.
-: هوووممم ... باشه. بیا اوپا ... با اوپا Cap رفتیم کلوچه کیشمیشی خریدیم. خوشمزه ست.
Chunji یکی از کلوچه ها را برداشت و با لبخند گفت: مرسی نونا ... تو خیلی مهربون تر از اون دوتا نونایی.
Nana از خجالت گونه هایش سرخ شد و گفت: اوپا تو ام خیلی خوبی.
Chunji یک کلوچه دیگر برداشت و گفت: بچه ها نمیخواین بازی کنیم؟ من حوصلم سر رفت.
L.joe با خنده گفت: ما که خیلی بهمون خوش گذشت ... کل کل کردن تو و Lilly از هر چیزی سرگرم کننده تره ... مخصوصا اگه آخرش تو از رو بری.
-: هه هه هه! خندیدم ... من میخوام برم طرف دریاچه وسط پارک کی با من میاد؟
Lilly بلند شد و گفت: من میام ... من خیلی مرغابی و دریاچه رو دوست دارم.
بعد دست او را گرفت و گفت: بریم اوپا.
Chunji نگاهی عاقل اندر سفی به او کرد و گفت: کی با تو بود؟ در ضمن ... تو با اوپا Niel برو چر میخوای با من بیای؟
Lilly با این حرف ناراحت شد و از او فاصله گرفت و گفت: نترس ... شوخی کردم نمیام ... با بقبه برو خوش باش ... من برمگردم ساختمون تمرین ... خوش بگذره.
بعد به طرف خروجی پارک رفت. Changjo چپ چپ به Chunji نگاه کرد و گفت: خیلی باهاش بد حرف زدی ... اون هر چقدرم بداخلاق و مغرور باشه بازم یه دختره و روحیه لطیفی داره.
Ricky که تمام این مدت مشغول خوردن خوراکی بود، با ناامیدی به او نگاه کرد و گفت: داداش خیلی کارت بد بود ... قلب دختر بیچاره رو شکستی.
L.joe روی شانه او زد و گفت: برو ازش معذرت خواهی کن ... خیلی لحنت تند بود. حتما الان نشسته یه گوشه داره گریه میکنه.
Chunji با عصبانیت گفت: اه ولم کنین بابا ... دختره پررو حقش بود ... فکر کرده کیه که هر کاری دوست اره میکنه و حر حرفی میخواد میزنه؟ ... اصلا میدونین چیه؟ خیلی ام از کاری که کردم راضی ام.
و به طرف دریاچه رفت. Nana با ناراحتی گفت: چرا یه دفه اینجوری کرد؟ ... Lilly خیلی روحیه لطیف و شکننده ایی داره.
Naeshi هم دست به سینه ایستاد و گفت: خیلی کار اوپا بد بود ... طفلکی Lilly هنوز نمیتونه دوست پسرش رو فراموش کنه اون وقت اوپا همچین کاری باهاش کرد ... حتما الان داره گریه میکنه.
Niel با عصبانیت بلند شد و گفت: پسره احمق ... نمیدونم چرا انقد خنگه که نمیدونه چطور با دخترا رفتار کنه ... من میرم دنبال Lilly.

و از پارک خارج شد. بقیه هم به طرف دریاچه رفتند. Chunji که خودش هم می دانست نباید چنین رفتاری با Lilly می کرد، با ناراحتی کنار دریاچه نشسته بود و برای مرغابی های درون آب، نان خرده می ریخت و در افکارش سیر می کرد.


خب این قسمتم تموم شد حالا صبر کنین تا هفته بعد و قسمت بعد ...


طبقه بندی: Or Me Or Nobody،
برچسب ها: Or me or nobody،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 12:24 ق.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب