تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
اینم داستان بروبچ BTS سریع برین ادومه ... http://www.8pic.ir/images/45292071177222518359.gif
http://www.8pic.ir/images/27200009939465464157.jpg

سه سال پیش در یکی از روزهای سرد زمستان بود که تازه به مدرسه Best High School رفته بود. آرام وارد مدرسه شد و با قلدری و پررویی وارد کلاس شد و روی صندلی ردیف اول نشست. همه با تعجب به او نگاه می کردند. دختری تازه وارد و در عین حال پررو، با روژلبی به سرخی گل رز قرمز که هم زیبا و هم خیلی شرور به نظر می رسید و حالا هم روی صندلی یکی از بچه های کلاس نشسته بود.
Jongkook همان طور که هدفنش در گوش هایش بود و آهنگی را زمزمه می کرد وارد کلاس شد و با دیدن او، روی صندلی خودش، جا خورد و با تعجب به طرفش رفت و گفت: ببخشید اینجا جای منه.
Hana نیشخندی زد و با گستاخی گفت: به تو سلام یاد ندادن؟
Jongkook که از این گستاخی و خیره سری او بیشتر تعجب کرده بود، گفت: آه ببخشید ... سلام. اینجا جای منه. میشه بلند شی؟
Hana کلاه لبه دارش را برداشت و گفت: نه. از اینجا خوشم میاد و بلندم نمیشم.
-: ولی اینجا جای منه باید بلند شی.
Hana با عصبانیت بلند شد و گفت: هی این رو توی کلت فرو کن هیچ کس نمیتونه به Oh Hana دستور بده فهمیدی؟ حالا بزن به چاک وگرنه حسابت رو میرسم.
Jongkook خندید و گفت: تو خیلی پروریی ... تازه واردی نه؟
-: آره ... ولی بدون این تازه وارد خوشگلی که جلوت وایساده قراره بشه ملکه اینجا پس درست رفتار کن.
-: ملکه؟ Wow! ... خب حالا ملکه کوچولو میخوای همین جا بشینی؟
-: گفتم که من از اینجا خوشم میاد.
Jongkook دستانش را بالا اورد و گفت: باشه تسلیم ... عصبانی نشو ... ملکه.
بعد نیشخندی زد و روی یکی از صندلی های اخر کلاس نشست. طولی نکشید که حرف Hana به حقیقت محض تبدیل و او یگانه ملکه و فرمانروای بی رقیب مدرسه شد و حالا همه او را می شناختند و از او حساب می بردند، بجز Jongkook. او هیچ وقت دور و بر Hana آفتابی نمی شد و سر به سرش نمی گذاشت، اما بر عکس، Hana مدام به دست و پای او می پیچید و اذیتش می کرد.
این کار تبدیل به یکی از سرگرمی های مورد علاقه او شده بود و امکان نداشت روزی، او برای دست انداختن Jongkook کاری نکند. Jongkook هم با اینکه اصلا از این وضع خوشش نمی امد، ساکت می ماند و اهمیتی نمی داد.
آخر های همان سال بود که، Jongkook به Hana علاقه مند شد و تصمیم گرفت روز جشن کریسمس مدرسه به او عشقش را اعتراف کند. همه دانش اموزان مدرسه، برای جشن گرفتن کریسمس در کنار هم در سالن بزرگ مدرسه جمع شده بودند و همهمه ایی به راه انداخته بودند. Jongkook با بی قراری و اضطرابی بی اندازه مدادم این پا و آن پا می کرد و سر جایش بند نبود. Jimin با دیدن این حال و روز او با تعجب گفت: فکر کنم یه چیزیت شده ها ... چرا نمیشینی؟ انقدر این ور اون ور رفتی سرم گیج رفت.
Jongkook ایستاد و گفت: با من چی کار داری تو به کار خودت برس ... اه پس کجا مونده؟ چرا نمیاد؟
Jin کمی آبمیوه نوشید و گفت: منتظر کسی هستی؟
-: نه ... نه. من چرا باید منتظر کسی باشم؟ من که دوستی بجز شما ندارم.
Suga با خنده گفت: دوست نه اما یه دشمن داری.
-: دشمن؟
-: آره. منظورم Hana ئه. اون شیطونک هر لحظه واسه دست انداختن و مسخره کردن تو آماده ست و این جز سرگرمیاشه.
-: آه دست بردار. اون ملکه مدرسه ست من چی کار میتونم بکنم بذار هر چقدر دوست داره اذیتم کنه.
در همین حین، Hana با دار و دسته اش، با سرو صدا، وارد سالن شد. Jongkook با دیدن او نفس راحتی کشید و لبخندی زد. J-Hope سر تکان داد و گفت: بالاخره اومد ... Kooki خودت رو اماده کن الانه که بیاد سراغت.
به ثانیه نکشید که Hana مثل عجب معلق بالا سر ان ها ظاهر شد و گفت: سلام پسرا چی کار میکنین؟
Jimin با خنده گفت: سلام ملکه ... هیچی داشتیم دخترا رو دید می زدیم.
Hana سر تکان داد و گفت: نچ نچ نچ ... این اصلا کار خوبی نیست ... مگه نه Kooki؟
Jongkook که قلبش با شدت می تپید و نفسش بالا نمی امد، سر تکان داد و چیزی نگفت. Hana مثل همیشه کلاهش را روی سر او گذاشت و گفت: چرا حرف نمیزنی؟ زبونت رو گربه خورده؟
Jongkook همه توانش را جمع کرد تا خودش را ارام کند و گفت: نه هنوز زبونم سر جاشه.
-: معلوم شد سر جاشه چون هنوزم با حرفایی که میزنی ممکنه سرت رو به باد بدی.
-: من ازت نمی ترسم تو هم مثل بقیه دخترایی ... حالا خوشگل تر و شیطون تر از بقیه این دلیل نمیشه که تو رو ملکه خودم بدونم.
-: هوی هوی هوی! حواست هست چی داری میگی؟
-: معلومه که حواسم هست ... تو فقط یه دختر معمولی هستی ... Oh Hana.
Hana یقه او را گرفت و گفت: مثل اینکه دلت میخواد سرت رو از دست بدی.
Jongkook با همان لحن گستاخانه همیشگی و آرامشی عجیب گفت: تو این کار رو نمیکنی. تو نمیتونی بلایی سر من بیاری ... مگه نه؟
Hana لبخندی زد و گفت: خوبه که میدونی نمیتونم بلایی سرت بیارم گرچه دلیلش رو خودمم نمیدونم.
بعد یقه او را رها کرد و آرام روی سینه اش زد و به طرف دار و دسته خودش رفت. Jongkook نفس عمیقی کشید و روی صندلی ولو شد و گفت: آه داشتم سکته می کردم ... برق چشاش آدم رو در جا خشک میکنه. فکر کنم بیشتر از هزار وُلت باشه.
Jimin روی شانه او زد و گفت: پسر خیلی کارت درسته. تا حالا هیچ کس اینجوری جلوش واینساده بود.
Jin گفت: آره اما اگه هر کی جای تو بود الان مرده بود. راستی چرا با اینکه اینجوری باهاش حرف میزنی بلایی سرت نمیاره؟
Jongkook خودش را جمع و جور کرد و گفت: نمیدونم. در این یه مورد شانس آوردم وگرنه الان مرده بودم.
بعد سرش را کمی بالا تر اورد و چشمش به Hana که روی پله ها نشسته بود و با رفقایش می گفت و می خندید افتاد. Hana به او نگاه می کرد. با همان چشمان براق و ترسناک و لبخندی شیطانی بر لبان سرخش. درست مثل شیری که در کمین یک بره آهوی بی دفاع است.
Jongkook سرش را پایین انداخت تا از شر نگاه های هولناک او در امان باشد، ولی سنگینی نگاه او بی اندازه و غیر قابل تحمل بود. او بلند شد و به طرف محوطه مدرسه رفت. برف زیادی روی زمین نشسته بود و همه جا سفید بود، ولی هنوز هم دانه های برف روی زمین می باریدند. Jongkook نفس عمیقی کشید و با خودش گفت: آه! چطوری بهش بگم آخه؟ مثل همیشه مسخرم میکنه و جلوی همه دستم میندازه ... اه لعنتی! اگه یه ذره پررو تر بودم راحت میتونستم برم سراغش و بدون هیچ ترسی بهش همه چی رو بگم.
و لگد محکمی به نرده ها زد. Hana که از لای در نیمه باز مشغول تماشای او بود، بیرون آمد و گفت: چقدر عصبانی هستی نرده رو از جاش کندی. چیزی شده؟
Jongkook سرش را پایین انداخت و گفت: نه چیزی نیست.
Hana کمی جلو تر امد و گفت: ولی فکر کنم یه چیزی هست ... با دوست دخترت دعوات شده؟
Jongkook خندید و گفت: دوست دختر؟ تنها دختری که همش جلوی چشممه تویی اونم که مدام اذیتم میکنی.
-: نمیدونم چرا ولی این کار رو دوست دارم.
-: لازم نبود بگی از رفتارات معلومه از اذیت کردن من لذت میبری.
Hana لپ او را کشید و گفت: هی بس کن! اگه ناراحت میشی دیگه اذیتت نمی کنم.
-: ناراحت نمیشم ولی خب ... راستی تو چرا هر وقت من باهات بد حرف میزنم کاری به کارم نداری و مثل بقیه نمیدی گوش مالیم بدن؟
Hana نیشخندی زد و گفت: چون یه جورایی این کارت رو به حساب بانمکیت میذارم.
-: با نمکی؟
-: اوهوم! تو خیلی بانمک و شیطون به نظر میای ... میدونستی دخترا کلاس چقدر دوستت دارن؟ ولی خب ... تو حتی بهشون نگاه هم نمیکنی.
Jongkook به نرده تیکه داد و گفت: ازشون خوشم نمیاد یه جورایی لوسن.
-: نکنه از منم خوشت نمیاد؟
Jongkook ساکت شد و چیزی نگفت. اصلا چیزی نداشت که بگوید. می خواست بگوید به او علاقه پیدا کرده است، اما جرعتش را نداشت، پس ساکت ماند و حرفی نزد. Hana کنار او روی نرده نشست و گفت: چرا جواب نمیدی؟ از منم خوشت نمیاد؟
Jongkook لبانش را گاز گرفت و با خودش گفت: پسر منتظر چی هستی؟ زود باش الان بهترین فرصته ... بجنب وگرنه دیگه نمیتونی بهش بگی.
بعد نفس عمیقی کشید و گفت: تو با بقیه فرق داری.
Hana خندید و گفت: خودم میدونم با بقیه فرق دارم یه چیز بگو ندونم.
-: باشه ... من ... من بهت علاقه دارم.
Hana با این حرف چشمانش از تعجب گرد شد و گفت: ها؟
-: مگه نگفتی یه چیز بگو که ندونم ... خب منم گفتم دوستت دارم دیگه.
Hana بلند بلند شروع به خنده کرد. Jongkook با تعجب گفت: چرا میخندی؟ دارم راست میگم ... من واقعا دوستت دارم.
Hana ارام به بازوی او زد و گفت: پسر تو عقلت رو از دست دادی ... عاشق کسی شدی که اذیتت میکنه؟ تو دیونه ایی.
Jongkook نیشخندی زد و گفت: آره ... ظاهرا یه دیونه تمام عیارم که از یه دختر بد که خوده خوده شیطونه خوشم اومده.
Hana به او تکیه داد و گفت: آه واقعا که! توقع داشتم هر چیزی بگی جز این.
-: مثل اینکه خیلی جا نخوردی.
-: اره ... چون یه جورایی دلم میخواست این رو ازت بشنوم.
-: واقعا؟
-: آره. منم ازت خوشم اومده. تو باحالی.
Jongkook خندید و گفت: منم توقع شنیدن این رو از تو نداشتم.
Hana گوش او را کشید و گفت: خخخخخ ... پسره پررو. بیا بریم تو هوا سرده.
آن ها به سالن باز گشتند و بعد از تمام شدن مراسم و جشن و پایکوبی، به طرف خانه هایشان رفتند. Jongkook سر خیابان از دوستانش خداحافظی کرد و مثل همیشه، به طرف خانه خودش رفت. همان طور مشغول قدم زدن روی یخ های خیابان بود، صدایی اشنا از پشت سر، نفس نفس زنان صدایش کرد. با تعجب برگشت و Hana را دید که دوان دوان به طرف می امد. خندید و گفت: اینجا چی کار میکنی؟
Hana روی یخ ها خودش را سُر داد و جلوی او ایستاد و گفت: آه لعنتی! چقدر تند راه میری ... از وقتی از دوستات جدا شدی دارم دنبالت میدوم و صدات میزنم اما انگار نه انگار.
-: ببخشید خیلی تو فکر بودم صدات رو نشنیدم ... حالا ... برای چی دنبالم اومدی؟
Hana نفس عمیقی کشید و گفت: اوووففف ... مگه نگفتی دوستم داری؟ پس باید شمارم رو داشته باشی.
و دستش را دراز کرد و گفت: گوشی ...
Jongkook تلفنش را از جیبش بیرون آورد و به او داد و گفت: بیا ... رمزش تاریخ تولد خودته.
Hana خندید و همان طور که مشغول شماره گرفتن بود؛ گفت: تاریخ تولد من؟ چرا تاریخ تولد من رو گذاشتی؟
-: اول اینکه عقل هیچ کس بهش نمیرسه دومم اینکه ... خب دوستت دارم.
Hana تلفن را او برگرداند و گفت: تو دیونه ایی. بیا ... خونتون کجاست؟
Jongkook تلفنش را در جیبش گذاشت و گفت: یه خیابون بالاتره ... باهام میای؟
Hana با شیطنت لبخندی زد و دست او را گرفت و گفت: معلومه ... بریم.
Jongkook خندید و همان طور که اولین قدم را بر می داشت گفت: تو خیلی با اون چیزی که نشون میدی متفاوتی.
-: متفاوت؟
-: اره. توی مدرسه ... یه ملکه زورگو و بیرون از مدرسه توی زندگی واقعی ... یه دختر شیطون و مهربون. این دوتا شخصیت خیلی باهم متفاوتن.
-: نه خیلی هم متفاوت نیستن ... من با اونایی که بهشون علاقه دارم خیلی مهربون و با بقیه مثه یه ملکه زورگو رفتار میکنم.
-: تو عجیبی ... اصلا نمیدونم چرا ازت خوشم اومده.
Hana او را زد و گفت: هی! تو نباید به دوست دخترت این رو بگی.
Jongkook با خنده گفت: دوست دختر؟ تو هنوز پنج دقیقه هم نیست شماره من رو گرفتی.
Hana با ابروهایی درهم ایستاد و گفت: اگه ناراحتی پاکش می کنم.
-: باشه باشه ببخشید ... نباید اینجوری حرف میزدم. معذرت میخوام.
Hana با عصبانیت دوباره دست او را گرفت و گفت: دیگه اینجوری حرف نزن وگرنه حسابت رو میرسم.
-: هی توام نباید با دوست پسرت اینجوری حرف بزنی ... باید بگی اوپا ... دیگه اینجوری حرف نزن. من دلم میشکنه.
Hana که اصلا چنین اخلاقی نداشت و حتی از این اداها هم خوشش نمی امد، با قیافه ایی کج و معوج گفت: آییییی! این دیگه چیه؟ من هیچ وقت اینجوری حرف نمیزنم.
-: آره میدونم. تو فقط دوست داری اذیتم کنی.
-: چقدر غر میزنی.
Jongkook خندید و سر تکان داد. ان ها بعد از چند لحظه، به خانه او رسیدند و از هم جدا شدند. بعد از ان روز، Hana و Jongkook رابطه ایی پنهانی و به دور از چشم همه را آغاز کردند. آن ها روز به روز بیشتر به علایق یکدیگر پی می برند و بیشتر به هم وابسته می شدند.
بعد از مدتی، در یکی از روز های تابستان، هر دو برای هوا خوری باهم بیرون رفته بودند و قدم زنان به خانه باز می گشتند و می گفتند و می خندیدند، که ناگهان حال Jongkook بد شد و دوباره سردرد ها و سر گیجه هایی، که سه سال بود، مدادم آزارش می دادند، شروع شدند. دستش را روی سرش گذاشت و به دیوار کنارش تکیه داد. Hana با نگرانی گفت: حالت خوبه؟ یه دفه چی شد؟
Jongkook خندید و گفت: چیزی نیست ... میشه از توی جیب کوله پشتیم اون قوطی قرص رو بهم بدی؟
Hana قوطی قرص را به او داد و آرام او را روی زمین نشاند و گفت: تا حالا ندیده بودم اینجوری بشی.
 Jongkook یکی از قرص ها را خورد و بعد از چند لحظه، حالش بهتر شد و دوباره با خنده، به چهره نگران و مضطرب Hana نگاه کرد و گفت: حتی فکرشم نمی کردم این چشمای شیطون و این صورت خوشگل و عروسکی بتونه تا این حد نگران و عصبی بشه ... حالم خوبه چیزی نسیت ... هر چند وقت یه بار اینجوری میشم.
Hana با نگرانی روی صورت او دست کشید و گفت: چرا اینجوری شدی؟
-: دکترا میگن یه جور مرض عصبیه ولی من از حرفاشون هیچی نمیفهمم. تا وقتی قرصام رو سر وقت بخورم و عصبی نشم حالم خوبه. چیزی نیست نگران نباش.
-: چطور نگران نباشم؟
-: آروم باش. اگه بخوای به خاطر این سردردای من انقدر خودت رو عصبی بکنی توام مثه من میشیا. بلند شو بریم.
Hana به او کمک کرد تا بلند شود و راه برود. آن ها بعد از چند لحظه، به در خانه Jongkook رسیدند. Jongkook صاف ایستاد و رو به او کرد و گفت: ممنون که کمکم کردی حالا دیگه توام برو خونه.
Hana دست او را گرفت و گفت: مطمئنی خوبی؟ نمیخوای پیشت بمونم؟
-: نه خوبم گفتم که. دیگه این سردرد و سرگیجه ها برام عادی شده. برو خونه.
 Jongkook به داخل خانه رفت و Hana هم به خانه خودش برگشت. این رابطه آرام و بی سروصدا، به خوبی پیش می رفت تا اینکه بعد از مدتی، رفتار هر دو نسبت به هم تغییر کرد. Hana دیگر دخترک مهربان و آرام نبود و برای دیدن Jongkook کمتر پیشش می رفت. Jongkook هم بیشتر اوقات وقت او را نداشت. با اینکه هر دو بی اندازه به یکدیگر علاقه داشتند، اما وقتی برای هم نداشتند. با گدشت زمان، این وضع تا جایی بد تر شد که Hana تصمیم گرفت از او جدا شود.
در یک شب بارانی، در زمستان یک سال بعد از آشنایی شان، Hana برای دین Jongkook به خانه اش رفت و مثل همیشه بعد از کلی گفتن و خندیدن، رو به او کرد و گفت: Kooki ... ما خیلی کم میتونیم همدیگه رو ببینیم و ... این هم من و هم تو رو اذیت میکنه ... بهتر نیست که ... بهتر نیست که تمومش کنیم تا بتونیم راحت تر زندگی کنیم؟
با این حرف، قلب Jongkook در سینه فرو ریخت و بدنش یخ زد. با چهره ایی وحشت زده و مبهم گفت: منظورت اینه که ... میخوای تمومش کنی؟
-: ببین Kooki من و تو خیلی همدیگه رو دوست داریم اما فقط سر کلاس و توی مدرسه میتونیم همدیگه رو ببینیم ... این نه برای من کافیه نه بر ای تو ...
-: نه. نمیتونی همینجوری تمومش کنی. میدونی من چقدر ...
-: نه. دیگه نمیخوام ادامه بدم ... Kooki برای منم سخته ولی باید این کار رو بکنیم. باور کن دیگه نمیتونم ادامه بدم.
Jongkook که نمی توانست باور کند، با صدایی بغض آلود و چهره ایی گنگ گفت: نه ... نه. تو Hana نیستی. Hana ی من هیچ وقت اینجوری حرف نمیزد.
Hana دست او را گرفت و گفت: Kooki من ...
Jongkook خودش را عقب کشید و گفت: هیچی نگو ... میخوای بری برو ولی ... اول بهم بگو چرا؟ من هیچ وقت نتونستم بدون تو جایی برم حتی مدرسه اون وقت تو الان بهم میگی دیگه نمیتونی ادامه بدی؟ پس از اول برای چی به عشقم جواب مثبت دادی؟ چرا این کار رو کردی؟
-: Kooki آروم باش حالت بد میشه.
-: آروم باشم؟ چطوری میتونم اروم باشم؟ اصلا میدونی چقدر دوستت دارم؟ ... نه نمیدونی ... تو هیچی از عشق نمیدونی هیچی نمیفهمی.
Jongkook با عصبانیت بلند شد و در اتاق را باز کرد و گفت: برو بیرون ... مگه نگفتی میخوای تمومش کنی؟ پاشو برو بیرون.
Hana با نگرانی بلند شد و به طرف او رفت و گفت: Kooki آروم باش دوباره حالت بد میشه. من اصلا نمیخوام تو چیزیت بشه.
Jongkook که هیچ چیز نمی فهمید، خودش را عقب کشید و گفت: به من دست نزن ... برو از خونه من بیرون نمیخوام ببینمت. گفتم برو بیرون.
Hana که حالا او هم بغضش گرفته بود، با ناراحتی از اتاق بیرون رفت و از خانه خارج شد. Jongkook در را محکم بست و روی تختش دراز کشید و تا خود صبح گریه کرد. بعد از آن شب، همه چیز بین او و Hana تمام شد، ولی این ظاهر ماجرا بود. Jongkook هنوز هم به او علاقه داشت، ولی دیگر نمی خواست تنها بماند به همین خاطر دیگر هیچ حرفی از علاقه اش به میان نیاورد.
***
صبح روز بعد، Jongkook با سردرد وحشناکی از خواب بیدار شد. با هزار زحمت از تختش پایین آمد و لباس های مدرسه اش را پوشید. حالا سرگیجه ها هم به این سردرد طاقت فرسایش اضافه شده بود. آرام به میز کنارش تکیه داد و چند لحظه ایی چشمانش را بست. هر همین لحظه، کسی در اتاقش را باز کرد و گفت: Kooki چی شده؟ خوبی؟
Jongkook با چشمان نیمه بازش به او نگه کرد و گفت: آه تویی؟ اینجا چیکار میکنی؟
Hana به طرفش رفت و دستان گرمش را روی صورت او گذاشت و گفت: خوبی؟ ... باز سردرد داری نه؟ قرصات کجان؟
Jongkook به کشوی تختش اشاره کرد و گفت: خودت که میدونی همیشه کجا میذارمشون.
Hana سریع از کشو یکی از بسته های قرص را برداشت و یکی از آن ها را در دهان او گذاشت و گفت: قورتش بده.
Jongkook قرص را با سختی قورت داد و آرام روی زمین نشست. Hana هم کنارش نشست و موهای به هم ریخته روی صورتش را کنار زد و گفت: پسره دیونه ... چرا قرصات رو نمیخوری؟
Jongkook که حالا کمی بهتر شده بود، چشمانش را باز کرد و گفت: تو از کجا میدونی میخورمشون یا نه؟ تو که تقریبا دو ساله دیگه پیشم نیستی ... اصلا برای چی اومدی اینجا؟
-: دوباره شروع نکن من و تو دیشب باهم حرف زدیم.
-: آره ... حرف زدیم ... منم یادمه که گفتم نمیخوام دیگه کنارم باشی.
Jongkook بلند شد و کوله اش را پشتش انداخت و گفت: من دارم میرم مدرسه. میخوای اینجا بمونی؟
Hana بلند شد و رو به روی او ایستاد و گفت: یادمه قبلا خیلی با ملایمت و مهربونی باهام حرف میزدی ... Kooki میدونم از دستم ناراحتی ولی ...
Jongkook با عصبانیت حرف او را قطع کرد و گفت: عصبانی ام؟ هه! تو قلبمو لگدمال کردی و بدون توجه به حال و روزم گذاشتی رفتی و دیگه پشت سرتم نگاه نکردی حالا میگی میدونی از دستت ناراحتم؟ ... نه خانمی از دستت ناراحت نیستم فقط دارم دیونه میشم ... میدونی وقتی رفتی چه بلایی سرم اومد؟ معلومه که نمیدونی چون تمام مدت با دوست پسرت خوش میگذروندی.
Hana با چهره ایی مضطرب گفت: Kooki آروم باش اینجوری حالت بد میشه ... باشه ببخشید من میدونم نباید تنهات میذاشتم ولی ...
Jongkook با صدای بلند گفت: ولی چی؟ ولی باید می رفتم چون دلم جای دیگه گیر بود و دیگه تو رو نمیخواستم؟ ... خانمی بسه نمیخوام دوباره تمام اون خاطرات لعنتی جلوی چشام بیاد.
با صدایی گرفته و بغض آلود ادامه داد: میدونی چقد برام سخت بود فراموششون کنم؟ ... تو همه زندگیم بودی ... البته هنوزم هستی ولی ... دیگه نمیخوام کنارم باشی ... تو نمیتونی عاشق باشی خانمی ... تو یه گربه وحشی و سرکشی عشق نمیتونه تو رو پای بند کسی کنه اینو خودتم میدونی ... برو ... برو بذار منم زندگی خودمو داشته باشم ... من و تو خیلی وقته راهمون رو از هم جدا کردیم.
بعد با چشمانی پر از اشک به طرف در رفت. Hana که خیلی خوب می دانست اگر او از در خانه بیرون برود، حالش بدتر می شود و ممکن است دوباره سر درد و سرگیجه هایش شروع شود، دستش را گرفت و گفت: نمیذارم بری ... تا به حرفام گوش ندی نمیذارم بری.
Jongkook که دیگر نمی توانست جلوی اشک هایش را بگیرد، برگشت و با چشمان خیسش گفت: چی میخوای بگی؟ اصلا چیزی داری که بگی؟ ... خانمی نگو میخوام برات توضیح بدم چون میدونم چیزی نداری که بگی ... میدونی برم بیرون حالم بد میشه بخاطر همین جلوم رو میگری ... اما بذار بهت یه چیزی رو بگم به تو ربطی نداره من چه بلایی سرم میاد.
Hana از کوره در رفت و گفت: چرا همش خودت میبُری و میدوزی بذار منم حرف بزنم لعنتی ... فکر میکنی فقط خودت بودی که عاشق بودی؟ نه ... منم دوستت داشتم لعنتی بخاطر همین رفتم.
-: تو دیونه ایی ... اگه دوستم داشتی برای چی گذاشتی رفتی؟ چرا؟ برای اینکه عذابم بدی؟
-: نه ... برای اینکه راحت باشی ... میدونستم اگه کنارت بمونم بهم وابسته میشی و دیگه نمیتونی دوریم رو تحمل کنی ... خودت که میدونی پدرم چه شغلی داره و ممکن بود من رو یه دفه مجبور کنه باهاش برم خارج از کشور اون وقت میخواستی چی کار کنی؟ ... Kooki باور کن منم دوستت داشتم و هنوزم دارم.
Jongkook سر تکان داد و گفت: نه ... نه دیگه نمیذارم گولم بزنی ... خانمی نمیخوام کنارم باشی برو ... از اینجا برو ... خواهش میکنم.
-: چرا؟ چرا نمیخوای علاقه من رو نسبت به خودت باور کنی؟
-: چون علاقه ایی وجود نداره ... خانمی دست از سرم بردار. بذار راحت زندگی کنم ... بذار بدون تو زندگی کنم.
-: خودتم میدونی نمیتونی.
Jongkook با چشمان خیس و پر از اشک به او نگاه کرد و نیشخندی زد و گفت: خوبه حداقل هنوز اخلاقای بچگونمو میدونی ... خودمم این رو میدونم ولی ... نمیخوام کنارم باشی.
Hana اشک های او را پاک کرد و گفت: اصلا دروغگوی خوبی نیستی.
Jongkook از او فاصله گرفت و گفت: بهم نزدیک نشو ... میدونی نمیتونم جلوی اون چشمای خوشگل و گرمای بدنت دووم بیارم میخوای اینجوری راضیم کنی آره؟ کور خوندی نمیذارم این کار رو بکنی.
Hana خندید و گفت: هنوزم نمیدونم تو چجوری میتونی فکر منو بخونی.
Jongkook لبخندی زد و به ساعت نگاه کرد و گفت: آه! دیرم شد.
بعد سریع به طرف در رفت، اما Hana که نزدیک در بود، جلوی او را گرفت و گفت: میشه امروز نری مدرسه؟
Jongkook با احتیاط از او فاصله گرفت و گفت: هی! من هنوزم وحشت دارم باهات توی یه اتاق تنها باشم. بذار برم ... میدونی نمیذارم بهم دست بزنی پس چرا اصرار میکنی؟ برو کنار خانمی.
Hana چند قدم به سمت او برداشت و با نیشخندی شیطنت امیز گفت: Kooki خودت میدونی وقتی بخوام کار رو انجام بدم حتی اگه بمیرمم این کار رو میکنم پس سعی نکن جلوم رو بگیری.
Jongkook با ترس چند قدمی به عقب برداشت و گفت: Hana دست بردار داری من رو میترسونی ... دختره دیونه بذار برم.
-: نه ... نمیذارم بری. Kooki تو امروز هیچ جا نمیری.
Jongkook صاف ایستاد و با چهره ایی غضب آلود گفت: فکر میکنی میتونی برام تعیین تکلیف کنی؟ ... نه نمیتونی  ... بهت این اجازه رو نمیدم.
Hana دوباره چند قدمی به طرف او رفت و گفت: ولی خودتم میدونی نمیتونی مقاومت کنی مگه نه ... kooki؟
Jongkook هم دوباره چند قدمی عقب رفت و پایش به پایه تخت گیر کرد و به پشت روی تخت افتاد. سریع خودش را جمع و جور کرد و گفت: دیگه نه ... بهت اجازه نمیدم این کار رو بکنی.
Hana آرام روی تخت نشست و گفت: من احتیاجی به اجازه تو ندارم.
Jongkook نگاهی به در انداخت و چند لحظه ایی مکث کرد و بعد گفت: میدونم ... تو هر کاری بخوای میکنی.
Hana لبخندی پیروز مندانه زد و گفت: دیدی؟ همیشه حرفای من درست از آب در میان.
Jongkook هم لبخندی زد و گفت: آره ... تو همیشه درست میگی.
Hana کنار او دراز کشید و گفت: حالا بهم اجازه میدی؟
بعد دستش را روی دکمه های بلوز او کشید و با چشمان پر از شرارتش به او نگاه کرد. Jongkook نفس عمیقی کشید و دوباره به در نگاه کرد و با خودش گفت: پسر بجنب وگرنه دوباره بدبخت میشی.
بعد نیشندی زد و گفت: نمیتونم خانمی.
و سریع از روی تخت بلند شد و از در بیرون رفت. Hana با عصبانیت او را صدا زد و سریع به دنبالش از اتاق بیرون دوید. Jongkook با خنده دوان دوان ظرف غذایش را از روی اوپن آشپزخانه برداشت و از خانه بیرون رفت و Hana هم به دنبالش.
آن ها تا مدرسه دویدند و جلوی در بسته مدرسه متوقف شدند. Hana به او تیکه داد و نفس نفس زنان گفت: پسر بد ... از دست تو ... نمیتونم ... نفس بکشم ... چرا ... همیشه از دستم ... در میری؟
Jongkook که دید او روی پاهایش بند نیست و نمی تواند بایستد، همان طور که سعی می کرد نفس هایش را منظم کند، کمر او را گرفت و گفت: چون نمیخوام دردسر درست کنم ... حالت خوبه؟
Hana که همین را می خواست، خندید و گفت: آره ... حالا که تو بغلتم حالم خوبه.
Jongkook آرام روی پیشانی او زد و گفت: هی فکر نکن دوباره قبولت کردم ... چون دیدم نمیتونی وایسی بغلت کردم.
و او را رها کرد. Hana صاف ایستاد و گفت: همینم برای شروع خیلی خوبه ... مگه نه؟
Jongkook سر تکان داد و در را باز کرد و گفت: خوش خیال.
و وارد مدرسه شد. Hana هم به دنبالش وارد مدرسه شد و گفت: من خوش خیال نیستم ... تو دوستم داری و نمیتونی دوری من رو تحمل کنی به همین خاطر از خداته من برگردم ... Kooki اعتراف کن نمیتونی دوریم رو تحمل کنی.
Jongkook سر تکان داد و گفت: از کی تا حالا انقد توهمی شدی؟ ... فکر کنم دوری من باعث شده عقلت رو از دست بدی و توی رویا زندگی کنی.
Hana محکم او را زد و گفت: هی! حواست رو جمع کن چی میگی ... پسره پررو.
Jongkook خندید و جلوی در کلاس ایستاد و گفت: Hana مثل همیشه رفتار کن ... نمیخوام کسی بفهمه من و تو ...
Hana با خنده گفت: خیالت راحت ... خودم میدونم چی کار کنم.
Jongkook سر تکان داد و آرام در زد. معلم از داخل کلاس، گفت: بفرمایین.
Hana با اشاره گفت: بذار من اول برم تو.
Jongkook از جلوی در کنار رفت و Hana وارد کلاس شد و گفت: ببخشید ... ما یه کم دیر اومدیم ... میشه بیایم تو؟
معلم که نمی دانست چه کار کند، به ناچار به  داخل کلاس اشاره کرد و گفت: بیاین تو.
Hana لبخندی زد و وارد کلاس شد و به دنبال او، Jongkook و هر کدام به طرف صندلی های خودشان رفتند. خیلی معمولی و عادی سر جایشان نشستند و مشغول گوش دادن به درس شدند.
V که با دیدن Hana خوشحال شده بود، آرام گفت: Hana خوشحالم اومدی ... فکر می کردم امروز نمیای.
Hana با خنده گفت: کوچولو این رو بدون هر روزی تو بیای مدرسه منم میام.
-: واقعا؟ چه خوب.
Hana با خنده سر تکان داد و گفت: من قراره فرشته محافظ تو باشم ... دیروزم بهت گفتم نه؟ که تا کنار من باشی هیچ کس نمیتونه اذیتت کنه.
V با لبخندی بچگانه سر تکان داد و گفت: آره ... Hana تو برعکس چیزایی که بقیه میگن خیلی خوب و مهربونی.
-: خوبه حداقل تو اینجوری فکر میکنی.
V دوباره خندید و با خجالت سرش را پایین انداخت. Hana به چهره ساده و معصوم او نگاه کرد و دوباره لبخند زد.
بعد از تمام شدن کلاس، Hana دست V را گرفت و با او از کلاس بیرون رفت. Jongkook با دیدن این حرکت او، سر تکان داد و با خودش گفت: نمیدونم من چرا تا این حد ابلهم که از چنین دختر پسربازی خوشم میاد؟ آه واقعا که! من واقعا یه ابله تمام عیارم.
Jimin که دید او در فکر فرو رفته و چهره اش متفکرانه و عصبانی است، روی شانه او زد و گفت: Kooki خوبی؟ با این ریخت و قیافه به چی فکر میکنی؟
Jongkook سر تکان داد و گفت: به اینکه من ... آه! هیچی هیچی ...
J-Hope با تعجب گفت: Kooki فکر کنم امروز حالت خوب نیست ... چرا پرت و پلا میگی؟
Jongkook سر تکان داد و چند بار به صورت خودش زد و گفت: امروز از سرمای زیاد هوا عقلم رو از دست دادم ... بیخیال ... بیاین بریم.
آن ها هم از کلاس بیرون رفتند و مثل همیشه، روی همان نیمکت کنار ساختمان مدرسه نشستند. Jongkook که از سرما خودش را مچاله کرده بود و به اطرافش نگاه می کرد، گفت: امروز چقد سرده هوا ... شماها سردتون نیست؟
Jin سر تکان داد و گفت: سرد هست ولی نه تا این حد که تو میگی ... Kooki امروز یه جوری شدی ... چیزی شده؟
-: نه ... چی میخواسته بشه؟
Jimin با خنده ایی مرموز گفت: هی کلک نکنه دوست دختر پیدا کردی و فکرت پیش اونه که اینجوری رفتار میکنی؟
-: دوست دختر؟ نه بابا ... کدوم دختری عقلش کم شده بیاد با من دوست بشه؟
Suga با تعجب گفت: تو مثل اینکه امروز کلا حالت خوب نیست نه؟ خودت خوب میدونی کل دخترای مدرسه واست خودشون رو تیکه پاره میکنن پس چرا این رو میگی؟
Jongkook دوباره چند بار به صورت خودش زد و گفت: نمیدونم چم شده ... انگار مغزم یخ زده.
در همین حین، Hana کلاه کابشن او را روی سرش انداخت و گفت: پس بهتره این رو بذاری سرت تا یخش آب بشه ... سلام پسرا چی کار میکردین؟
Jimin شانه هایش را بالا انداخت و گفت: هیچی ... داشتیم رفتار امروز Kooki رو تحلیل میکردیم.
Hana، V که کنارش ایستاده بود را روی نیمکت نشاند و گفت: رفتار Kooki رو تحلیل می کردین؟
J-Hope سر تکان داد و گفت: آره ... امروز یه جوری شده ... انگار اصلا نمیفهمه چی کار میکنه.
Jongkook با عصبانیت گفت: هی چی دارین میگین؟
Jin با لحنی حق به جانب گفت: راست میگیم دیگه ... تو امروز عقل سرجاش نیست.
Hana موزیانه به او نگاه کرد و گفت: هی Kooki! حواست کجاست؟ نکنه دوست دختر پیدا کردی؟
Jongkook دندان هایش را به هم فشار داد و با خودش گفت: دختره پررو ... تو یکی حرف نزن که هر چی میکشم از دست تو و اون اداهاته ... انگار یادش رفته تا دو ساعت پیش میخواست باهام چی کار کنه.
بعد با صدای بلند گفت: اصلا به فرضم اینکه پیدا کرده باشم به شما چه دخلی داره؟
Hana جیغ کشید و گفت: Kooki با من اینجوری حرف نزن.
Jongkook لبخندی شرورانه زد و گفت: چیه؟ نکنه ناراحت شدی گفتم دوست دختر پیدا کردم؟
Hana با عصبانیت گفت: اگه یه بار دیگه با ملکه اینجوری حرف بزنی میدم حسابت رو برسن.
Jongkook زبان درازی کرد و گفت: هر کاری دوست داری بکن من هرجور دلم بخواد باهات حرف میزنم.
Jimin که می دانست این بحث و جدال ان ها همه اش ساختگی است، نیشخندی زد و گفت: تمومش کنین دیونه ها! از کی تا حالا شما دوتا اینجوری باهم جر و بحث میکنین؟
J-Hope با خنده گفت: از کی تا حالا تو دیدی اینا درست باهم حرف بزنن؟ از همون روز اول اینا باهم جنگ داشتن تا همین الانش که هممون اینجاییم.
Jimin که حالا همه چیز را در مورد آن ها می دانست، سر تکان داد و با خودش گفت: شما نمیدونین پشت این جر و بحثا چه عشق اتشینی خوابیده ... منم تا دیشب مثه شما فکر میکردم.
V که همیشه بین آن ها ساکت ترین فرد و فقط شنونده بود، گفت: ولی من فکر میکردم Hana و Kooki خیلی باهم صمیمی ان ... آخه دیشب خیلی باهم خودمونی رفتار میکردن ... آخر شبم که ... باهم از سالن بیرون رفتن و چند دقیقه ایی پیداشون نبود.
با این حرف، Hana و Jongkook گوش هایشان زنگ خورد و هر دو با تعجب به او نگاه کردند. V که از طرز نگاه های آن ها ترسیده بود، گفت: ببخشید نباید میگفتم؟
Jimin برای طرف داری از او، گفت: اونجور نگاش نکنین منم دیدمتون باهم رفتین ... راستی کجا رفته بودین؟
Jongkook سریع گفت: هیچ جا ... ما فقط ... فقط یه چند دقیقه ایی ...
Hana برای جمع و جور کردن ماجرا گفت: خب میدونین ... من دنبال یه جایگزین برای زوج استیجم بودم و میخواستم به Kooki این پیشنهاد رو بدم.
Jongkook سر تکان داد و گفت: آره ... ما میخواستیم توی اجرای بعدی غافل گیرتون کنیم ولی خب ... شما مچ ما رو گرفتین.
Jimin با لحنی معنی دار گفت: واقعا؟
Hana و Jongkook سر تکان دادند و گفتند: آره ... فقط همین بود.
Suga با خوشحالی گفت: یعنی از این به بعد Kooki با Hana اجاره میکنی؟ ... آه چقد خوب!
Jongkook لبخندی زد و گفت: آره ... خیلی خوبه. خیلی خیلی خوبه.
بعد با ترس نگاهی به Hana کرد و با خودش گفت: واقعا خوبه ... دختره دیونه بالاخره زهر خودشو ریخت و مجبورم کرد جلوی همه چیزی رو که میخواد بگم ... اه! با این حرفم دقیقا اعلام کردم تو بردی و من حالا دوباره کَت بسته مال توام ... لعنتی باید بعد از مدرسه از دستش فرار کنم اگه تنها گیرم بیاره این دفه کار خوشو میکنه.
Hana هم با لبخندی شیطنت آمیز به او نگاه کرد و با خودش گفت: Kooki جونم چرا ترسیدی؟ دیدی بالاخره من بردم و تو چیزی رو گفتی که من میخواستم؟ میدونستم این بارم میتونم تو رو مال خودم کنم ... پسر تو نمیتونی هیچ وقت جلوی من دومم بیاری.
حالا Hana موفق شده بود دوباره راه خودش را در زندگی Jongkook باز کند و وارد آن شود، در حالی که Jongkook هنوز هم سعی می کرد به او اجازه چنین کاری را ندهد، ولی خب، حق با Hana بود. حتی اگر خود Jongkook هم می خواست او را از خودش دور کند، دلش به او اجازه نمی داد. او بیش از اندازه به Hana علاقه داشت و خودش هم به وضوح این را می دانست.
با گذشت زمان، Hana روز به روز خودش را بیشتر در زندگی Jongkook و همچنین در دل V جا می کرد. او بیشتر روز، در مدرسه، کنار V می نشست و تمام وقت زنگ تفریح ها و کلاس ها را با او می گفت و می خندید و بعد از مدرسه، مدام سر راه Jongkook ظاهر می شد و یا او را مجبور می کرد، به کری اوکی بار بیاید و با او اجرا کند، اما کسی از رابطه پنهانی اش با او با خبر نبود. هیچ کس جز Jimin.
Jimin بعد از آن شب و دیدن ان دو باهم، دیگر خوب می دانست که چرا Hana تا این اندازه با Jongkook صمیمی رفتار می کند و او هم تمام اخلاقیات و خصوصیات Hana، که هیچ کس از بیشتر آن ها با خبر نیست، می داند، ولی نمی خواست چیزی به کسی بگوید و اوضاع را بیشتر از این که هست، برای Jongkook سخت تر کند.
 ولی در این میان، کس دیگری هم بود که آن ها او را از یاد برده بودند. Rap Monster هر روز با دیدن V در کنار Hana بیشتر عصبی می شد و فکر می کرد، کسی که Hana به خاطر او، رهایش کرده است، V است، در حالی که اصلا این طور نبود. او روز به روز به تنفر و کینه اش نسبت به V مظلوم و ساده بیشتر می شد و عاقبت این تنفر بی اندازه کار دست او و V می داد.


تمومید ... خوب بود؟ ... احساس میکنم این قسمت یه خیلی زیاد بود نه؟ http://www.8pic.ir/images/44008997542643578261.gif ... ببخشید دیگه باید فصل اولو تموم میکردم نمیشد نصفه بمونه. http://www.8pic.ir/images/09756549555298550722.gif

عوضش از فصل بعد وارد ماجرای اصلی داستان میشیم ... http://www.8pic.ir/images/91843166041561387431.gif





طبقه بندی: Bad Boy Or Bad Girl،
برچسب ها: Bad Boy Or Bad Girl،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 12:23 ق.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب