تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
اینم ادامه فصل سوم ....

دو روز بعد دوباره همگی در ساختمان کمپانی جمع شدند. Sehun از اینکه دوباره می توانست تمام روز را کنار عشقش بگذراند بسیار خوشحال بود. Diana هم برای فیلمبردای هیجان داشت اما آن را مخفی نگه می داشت و با غرور سر صحنه ها حاضر می شد. آن ها در هفته اول اولین موزیک ویدیویشان و در هفته دوم هم دومین موزیک ویدیو را فیلم برداری کردند.
بعد از تمام شدن فیلم برداری ها، Diana کمی احساس ضعف می کرد، چون تمام شب ها را تمرین می کرد و بسیار کم غذا می خورد و می خوابید، اما به روی خودش نمی آورد، چون نمی خواست کسی فکر کند که او ضعیف است ولی این ضعف بالاخره Diana را از پای درآورد. او در یکی از روز ها، وقتی از پله های کمپانی مثل همیشه با غرور بالا می رفت، ناگهان سرگیجه هایی که چندین روز بود عذابش می دادند، دوباره سراغش آمدند. بالای پله ها Gunwoo با اعضای گروهش درحال صحبت کردن بودند که ناگهان چشمش به Diana، که روی پله ها ایستاده بود و رنگش مانند گچ سفید شده بود و سرش به شدت گیج می رفت، افتاد. Diana روی پله ها داشت از حال می رفت که ناگهان Gunwoo او را گرفت و با نگرانی گفت: حالت خوبه؟ چرا رنگت انقدر پریده؟
Diana که حتی از خستگی نمی توانست حرف بزند و چشمانش را باز نگه دارد از حال رفت. Gunwoo او را بلند کرد و به اتاق تمرین خودشان برد و روی کاناپه ایی که کنار دیوار بود گذاشت. اعضای گروه هم، به دنبال او، به اتاق تمرین آمدند. بعد از چند دقیقه، Diana چشمانش را باز کرد. Gunwoo که کنار او نشسته بود و با نگرانی به او نگاه می کرد، به آرامی او را صدا می زد. Diana بلند شد و روی کاناپه نشست و با لبخند گفت: من خوبم. چیزی نیست.
Insoo جلو آمد و روی زمین نشست و گفت: چیزی نیست؟ اگه Gunwoo نگرفته بودت از پله ها پرت می شدی پایین و معلوم نیست الان کجا بودی.
Gunwoo هم برای تایید حرف او گفت: راست میگه. حالت خوب نیست الانم رنگت خیلی پریده.
Seyong دست به سینه به دیوار تکیه داد و گفت: به نظر من بهتره ببریمش بیمارستان.
Diana بلند شد و گفت: من خوبم گفتم که چیزی نیست. ممنون که منو از پرت شدن از روی پله ها نجات دادین.
Diana کتش را صاف کرد خواست تا قدم بردارد و از اتاق بیرون برود اما تا اولین قدم را برداشتد دوباره سرگیجه به سراغش آمد و وسط اتاق روی زانو هایش افتاد. Gunwoo به طرفش رفت و بازوی او را گرفت و گفت: حالت خوب نیست. بهتره یه کم اینجا استراحت کنی بعد بری.
Diana که با افتادنش، جلوی آن ها، احساس می کرد غرورش جریحه دار شده ابروهایش را درهم کرد و لبانش را گاز گرفت اما سرگیجه شدیدی داشت و نمی توانست از جایش بلند شود و از اتاق بیرون رود، پس بر خلاف میلش به حرف Gunwoo گوش داد و با کمک او دوباره روی کاناپه دراز کشید.
از آن طرف Honey و F.A تمام ساختمان را دنبال او می گشتند تا اینکه به اتاق تمرین MyName رسیدند. Honey به F.A نگاه کرد و گفت: اگر اینجام نباشه پس دیگه رفته بیرون.
F.A هم سر تکان داد و گفت: پس در بزن ببینیم اینجاست یا نه.
Honey در اتاق را کوبید. Chae jin بلند شد و در را باز کرد. Honey تا خواست دهانش را باز کند و بپرسد که Diana آنجا هست یا نه Chae jin گفت: چه خوب که اومدین لیدرتون حالش خوب نبود ما آوردیمش اینجا.
ناگهان Honey و F.A از ترس تمام وجودشان یخ زد. Honey با ته ته په ته کردن گفت: چ چ چی؟ لی لیدر ما؟
-: آره بیاین تو.
آن دو سریع وارد اتاق شدند. Diana بی حال روی کاناپه دراز کشیده بود و از خستگی خوابش برده بود. Gunwoo کنار کاناپه روی زمین نشسته بود و با دیدن آن ها آرام گفت: سلام. حال لیدرتون اصلا خوب نبود داشت روی پله ها از حال می رفت ما مجبور شدیم بیاریمش تو اتاق خودمون.
Honey با نگرانی کنار Diana نشست و گفت: انقدر به خودت فشار آوردی واسه فیلمبرداری تا بالاخره کار دست خودت دادی.
F.A از Gunwoo تشکر کرد. او هم در جواب او گفت: ما باهم دوستیم دوستا باید مراقب هم باشن.
-: بله درسته.
Honey با تعجب به Gunwoo نگاه کرد و گفت: دوستین؟ تو با Diana دوستی؟
-: خب آره.
-: پس چرا به ما نگفته که با تو دوسته؟
Gunwoo تا خواست جواب اورا بدهد، Diana چشمانش را باز کرد و گفت: چون تو همه چیز رو نباید بدونی.
Honey با نگرانی گفت: Diana میدونی چقدر ترسیدیم؟ کلی دنبالت گشتیم آخرشم اینجا اینطوری پیدات کردیم. واقعا که.
Diana نشست و گفت: چقدر غر میزنی Honey. حالا که حالم خوبه. برای چی دنبالم می گشتین؟
F.A گفت: برای اینکه باهات کار داشتیم.
-: خودم میدونم. چی کار داشتین؟
-: می خواستیم تاریخ انتشار موزیک ویدیو ها رو بهت بگیم.
-: واقعا؟ خب کیه؟
Honey گفت: بیستم فوریه. در ضمن باید سالم باشی تا بتونی بری رو استیج و اجراشون کنی.
Diana بلند شد و گفت: خودم میدونم.
Gunwoo هم بلند شد و گفت: حالت بهتره؟
Diana لبخندی زد و گفت: آره ممنون که بهم کمک کردین.
-: ما باهم دوستیم پس نیازی به تشکر نیست.
-: آره اما بازم ممنون.
Diana به Honey و F.A نگاه کرد و گفت: خیله خب ما کار داریم باید بریم.
Diana باز از تمام اعضای MyName تشکر کرد و با Honey و F.A برای انجام بقیه کارهایشان رفت. وقتی آن ها از اتاق بیرون رفتند Insoo گفت: عجب دختریه! خیلی مغروره.
Jun Q گفت: آره اما واقعا شبیه پسراست مخصوصا غرورش.
Seyong کنار Gunwoo رفت و گفت: اما با تمام اینا خیلی هم خوشگله نه؟
Gunwoo سر تکان داد و گفت: آره.
Chae jin خندید و گفت: داداش نکنه ازش خوشت اومده؟
-: چی میگین؟ بیاین خودمون کلی کار داریم برای این چیزا فعلا وقتی نیست.
Seyong لبخند مرموزانه ای زد و گفت: خب اگر نمیخوای بگی مجبور نیستی.
-: بس کنین.
-: خیله خب چرا عصبانی میشی؟
Diana دوباره بعد از چند ساعت حالش بد شد و مجبور شد چند روزی را در خوابگاه استراحت کند تا حالش بهتر شود. در این مدت Yongguk بیشتر از هر کس دیگری برای دیدنش می آمد و بیشتر از قبل آن دو باهم صمیمی و مهربان شده بودند. Diana هم بیشتر از قبل به او علاقه مند شده بود و به او احساس وابستگی می کرد درحالی که حال Sehun روز به روز با ندیدن او بد و بد تر می شد. او روز به روز عصبی تر و بد اخلاق تر می شد. اکثر اوقات با کوچک ترین حرفی عصبی می شد و تمام شب را بی صدا گریه می کرد. Luhan که نگران حال او بود، سعی می کرد تا او را آرام کند اما فایده ایی نداشت.
بعد از گذشت چندین روز و استراحت کردن در خوابگاه، Diana دوباره مثل قبل با قدرت و انرژی که به نظر می رسید تمام ناشدنی است صبح زود آماده شد و به اتاق تمرین رفت. دوباره صدای آشنای پیانو به گوش رسید و تمام ساختمان خالی از کارکنان را پر کرد.
Gunwoo، روی همان کاناپه قهوه ای رنگ کنار دیوار اتاقشان، بی حوصله دراز کشیده بود و در افکارش غرق شده بود، که صدای پیانوی اسرارآمیز تمام ذهن او را به هم ریخت و افکارش را از ذهنش پاک کرد. با تعجب روی کاناپه نشست و چند لحظه ای برای اینکه مطمئن شود درست شنیده است، به صدا گوش داد و بعد با خوشحالی بلند شد و به سمت صدا رفت. وقتی جلوی در اتاق ایستاد و و لبانش را که لبخندی از روی خوشحالی روی آن ها نقش بسته بود گاز گرفت و بعد نفس عمیقی کشید و در را به آرامی باز کرد و وارد اتاق شد. قلبش بی دلیل تند می تپید و نفسش بند آمده بود. Diana همان طور با تمام احساساتش ساز می زد. او هم مثل همیشه، آرام وارد شد و روی صندلی کنار پیانو، نشست و منتظر شد تا قطعه تمام شود. Diana که متوجه او و خوشحالی بچگانه اش شده بود، لبخندی زد و به کارش ادامه داد. وقتی قطعه تمام شد Gunwoo گفت: خیلی خوشحالم که دوباره شنیدمش.
Diana سرش را بالا آورد و گفت: آره خودمم همینطور.
-: حالت بهتر شده؟ از اون روز ندیدمت برای تمرین بیای.
-: از همون روز که تو کمکم کردی دیگه نتونستم از جام بلند بشم. دکتر گفت که از خستگی و ضعف بوده.
-: پس باید حسابی مراقب خودت باشی که دوباره مریض نشی.
-: من خیلی کم مریض میشم اما نمیدونم یه دفه چی شد.
-: هر کسی که خوب غذا نخوره و استراحت نکنه مریض میشه حتی اگه قوی ترین آدم روی زمین باشه.
Diana سر تکان داد و گفت: آره حق با توئه.
بعد چند لحظه ساکت شدند و Diana دوباره گفت: دلت برای پیانو زدن من تنگ شده بود؟
Gunwoo لبخند زد و گفت: آره.
-: پس حتما الان میخوای برات پیانو بزنم نه؟
-: آره.
-: باشه.
Diana دوباره پیانو زدن را شروع کرد اما این دفعه Gunwoo با شنیدن صدای پیانو احساس دیگری داشت. این احساس چیز دیگری به او می گفت. آن احساس آرامش پیانو حالا تبدیل به عشقی نهفته شده بود که حتی خود او هم از وجودش، در قلب خود، خبر نداشت. احساسی که داشت، تا به حال هرگز تجربه نکرده بود و این احساس او را متعجب می کرد. او فقط یک چیز را می دانست، در این مدت احساس بی حوصلگی می کرد و نمی توانست کاری را درست انجام دهد ولی هرگز فکر نمی کرد که این به خاطر عشقی باشد که او به آن مبتلا شده و از آن هیچ اطلاعی ندارد. در هر حال او دوست نداشت به چیزی فکر کند و فقط می خواست به صدای دل نشین پیانو گوش دهد.
بعد از چند ساعت پیانو نواختن Diana کش و قوصی به بدنش داد و گفت: آه چقدر تازگیا زود خسته میشم.
بعد به ساعتش نگاه کرد و گفت: بازم متوجه نشدیم کی زمان گذشت.
Gunwoo هم به ساعتش نگاه کرد و گفت: نمیدونم چرا هر وقت برای من پیانو میزنی اصلا نمیفهمم کی از وقت ناهار هم حتی میگذره.
Diana خندید و گفت: واقعا؟ پس باید بازم با هم غذا بخوریم.
-: باشه. پس زود تر بریم.
آن ها دوباره با هم برای غذا خوردن، به طرف همان رستورانی که قبلا باهم رفته بودند، حرکت کردند. در همان لحظه که Diana و Gunwoo مانند دو دوست صمیمی با هم می گفتند و می خدیدند، Yongguk به ساختمان کمپانی رسید و از ماشین پیاده شد و آن دو را با هم دید. او با خشم و تعجب به آن ها نگاه می کرد و با عصبانیت بسیار در ماشین را  بست و به داخل ساختمان رفت.
Diana و Gunwoo با خوشحالی با هم گفتند، خندیدند و غذا خوردند و بعد چندین دقیقه از رستوران خارج شدند. جلوی در رستوران Diana گفت: بهتره زور تر برگردیم کمپانی تا کسی ما رو با هم ندیده.
-: آره نمیخوام دوستیه خوبمون دردسر بشه.
-: منم همینطور.
-: پس بریم.
آن ها با هم به طرف ساختمان کمپانی رفتند. وقتی به سر خیابانی که ساختمان کمپانی در آن قرار داشت، رسیدند Diana با شیطنت بچگانه ای گفت: Gunwoo بیا مسابقه بدیم ببینیم کی زود تر میرسه.
Gunwoo با تعجب به او نگاه کرد و گفت: چی؟
-: آه! بیا دیگه. آماده ایی؟
-: باشه اما اگر باختی باید برام پیانو بزنی.
-: باشه ... اما اگه تو باختی باید منو یه شب ببری شهر بازی.
-: قبوله.
-: آماده ایی؟
-: آره.
-: بدو.
آن ها مثل بچه ها در خیابان شروع به دویدن کردند انگار دوباره به دوران کودکی شان برگشته بودند. اول Gunwoo جلو تر از Diana بود اما بعد در انتهای راه Diana از او جلو زد و او بازنده شد. Diana جلوی ساختمان ایستاد و نفس نفس زنان گفت: دیدی؟ ... من بردم.
Gunwoo دست هایش را روی زانو هایش گذاشت و همان طور که نفس نفس می زد گفت: آره ... تو بردی.
-: همیشه حق با منه. بیا بریم تو.
Gunwoo صاف ایستاد و گفت: حالا باید ببرمت شهر بازی؟
Diana گوشه لباس Gunwoo را کشید و گفت: آره حتما باید ببری. حالا بیا بریم.
-: خیله خب حالا که باید ببرمت پس ... می برمت.
Diana خندید و آن ها با هم وارد ساختمان شدند.
Sehun در اتاق تمرین بی حال روی زمین نشسته بود و آب می خورد. Luhan و Kai هم به او نگاه می کردند تا اینکه Kai از Luhan پرسید: Sehun چشه؟ چرا انقدر عصبی و بی حوصله ست؟
-: منم نمیدونم.
-: تو نمیدونی؟ تو بهترین دوست اون هستی چطور نمیدونی که چرا اینجوری شده؟
-: حتی دیگه با منم حرف نمیزنه.
-: واقعا عجیب شده.
-: اوهوم.
Luhan بلند شد و کنار Sehun رفت و گفت: خوبی؟ چرا انقدر بی حالی؟
-: ولم کن ... حوصله ندارم.
در همین هنگام Diana در اتاق را باز کرد و وارد شد و سلام کرد. Luhen و Kai جواب او را دادند اما Sehun حتی حوصله جواب دادن به او را هم نداشت و با دیدن او از جایش بلند شد. Diana که دید حال Sehun به نظر بد می آید جلو رفت و بسته شکلاتی را که در دستش بود باز کرد و به طرف Sehun گرفت و گفت: خوبی؟ براتون شکلات آوردم. خیلی خوشمزه ان خودم قبلا از اینا خوردم. بیا یکی بردار.
Kai جلو آمد و یکی از شکلات ها را برداشت و خورد و بعد گفت: آره ... خیلی خوشمزه ست.
Sehun طوری Diana را نگاه کرد که انگار او کار اشتباهی انجام داده است و بعد کتش را برداشت و از اتاق بیرون رفت. Diana با تعجب او را نگاه کرد که و از Luhan پرسید: چیزی شده؟
-: نمیدونم ... با منم حرف نمیزنه.
-: میرم باهاش حرف بزنم.
Diana بسته شکلات را روی میز گذاشت و به دنبال Sehun از اتاق بیرون رفت. Sehun در راه روی طبقه آخر ساختمان جلوی یکی از پنجره ها ایستاده بود و غروب آفتاب را با غم و اندوهی که در چشمانش موج می زد تماشا می کرد. Diana آرام به طرف او آمد و به غروب آفتاب خیره شد و گفت: خیلی قشنگه.
Sehun به او نگاه کرد و چیزی نگفت. Diana دوباره ادامه داد: میخوای یه کم حرف بزنیم؟
-: چیزی نیست که بخوام درموردش حرف بزنم.
-: پس چرا بی حال و بی حوصله ایی؟ هیچ وقت اینجوری ندیده بودمت.
-: خب ... آدما همیشه شاد نیستن.
-: آره اما همیشه هم دلیلی برای ناراحت بودنشون هست نه؟
-: خب معلومه که همیشه یه دلیلی هست.
-: میتونی با من در موردش حرف بزنی. ما باهم دوستیم مگه نه؟
-: آره ... راستش ... دلم خیلی وقت بود که برای دیدن یه نفر تنگ شده بود اما نمی تونستم ببینمش.
Diana چند لحظه به Sehun نگاه کرد و بعد او را در آغوش کشید و گفت: فکر کن من اون کسی ام که دلت براش تنگ شده و همون طوری که دوست داری اون رو بغل کنی، بغلم کن.
Diana خبر نداشت آن کسی که Sehun با تمام و جود دوستش دارد و دلش برای او تنگ شده است خودش است و با این کارش انگار تمام دنیا را به او داده است. Sehun هم با این کار او هم بسیار متعجب شد و هم بسیار هیجان زده. انگار یک سطل آب یخ روی او ریخته باشند خشکش زده بود. قلبش تند می زد و احساس عجیبی داشت. Sehun بعد از چند لحظه به خودش آمد و با تمام وجودش او را در آغوش گرفت. در همین حین، Gunwoo که مشغول گوش دادن به آهنگ بود و برای رفتن به خوابگاهشان از همان راه رو عبور می کرد، ناگهان با این صحنه رو به رو شد. ابروهایش بی اختیار در هم رفتند و بدنش شروع به داغ شدن کرد. بدون اینکه دلیلش را بداند عصبی شده بود و به آن ها زل زده بود.
بعد از چند دقیقه Diana از Sehun فاصله گرفت و با مهربانی گفت: حالا بهتر شدی؟
Sehun که هرگز تا آن حد آرام نبود و احساس خوبی نداشت گفت: آره ... ممنون ... خیلی بهتر شدم.
Diana لبخندی زد و ناگهان چشمش به Gunwoo که پشت سر Sehun ایستاده بود و به آن ها خیره شده بود افتاد و لبخندش از روی لبانش محو شد. Gunwoo نفس عمیقی کشید و برگشت و از آن طرف راه رو بیرون رفت. Diana با تعجب به او نگاه کرد. او به نظر از موضوعی عصبی شده بود. Diana به رفتار عجیب Gunwoo توجهی نکرد و دوباره به Sehun نگاه کرد و گفت: خب بیا بریم ... الان Kai تمام شکلاتا رو میخوره برای ما هم حتی یه دونه نمیذاره.
Sehun خندید و گفت: آره راست میگی بریم.
آن ها با هم به اتاق تمرین برگشتند. از آن طرف Gunwoo با عصبانیت از ساختمان خارج شد. جلوی در بیرونی ساختمان که رسید تازه به خودش آمد و از خودش با تعجب پرسید: چرا من انقدر عصبانی شدم؟ اصلا به من چه ربطی داره؟
بعد برگشت و به ساختمان نگاه کرد و دوباره با خودش گفت: آه! ولش کن باید برم خوابگاه.
بعد به راهش ادامه داد و رفت. بعد از غروب آفتاب Sehun، Luhan و Kai از Diana خداحافظی کردند و به خوابگاهشان رفتند. Diana هم وسایلش را جمع کرد و درون کوله پشتی آبی رنگش گذاشت. بعد کاپشن سفیدش را پوشید و از ساختمان خارج شد. جلوی در ساختمان، Yongguk در ماشینش منتظر او بود و با دیدن او آرام به طرفش رفت. Diana با دیدن نور ماشین برگشت و لبخند زد، بعد به طرف ماشین رفت و از پنجره داخل ماشین را نگاه کرد و گفت: سوار بشم؟
Yongguk جواب داد: منتظرت بودم زود باش سوار شو.
Diana با خوشحالی سوار ماشین شد و آن ها به طرف خوابگاهشان حرکت کردند. در راه، Yongguk یاد صحنه ایی افتاد که Diana و Gunwoo با هم از ساختمان خارج می شدند و می گفتند و می خدیدند، بعد پرسید: تو ... با Gunwoo دوست شدی؟
-: آره. اون از پیانو زدن من خوشش میاد منم باهاش دوست شدم تا براش پیانو بزنم. پسر خوبیه.
-: که اینطور.
-: نه اینکه فکر کنی ازش خوشم اومده نه. ما فقط دو تا دوستیم. دوستای معمولی.
-: چه خوب.
-: چرا اینطوری حرف میزنی؟ حسودی میکنی؟
-: چی؟ چرا باید حسودی بکنم؟
-: نمیدونم. شاید چون برای اون پیانو میزنم.
-: نه خیر. چرا باید به این موضوع به این سادگی حسودی بکنم؟
-: چرا. حسودیت شده.
-: گفتم نه.
-: خیله خب. بد اخلاق.
-: من بد اخلاقم؟
-: آره چون آدم با دوستش اینطوری حرف نمیزنه.
-: معذرت میخوام.
-: اشکالی نداره ولی دیگه با عصبانیت با دوستت صحبت نکن.
-:ببخشید. نمیدونم چرا بیخودی عصبانی شدم.
-: حالا بهتر شد.
Yongguk به Diana نگاهی کرد و هر دو باهم خندیدند. وقتی به خوابگاه رسیدند پیاده شدند. Diana دوباره از Yongguk تشکر کرد. Yongguk به او نگاهی کرد و گفت: میخوای هر دفه که میرسونمت ازم تشکر کنی؟
-: خب ادب حکم میکنه این کار رو بکنم.
-: درسته اما لازم نیست.
Diana خداحافظی کرد و دور زد تا به طرف خوابگاه برود اما نظرش تغییر کرد و دوباره به طرف ماشین برگشت و به Yongguk گفت: آه! من یه کاری باهات دارم.
-: چه کاری؟
-: خب ... نمیتونم بلند بگم. میشه سرت رو خم کنی تا در گوشت بگم؟
Yongguk گوشش را به طرف دهان Diana برد، او هم گونه او را بوسید و از خجالت لبخندی زد و گونه هایش سرخ شد. Yongguk سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد و بعد خندید. Diana که بسیار خجالت کشیده بود با سرعت به داخل ساختمان دوید. Yongguk که حس خوبی به او دست داده بود سر جایش ایستاده بود و لبخند می زد که ناگهان صدایی از پشت سر لبخند و حس خوب او را از بین برد. صدا متعلق به Jieun بود که با طعنه می گفت: چه دوستای خوبی برای هم هستین.
Yongguk با جدیت برگشت و گفت: منظورت چیه؟
-: هیچی ... فقط اگر کسی بفهمه برای اون دختره که مخصوصا تازه کار هم هست. فکر نکنم اصلا خوب باشه.
-: اگر تو به کسی نگی کسی هم متوجه نمیشه.
-: از کجا انقدر مطمئنی که به کسی نمیگم؟
-: داری تهدیدم میکنی؟
-: نه ... اما میدونی که میتونم این کار رو بکنم.
-: آره ... خوب میدونم میتونی. البته این کار برات خیلی راحته مثل آب خوردنه نه؟
-: آره ... خوبه که میدونی.
-: آه! چی میخوای؟
-: هیچی ... فقط ......
ناگهان چشم Jieun به خبرنگاری که از پشت بوته ها آن ها زیر نظر گرفته بود و از آن ها مدام عکس می گرفت افتاد و حرفش را ناتمام گذاشت. Yongguk هم به پشت سرش نگاه کرد و او را دید. خبرنگار وقتی متوجه شد که آن ها از حضورش با خبر شده اند سریع آن جا ترک کرد و در تاریکی شب ناپدید شد. Yongguk با عصبانیت لگد محکمی به درختی که کنارش بود زد و گفت: لعنتی. خدا میدونه فردا چیا میخوان توی روزنامه هاشون بنویسن.
Jieun با آرامش گفت: هه! نگران اون دختره تازه کاری؟ میترسی از دستش بدی؟
-: حرف نزن ... اگر فردا درد سر درست بشه تو باید برای همه توضیح بدی که هیچی بین ما نیست. فهمیدی؟
-: باشه ... اما ... توی این توضیحاتم به همه میگم که با اون دختره رابطه داری.
-: چرا چرت و پرت میگی؟
-: چرت و پرت؟ خودم دیدم گونه ات رو بوسید.
-: اه! هر کاری دوست داری بکن. تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی.
Yongguk با عصبانیت به طرف اتاقش رفت. Jieun که از حرف های نیش دار و بی محلی های Yongguk خسته شده بود با کینه گفت: میبینیم که میتونم غلطی بکنم یا نه Bang Yongguk.
او از مدت ها پیش به Yongguk علاقه داشت اما او به او اهمیتی نمی داد و وجودش را نادیده می گرفت اما حالا با دیدن او در کنار Diana و رابطه خوب و آرام آن ها احساس حسادتی بی اندازه می کرد و نمی خواست کهDiana ،رYongguk را از او بگیرد. 


تازه از اینجا به بعد داستان جالب میشه ... وای من خودم عاشق این داستانم شاید باورتون نشه ولی با اینکه اخرشه من هنوزم هزار بار میشینم از اول میخونمش کلی ام ذوق میکنم ... الان میگن این دیونه ست میشینه داستانه خودشو میخونه تازه ذوقم میکنه ولی باید یه اعترافی بکنم من غیر عادی ام خودمم میدونم





طبقه بندی: I Love You،
برچسب ها: I Love You،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 12:26 ق.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب