تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
شروع فصل دوم داستان Moonlight ...

فصل دوم / قدرت عشق بیشتر است یا نفرت؟

فردای آن شب، HayShi و Yoseob که شب قبل روی همان درخت کنار یکدیگر خوابیده بودند، HayShi بدون اینکه متوجه شود، سرش را روی سینه Yoseob گذاشته بود و با آرامش تمام خوابیده بود. Yoseob هم دستش را روی کمر باریک او گذاشته بود، طوری که، در یک نگاه به نظر می رسید که آن دو، شب قبل عاشقانه یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و باهم خوابیده اند، اما اصلا این طور نبود.
HayShi وقتی گرمای پنچه طلایی خورشید را روی گونه های سفیدش احساس کرد، به آرامی چشمان درشت و زیبایش را باز کرد و کش و قوصی به بدن ظریف و زیبایش داد و به Yoseob که مثل بچه ها خوابیده بود نگاه کرد. لبخندی زد و موهایش را بالای سر بست و او را به آرامی بیدار کرد. Yoseob وقتی چشمانش را باز کرد و او را مانند یک فرشته رو به روی خودش دید که با لبخند زیبایی او را صدا می زند، قلبش شروع به تپش کرد. انگار می خواست از سینه بیرون بپرد. چشمانش گرد شد و به او خیره شد. HayShi با تعجب گفت: مگه روح دیدی؟ پاشو باید بریم به بقیه بگیم ملکه رو پیدا کردیم.
و بعد از درخت پایین رفت. Yoseob که هنوز شوکه و گیج و سردرگم بود، دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: آه پسر چقدر چشاش خوشگلن. اصلا نمیتونم در مقابلشون مقاومت کنم.
بعد سرش را تکان داد و آرام از درخت پایین رفت. همه مشغول جمع کردن وسایلشان بودند تا دویاره به راه ادامه دهند که آن دو باهم از راه رسیدند. Junhyung وقتی چشمش به آن ها افتاد، گفت: شما کجا بودین؟ وقتی صبح بلند شدیم ندیدمتون.
تا Yoseob خواست حرف بزند، HayShi گفت: رفته بودیم ملکه رو پیدا کنیم.
Dujun با تعجب گفت: ملکه؟ منظورت چیه؟
HayShi با صدای بلند گفت: همگی بیاین اینجا.
همه با تعجب دور آن ها جمع شدند و HayShi گفت: خودم رو معرفی میکنم ... ملکه مهتاب.
با این حرف همه از تعجب سرجایشان خشک شان زد و با چشمانی که با حیرت و تعجب تمام گرد شده بود، به او خیره شدند. Dongwon با تعجب گفت: تو ... تو ... ملکه مهتابی؟
HayShi سر تکان داد و گفت: دیشب کلی بهش فکر کردم و به لطف Yoseob شخصیت اصلی خودم رو پیدا کردم. من ملکه حقیقی مهتاب هستم.
Gikwang دست به سینه ایستاد و گفت: از کجا مطمئنی که ملکه مهتاب خودت تویی؟
HayShi لبخندی زد و گفت: من قدرت شفا بخشی دارم و تازه متوجه شدم میتونم خیلی کارای دیگه هم بکنم.
Hyungsung با تعجب گفت: چه کارایی؟
HayShi دستش را بالا آرود و گفت: میتونم آتیش درست کنم.
و بعد به چوب هایی که گوشه ایی انباشته شده بود، اشاره کرد و بشکن کوچکی زد. بلافاصله چوب ها شعله ور شدند. HayShi خندید و گفت: میتونم وسایل رو بدون اینکه لمسشون کنم جا به جا کنم.
بعد افسار اسبش را از راه دور، از درختی که به آن بسته شده بود باز کرد و ادامه داد: میتونم فکر بقیه رو بخونم و زبون حیوانات رو بفهمم.
بقیه که بسیار حیرت زده شده بودند و متقاعد شده بودند او واقعا ملکه مهتاب است، به او نگاه کردند و جلوی او زانو زدند. Dujun همان طور که سرش را پایین انداخته بود و زانو زده بود، گفت: جسارت ما رو در این مدت ببخشین. ما از این موضوع اطلاعی نداشتیم. لطفا ما رو ببخشین.
HayShi دست او را گرفت و بلندش کرد و گفت: این کارا لازم نیست. من خودمم نمیدونستم. همگی بلند شین. اصلا لازم نیست بهم احترام بذارین یا باهام رسمی رفتار کنین.
و بعد رو به روی آن ها ایستاد و با لبخند گفت: این منم که باید بازتون ممنون باشم و بهتون احترام بذارم. شما باعث شدین من هوت حقیقی خودم رو پیدا کنم. شما بهم فهموندیدن که چه قدرت هایی دارم و حالا میخوام با استفاده از اونا بهتون کمک کنم و تمام اینا رو اینجوری ازتون قدردانی کنم.
Gikwang گفت: لطفا اینجوری حرف نزنین. این ما هستیم که باید به خاطر تواضع و مهربانی شما ازتون قدردانی کنیم.
-: آه گفتم بس کنین. اگر بازم به این رفتاراتون ادامه بدین ناراحت میشم. من همون HayShi ام که باهاش عادی رفتار میکردین و فقط فهمیدم که واقعا چه کسی هستم. هیچی تغییر نکرده پس رفتار شما هم نباید تغییر بکنه. بهم قول بدین که اینجوری نمیشه.
Junhyung با احترام گفت: هرچی شما بگین.
-: نه اینجوری قبول ندارم. مثل قبل بگو.
-: هر چی تو بگی   .HayShi ...
HayShi خندید و گفت: حالا شد. زود باشین. ما تمام سال رو وقت نداریم باید زود تر بریم به روستای شما تا همه رو نجات بدیم.
با این حرف Cheondong، که هنوز عصبی بود، گفت: تو نمیتونی این کار رو بکنی.
HayShi لبخند کودکانه اش از صورت محو شد و گفت: چرا نمیتونم این کار رو یکنم؟
Cheondong جلو آمد و گفت: چون تو هنوز یه ملکه بالغ نیستی و قدرت هات به اندازه کافی رشد نکردن.
-: تو کی هستی که این رو میگی؟ نکنه تو فرمانده منی و من زیر دست تو که اینطوری باهام حرف میزنی؟
-: به حرفام گوش بده. اینجوری هم خودت رو به خطر میندازی و هم بقیه رو.
-: هه! واقعا مسخره ست. درسته فقط یه شبه که فهمیدم که ملکه مهتابم اما توی خیلی از نبرد های خونینی که خیلی از جنگویان بزرگ کشته شدن بودم و هنوز زنده ام. خودت بهتر از هر کسی از مهارت های مبارزه من مطلعی پس بهم نگو باید چی کار بکنم چی کار نکنم.
-:  HayShiمن به خاطر خودت دارم اینا رو بهت میگم.
-: به خاطر خودم؟ هه! تو به خاطر ترس خودت این حرفا رو میزنی ... وسایلتون رو جمع کنین و اگر میترسین برگردین به دژ جنگلی تون. کسی مجبورتون نکرده باهامون بیاین.
HayShi چرخید تا به طرف اسبش برود که Cheondong دستش را گرفت و گفت: نمیذارم این کار رو بکنی.
HayShi عصبی شد و بدون اینکه بخواهد، او را چند متر آن طرف تر پرتاب کرد و با خشم غضب به طرفش رفت و گفت: تو نمیتونی بهم دستور بدی و نمیتونی بهم بگی چی کار کنم. فهمیدی؟
و بعد به طرف اسبش رفت و سوار آن شد و گفت: Dujun راه رو نشون بده. باید زود تر بریم.
Dujun نگاهی به HayShi کرد و سوار اسبش شد و راه را نشان داد. HayShi با اسبش از کنار Cheondong، که هنوز روی زمین افتاده بود و از گوشه لبش خون می آمد، بی توجه رد شد و به راه افتاد. آن ها حرکت کردند و به طرف روستای Beast رفتند.
Mir به Cheondong کمک کرد تا از روی زمین بلند شود. Sungho هم زیر بازی او را گرفت و گفت: بهت گفتم نمیتونی این کار رو بکنی. اون وقتی خشمگینه قدرت چندین برابر میشه پس اصلا نباید همچین موقعی به طرفش رفت.
Cheondong گوشه لبش را با آستینش پاک کرد و گفت: برام مهم نیست چه بلایی سرم میاد.
و بعد به طرف اسبش رفت و یوار آن شد و گفت: میرم دنبالشون. اون هنوز آمده نیست و ممکنه خودش رو به کشتن بده.
و بعد راه افتاد و به تاخت دنبال آن ها رفت. بقیه اعضا هم به سرعت سوار اسب هایشان شدند و به دنبال او تازیدند.

در راه، HayShi با خشم و غضبی بی اندازه، به دنبال Dujun که راه را نشان می داد و جلو تر از همه حرکت می کرد، می رفت و با خوش می گفت: هه! فکر کرده کیه که اینجوری با من حرف میزنه؟ ... چطور به خودش اجازه میده به ملکه مهتاب دستور بده؟ ... اصلا از این کارش خوشم نیومد حقش بود زدمش ... باید میفهمید داره با کی حرف میزنه.
هیچ کدام از پسرها جرعت به زبان آوردن کلمه ایی را نداشتند و فقط با نگاه هایشان با یکدیگر حرف می زدند. سکوت سرد و مرگ آور جنگل، که تمام بدن آدم با منجمد می کرد، بر همه جا چیره شده بود و فقط صدای پای اسب ها و هر از چند گاهی، صدای پر زدن پرنده ایی از اعماق تارک جنگل و یا صدای پای خرگوشکی که جست و خیز کنان به این طرف و آن طرف می رفت به گوش می رسید.
HayShi که حالا آرام تر شده بود، به آن ها نگاه کرد و گفت: پسرا چرا انقد ساکت شدین؟ از وقتی راه افتادیم هیچ کدومتون یه کلمه هم نگفتین.
پسرها دوباره به هم نگاه کردند. Yoseob لبخندی زد و گفت: راستش هممون از خشم و عصبانیت ناگهانی تو ترسیدیم ... تو توی یه چشم به هم زدن Chendong رو نزدیک دیویست متر اون طرف تر پرت کردی ... بهمون حق بده ساکت باشیم و هیچی نگیم.
HayShi خندید و گفت: شماها از من ترسیدین؟ ... نگران نباشین. به قول Junhyung من همون دختر عجیبی ام که روز اول شما رو از دست یه مشت وحشی نجات دادم ... من فقط با کسی این کارو میکنم که گستاخی کنه.
Dujun با خنده گفت: آره ... تو هنوزم همون دختر عجیب غریبی.
HayShi مشتی به بازوی او زد و گفت: هی!
حالا جو وحشت زده و سکوت پر ابهام تبدیل به همان حال و هوای دوستانه قبل شده بود. آن ها چند لحظه بعد، به یک دشت سرسبز کوچک رسیدند و همان جا برای لحظه ایی استراحت، توقف کردند. HayShi از اسبش پایین آمد و اطرافش را بررسی کرد و همان طور که زین اسبش را محکم می کرد، گفت: چقدر دیگه تا روستاتون مونده؟
Gikwang که کنار او ایستاده بود، به افق مشرق اشاره کرد و گفت: اونجا یه روزخونه هست ... اون رو که رد کنیم یه نصف روز راه میمونه تا برسیم.
در همین حین، Dongwoon و Hyungseong که کمی از آنجا دور شده بودند، دوان دوان به طرف اسب هایشان برگشتند. Dongwoon همان طور که نفس نفس می زد، نگاهی به پشت سرش کرد و گفت: زود باشین سوار شین.
Junhyung که کنار اسبش ایستاده بود، گفت: چرا؟ چی شده؟
Hyungseong افار اسبش را کشید و گفت: سایه ها ... فاصله چندانی باهامون ندارن اگه بهمون برسن تو یه لحظه همومن تبدیل به مجسمه یخی میشیم ... زود باشین سوار شین.
همه سریع سوار اسب هایشان شدند، اما HayShi با تعجب به آن ها نگاه کرد و گفت: سایه ها؟ اونا چی ان؟
Yoseob افسار اسب او را کشید و گفت: سوار شو توی راه بهت میگم.
-: نه الان بگو ... میخوام ببینم اونا چی ان.
Yoseob به پشت سرشان نگاه کرد. کمی آن طرف تر انگار همه چیز در زمین و هوا یخ زده بود و هیچ موجود زنده ایی وجود نداشت و مه غلیظ و سیاهی هر لحظه با شدت بیشتری هر چه سر راهش بود، می بلعید و به طرف ان ها می آمد. او با عصبانیت و نگرانی گفت: سوار شو ... دختر کله شقی نکن الان وقتش نیست.
HayShi هم نگاهی کنجکاوانه به آن طرف کرد و گفت: اون چیه؟
-: اونا سایه ان ... حالا سوار شو ... HayShi خواهش میکنم سوار شو.
HayShi کمی مکث کرد و با چشمان درشت و براقش به او نگاه کرد و سوار اسبش شد. Yoseob افسار اسب او را رها کرد و با آرامش گفت: راه بیوفت ... الان بهمون میرسه.
HayShi لبخند مرموزی زد و اسبش را چرخاند و گفت: باشه.
و با سرعت به طرف سایه ها رفت. Yoseob با ناباوری به او نگاه کرد و چند بار صدایش زد، اما فایده ایی نداشت. هیچ چیز نمی توانست جلوی حس کنجکاوی HayShi را بگیرد حتی خطر مرگ. Dujun با نگرانی گفت: اون دیونه شده؟ کجا داره میره؟
Yoseob اسبش را با عصبانیت چرخاند و گفت: آره ... زده به سرش.
و لگدی به پلوی اسبش زد و با سرعت به طرف HayShi رفت. بقیه پسرها هم به دنبال او حرکت کردند. HayShi جلوی سایه ها ایستاد و به آن خیره شد. این ابر مخوف و سیاه، ابر نبود، بلکه توده ایی از سایه های ارواحی بود که اهریمن آن ها را برای حفاظت و افزودن به قلمرو اش آن ها را به وجود آورده بود.
او چشمان درخشان و همچو ستاره اش را بست و تمرکز کرد و چند لحظه بعد، در میان سایه ها ناپدید شد. پسرها سر چایشان خشک شده بودند و با حیرت و ناباوری به این صحنه خیره شده بودند ....

این قسمت کم تر بقیه قسمتا بود شرمنده ....





طبقه بندی: Moon Light،
برچسب ها: Moon Light،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 12:29 ق.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب