تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
فصل دوم داستان Little Angel ....


فیلمبرداری به خوبی پیش رفت و Daniela به خاطر بازی خوبش، براس اموزش بیشتر، به کمپانی دعوت شد. او وسایلش را جمع کرد و از خانه کوچک و خانم Kang که همیشه برایش به مهربانی مادر بود، خداحافظی کرد. برایش خیلی سخت بود تا از جایی که در آن بزرگ شده و کسی که همیشه برایش محبت و عشق مادری را به وجود آورده جدا شود، اما می دانست، با پذیرفتن کارآموز شدن در کمپانی SM، چاره ایی جز این ندارد. با دلخوری و قلبی پر از دل تنگی، خانه را ترک کرد و به خوابگاه رفت.
همه اعضای EXO، برای خوش آمد گویی به او، جشن کوچکی گرفته بودند و با ورود او به سالن خوابگاه، به یکباره برق عا را روشن کردند و ترانه ایی برای او خواندند. Daniela با خوشحالی لبخندی زد و از آن ها تشکر کرد.
همگی تا آخر شب جشن گرفتند و خواندند و رقصیدند و بعد، به اتاق هایشان رفتند. Daniela که خوابش نمی برد، جلوی پنجره اتاقش نشست و به اتفاقات زندگی اش فکر کرد. ناراحت بود یا خوشحال؟ خودش هم نمی دانست. شادی بی اندازه ایی در قلبش موج می زد که به خاطر پیداه کردن دوستانی به خوبی فرشته های آسمانی بود. ناراحتی عجیبی در گوشه دیگر قلبش او را آزار می داد که به خاطر دور بودن از خانه و خانم Kang و از همه مهم تر دور شدن از دانشگاه و کتاب های درسی اش بود.
نفس عمیقی کشید و گفت: هی! تو همیشه هر کاری رو میخوای انجام بدی به بهترین شکل انجامش میدی ... پس باید یه ستاره بزرگ بشی ... میدونم سخته تا از دانشگاه و آزمایشگاه و کتابخونه دور باشی ولی ... همیشه برای به دست آوردن چیزای بزرگ و خوب ... باید یه چیزی رو از دست بدی.
و به آسمان خیره شد.
صبح روز بعد، با عجله از خواب بیدار شد و برای رفتن به کلاس هایش حاضر شد. اولین کلاس، کلاس آواز بود. گیتارش را برداشت و راهی ساختمان کمپانی شد و سریع به طبقه سوم رفت. استادش جلوی پیانوی بزرگی نشسته بود و در انتظار او، پیانو می نواخت.
Daniela آرام در زد و گفت: ببخشید ... میشه بیام تو؟
استاد، به او نگاه کرد و گفت: بالاخره اومدی عجیب الخلقه؟ ... بیا تو.
Daniela وارد اتاق شد و روی صندلی رو به روی او نشست. استاد، با لبخندی محبت آمیز گفت: خیلی صورت زیبایی داره ... ولی خب ... بذار ببینیم صداتم به اندازه زیباییت خوبه یا نه.
و یک کاغذ به او داد که روی آن متن یک اهنگ نوشته شده بود. Daniela عینکش را بالا زد و گفت: من باید اینو بخونم؟
-: آره ... چن شنیدم گیتار بلدی بزنی و با نت های موسیقی آشنایی اول ازت تست صدا میگیرم ... شروع کن.
Daniela گیتارش را در دست گرفت و کاغذ را روی پیانو گذاشت و مشغل نواختن و خواندن شد. صدایش به خوبی چهره معصوم و فرشته مانندش عالی بود. استاد او را تشویق کرد و گفت: خیلی عالی بود ... مثل اینکه تو قراره بهترین خواننده ما بشی.
Daniela لبخندی خجالت آمیز زد و گفت: من انقدرام خوب نیستم.
-: آه دختر دست بردار ... خب حالا باید آموزش اصلیت رو شروع کنیم.
استاد مشغول یاد دادن صداهای نت ها و تنظیم صدای خودش با آن ها شد و Daniela هم خیلی خوب همه چیز را می آموخت و اجرا می کرد. او تا شب، در ساختمان کمپانی، به کلاس های مختلف رفت و بعد خسته و بی حال، به خوابگاه برگشت.
Sehun که در محوطه خوابگاه، قدم می زد. با دیدن او لبخندی زد و صدایش زد. Daniela سرش را بالا آورد و گفت: Sehun ... اینجا چی کار میکنی؟
-: اومدم بیرون یه کم هوا بخورم ... تازه از کمپانی بر میگردی؟
-: آه آره ... دارم از خستگی میمیرم. خیلی خوابم میاد.
-: ولی تازه ساعت هشته ... بچه ها توی سالنن میخوای بریم پیششون؟
Daniela کمی مکث کرد و گفت: باشه ... بریم.
آن دو به طرف سالن خوابگاه رفتند. در سالن، از سر و صدای بچه های EXO ولوله ایی بر پا شده بود. Sehun به در سالن کوبید و گفت: بچه ها ... پری کوچولو اومده.
همه به Daniela نگاه کردند و با شوق دورش حلقه زدند. Baekhun با لبخند گفت: پری کوچولو ... امروز روز اول اموزشت بود ... شنیدم همه استادا ازت تعریف می کردن و میگفتن اگر همینجوری پیش بره ... تو میشی سوپر آیدل بعدی کمپانی.
Chanyeol هم با اشتیاق پرسید: امروز به نظر خودت چطور بود؟
Daniela کمی فکر کرد و گفت: خوب بود ... ولی من خیلی خسته شدم.
Suho با خنده گفت: اشکالی نداره ... امروز تازه روز اولت بود ... بهش عادت میکنی.
-: آه امیدوارم.
D.O گفت: خب حالا که امروز روز خوبی بود ... میذاری مام صداتو بشنویم؟
Xiomin  گفت: اوه اره ... من از وقتی اومدی توی کمپانی دلم میخواست بدونم صدات چجوریه ... برامون بخون.
Daniela گیتارش را از کیفش بیرون اورد و همان اهنگی که برای استادش خوانده بودف برای آن ها خواند. بعد از تمام شدن آهنگ، همه او را تشویق کردند. Kai با خنده گفت: عالی بود ... ولی میدونی این آهنگی که خوندی آهنگ اولین آلبوم مائه.
Daniela با تعجب گفت: آه واقعا؟ من نمیدونستم.
Sehun که کنار او نشسته بود، گفت: اشکالی نداره ... تو حتی بهتر از D.O و Baekhyun اجراش کردی.
Baekhyun با اعتراض به دست او زد و گفت: هی! ما خیلی ام خوب اجرا کردیمش ... مگه نه داداش D.O؟
D.O خندید و گفت: آره ولی قبول کن صدای Dani خیلی به آهنگ میخوره و بهتر از ما خوندش.
-: خب آره ولی مام خوب بودیم.
همه شروع به خنده کردند. Daniela با لبخند معصومانه ایی که بر لب داشت، گفت: آه داداشا بس کنین ... من هر چقدرم خوب باشم به پای شما نمی رسم ... شما ستاره های بزرگی هستین ولی من فقط یه کارآموز ساده ام.
Lay گفت: این چه حرفیه؟ ... ظاهرا تو بیشتر از همه ما استعداد داری.
Daniela لبخند خجالت امیزی سرش را پایین انداخت. Sehun آرام دست او را گرفت و گفت: خیله خب ... تو خیلی خسته ایی ... بهتره بری استراحت کنی ... فردا دوباره باید بری کمپانی.
-: آه! آره فردادوباره باید برم اونجا ... بهتره برم بخوابم.
Daniela بلند شد و با پسرها خداحافظی کرد و به اتاقش رفت.
او هر روز برای تعلیم دیدن و آموختن رقص و آواز و هزاران چیز دیگر، به ساختمان کمپانی می رفت و شب ها، با خستگی بی اندازه به خوابگاه برمی گشت. بعضی وقت ها احساس دلتنگی آزارش می داد، ولی با مهربانی ها و توجهات اعضای EXO و استادانش، آرام می شد و با قدرت بیشتری تلاش می کرد. هر وقت به مشکلی می رسید، دوستانش کمکش می کردند تا بتواند به بهترین شکل آن را حل کند.
او بی اندازه احساس خوشبختی می کرد، اما در این میان احساس عجیبی هم داشت. یک احساس ناشناخته که در قلبش جوش و خروشی عجیب به وجود می اورد. او هر چه بیشتر به این حس و دلیل ان فکر می کرد، بیشتر گیج می شد، ولی می خواست دلیل ان را پیدا کند.
یک روز، کلاس های اموزشی اش را زود تر از همیشه تمام کرد و با عجله به خوابگاه برگشت. دوان دوان از پله ها بالا رفت و نفس نفس زنان در اتاق Sehun را کوبید. Sehun و با دیدن او، مثل همیشه لبخندی زد و گفت: Dani تویی؟ امروز زود اومدی ... چرا نفس نفس میزنی؟
Daniela چند نفس عمیق کشید و گفت: آه! میخوام باهات درمورد یه چیز عجیب حرف بزنم ... وقت داری؟
-: آره ... حالا این چیز عجیب چی هست؟
-: اینجا نمیشه ... بیا بریم بیرون.
Daniela و Sehun به محوطه خوابگاه رفتند. هوا سرد بود و برف سفیدی همه جا را پوشانده بود. Daniela با سردرگمی که در چشمانش موج می زد، رو به روی Sehun ایستاد و گفت: خب ... من به یه مشکل بر خوردم.
Sehun دستانش را در جیب کابنش فرو کرد و گفت: مشکل؟ چه مشکلی؟
-: خب میدونی؟ ... چند روزیه یه حس عجیبی دارم ... یه چیزی شبیه شوک الکتریکی که همه وجودمو پر از یه انرژی عجیب میکنه.
-: یه حس عجیب مثل یه شوک الکتریکی؟ ... میشه یه ذره بیشتر توضیح بدی؟
-: آآآآآممممممم ... من بعضی وقتا یه حس عجیب دارم ... این حس خیلی برام مبهمه ... یه دفه مثل یه صاعقه تمام بدنم رو پر از انرژی میکنه ... بعضی وقتام باعث میشه دلم برای بعضی از آدمای دورو برم تنگ بشه ... تو تا حالا اینجوری نشدی؟
-: خب چرا ... منم اینجوری میشم ... این حس بدی نیست. باعث میشه بیشتر اطرافیانت رو دوست داشته باشی.
-: خب آخه من فقط نسبت به بعضیا این حس رو دارم نه همه ... مثل تو و داداش Suho و داداش D.O. تو ام این ح رو نسبت به بعضیا داری؟
Sehun خندید و گفت: عجیب الخلقه ... همه آدما یه سری از آدما رو بیشتر از بقیه دوست دارن ... تو ام آدمی مگه نه؟
-: خب معلومه که آدمم ... به غیر از آدم نمیتونم پیز دیگه ایی باشم ... فکر کن مثلا من یه مورچه ام ... آه این خیلی مسخره ست.
-: از دست تو عجیب الخلقه ... آره منم نسبت به بعضی از آدما این حس رو دارم ... ولی خب ... نسبت به یکی بیشتر از بقیه ست.
-: نسبت به کی؟
-: آ آ! این یه رازه ... نمیتونم بگم.
-: باشه ... منم نسبت به یه نفر بیشتر از بقیه این حس رو دارم ولی فکر میکنم چون خیلی بهم کمک میکنه اینجوری باشه ... اون چی فکر می کنی؟
-: منم فکر کنم همینجوری باشه ... تا حالا به همون تعریفی که برای عشق پیدا کردیم از زاویه این حس نگاه کردی؟ شاید تو داری عاشق میشی.
Daniela ایستاد و با تعجب گفت: چی؟ نه فکر نکنم ... من چطور میتونم عاشق بشم؟
Sehun دوباره خندید و گفت: مگه فکر میکنی بقیه آدما چطور عاشق میشن ... به سادگی یه بشکن زدنه. یه جرقه و ... بوم. به همین راحتی.
Daniela سر تکان داد و گفت: راست میگی ... تا حالا به این فکر نکرده بودم ... یعنی من واقعا دارم عاشق اون یه نفر میشم؟
-: خب ممکنه.
-: یعنی تو ام عاشق اون کسی که این حس رو بهش داری شدی؟
-: نمیدونم.
Daniela با شکایت گفت: یعنی چی نمیدونی؟ ... مگه میشه عاشق بشی و نفهمی؟
Sehun با تعجب به او نگاه کرد و گفت: چرا عصبانی میشی؟ ... خب نمیدونم دیگه.
-: ببخشید نمیدونم یه دفه چم شد ... فکر میکنم دارم عقلمم از دست میدم.
-: خب این عادیه ... آدمایی که عاشق میشن عقلشون رو از دست میدن ... راستی دقت کردی دیگه با استدلال علمی حرف نمیزنی؟
Daniela با خوشحالی گفت: آره ... دیگه عجیب غریب حرف نمیزنم ... به نظرم بهتره ... اون موقع خیلیا حرفامو نمیفهمیدن و میگفتن دیوونه ام ... من خیلی ناراحت می شدم.
-: آره ... حتی منم بعضی وقتا نمیفهمیدم چی میگفتی.
-: واقعا؟ ... آه معذرت میخوام ... من اون موقع خیلی توی مسائل علمی غرق شده بودم.
-: لازم نیست معذرت خواهی کنی ... مهم اینه که الان بیشتر شبیه یه آدم معمولی ایی.
Daniela لبخندی زد و گفت: آره ... الان میتونم بگم یه آدم معمولیم نه یه موجود عجیب الخلقه.
Sehun به چشمان همچو دریای او نگاه کرد و دوباره دلش در سینه لرزید. هر وقت نگاهش به صورت عروسکی و چشمان درخشان او می افتاد، اختیار دلش را از دست می داد. نفس عمیقی کشید و گفت: تو یه فرشته ایی نه یه ادم معمولی.
Daniela به آسمان نگاهی کرد و گفت: تو همیشه این رو میگی ... نمیدونم چرا به چشم تو یه فرشته ام و به چشم بقیه یه عجیب الخلقه.
-: شاید اونا نمیدونن تو چقد خوب و مهربونی.
Daniela به او نگاه کرد و با مهربانی گفت: تو همیشه این حرفا رو میزنی و باعث میشی فکر کنم واقعا یع فرشته ام ... ولی منم مثل تو یه آدم عادی ام.
-: شاید ولی ... از همه ادما بهتری.
Daniela نفس عمیقی کشید و کمی برف برداشت و آن را فشرده کرد و گفت: شاید ولی ... فرشته هام بعضی وقتا بد جنس میشن.
و گلوله برفی را به طرف او پرت کرد. Sehun کابشن برفی شده اش را تکاند و یک گلوله برفی برداشت و گفت: آدما میتونن بد جنس تر از فرشته ها باشن پری کوچولو.
آن ها با شیطنتی بچگانه مشغول برف بازی شدند و با خوشحالی به طرف هم گلوله برفی پرت می کردند. بعد از چند دقیقه، تمام لباس های آن ها برفی شد و روی برف ها دراز کشیدند. Daniela با خنده گفت: آه Sehuni ... تو خیلی بچه ایی.
Sehun هم خندید و گفت: کی به کی میگه بچه ... تو اول گلوه برفی پرت کردی بچه پری.
Daniela بلند شد و سریع برف های اطراف را روی Sehun ریخت. Sehun بلند شد و گفت: چی کار میکنی دیونه؟
بعد او را روی برف ها خواباند و تمام برف ها را روی او ریخت. در همین حین، Chanyoel و  Baekhyun از راه رسیدند و به هوا خواهی Daniela گلوله برفی به طرف Sehun پرت کردند. Sehun بلند شد و گفت: هی شما دارین چی کار میکنین؟
Baekhyun همان طور که او را با گلوله برفی هدف می گرفت، گفت: داریم Dani رو نجات میدیم.
Daniela بلند شد و گفت: ممنون داداشا.
و سریع به طرف ان ها دوید. Sehun همان طور که دستانش را سپر گلوله های برفی کرده بود، گفت: هی Dani منو تنها میذاری؟
Daniela با شیطنت زبان درازی کرد و گفت: Sehuni تو داشتی منو ادم برف زنده میکردی داداش نجاتم دادن پس من با اونام.
در همین هنگام، کمک برای Sehun از راه رسید. Luhan و Kai با یک بغل گلوله برفی دوان دوان آمدند و Chanyeol و Baekhyun را به توپ گلوله برفی بستند. به همین ترتیب تمام اعضای EXO به آن ها پیوستند و مشغول برف بازی شدند.
بعد از کلی برف بازی و جیغ کشیدن و خندیدن، همگی به سالن خوابگاه رفتند و یک لیوان شیرکاکائوی داغ خوردند. Kai کمی شیر کاکائو نوشید و با خنده گفت: Luhan خیلی باحال گوله برفی پرت میکردی ... انگار رفته بودی میدون جنگ.
Luhan شانه هایش را بالا انداخت و گفت: من چی کار کنم ... مگه ندیدی Chani و Baeki چجوری گلوله برفی بهمون میزدن ... انگار میخواستن ما رو با گلوله برفی بکشن.
Baekhyun با اعتراض گفت: ما یا شما؟ ... خود تو Kai ... نزدیک بود یکی از گلوله برفیا رو بزنی تو دهن من.
Kai با تعجب گفت: من؟ ... چرا خودتو نمیگی؟ نزدیک بود بزنی انگشت منو بشکنی.
Chanyoel با خنده گفت: بابا شما که خوب بودین ... Chen میخواست چشمای منو در بیاره هر گلوله برفی که پرت می کرد به طرف کله من میومد.
Chen خندید و گفت: من اصلا نمیدیدم کجا گوله برفیا رو پرت می کردم ... کلاهم روی چشمام بود فقط همینجوری همه رو پرت می کردم.
Lay با تعجب گفت: پس تو بودی همش منو میزدی؟ ... اخه من هر چی اطرافمو نگاه  می کردم هیچ کسی رو نمیدیدم که منو بزنه.
Suho گفت: یه لحظه صبر کنین ... یه نفر اون وسط همه رو می زد ... اون کی بود؟
Daniela خندید و گفت: من بودم ... نمیخواستم دل هیچ کدومتونو بشکنم همتونو می زدم.
Xiomin بلند شد و با شکایت گفت: پس تو زدی تو کله من؟ ... خیلی محکم زدی Dani هنوز جاش درد میکنه.
-: ببخشید داداش من اصلا نمیخواستم انقدر محکم بزنم از دستم در رفت.
-: اشکالی نداره ... ولی اگه دفه بعد خواستی بزنی یه ذره با ملایمت تر رفتار کن.
همه با شادی شروع به خنده کردند و تا آخر شب، گفتند و خندیدند.


ببخشید تو این قسمت هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و یه خورده بی مزه بود میدونم ولی وقتم کمه و هزارتا داستان باید بنویسم ... شکایتی ندارم اتفاقا برام ساده ست داستان نوشتن ولی باید بیشتر بهم وقت بدین ....

قول میدم از قسمت بعد داستان هیجان انگیز تر و جالب تر بشه ....



طبقه بندی: Little Angel،
برچسب ها: Little Angel،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 12:27 ق.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب