تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
به درخواست نونای خوشگلم بقیه داستانو زود تر گذاشتم http://www.8pic.ir/images/91843166041561387431.gif

نونا جونم برو ادومه بخون ببینم راضی میشی یا نه؟ اگه نشدی فصل بعد رو طوری مینویسم که تو دوست داشته باشی عسیسم http://www.8pic.ir/images/93917566242094199315.gifhttp://www.8pic.ir/images/93917566242094199315.gif
http://www.8pic.ir/images/00476255074999698793.jpg

Cap روی شانه او زد و گفت: به چی فکر میکنی؟
-: هیچی ... Niel کجاست؟
L.joe یک تکه نان از دست او گرفت و کنارش نشست و گفت: رفت دنبال Lilly ... دختر بیچاره رو داغون کردی واقعا خیلی رفتارت بد بود.
-: میدونم بابا ... ولی خیلی پررو بود یه بار باید دمشو میچیدم.
Ricky مثل غول چراغ جادو بالا سر آن ها دست به سینه ظاهر شد و گفت: دمشو میچیدی یا اشکشو در میاوردی؟
Chunji با بی حوصلگی گفت: برو بابا همین مونده بود تو اینجوری حرف بزنی.
Changjo سر تکان داد و گفت: خب راست میگه دیگه ... قلب دختر بدبختو تیر بارون کردی اون وقت میگی باید دمشو میچیدم؟ اگرم میخواستی این کارو بکنی باید یه جوری دیگه باهاش رفتار می کردی نه اینکه این بلا رو سرش بیاری.
-: اه ولم کنین شماهام ... انگار چی کار کردم ... نگران اون نباشین. به ساعت نکشیده حالش خوب میشه با Niel برمیگرده.
Ricky با عصبانیت گفت: تو چی فکر کردی؟ ... هه! حتما حلش خوب میشه ... قیافه دختر بیچاره رو ندیدی؟ مطمئنم تا یه هفته افسردگی میگیره ... مخصوصا که هنوز به دوست پسر قبلیش فکر میکنه و هنوز دلش شکسته ست.
Chunji با نگرانی در فکر فرو رفت و با خودش گفت: نکنه واقعا حالش خوب نشه؟ ... خیلی بد باهاش حرف زدم؟ آه پسه ابله ... کدوم بیشعوری با یه دختر حالا هر چقدرم پررو اینجوری حرف میزنه؟
بعد سریع بلند شد و به طرف ساختمان تمرین رفت. L.joe آهی کشید و گفت: از دست این آخر هممون دیوونه میشیم.
در ساختمان  تمرین، Lilly دَمَر روی مبل اتاق تمرین خوابیده بود و با صدای بلند هق هق می کرد. Niel که تازه به آنجا رسیده بود، با شنیده صدای او، آرام در اتاق را باز کرد و گفت: نونا داری گریه میکنی؟
Lilly با صورتی پف کرده و چشمانی خیس بلند شد و گفت: نه ... خوبم.
Niel او را در آغوش گرفت و گفت: آه نونا گریه نکن ... Chunji همیشه کارایی میکنه که بعدا ازشون بشیمون میشه. مطمئنم خودشم الان ناراحته.
Lilly دوباره شروع به گریه کرد و گفت: تا حالا هیچ کس با من اینجوری حرف نزده بود ... احساس میکنم با تانک از روی قلبم رد شدن و لهش کردن.
Niel پشت او زد و گفت: نونا گریه نکن ... گفتم که الان حتما خودشم ناراحته خودش میاد ازت معذرت خواهی میکنه.
Lilly از او فاصله گرفت و گفت: دل درب و داغون شده من با عذرخواهی خوب نمیشه ... از آدمایی که اول یه کاری میکنن و بعد میان معذرت خواهی میکنن بدم میاد ... دل شکسته با عذرخواهی خوب نمیشه.
Niel اشک های او را پاک کرد و گفت: طفلکی نونا ... راستی بهت گفته بودم شبیه گربه هایی؟
با این حرف Lilly با چشمان درشت به او نگاه کرد و گفت: چی چی چی گفتی؟
-: گفتم خیلی شبیه گربه هایی ... مثل اونا پوستت نرمه و چشمات شفاف و براقه ... موهاتم رنگ یه گربه حناییه.
Lilly با ترس کمی از او فاصله گرفت و گفت: واقعا شبیه گربه هام؟
Niel با تعجب گفت: آره ... چا انقد ترسیدی؟ من که چیزی نگفتم.
Lilly سعی کرد خودش را آرام کند و گفت: آه ن ن نه ... چیزی نیست. ممنون که باهام حرف زدی تا آروم بشم.
و سریع از اتاق بیرون رفت. Chunji بعد بیرون رفتن او، وارد اتاق شد و گفت: حالش خوب بود؟ چرا انقد ترسیده بود؟
Niel با عصبانیت بلند شد و گفت: پسره خنگ دلشو زدی داغون کردی ... این چه کاری بود کردی؟ تو واقعا نمیدونی با دخترا چجوری رفتار کنی ... نمیدونم چجوری با دوست دخترای قبلیت آشنا شدی و یه مدت باهاشون بودی ... اگه من جای اونا بودم یه لحظه ام تحملت نمی کردم.
Chunji با شرمندگی گفت: خیله خب بابا میدونم کار بدی کردم ... حالا ... حالش خوب بود یا نه؟
-: حالش خوب بود؟ داشت مثل ابر بهار گریه می کرد ... میگفت احساس میکنم با تانک از روی قلبم رد شدن.
-: پس خیلی ناراحت بود ... الان کجا رفت؟
-: نمیدونم ... وقتی گفتم شبیه گره ایی یه دفه وحشت کرد ... خیلی رفتارش عجیب بود ... فکر کنم از گربه ها میترسه.
-: گربه؟ ... نمیدونم شاید.
-: ولش کن بیا بریم پارک ... حتما برگشته همون جا.
Chunji و Niel به پارک برگشتند، ولی خبری از Lilly نبود. Chunji اطرافش را با دقت نگاه کرد و گفت: من نمیبنمش ... فکر کنم نیومده پارک.
Niel هم کمی به اطراف نگاه کرد و گفت: منم نمی ... آه! اونجاست ... اوناهاشش ... جلوی ورودی پارکه.
Chunji نفس عمیقی کشید و به طرف Lilly که با بی حالی قدم برمی داشت، رفت. جلوی او ایستاد و گفت: حالت خوبه ملکه بداخلاق؟
Lilly همان طور که سرش را پایین انداخته بود، سر تکان داد و گفت: آره ... بچه ها کجان؟
-: کنار دریاچه ان ... میخوای بریم پیششون؟
-: تو که گفتی نمیخوای با من بری جایی ... خودم میرم. ممنون.
Lilly از کنار او رد شد و به طرف دریاچه رفت. Chunji با عصبانیت لبانش را گاز گرفت و گفت: خیلی از دستم ناراحته ... همش تقصیر این پررویی و بی فکریه منه. آه لعنتی.
و با سرعت به دنبال او رفت. کنار دریاچه، همه مشغول عذا دادن به مرغابی ها بودند و با خوشحالی آن ها را به هم نشن می دادند، که Lilly بی صدا کنار آن ها رفت و گوشه ایی نشست. L.joe با دیدن او، بلند شد و کنار او نشست و گفت: نونا خوبی؟ ... بیا ... اینا رو برای مرغابیا بریز خیلی بانمک میخورن.
Lilly لبخند تصنعی زد و یک تکه کوچک نان در آب انداخت. مرغابی ها با شیطنت از روی هم می پریدند تا زود تر خودشان را به تکه نان برسانند. Lilly با دیدن آن ها خندید و گفت: خیلی بامزه ان.
L.joe هم خندید و گفت: آره ... آه! نونا اونجا رو ... یه جوجه اردک کوچولو.
-: کجاست؟
-: اوناهاش ... اون ته ... کنار مامان و باباش داره شنا میکنه.
-: آها دیدمش ... چقد کوچولو و بانمکه.
-: آره ... خیلی بانمکه.
-: اوپا شبیه توئه.
-: شبیه منه؟ ... کجاش شبیه منه؟
-: آخه تو ام کوچولو و بانمکی ... میشه جوجو صدات کنم؟
L.joe با خجالت لبخندی زد و گفت: واقعا اینجوری فکر میکنی؟ ... اشکالی نداره هی چی دوست داری میتونی صدام کنی.
Lilly لبخندی زد و سرش را روی شانه او گذاشت و گفت: اوپا تو خیلی خوبی.
L.joe نفس عمیقی کشید و گفت: واقعا؟ ... ممنون.
Chunji با دیدن آن ها، کمی مکث کرد و با چهره ایی کج و معوج به آن ها خیره شد. Ricky با چهره ایی متفکرانه کنارش ایستاد و گفت: به این میگن به رفتار خوب با یه دختر که دلش شکسته ... داداش L.joe واقعا وارده.
Chunji چپ چپ به او نگاه کرد و گفت: منظورت چیه؟
-: منظوری نداشتم ... من برم به مرغابیا غذا بدم. گرسنشونه.
Chunji با عصبانیت فوت کرد و گفت: همین مونده بود یه بچه بیاد این حرفو بهم بزنه ... آه خدایا! امروز بدترین روز زندگیمه.
Niel که به درختی تکبه داده بود، گفت: امروز روز بدی نبود تو خرابش کردی ... منتظر چی هستی؟ برو ازش معذرت خواهی کن.
-: فعلا داره با L.joe خوش میگذرونه. نمیخوام تفریحشو خراب کنم ... بعدا ازش معذرت خواهی میکنم.
بعد دستانش را در جیب کتش کرد و پیاده روی سنگ فرش شده ی کنار دریاچه را، پیش گرفت. Niel کمی به او نگاه کرد و گفت: حالا کجا میری؟
-: میرم یه ذره هوا بخورم بلکه عقلم بیاد سر جاش.
Niel سر تکان داد و کنار بقیه رفت. آن ها تا غروب آفتاب در پارک ماندند و بعد به یکی از رستوران های همان نزدیکی رفتند تا شام بخورند. در رستوران، Chunji کنار Lilly نشست و گفت: نونا چی میخوری؟
Lilly با بی حوصلگی دستش را زیر چانه اش گذاشت و گفت: هیچی.
Chunji که می داسنت او هنوز از دستش ناراحت است، زیر چمی به بقیه نگاه کرد. همه با اشاره گفتند: ازش معذرت خواهی کن.
Chunji نفس عمیقی کشید و گفت: نونا ... میخوای ماهی بخوریم؟
Ricky محکم به پیشانی خودش زد و سر تکان داد. Lilly چشمانش را گرد کرد و به او نگاهی انداخت و گفت: تو از کجا میدونی من ماهی دوست دارم؟
Chunji کمی مکث کرد و گفت: خب حدس زدم ... حالا میخوای؟
Lilly که انگار آب دهانش راه افتاده بود، با اشتیاق سر تکان داد و گفت: معلومه.
Chunji لبخندی زد و گفت: باشه ... بچه ها شما چی میخورین؟
Niel گفت: ما خوردمون سفارش میدیم.
بعد از چند دقیقه، غذای آن ها آماده شد و گارسون ان ها را روی میز گذاشت. Lilly با دیدن ماهی روی میز، چشمانش برقی زد و با اشتها مشغول خوردن آن شد. Chunji با تعجب به او نگاه کرد و گفت: یعنی انقدر گرسنه بودی؟
Nana با خنده گفت: نه ... اون خیلی ماهی دوست داره. هر وقت ماهی میبینه اختیارشو از دست میده.
Naeshi هم خندید و گفت: از وقتی بچه بودیم اینجوری بود ... یادمه یه بار میخواست ماهیای آکواریمو بخوره.
Chunji خندید و گفت: Lilly تو واقعا یه گربه ایی ... این چه حرکاتیه میکنی؟
Lilly صاف نشست و گفت: مگه چه عیبی داره؟ ... من ماهی خیلی دوست دارم.
Chunji که اصلا فکر نمی کرد، دختری به مغروری و پر افاده ایی مثل او، چنین رفتاری در مقابل یک غذای معمولی نشان دهد، با خودش گفت: چقدر عجیبه که با دیدن ماهی انقدر اخلاقش عوض شد ...هه! درست مثله یه گربه ماهی میخوره ... مثل اینکه انقدرام بداخلاق نیست.
بعد از تمام شدن شام، آن ها به ساختمان تمرین برگشتند و هر کدام به خانه های خود رفتند. صبح فردا، Chunji زود تر از همه به ساختمان رفت تا کمی بیشتر تمرین کند. وقتی وارد سالن دخترها شد، صدای ضعیف پیانو به گوشش رسید. انگار کسی زودتر از او آمده بود. آرام در اتاق تمرین را باز کرد و به طرف اتاق پشتی آن رفت. Nana جلوی پیانو شسته بود و مشغول نواختن بود.
Chunji بی صدا وارد اتاق شد و گوشه ایی ایستاد. Nana بعد از تمام شدن آهنگ، برگشت و با دیدن او لبخندی زد و گفت: اوپا کی اومدی؟
Chunji روی پیانو نشست و گفت: همین الان ... تو خیلی خوب پیانو میزنی.
-: ممنون ... ما هر سه مون خیلی خوب میتونیم پیانو بزنیم.
-: هووومممم ... ولی فکر کنم تو بهتر از همه پیانو میزنی آره؟
-: آره ... هر کدوم توی یه ساز خوبیم ... Lilly توی چنگ و Naeshi توی ویالن.
-: خب پس میشه گفت کنار هم یه گروه کاملین ... چون تا حالا من فهمیدم Lilly لیدر خوب و مسئولیت پذیریه و بد اخلاقه و میتونه خیلی خوب تانگو برقصه و چنگ و سازای دیگه بزنه ... Naeshi توی رپ کردن و رقص خیلی خوبه و میتونه ویالن بزنه ... و تو ام توی هیپ هاپ دنس خوبی و میتونی پیانو بزنی.
-: اوپا تو خیلی خوب ما رو میشناسی.
-: نه خیلی خوب ... راستی تو میدونی چرا Lilly با دوست پسرش به هم زده؟
-: آه نه! اونا خیلی خوب بودن ولی نمیدونم چرا پسره یه دفه گذاشت رفت ... از اون به بعد Lilly اخلاقش خیلی بد تر شده.
-: آها! ... میخوای باهم ترین کنیم تا بقیه بیان؟
Nana با لبخند سر تکان داد و گفت: چرا که نه.
Chunji از پیانو پایین امد و گفت: پس بیا.
آن ها به اتاق تمرین رفتند و شروع به رقصیدن کردند. هنوز ده دقیقه ام نگذشته بود، که پسرها به همراه Lilly و Naeshi وارد اتاق شدند. Lilly با دیدن آن ها گفت: شما کی اومدین؟
Nana گفت: من یه ساعت پیش اومدم ... اوپا فکر کنم یه ربع پیش.
Naeshi کتش را روی مبل انداخت و گفت: چرا زور اومدین؟ ... مگه قرار نذاشتیم ساعت هشت همه اینجا باشیم؟
Chunji کمی آب نوشید و گفت: من میخواستم یه کم بیشتر تمرین کنم که اومدم دیدم Nana اینجاست. گفتم باهم تمرین کنیم. اشکالی داره؟
Lilly سر تکان داد و گفت: نه ... هیچ اشکالی نداره ... بیاین پسرا مام شروع کنیم.
آن ها طبق روال همیشه، تا قبل از ناهار تمرین کردند و بعد از ناهار، تصمیم گرفتند هر کدام روی تقاط ضعف خود کار کنند. Lilly، Niel و L.joe با اتاق پشتی پیانو رفتند و مشغول تمرین صدا شدند. Nana، Ricky و Cap برای تمرین رقص و صدا به گوشه اتاق تمرین و Naeshi، Chunji و Changjo برای تمرین بیشتر رقص به گوشه دیگر اتاق رفتند.
Naeshi در یکی از حرکات رقص مشکل داشت و هر کاری می کرد، نمی توانست آن را انجام دهد. Chunji آرام دست او را گرفت و گفت: ببین باید اینجوری انجامش بدی.
بعد آرام همان حرکت را اجرا کرد. Naeshi بار دیگر امتحان کرد، ولی باز هم نتوانست. آن ها تمام بعد از ظهر مشغول تمرین و اموزش بودند. همگی مشکلات خود را اصلاح کردند، اما Naeshi هنوز هم مشکل داشت. وقتی هوا تاریک شد، همگی به خانه هایشان رفتند، بجز Chunji و Naeshi. آن ها هنوز مشغول تمرین همان یک حرکت بودند.
Naeshi بار دیگر سعی کرد، ولی باز زمین خورد. Chunji او را بلند کرد و گفت: باید آروم آروم باد بگیریش ... تو خیلی عجله میکنی ... به من نگاه کن.
Chunji همان حرکت را آرام تکرار کرد و گفت: خب حالا نوبت توئه ... آروم و با دقت ... عجله نکن که دوباره زمین بخوری.
Naeshi نفس عمیقی کشید و آرام حرکت را تکرار کرد، ولی باز هم زمین خورد. Chunji به کفش های او نگاه کرد و گفت: این کفشا زیادی بلندن. درشون بیار.
Naeshi بلند شد و کفش هایش را در آورد و گفت: اوپا من خسته شدم.
-: منم خسته ام ولی باید امشب این حرکتو یاد بگیری ... یه بار دیگه امتحان کن.
Naeshi با بی حالی بار دیگر سعی کرد. این بار بهتر از دفعات قبل بود. Chunji سر تکان داد و گفت: بهتر شدی نونا ... حالا بیا باهم انجامش بدیم.
بعد کنار او ایستاد و باهم حرکت را تکرار کردند. Naeshi بالاخره بعد از یک روز خسته کننده، یاد گرفت چگونه این حرکت را انجام دهد. با خوشحالی بالا و پین پرید و Chunji را در آغوش کشید و گفت: اوپا ممنونم ... تو باعث شدی من اینو یاد بگیرم.
Chunji خندید و گفت: قابلی نداشت ... من مربی رقصتونم باید کمکتون کنم دیگه.
Naeshi از او فاصله گرفت و گفت: تو بهترین مربی دنیایی ... بازم ممنون.
-: نه دیگه اقدرام خوب نیستم ... خیلی خسته ایی برو خونه. منم یه کم دیگه میمونم و بعد میرم. شب بخیر.
Naeshi با همن لبخند شوقی که بر چهره اش داشت، وسایلش را جمع کرد و بعد از خداحافظی، از اتاق بیرون رفت. Chunji با بی حالی روی مبل نشست و گفت: آه چقدر بدنم درد میکنه ... چه روز خسته کننده ای بود.
و کمی آب نوشید و همان طور که به اطرافش نگاه می کرد، ناگهان چشمش به عکسی که زیر مبل بود، افتاد. خم شد و آن را برداشت. عکس Lilly و شخصه دیگری بود که روی آن جای پنجه های گربه بود. انگار یک گربه وحشی و عصبانی آن را تکه تکه کرده بود.
با تعجب عکس را بررسی کرد و گفت این دیگه چیه؟ چرا یه گربه باید این عکسو اینجور وحشیانه پاره کنه؟ ... اصلا بذار ببینم ... هیچ کدوم از دخترا که گربه ندارن ... درضمن اگرم یه گربه بخواد بیاد اینجا باید از آسانسور استفاده کنه ... یه گربه که نمیتونه سوار آسانسور بشه. آه ولش کن! سرم درد میکنه نمیتونم درست فکر کنم.
او وسایلش را جمع کرد و از ساختمان بیرون رفت، اما واقعا چرا آن عکس به این شکل پاره شده بود؟ چرا یک گربه باید آن را به این شکل پاره می کرد؟ اصلا آن جای خراش های پنجه ماننده روی عکس، متعلق به یک گربه بوده یا کس دیگری این کار را کرده است؟ این همه سوال عجیب دور و اطراف Chunji را گرفته بود، ولی او نمی توانست جواب قانع کننده ایی برایشان پیدا کند. اما واقعا چه ماجرایی پشت این عکس و خراش های روی آن بود؟


نوناهای گلم این فصل تموم شد ... خب یه جمع بندی بکنیم ... نظرتون درباره فصل اول این داستان چی بود؟ http://www.8pic.ir/images/44008997542643578261.gif



طبقه بندی: Or Me Or Nobody،
برچسب ها: Or me or nobody،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 12:31 ق.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب