تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
سلام دوستان شیطورین؟ من با آغاز فصل دوم این داستان آمدم
بپرین ادومه

http://www.8pic.ir/images/06120238183653673755.png

فصل دوم / معمای عجیب Lilly

صبح روز بعد، Lilly با عجله به اتاق تمرین رفت و همه جا را به دنبال عکس زیر و رو کرد، اما ان را پیدا نکرد. همان طور که او همه جا را می گشت، Chunji وارد اتاق شد و با دیدن او گفت: سلام ملکه بداخلاق ... دنبال چی میگردی؟
Lilly با صدایی گرفته گفت: هیچی.
-: آدم که انقدر عجولانه دنبال هیچی نمیگرده ... چرا صدات گرفته؟
-: چیزی نیست ... تو چرا انقد زود اومدی؟
-: من همیشه این موقع میام.
Chunji ناگهان یاد ان عکس افتاد و آن را از جیب کوله پشتی اش بیرون آورد و گفت: نکنه دنبال این میگردی؟
Lilly که تمام موهایش به هم ریخته بود و جلوی صورتش را پوشانده بود، سریع سرش را بالا آورد و با دیدن عکس، به طرف او رفت و گفت: تو اینو از کجا اوردی؟
و بعد خواست آن را بگیرد. Chunji دستش را عقب کشید و گفت: تو اول بگو چرا انقدر عصبی هستی؟
بعد کمی با دقت تر به چهره او نگاه کرد. روی صورت نرم و عروسکی Lilly چند خراش، درست مثل همان هایی روی عکس بود، کشیده شده بود و صورتش قرمز بود. Chunji با تعجب روی خراش ها دست کشید و گفت: Lilly اینا چیه؟ چه بلایی سرت اومده؟
Lilly با چشمان درشتش، که حالا براق تر و ترسناک تر از قبل شده بودند، به او نگاه کرد و گفت: چیزی نیست ... دیشب از تختم افتادم. صورتم کشیده شده به لبه تخت ... میشه اون عکسو بدی؟
Chunji عکس را به او داد و تا خواست حرفی بزند، او با سرعت از اتاق بیرون رفت. Chunji با تعجب گفت: چرا اینجوری بود؟
در همین افکار بود، که بقیه بچه ها وارد اتاق تمرین شدند. Nana با تعجب به Chunji نگاه کرد و گفت: اوپا ... Lilly رو ندیدی؟ صبح زنگ زد گفت زودتر امروز میاد ولی اینجا نیست ... هنوز نیومده؟
Chunji کمی فکر کرد و گفت: نه اینجا نیومده ... حتما پیداش میشه بیاین ما تمرینو شروع کنیم تا اون بیاد.
آن ها تمرین را آغاز کردند، اما تا نزدیک ناهار هم Lilly پیدایش نشد. وقتی همه برای ناهار می رفتند، Chunji گفت: من میرم دنبال Lilly تا پیداش کنم ... گرسنه نیستم شما برین ناهار بخورین.
Naeshi با نگرانی گفت: اوپا وقتی پیداش کردی بهمون خبر بده.
Chunji سر تکان داد و به طرف ماشینش رفت. سوار ان شد و با آخرین سرعت به طرف گالری عکس Lilly حرکت کرد. وقتی به آن جا رسید، با عجله سوار آسانسور شد. هنگامی که به سالن گالری رسید، در نیمه باز بود. آرام در را باز کرد و وارد شد.
همه چیز به هم ریخته بود و تکه های پاره پاره شده ی کاغذ و روزنامه همه جا دیده می شد. با تعجب و ترس به همه سالن را به دنبال Lilly جست و جو کرد، ولی انگار او، آنجا هم نبود. وسط سالن با وحشت ایستاد و گفت: اینجا چه خبر بوده؟ ... نکنه بلایی سر Lilly اومده؟
ناگهان صدای ضعیف و بی رمقی از لا به لای کارتن های آخر سالن به گوشش رسید: Chunji ... من اینجام ... میشه کمکم کنی؟
Chunji با سرعت به طرف کارتن ها رفت و آن ها را کنار زد. Lilly با صورت و دستان خراشیده شده و لباس های پاره پاره روی زمین سرد و سرامیکی، خودش را مچاله کرده بود و می لرزید. Chunji رو به روی او نشست و با نگرانی موهای به هم ریخته او را کنار زد و گفت: خوبی؟ اینجا چه خبر شده؟ ... این چه سرو وضیعه داری؟
Lilly با چشمانی پر از اشک، همان طور که مثل بید مجنون می لرزید، به او نگاه کرد و گفت: اوپا ... من میترسم.
Chunji کتش را روی او انداخت و او را در آغوش گرفت و گفت: من اینجام دیگه لازم نیست از چیزی بترسی ... من مراقبتم.
Lilly بی صدا شروع به گریه کرد و گفت: اوپا ... من از اون میترسم. نمیخوام دیگه بیاد سراغم. ازش میترسم.
-: گریه نکن. دیگه نمیذارم کسی اذیتت کنه ... بلند شود از اینجا بریم.
-: نمیتونم بلند شم ... پاهام توان وایسادن ندارن.
Chunji او را بلند کرد و به ماشینش برد. Lilly هنوز می لرزید و گریه می کرد. Chunji روی موهای به هم ریخته او دست کشید و گفت: میخوای یه چیزی بخوری؟
Lilly سر تکان داد و گفت: نه ... میخوام برم یه جایی که اون دنبالم نیاد.
-: باشه ... میبرمت جایی که اون دنبالت نیاد.
Chunji سوار ماشین شد و حرکت کرد. در راه، Lilly کمی آرام تر شد و گفت: اوپا کجا میریم؟
-: میبرمت خونه خودم تا یه کم استراحت کنی ... حالت خوب نیست. نمیخوام بهت بیشتر از این فشار بیاد ... چشماتو ببند تا برسیم.
Lilly آرام چشمانش را بست و به خواب رفت. بعد از یک ساعت، وقتی چشمانش را باز کرد، خودش را روی یک تخت بزرگ و نرم، در اتاق مرتب و مجللی دید. آرام بلند شد و با تعجب به اطرافش نگاه کرد و گفت: من کجام؟
Chunji که جلوی میز نشسته بود و دستش را زیر چانه اش گذاشته بود، گفت: تو خونه من ... تو اتاق من ... روی تخت خواب من ... حالت بهتره؟
Lilly موهایش را کنار زد و گفت: آره ... ممنون که نجاتم دادی.
-: قابلی نداشت ... حالا ... میشه بگی چرا اونجا این وضعو داشت و لباسا و صورت تو ام اینجوری شدن؟
Lilly کمی مکث کرد و گفت: یه ... یه هیولا ... اون این کارو کرد ... اون همه جا دنبالمه.
-: هیولا؟
-: آره ... یه هیولای بزرگ و پشمالو ... که شبیه یه گربه غول پیکره.
-: هیولای گربه اییه غول پیکر؟ این دیگه چیه؟
-: میدونستم باور نمیکنی.
Chunji یک لیوان شیر گرم به او داد و گفت: کی گفته باور نکردم ... اینو بخور تا گرم بشی ... هنوز بدنت سرده.
Lilly کمی شیر نوشید و گفت: اوپا من از اون میترسم ... هیچ کس حرفامو درباره اون باور نمیکنه ... هیچ کس منو از دست اون نجات نمیده ... من میترسم.
-: نگران نباش ... من حرفاتو باور میکنم و مراقبتم. نمیذارم دیگه اذیتت کنه ... تو استراحت کن ... من میرم ساختمون تمرین.
Lilly سریع گوشه لباس او را گرفت و گفت: نه ... نرو ... اگه بری اون دوباره میاد سراغم.
Chunji کنار او نشست و گفت: باشه ... میمونم پیشت ... تو احتیاج به آرامش داری ... استراحت کن.
Lilly دوباره روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست. Chunji در اتاق را بست و به Niel تلفن زد. Niel که در ساختمان تمرین، مشغول رقصیدن بود، چند لحظه ایستاد و جواب داد: بله؟
-: تمرینو ول کنین بیاین خونه من.
-: چرا داداش؟ چی شده؟
-: نمیتونم الان توضیح بدم باید یه چیزی رو ببینین ... دخترارم با خودتون بیاریم ... زود بیاین.
-: باشه ما الان راه میوفتیم.
Niel تلفن را قطع کرد و گفت: Chunji بود ... مثل اینکه اتفاقی افتاده ... گفت بریم خونش.
Nana با نگرانی گفت: نکنه اتفاقی برای Lilly افتاده؟
Naeshi سریع کابشنش را برداشت و گفت: چرا وایسادین؟ بیاین بریم دیگه.
آن ها خیلی سریع به طرف خانه Chunji حرکت کردند و خیلی زود به آن جا رسیدند. Chunji با دیدن آن ها گفت: بالاخره اومدین ... ببینم دخترا شما میدونستین Lilly رو یه هیولا تعقیب میکنه؟
با این حرف، Nana با تعجب گفت: هیولا؟ نه.
Naeshi کمی فکر کرد و گفت: آه یه لحظه صبر کن ... یادمه وقتی بچه بودیم ... یه بار اون گفت یه گربه خیلی بزرگ مدام اذیتش میکنه ولی ما بهش اهمیتی ندادیم.
Chunji با عصبانیت گفت: چرا حرفشو باور نکردین؟میدونین امروز با چه وضعی پیداش کردم؟
بعد در اتاقش را باز کرد و گفت: ببینین ... این Lilly ئه ... همون ملکه بداخلاق خودمون ... امروز وقتی توی گالری عکسش پیداش کردم تمام بدنش یخ زده بود و می لرزید.
Nana با ناراحتی گفت: واقعا؟ بیچاره Lilly ... پس اون راست می گفت.
Naeshi سر تکان داد و گفت: ما نباید مسخرش می کردیم ... همش تقصیر مائه ... اگه باورش می کردیم و مراقبش بودیم اینجوری نمی شد.
Chunji در اتاق را بست و گفت: الان غصه خوردن فایده ایی نداره ... باید ببینیم چطور میتونیم کمکش کنیم ... شاید اون چیزی که میگه بخواد بهش صدمه بزنه ... ما باید مراقبش باشیم.
Niel گفت: حق با داداشه ... باید مراقبش باشیم.
آن ها تا شب، در خانه Chunji ماندند و منتظر شدند تا Lilly بیدار شود، اما انگار او قصد بیدار شدن از خواب عمیق و طولانی اش را نداشت. Nana که ترسیده بود، گفت: چرا بیدار نمیشه ... نکنه چیزیش شده؟
Chunji روی صورت Lilly دست کشید و گفت: ظاهرا که حالش خوبه.
L.joe پرسید: پس چرا بیدار نمیشه؟
Niel آرام کنار تخت نشست و او را صدا زد. Lilly چشمانش را باز کرد و آرام بلند شد. Chunji با مهربانی گفت: نونا ... خوبی؟ میخوای چیزی بخوری؟
Lilly به کسانی که دور او ایستاده بودند، نگاه کرد و گفت: چرا همتون دور من جمع شدین؟
Naeshi رو به روی او نشست و گفت: نگرانت بودیم ... حالت خوبه؟
-: آره ... فقط صورتم میسوزه.
Chunji روی خراش های قرمز صورت او دست کشید و گفت: به خاطر ایناست ... من الان میام.
و از اتاق بیرون رفت و با جعبه کمک های اولیه برگشت. به آرامی روی زخم های او را تمیز کرد و روی آن ها چسب زخم زد و گفت: بهتر شد؟
Lilly روی چسب زخم ها دست کشید و گفت: آره ... ممنون اوپا.
Chunji خندید و گفت: الان دیگه نمیشه بهت گفت ملکه بداخلاق ... باید بهت بگیم ملکه ژولیده ... موهات خیلی به هم ریخت ست.
Lilly با عصبانیت گفت: هه هه! خنده دار بود ... دخترا بلند شین بریم خونه.
و از تخت پایین آمد. Chunji با همان خنده گفت: حالا چرا قهر میکنی؟
-: قهر نمیکنم میخوام برم خونه ... تمام بدنم درد میکنه. باید استراحت کنم.
Chunji سوییچ ماشینش را برداشت و گفت: من میرسونمتون.
همه از خانه بیرون رفتند. Niel، Cap، Ricky و Changjo جلوی در از آن ها خداحافظی کردند و به طرف خانه هایشان رفتند و Chunji و L.joe هم سوار ماشین شدند تا دخترها را به خانه اشان برسانند. بعد از رساندن آن ها و L.joe، Chunji به خانه اش برگشت و بعد از یک دوش آب گرم، به رخت خوابش رفت. همان طور که در تختش غلط می زد، ناگهان احساس کرد رو بالشی اش، پر از موهای کرک مانند و نرم است. بلند شد و چراغ خوابش را روشن کرد.
روی بالش، پر از موهای حنایی رنگ و بلند Lilly بود، اما به جای انکه شباهتی به موهای او داشته باشد، بیشتر شبیه موی گربه بود. یکی از تارهای مو را با تعجب برداشت و گفت: اینا موهای Lilly ئه؟ ... چرا اینجورین؟ انقد نرم و نازک و سبکن؟
کمی فکر کرد. در وجودش یک ترس و وحشت عجیبی به وجود آمد و با خودش گفت: نکنه Lilly همون هیولایی که میگه باشه؟ ... نه نه نه ... نمیشه. مگه ادم لباسا و زندگی خودشو تیکه پاره میکنه؟ ... مگه میشه عکس دوست پسر قبلیشو بگیره اینجوری پاره کنه؟

.......

تا قسمت بعد صبر کنین ببینین جواب سوالای Chunji چیه؟ ... فعلا





طبقه بندی: Or Me Or Nobody،
برچسب ها: Or me or nobody،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 04:10 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب