تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
خب اینم آغاز فصل دوم این داستان
راستی یه چیزی ... تا یه مدتی نظر خوب میدین بعد که میبنین من حرس نمیزنم میگین بذار یه ذره عصبانیش کنیم خوش بگذرونیم؟  گفته باشم نظر ندین دیگه هیچ کدوم از داستانا رو نمیذارم

من عاشق این عکس Kooki ام

فصل دوم / اولین جرقه شرارت

سه هفته بعد از اینکه V وارد مدرسه شد، برف شدیدی بارید و هوا به شدت سرد شد. در یکی از همان روز های سرد، که سرما تا مغز استخوان انسان را منجمد می کرد، V با شال و کلاه به طرف مدرسه به راه افتاد و همان طور که به آرامی به طرف مدرسه می رفت، ناگهان Rap Monster و دار و دسته اش، در خیابانی خلوت، جلوی او را گرفتند. V که همیشه سر به زیر در خیابان راه می رفت، با دیدن کفش های ان ها، با تعجب سرش را بالا اورد و آرام از پشت شالگردنی که دور دهانش بود، گفت: سلام ... چیزی شده؟
Rap Monster که اصلا از او خوشش نمیاد و آمده بود تا حقش را کف دستش بگذارد، یقه کابشن او را گرفت و او را وحشیانه با خودش به ساختمان نیمه سازی که در همان نزدیکی بود، برد. او را گوشه ایی پرت کرد و با رفقای قلدرش او را دوره کرد. V که ترسیده بود، خودش را آرام روی زمین مچاله کرد و همان طور که نفس نفس می زد و بخار داغی از دهانش بیرون می آمد، خودش را به دیوار پشتش چسباند.
Rap Monster به چهره معصوم و وحشت زده او نگاهی کرد و نیشخند تحقیر امیزی زد و گفت: چقدر بدبخت و ضعیفی ... باورم نمیشه Hana تو رو به عنوان جانشین من انتخاب کرده باشه.
بعد با نفرت لگد محکمی به شکم او زد. V از درد ناله ایی کرد و مثل مار به خودش پیچید. Rap Monster لگد دیگری نسارش کرد و همین طور، او را زیر باد مشت و لگد گرفت و وقتی خسته شد، او را دوباره گوشه ایی پرت کرد و گفت: هی بدبخت ... این سزای دزدین ملکه از من بود ... حالا بهش بگو بیاد نجاتت بده.
V با سر و صورت خونی، همان طور که وری زمین به خودش می پیچید، با زحمت نفسش را جمع کرد و گفت: چرا واینمستی خودش بیاد و ... ببینه ... تو چجور ادمی هستی؟
Rap Monster نیشخندی زد و گفت: آخه از کجا میخواد بفهمه تو اینجایی و داری میمیری؟
-: ما همیشه ... توی همین خیابون قبل از اینکه بیایم مدرسه ... همدیگه رو میبینیم و ... بعد میریم. دیگه الان پیداش میشه.
V همه توانش را جمع کرد و با صدای بلند Hana را صدا زد. Hana که در خیابان منتظر او ایستاده بود، با شنیدن صدای او نگاهی به اطرافش نگاه کرد، اما او را ندید. Rap Monster وقتی دید V ساکت نمی شود، دوباره لگدی در شکمش خواباند و گفت: خفه شو بیچاره اون نمیتونه پیدات کنه.
در همین حین، Hana از پله ها بالا امد و با دیدن این صحنه، با عصبانیت فریاد کشید: هی عوضی داری چه غلطی میکنی؟
Rap Monster با تعجب برگشت و با دیدن او خشکش زد. Hana به V که روی زمین ناله می کرد و از شدت درد نفس نفس می زد، نگاه کرد و سریع کنارش رفت و گفت: نگاه کن چه بلایی سر این بچه اوردی. V حالت خوبه؟
V با شنیدن صدای او با زحمت چشمانش را باز کرد و لبخندی زد و گفت: Hana اومدی؟
بعد رو به Rap Monster کرد و گفت: دیدی؟ ... گفتم که میاد.
Hana با نگرانی روی صورت خونی او دست کشید و گفت: حرف نزن خودت رو بیخودی خسته نکن.
V که خیلی درد داشت، همان جا از حال رفت. Hana با عصبانیت سر Rap Monster فریاد کشید: احمق لعنتی اگه بلای سرش بیاد نمیذارم زنده بمونی. یالا کمک کن ببریمش خونه من.
Rap Monster نگاهی به او کرد و با بی میلی V را بلند کرد و با Hana به خانه اش رفتند.
بعد از دو ساعت، V آرام چشمانش را باز کرد و خودش را روی تخت خواب نرمی، در اتاق بزرگی که به نظر می رسید، اتاق آدم پولداری است دید. سرش به شدت درد می کرد، اما درد بدنش، به خصوص دنده هایش آنقدر زیاد بودند که سردردش را اصلا احساس نمی کرد. آرام خودش را کمی جا به جا کرد و بعد از چند لحظه متوجه شد لباسی هم بر تن ندارد.
از تعجب چشمانش گرد و پتو را دور خودش پیچید و با خودش گفت: لباسام کجاست؟ اصلا خودم کجام؟ ... صبر کن صبر کن باید تمرکز کنم.
اما آنقدر سر درد داشت که نمی توانست فکر کند، آرام پتو را رها کرد و دوباره بی حال رو تخت افتاد. Hana آرام در را باز کرد و با ظرفی پر از سوپ داغ، وارد اتاق شد. V با زحمت سرش را به طرف چرخاند و با دیدن او، خودش را زیر پتو فرو برد و گفت: Hana! تو میدونی کجاییم؟ ... و از اون مهم تر ... میدونی لباسام کجاست؟
Hana لبخندی زد و روی چسب زخمی کخ روی سر او زده بود، دست کشید و گفت: مثل اینکه زیادی مشت و لگدای اون عوضی محکم بوده و عقلت رو از دست دادی ... اینجا خونه منه. لباساتم خیلی کثیف و خونی بودن در شون اوردم تا تمیزشون کنم.
V با وحشت گفت: تو لباسام رو در اوردی؟
و دستش را روی سرش گذاشت. هنوز سرش درد می کرد و نمی توانست تعادلش را کامل حفظ کند. Hana با خنده شانه هایش را بالا داد و گفت: خب آره. اشکالی داره؟ راستش من تنها زندگی میکنم و کسی نبود که بخوام کمکم کنه پس مجبور بودم خودم این کار رو بکنم.
V از جا پرید و گفت: Hana ... تو ... تو ... آه!
دوباره سر درد و بدن درد وحشتناکش شروع شد و بی حال روی تخت افتاد. Hana با نگرانی گفت: نترس من فقط لباسات رو در آوردم همین. باید استراحت کنی Rap Monster زده مثه پرتغال لهت کرده طول میکشه حالت خوب بشه.
او کاسه بزرگ سوپ را با قاشقی که در ان بود، کمی هم زد و یک قاشق از سوپ برداشت و گفت: بیا. این بخور تا حالت بهتر بشه.
V با زحمت یکی از چشمانش را باز کرد و گفت: سوپ؟ مگه من سرماخوردم که سوپ بخورم.
Hana با عصبانیت گفت: هی پسره ابله! توی اون سرما زیر باد مشت و لگد خورد و خاکشیر شدی الانم نمیخوای هیچی بخوری؟ دهنتو باز کن ببینم.
و قاشق را به زور در دهان او فر کرد. V کمی سوپ را مزه مزه کرد و گفت: خوشمزه ست. خودت درستش کردی؟
Hana دوباره کمی سوپ را فوت فوت کرد و گفت: معلومه. گفتم که تنها زندگی میکنم.
V آرام نشست و گفت: میشه بقیه سوپ رو خودم بخورم؟ ... آخه خیلی خوشمزه بود.
Hana به چهره ملتمسانه او نگاه کرد و گفت: بیا. فقط مراقب باش داغه.
V با خوشحالی کاسه سوپ را گرفت و با اشتها مشغول خوردن ان شد. Hana با تعجب گفت: یعنی انقدر گرسنه بودی؟ اینجوری خفه میشی آروم تر بخور.
V سریع سوپ را تمام کرد و گفت: ممنون. راستش صبحونه نخورده بودم اخه خواب موندم.
Hana ظرف را روی میز کوچک کنار تخت گذاشت و گفت: صبحونه نخورده بودی بعدم که زیر دست و پای اون وحشی له شدی. فکر کنم الان دیگه هیچی ازت نمونده.
V خندید و به در و دیوار اتاق، دوباره نگاهی انداخت و گفت: Hana واقعا اینجا خونه خودته؟
-: معلومه که اره.
-: چطوریه که تو خونه به این بزرگی داری؟ فقط اتاقت به اندازه یه خونه کامله.
Hana کنار او روی تخت نشست و گفت: چقدر تو فوضولی ... بلند شو اگه حالت بهتره برو حموم. همه بدنت خاکی و خونیه.
و بلند شد و ظرف سوپ را بداشت و گفت: لباسای تمیز برات توی حموم گذاشتم.
بعد از اتاق بیرون رفت. V با تعجب به او نگاه کرد و گفت: لباس برای من؟ تو از کجا ...
حرفش را با چهره ایی متفکر ناتمام گذاشت و از تخت پایین امد. هنوز کمی درد داشت، اما اهمیتی به آن نداد و بعد از یک دوش آب گرم، از اتاق بیرون آمد و مشغول بررسی خانه شد.
خیلی بزرگ تر از آنی بود که یک دختر تنها در ان زندگی کند. از پله ها پایین رفت و وارد سالن بزرگ و قصر مانند خانه شد. همه جا از عکس های Hana پر شده بود، درست مثل دیوار های مدرسه. همین طور مشغول قدم زدن در سالن بود، که Hana او را صدا زد و گفت: هی کوچولو!
V به طرف صدا برگشت و گفت: این خونه خیلی بزرگ تر از اینه که تو تنها توش بخوای زندگی کنی؟ Hana اینجا واقعا خونه توئه؟
Hana یقه لباس او را صاف کرد و گفت: میدونستم اندازت میشه. چقدرم بهت میاد. کوچولو خوش تیپ شدی.
V بی اعتنا به حرف های او دوباره گفت: Hana تو تنها زندگی نمیکنی نه؟ چرا نمیگی تو واقعا کی هستی؟
Hana با بی حوصلگی نفس عمیقی کشید و روی سینه او زد و گفت: باشه ... بیا بریم بالا تا همه چی رو بهت بگم.
بعد دست او را گرفت و با هم به اتاق او برگشتند. وقتی وارد اتاق شدند، V وسط اتاق ایستاد و گفت: خب من منتظرم.
Hana که هنوز جلوی در بسته ایستاده بود، لبانش را گاز گرفت و گفت: راستش ... من دختر Oh Kowang همون سیایت مدار بزرگم ولی خب ... هیچ کس این رو نمیدونه. هیچ کس جز تو و ... Rap Monster. من برای اینکه از بابام دور باشم میام اون مدرسه. اونجا همه من رو ملکه میدونن ولی هیچ کس نمیدونه من واقعا کیم.
V که با تعجب به او خیره شده بود، گفت: Hana تو جدی ... جدی میگی؟
Hana آرام روی تختش نشست و گفت: متاسفانه آره. من از بابام متنفرم.
V هم کنارش نشست و گفت: چرا؟
-: اون باعث شد مامانم بمیره. مامانم با تمام وجودش دوستش داشت اما اون انقدر این ور و اون ور میرفت و مدام خونه نمیومد که مامانم از دوریش بیماری قلبی گرفت و مرد. اون خیلی خودخواهه.
V سرش را پایین انداخت و گفت: متاسفم که باعث شدم اتفاقای بد زندگیت رو به یاد بیاری و ناراحت بشی.
Hana نفس عمیقی کشید و گفت: نه بابا به جهنم. من دیگه یه زندگی تنها واسه خودم دارم و البته یه آقای خوشگل که کنارم نشسته.
V کمی از او فاصله گرفت و گفت: هی Devil! بیخیال حتی فکرشم نکن من نمیتونم از این کارا بکنم.
Hana خندید و گفت: دیونه. نترس کاری باهات ندارم. راستی تو بستنی شکلاتی دوست داری؟
V با خنده گفت: مگه میشه دوست نداشته باشم.
-: خوبه پس من میرم بستنی بیارم.
Hana بلند شد و دوان دوان به طرف آشپزخانه رفت. V با خنده به او نگاه کرد و با خودش گفت: Hana انقدرام بد نیست. اون یه شیطونه اما در واقع یه فرشته واقعیه. امروز جونم رو نجات داد و من رو اورد خونه خودش تا ازم مراقبت کنه اگه آدم بدی بود هیچ وقت همچین کاری نمی کرد.
او چهره ایی جدید از Hana ی مغرور و پررویی که می شناخت دیده بود و حالا طور دیگری درباره او فکر می کرد. به نظرش Hana ادم جالبی بود و دلش می خواست بیشتر با او وقت بگذراند، اما او در حدی نبود که بتواند این کار را بکند. او پسری ساده و بی اُرضه بود در حالی که Hana یک دختر زیرک و بد بود. دلش می خواست مثل او بد باشد، ولی حتی توانایی این کار را هم نداشت. او که حتی از سایه خودش هم می ترسید، چطور می توانست مثل Hana پررو و جسور باشد و با آدم های قلدر و گردن کلفت سرو کله بزند و از پس ان ها بر بیاید. او زیر دست و پای Rap Monster مثل یک عروسک له و لورده شده بود، بدون اینکه از خودش دفاعی بکند، در حالی که Hana فقط با یک فریاد، توانست او را نجات دهد. چطور چنین پسری می تواند به اندازه یک شیطان واقعی بد شود؟ این سوالی بود که در سر داشت، اما خب، جوابی هم برایش نداشت.
 در همین افکار بود، که ناگهان کسی در اتاق را باز کرد. V با کمال تعجب، به او نگاه کرد و گفت: تو اینجا چی کار میکنی داداش؟
Jongkook که با دیدن او بیشتر تعجب کرد، جعبه کوچکی که در دستش بود، در جیبش پنهان کرد و گفت: خودت اینجا چی کار میکنی؟ چرا سر و صورتت زخمیه؟
V سرش را پایین انداخت و گفت: چیزی نیست ... با یکی دعوام شد.
Jongkook صورت او را گرفت و به زخم هایش نگاهی انداخت و گفت: دعوات شده یا زدنت؟
-: خب راستش ...
در همین هنگام، Hana با بستی وارد اتاق شد و با دیدن Jongkook سر جایش خشکش زد و با صدایی آرام گفت: Kooki ... تو ... تو اینجا چی کار میکنی؟
Jongkook برگشت با دیدن او گفت: چه بلایی سر این اومده؟
Hana سعی کرد خودش را آرام نشان دهد و بستنی را روی میز گذاشت و گفت: Rap Monster با نوچه هاش ریختن سرش و لت و پارش کردن ... اگه به موقع نرسیده بودم کشته بودنش.
-: آخه برای چی؟ این بیچاره که آزارش به مورچه هم نمیرسه.
Hana، V را روی تخت نشاند و بستنی را به دستش داد و گفت: منم نمیدونم چرا اینجوری کرده باهاش.
Jongkook به V نگاهی انداخت و گفت: تو همیشه از همه خوب مراقبت میکنی ... خوبه که به موقع رسیدی و نجاتش دادی ... و از همه مهم تر آوردیش خونه خودت ... نه؟
Hana که متوجه شده بود، Jongkook اصلا از آنجا بودن V خوشش نیامده است، گفت: آه خب اگه من این کار رو نمی کردم اون عوضی زنده نمیذاشتش ... Kooki میشه بریم بیرون حرف بزنیم؟
Jongkook نگاه سردی به او کرد و گفت: لازم نیست ... من فقط اومده بودم ببینمت و ... آه! مهم نیست. در هر حال بهتره برم مگه نه؟ ... بعدا میبینمتون.
و از اتاق بیرون رفت. Hana هم با نگرانی به دنبالش دوید و پایین پله ها دستش را گرفت و گفت: Kooki صبر کن.
Jongkook نفس عمیقی کشید تا بتواند آرامشش را حفظ کند. بعد برگشت و با لحنی جدی گفت: چیه؟
Hana محکم دستن یخ زده او را گرفت و گفت: میدونم از اینکه V اینجاست و تو اتاق من دیدیش عصبانی شدی ولی باور کن مجبور بودم بیارمش اینجا ... Rap Monster زده بود داغونش کرده بود باور کن. هنوز ... هنوز لباسای خونیش توی رخت کن حمومه بیا بریم بهت نشون بدم تا باور کنی.
Jongkook که چهره مضطرب و عصبی او را دید، لبخندی زد و گفت: آروم باش بابا باور کردم ... آره عصبانی شدم تو اتاقت دیدمش ولی بهم حق بده. منم دوست ندارم دوست دخترم با پسر دیگه ایی باشه.
بعد آرام موهای او را پشت گوش گذاشت. Hana نفس راحتی کشید و گفت: آه! فکر کردم باز الان میخوای سرم داد بزنی و قاطی کنی ... داشتم سکته میکردم.
-: عزیزم بهم حق بده ... تو انقد شیطونی که بعضی وقتا وقتی کنارمی هم ازت میترسم ... امروزم نرفتم مدرسه چون میخواستم بیام پیشت و امروز باهم باشیم ... میدونی که امروز چه روزیه؟
-: معلومه که میدونم ... امروز سالگرد اولین روزیه که همدیگه رو دیدیم.
-: آره ... توی همچین روزی بود که تو سه سال پیشش اومدی تو مدرسه ما و با پررویی تمام روی صندلی من نشستی.
Hana خندید و گفت: آره. یادمه تو انقد از دیدن من تعجب کرده بودی که چشمات اندازه دوتا گردو شده بود.
Jongkook هم خندید و گفت: هنوزم همون اندازه پررویی.
Hana با شیطنت لبانش را گاز گرفت و بعد از چند لحظه گفت: میشه نری؟ هنوزم میشه کل روز رو باهم باشیم.
Jongkook به اتاق او اشاره کرد و گفت: آخه با بودن V ...
Hana با چهره ایی مظلومانه گفت: اون پسر خوب و آرومیه با ما کاری نداره ... خواهش میکنم.
Jongkook سر تکان داد و گفت: چی بگم؟ اگه مخالفت کنم یه جور دیگه مجبورم میکنی ... باشه میمونم.
Hana با خوشحالی، او را محکم در اغوش کشید و گفت: ممنون.
Jongkook آرام روی کمر او زد و گفت: هی! اگه اینجوری بخوای بهم ابراز علاقه کنی من تا اخر امروز سالم نمیمونما ... دختر گردنم شیکست برو کنار.
Hana ابروهایش را درهم کرد و از او فاصله گرفت و گفت: اصلا نمیخواد اینجا بمونی برو حالا که حتی نمیخوای بغلت کنم.
-: خیله خب چرا عصبانی میشی؟ ... بیا بریم پیش V.
آن دو به طبقه بالا برگشتند و وقتی وارد اتاق شدند، با صحنه ایی مواجه شدند که نفس هر دو را بند آورد. V وسط اتاق روی زمین، بی هوش افتاده بود و هیچ حرکتی نمی کرد. Hana با نگرانی به طرف او دوید و او را در آغوش گرفت و چند بار به صورت او زد و صدایش کرد، اما او جوابی نمی داد. Jongkook با نگرانی گفت: باید ببریمش بیمارستان ... بلند شو مثل اینکه ضرباتی که به سرش خورده محکم تر از چیزی بوده که بخواد با دو سه دقیقه خوابیدن اثرش بره.
آن ها خیلی سریع او را به بیمارستانی در نزدیکی خانه Hana رساندند. چند دقیقه ایی بعد، دکتر بعد از معاینه V، گفت: ضربه ی محکمی به سرش خورده ولی جای نگرانی نیست ... با یکی دو روز مراقبت و استراحت کاملا خوب میشه. لازمم نیست توی بیمارستان بمونه میتونین ببرینش خونه ولی باید حسابی مراقبش باشین.
Hana با نگرانی گفت: ممنون دکتر ... میشه ببینیمش؟
-: بله بفرمایین. وقتی به هوش اومد میتونین ببرینش.
Hana و Jongkook بعد از تعظیم کوتاهی به دکتر، وارد اتاق شدند. V هنوز بی هوش روی تخت افتاده بود. Hana با نگرانی کنار او نشست و گفت: نگاه کن پسره بیچاره به چه روزی افتاده ... اگه دستم به اون عوضی برسه دخلشو میارم. به چه حقی این کار رو باهاش کرد.
Jongkook آرام پشت او دست کشید و گفت: آروم باش ... به موقش حساب اون عوضیم میرسیم. به بچه ها زنگ زدم تو راهن دارن میان اینجا.
-: خوبه. لازمه بعد از مدرسه یه گوش مالی حسابی به جناب قلدر بدیم تا از این به بعد حوس نکنه بیاد سراغ V.
Hana آرام روی موهای V دست کشید و گفت: پسر بیچاره.
Jongkook آرام او را زد و گفت: هی! کم کم داره حسودیم میشه ها.
Hana لبخندی زد و گفت: دیونه خودت خوب میدونی هیچ کس نمیتونه جای تو رو بگیره چرا خودتو لوس میکنی؟
Jongkook خندید و گفت: جدی میگی یا باز میخوای گولم بزنی؟
Hana آرام گونه او را بوسید و گفت: معلومه دارم جدی میگم.
-: آه! خب حالا مطمئن شدم داری جدی حرف میزنی.
Hana خندید و آرام به دست او زد. در همین هنگام، Suga، Jimin، J-Hope و Jin سراسیمه وارد اتاق شدند و با دیدن V، که بی حال رو تخت افتاده بود، آرام به طرف او رفتند. J-Hope با نگرانی گفت: این چه سرو وضعیه؟ برای چی Rap Monster این بلا رو سر این بیچاره اورده؟
Jimin با عصبانیت گفت: باید بریم حسابشو برسیم ... به چه حقی یکی از ما رو گرفته لت و پار کرده؟
Suga آستین هایش را بالا زد و گفت: دیگه داره از حد خودش فراتر میره یکی باید جلوشو بگیره.
Hana با عصبانیت گفت: خودم این قدرت رو بهش دادم خودمم ازش میگیرم ... امروز بعد از مدرسه به حسابش میرسیم.
V که کمی هوشیاری اش را به دست اورده بود، با شنیدن صدای آن ها، با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد، گفت: Hana ... بچه ها ... آروم باشین من حالم خوبه.
همه دور تخت حلقه زدند و منتظر شدند او چشمانش را باز کند. Hana دست او را گرفت و گفت: V حالت خوبه؟ صدای منو میشنوی؟
V آرام چشمانش را باز کرد و لبخندی زد و گفت: آره ... هم میبینمتون هم صداتونو میشنوم. حالم خوبه نترسین فقط یه کم سرم گیج رفت و افتادم چیزی نیست.
J-Hope گفت: پسر تو رو گرفتن زدن لهت کردن اون وقت میگی حالت خوبه؟ اصلا بگو ببینم تو که انقدر مامانی هستی تا حالا اصلا کسی نیشگونت گرفته؟
V سر تکان داد و گفت: راستش این اولین باره که کتک میخورم
Jimin که دست به سینه کنار تخت ایستاده بود، گفت: اونم به چه طرز وحشیانه ایی.
-: بابا من خوبم شما چرا انقد همه چیز رو گنده میکنین؟
Hana آرام او را زد و گفت: هی! الکی نگو حالم خوبه. من تو رو از زیر دست و پای اون روانی نجات دادم و دیدم چه جوری داشت میزدت حداقل به من یکی نگو خوبی.
-: باشه باشه هر چی تو بگی ... اگه همین جوری پیش بریم فکر کنم یه دور دیگه از دست تو کتک میخورم.
Hana خندید و گفت: دیونه خب راست گفتم دیگه ... بلند شو دکتر گفت میتونی بری خونه ولی باید یکی دو روزی تحت مراقبت باشی.
V آرام روی تخت نشست و گفت: تحت مراقبت؟ من تنها زندگی میکنم کسی رو توی این شهر ندارم تا ازم مراقبت کنه.
Hana با مهربانی گفت: پس من چی کاره ام؟ خودم ازت مراقبت میکنم ... البته به همراه پسرا مگه نه؟
همه یک صدا گفتند: آره.
V با خوشحالی لبخندی زد و گفت: من چقد خوش شانسم که چنین دوستایی دارم.
Jin با خنده گفت: معلومه ... بلند شو بریم خونه داداشی کوچولو.
آن ها V را به خانه خودش بردند و بعد، به مدرسه باز گشتند. هر کدامشان به حدی عصبانی بودند که هر کس با دیدن چهره آن ها، از سر راهشان کنار می رفت. Hana در کلاس را با لگد محکمی باز کرد و با پسرها وارد کلاس شد. Rap Monster که گوشه کلاس روی صندلی اش بی حال نشسته بود، با بی حوصلگی نگاهی به آن ها کرد و اهمیتی نداد. Hana به طرف او رفت و محکم روی میز او کوبید و گفت: امروز بعد از مدرسه میای کی اوکی بار فهمیدی؟
Rap Monster با بی حوصلگی گفت: که چی بشه؟
-: تو میای تا ببینی چی میشه.
-: اگه نیام.
Jimin با عصبانیت به شانه او زد و گفت: باید بیای.
Rap Monster دست او را کنار زد و گفت: هی حواست باشه با کی حرف میزنی.
Hana سریع سینه سپر کرد و گفت: توام حواست باشه داری چی کار میکنی ... تو امروز باید بیای کری اوکی بار ... چون من بهت میگم. فهمیدی؟
و بعد با پسرها از کلاس بیرون رفت. بعد از تمام شدن مدرسه، Hana و پسرها، به همراه V، به کری اوکی بار رفتند. Hana همه افرادی که در انجا بودند بیرون کرد و منتظر ماند تا Rap Monster بیاید. Rap Monster حدود ساعت پنچ بعد از ظهر، سر و کله اش پیدا شد. Hana با دیدن او گفت: بالاخره پیدات شد؟
Rap Monster که تنها آمده بود، گفت: آره. حالا چی کار داری باهام؟
Jongkook با نیشخندی تمسخر امیز گفت: نوچه هات کجان؟ نمیبیمشون؟
-: چرا باید اونا رو بیارم وقتی اومدم با Hana حرف بزنم.
پسرها او را دوره کردند و Jimin با جدیت گفت: کی گفته با اون قراره حرف بزنی؟
Rap Monster که به خوبی می دانست چه اتفاقی می خواهد بیوفتد، ولی با این وجود آرام ایستاده بود، گفت: خودم میدونم میخواین منو بزنین تا تلافی کتک زدن V رو سرم در بیارین ... پس منتظر چی هستین؟ شروع کنین.
Hana که مثل ملکه ایی مستبد کنار V نشسته بود، بلند شد و گفت: مگه ما مثل تواییم که برای تفریح یکی رو بگیریم بزنیم داغون کنیم؟
پسرها کنار رفتند و او جلوی Rap Monster ایستاد و سیلی محکمی به او زد و گفت: برای چی زدیش؟
Rap Monster که جای انگشتان ظریف Hana روی صورتش مانده بود، دستش را روی صورتش کشید و گفت: این واسم کم نیست؟ نمیخوای بدی این گردن کلفتا لهم کنن؟
Hana سیلی دیگری به او زد و گفت: نمیخوای از رو بری؟ زود باش از V عذرخواهی کن.
Rap Monster به V نگاه کرد و گفت: حتی اگه اینجا بکشیمم این کارو نمیکنم.
Jimin که دیگر نمی توانست تحمل کند، به طرف او رفت و گفت: ای پسره دیونه ... زود باش ازش معذرت خواهی کن.
Hana جلوی او را گرفت و گفت: به نفعته معذرت خواهی کنی تا بدون کتک خوردن از اینجا بری بیرون. حالا تصمیمت رو بگیر.
Rap Monster سر تکان داد و گفت: گفتم که ... این کارو نمیکنم.
Hana نفس عمیقی کشید و گفت: واقعا متاسفم ... یادت باشه این انتخاب خودت بود.
و آرام از میان پسرها کنار رفت. پسرا بلافاصله شروع به زدن او کردند. V که روحیه لطیف و معصومی داشت و نمی توانست این صحنه را تحمل کند، فریاد کشید: بس کنین.
پسرها دست از زدن او برداشتند و به V نگاه کردند. V با عصبانیت به طرف آن ها رفت و گفت: دیگه حق ندارین کسی رو بزنین.
بعد دست Rap Monster را گرفت و او را بلند کرد و با دستمال، گوشه لب او، که پاره شده بود و خون ریزی داشت را پاک کرد. Rap Monster با تعجب به او نگاه کرد و گفت: چرا این کار رو کردی؟
V سر تکان داد و گفت: چون من بد نیستم ... خیلی دلم میخواد مثل شما باشم ولی نمیتونم. من هم ترسو ام و هم بچه و پخمه و خیلی چیزای دیگه به ادمایی مثه من میگن ... پس نمیتونم ببینم کسی به خاطر من آسیب ببینه.
بعد رو به Hana و پسرها کرد و گفت: هیچ کدوم از شماها دیگه حق ندارین Rap Monster رو اذیت کنین وگرنه با من طرفین فهمیدین؟
لحن V درست مثل لحن صحبت کردن Hana، وقتی عصبانی می شد، بود. Hana با دیدن این رفتار V، لبخندی زد و گفت: چشم قربان ... پسرا شنیدین؟ دیگه حق ندارین Rap Monster رو اذیت کنین.
و بعد به طرف V و Rap Monster رفت و گفت: ببخشید که اذیتت کردیم ... قول میدیم دیگه این کارو نمیکنیم.
Rap Monster خندید و گفت: تا حالا ندیده بودم کسی بتونه Hana رو تحدید بکنه.
بعد روی شانه V زد و گفت: پسر تو خیلی جیگر داری.
V با غرور سینه جلو داد و گفت: خودم میدونم.
پسرها با دیدن این صحنه، زیر زیرکی شروع به خنده کردند. V با شنیدن صدای خنده آن ها، برگشت و با عصبانیت گفت: به چی میخندین؟ به جای اینکه از کاری که کردین خجالت بکشین میخندیدن؟
پسرها خنده خود را توقف کردند و سرهایشان را به نشانه پشیمانی پایین انداختند. V که حالا طعم خوش ریاست را چشیده بود، از همان لحظه تصمیم گرفت تبدیل به یکی از شیاطینی که مانند Hana بودند بشود. با قلدر بلند شد و گفت: زود باشین از Rap Monster عذر خواهی کنین.
پسرها با تعجب به Hana که آرام آرام پشت سر V می خندید، نگاه کردند. V دوباره گفت: منتظر چی هستین؟
Hana از پشت سر او، به آن ها اشاره کرد که هر کاری او می گوید انجام دهند. پسرها با بی میلی یک صدا گفتند: ما متاسفیم که کتکت زدیم ... ما رو ببخش.
V نیشخند پیروزمندانه ایی زد و گفت: خوبه. حالا بیاین بریم خونه.
همگی از کری اوکی بار بیرون امدند و به دستور V، اول Rap Monster را به خانه اش رساندند و بعد هر کدام، از یکدیگر جدا شدند و به طرف خانه های خود رفتند، بجز Hana و Jongkook. آن دو به بهانه اینکه خانه هایشان در یک مسیر است، با هم از یک راه رفتند.
جلوی در خانه Hana، Jongkook نفس عمیقی کشید و گفت: اینم از امروز ... خیله خب ... دیگه برو خونه. هوا سرده مریض میشی.
Hana سر تکان داد و گفت: نمیخوام برم خونه.
-: چرا؟ دیگه هوام که تاریک شده باید برگردی خونه ... صبر کن! نکنه بازم امشب بابات خونه نیست؟
Hana سر تکان داد و با معصومیت گفت: نه امشب خونه نمیاد ... میشه تو بمونی پیشم؟
Jongkook با تعجب به او نگاه کرد و بعد از کمی مکث گفت: آخه ... من به مامانم نگفتم نگرانم میشه.
-: من بهش زنگ میزنم میگم ... میدونی که چقد دوستم داره. اون با من ... میمونی؟
Jongkook که دیگر چاره ایی نداشت، تسلیم شد و با او به داخل خانه رفت.....


از این به بعده که همه چی دست به دست هم میده تا V کوچولوی ما بد بشه ... من تازگیا عاشق این داستان شدم ... راستی این بگم قسمت بعد رمز داره و هر کی برای این پست نظر بذاره بهش رمزشو میدم





طبقه بندی: Bad Boy Or Bad Girl،
برچسب ها: Bad Boy Or Bad Girl،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 04:10 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب