تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
فصل چهارم
تازه داستان از اینجا جالب میشه


فصل چهارم / خیانت به خاطر عشق

صبح روز بعد، Diana با یک بسته آبنبات، که با ربان های سفید و آبی آسمانی تزیین شده بود، به ساختمان کمپانی رفت. با فکر اینکه مثل همیشه، Gunwoo را در اتاق تمرین می بیند، با لبی خندان وارد اتاق شد اما او آن جا نبود و به جایش چند برگه نت با یک شاخه گل رز سفید روی پیانو بود. Diana با تعجب وارد اتاق شد و به طرف پیانو رفت. گل رز سفید و زیبایی را که روی برگه های نت بود را، با لبخندی که خودش متوجه آن نبود، برداشت و بویید، بعد برگه های نت را برداشت و همان طور که به آن ها نگاه می کرد و گل رز در دستش بود، پشت پیانو نشست. او به نت ها چشم دوخته و تک تک آن ها را می نواخت که ناگهان صدای گوشی تلفنی که روی پیانو بود و به گوشش رسید. Diana بلند شد و گوشی تلفن را برداشت و پیامی را که برای آن آمده بود خواند:
سلام. لطفا پیغامی رو که برات گذاشتم گوش بده. دلیل نیومدن و برگه های نت و گل رو میفهمی. راستی چون نمیدونستم گل رز چه رنگی دوست داری واسه همین سفیدش رو برات گرفتم. ببخشید و ممنون. Gunwoo.
Diana دوباره لبخندی زد و به پیغامی که Gunwoo برایش گذاشته بود گوش داد:
ببخشید امروز برای انجام کارام مجبور شدم برای شنیدن صدای پیانوی تو نیام. خیلی ناراحتم اما چاره ی دیگه ایی نداشتم باید این کارا رو انجام بدم. راستش یه رازه برای آلبوم جدیدمون داریم برنامه میریزیم و تمرین می کنیم. خب میدونی میخوام با تو تمرین کنم با صدای پیانوی تو .... اون برگه های نت برای همون آهنگ جدیدمونه .... لطفا اگر تو هم دوست داری با من کار کنی به نت ها یه نگاهی بنداز .... ممنون.
Diana دوباره پشت پیانو برگشت اما این بار با دقت و احساس بیشتری شروع کرد. آهنگ با احساس و پر معنا بود. انگار داستان عشقی را بیان می کرد که به پاکی و لطافت گلبرگ های همان گل رزی بود که Gunwoo برایش گذاشته بود و مثل تیغ های همان گل هم دردناک و غم انگیز بود. Diana با نواختن این قطعه احساس خوبی داشت. به نظر او تنها آهنگی بود که برای اولین بار به خوبی می توانست آن را بنوازد. او شیفته ی آهنگ شده بود و آنقدر آن را از اول نواخت که بعد از دو ساعت به راحتی و بدون برگه های نت هم می توانست آن را به خوبی بنوازد. نزدیک وقت ناهار Diana از پشت پیانو بلند شد و برای Gunwoo یک پیام گذاشت و کنار گوشی تلفن آن بسته آبنباتی را که برای او آورده بود گذاشت و از اتاق بیرون رفت.   
بعد از ناهار، گروه MyName به کمپانی برگشتند. Gunwoo به محض اینکه از ماشین پیاده شد با عجله به طرف اتاق پیانو رفت. Seyong  که عجله ی عجیب او را دید، او را صدا زد و گفت: کجا میری؟
Gunwoo همانطور که با عجله به طرف اتاق پیانو می رفت گفت: شما برین اتاق تمرین من یه کاری دارم .... شما برین.
Jun Q از ماشین پیاده شد و گفت: چقدر عجیب شده.
Insoo شکاکانه گفت: آره خیلی.
Seyong شانه هایش را بالا انداخت و گفت: هوم! همه چیز عجیبه حتی اون.
Jun Q گفت: آره بیاین بریم.
Gunwoo به در اتاق رسید و لباس هایش را مرتب کرد و به آرامی در زد و در را باز کرد. او به داخل اتاق سرک کشید اما Diana را در اتاق ندید. او که فکر می کرد دیر رسیده است، ناامید در را کامل باز کرد و وارد اتاق شد ولی ناگهان چشمش به بسته آبنبات و گوشی تلفن افتاد و لبخند زد. او به طرف پیانو رفت و بسته آبنبات را برداشت و به پیغام Diana گوش داد:
سلام ... الان که تو این پیغام رو میشنوی من احتمالا توی خوابگاهمون هستم. ببخشید که نتوستم منتظرت بمونم آخه باید برای پس فردا که بیستم فوریه ست آماده بشم. میدونی که چه خبره؟ قراره با انتشار آلبوم مون و موزیک ویدیو هاش یه کنفرانس مطبوعاتی هم برگزار کنن. حالا در مورد آهنگ. خیلی قشنگ بود و منم عاشقش شدم. اشکالی هم نداره میتونی با من تمرین کنی. بعدا می بینمت .... راستی من  گل رز آبی دوست دارم.
Gunwoo خوشحال شد و به بسته آبنباتی که در دستش بود نگاه کرد و بعد به اتاقشان برگشت. Seyong با دیدن آبنبات ها در دست او گفت: کجا بودی؟ آبنباتا رو از کی گرفتیشون؟
-: آه! اینا رو؟ از یه دوست خوب.
Insoo جلو آمد و گفت: دوست؟ کدوم دوست؟
-: شما نمی شناسینش.
Chae jin با تعجب گفت: ولی ... فکر کنم همه دوستات رو ما میشناسیم نه؟
Jun Q به نشانه تایید سر تکان داد و Seyong ادامه داد: هی! نکنه دوست دختر پیدا کردی و به ما چیزی نمیگی.
-: چی؟ این چه حرفیه؟ نه! اینو یکی از دوستام که شما هنوز نمی شناسیدش بهم داده.
-: آها! پس امکانش هست که این دوست Diana لیدر G.S باشه؟
Insoo چشمانش گرد شد و گفت: چی؟ Gunwoo ... راست میگه؟
-: آه خدایا! ما فقط با هم دوستیم.
Seyong گفت: فقط دوست؟
-: آره ... فقط دوست.
-: باشه. بی خیال بیاین باید کلی کار انجام بدیم.
در همان لحظه در خوابگاه G.S، غوغایی برپا بود. Diana که تازه به خوابگاه رسیده بود با تعجب به وضعیت آنجا نگاه می کرد و به طرف اتاقشان می رفت. وقتی به دم در اتاق رسید و وارد آن شد Honey و F.A جلوی لپ تاپشان نشسته بودند و با تعجب به مانیتور آن خیره شده بودند. به نظر می رسید خبر عجیب و غریبی را می خوانند که انقدر بهت زده و متعجب شده اند. Diana با دیدن آن ها پرسید: اینجا چه خبره؟ چیزی شده؟
Honey که از تعجب دهانش باز مانده بود و چشمانش گرد شده بود به او نگاه کرد و گفت: مگه نمیدونی چی شده؟
-: نه. اتفاقی افتاده؟
F.A که به اندازه Honey متعجب شده بود گفت: همه جا پخش شده که Yongguk و Jieun با هم رابطه دارن.
با شنیدن این حرف انگار یک سطل آب جوش روی Diana ریخته باشند آنقدر شوکه شده بود که تا چند لحظه نفسش بند آمده بود و از جایش تکان نمی خورد.  Honeyسری تکان داد و گفت: کی فکرش رو می کرد؟
Diana که هنوز بهت زده و گیج بود با حالتی عصبی به طرف لپ تاپ رفت و خبر را از روی صفحه مانیتور آن خواند:
Yoongguk و Jieun ظاهرا مدت طولانی است که با هم رابطه دارن. شب قبل آن ها باهم درحال صحبت در محوطه خوابگاهشان بودند که دیده شدند. ظاهرا این یک قرار بوده که لو رفته.
Diana که با خواندن خبر بیشتر عصبی شده بود با سرعت از اتاق خارج شد و به طرف اتاق B.A.P رفت. قلبش آن چنان تند می زد که انگار می خواست در یک لحظه بایستد و نمی توانست درست فکر کند. وقتی جلوی در اتاق B.A.P رسید نفسش بند آمده بود. با زور چند نفس عمیق کشید و در زد. Zelo در را باز کرد و گفت: Diana. اگر با Yongguk  کار داری اینجا نیست.
-: میدونی کجاست؟
-: گفت میره کمپانی ... خیلی وقت نیست که رفته اگر عجله کنی بهش میرسی.
-: ممنون.
Diana با سرعت از پله ها پایین آمد و از ساختمان بیرون رفت. تمام محوطه خوابگاه را دنبال Yongguk گشت تا بالاخره او را کنار ماشینش پیدا کرد و به طرفش رفت. Yongguk که می دانست این اتفاق با پخش شدن خبر خواهد افتاد سعی کرد او را آرام کند اما Diana آنقدر عصبی بود که آرام نمی شد و مدام می پرسید: این حقیقت داره؟ تو باJieun  رابطه داری؟
-: نه بذار برات توضیح بدم.
-: زود باش من منتظرم.
-: این خبر یه شایعه ست. دروغه من اصلا نمیدونم چی شده.
-: این توضیحت بود؟ زود باش یه چیزی بگو تا من آروم بشم و باور کنم اینا همش دورغه. زود باش.
-: آروم باش. میدونم سخته برات باور کنی حرفام رو اما راست میگم.
-: چطوری باور کنم؟ چطوری وقتی عکسا و این خبر همه جا هست باور کنم؟
-: من هیچ وقت به تو دروغ نمیگم. به تو نه.
Diana که بغضش گرفته بود نگاهی به او کرد و گفت: پس اینا چیه؟
-: اینا همش شایعه ست. باور کن. من هیچ وقت بهت خیانت نمی کنم.
Diana بغضش ترکید و اشکانش روی گونه های گرمش جاری شدند. Yongguk او را در آغوش گرفت و آرام گفت: آروم باش. فردا توی کنفرانس مطبوعاتی همه چیز رو درست می کنم و این ماجرا تموم میشه.
Diana در آغوش گرم او به آرامی اشک می ریخت و به حرف هایش گوش می داد درحالی که Jieun از پنجره اتاقشان به این صحنه با خشم و نفرتی بی اندازه می نگریست و با خودش می گفت: دختره لعنتی. صبر کن. کاری می کنم تا دیگه حوس دزدین عشق کسی به سرت نزنه.
در همان لحظه در خوابگاه EXO، Chen در سالن غذا خوری به همراه Lay و Beakhyun همین خبر را در اینترنت می خواندند و با تعجب پچ پچ می کردند. Sehun آرام با لیوان آب میوه ایی که در دستش بود وارد سالن شد و با دیدن رفتار عجیب آن ها پرسید: چیزی شده که دارین راجبش پچ پچ می کنین؟
Beakhyun در جواب او گفت: بیا اینجا این خبر رو بخون خودت میفهمی.
Sehun با دیدن خبر تمام وجودش پر از اضطراب و نگرانی شد، زیرا می دانست Diana با شنیدن این خبر بسیار ناراحت خواهد شد. او با سرعت سراغ Luhan رفت و با اضطراب گفت: باید بریم پیش Diana.
Luhan که از رفتار او نگران شده بود گفت: چی شده؟
-: بد ترین اتفاق ممکن افتاده.
-: درست حرف بزن من که از نگرانی مردم.
-: همه جا خبر پر شده که Yongguk و Jieun رابطه دارن. احتمالا الان Diana حالش خیلی بده. باید برم پیشش.
Luhan از تعجب چشمانش گرد و گفت: چی؟ باشه بذار ... بذار با هم بریم. چند لحظه صبر کن تا آماده بشم.
Sehun و Luhan به سرعت به طرف خوابگاه G.S حرکت کردند و بعد از چند دقیقه به آنجا رسیدند. آن ها با عجله از ماشین پیاده شدند و می خواستند وارد ساختمان شوند، که ناگهان Luhan، دست Sehun را جلوی در ساختمان گرفت و گفت: صبر کن.
Sehun برگشت و او را نگاه کرد  گفت: چیه؟ بذار برم تو.
Luhan به نیمکت پشت ساختمان اشاره کرد و گفت: اونجا ان.
Sehun با سرعت به طرف آن ها رفت و جلوی Diana زانو زد و گفت: Diana خوبی؟
Diana که کنار Yongguk نشسته بود و چشمانش از گریه کرده بود قرمز شده بودند سرش را بالا آورد و گفت: آره خوبم.
Sehun با نگرانی به او چند لحظه نگاه کرد و بعد با عصبانیت به Yongguk نگاه کرد و گفت: این خبر واقعیت داره؟
Yongguk به Diana نگاه کرد و کتش را در آورد و روی شانه های او گذاشت و گفت: معلومه که نه.
-: آه! خیالم راحت شد.
از آن طرف، گروه MyName در همان لحظه به خوابگاه رسیدند. وقتی ماشین آن ها درحال دور زدن بود، چشم Gunwoo به Diana و بقیه کسانی که دور او جمع شده بودند افتاد و تعجب کرد. وقتی که ماشین کاملا متوقف شد و همه پیاده شدند، Gunwoo به طرف آن ها رفت و وقتی Diana را با آن حال دید ناگهان قلبش با شدت تپید و نفسش در یک لحظه بند آمد و با نگرانی پرسید: چی شده؟ Diana خوبی؟
Sehun به او نگاه کرد و گفت: نگران نباش. حالش خوبه.
-: اتفاقی افتاده؟
Luhan گفت: مگه خبر رو نشنیدی؟
-: چه خبری؟
-: خبر رابطه Yongguk و Jieun رو میگم.
-: چی؟ واقعا؟
Yongguk گفت: نه حقیقت نداره. فقط یه شایعه مسخره ست.
-: آها!
Sehun به Diana که هنوز شوکه بود نگاه کرد و گفت: بهتره بریم توی اتاقتون اینجا یه کم سرده.
Yongguk هم گفت: آره بلند شو. اینجا سرده مریض میشی.
آن ها به اتاق G.S رفتند. Diana سر درد شدیدی گرفته بود و بعد از خوردن چند قرص مسکن خوابش برد. Yongguk چند دقیقه بعد از خوابیدن Diana، از جایش بلند شد و گفت: خب من باید برم به کارا برسم. حالش خوب میشه نگران نباشین.
Sehun به او نگاه کرد و گفت: تو برو ما مراقبش هستیم.
-: ممنون که مراقبش هستین. بعدا می بینمتون.
Yongguk برای انجام کار های کنفرانس فردا سوار ماشینش شد و می خواست به طرف ساختمان کمپانی حرکت کند که ناگهان Jieun در ماشین را باز کرد و سوار ماشین شد.
Yongguk با عصبانیت گفت: اه بازم تو؟ برو پایین. من وقتی برای حرف های تو ندارم.
Jieun با آرامشی عصبی کننده گفت: میخوام باهات حرف بزنم.
-: من حرفی با تو ندارم. برو پایین.
-: باشه ... اما وقتی برم پایین مستقیم میرم پیش خبرنگارایی که منتظر شنیدن حرفام هستن و بهشون میگم که تو با Diana رابطه داری نه با من.
بعد در ماشین را باز کرد و خواست پیاده شود که Yongguk گفت: صبر کن ... زود باش هر چی میخوای بگو. من کار دارم.
Ji eun در ماشین را بست و با لبخندی شرارت آمیزی گفت: حالا بهتر شد.
-: زود باش. وقت منو نگیر.
-: خبر رو که شنیدی؟ اگر دوست داری به کسی نگم که تو اون دختره با هم بودین و براش درد سر درست نکنم باید فردا توی کنفرانس مطبوعاتی تاییدش کنی. میدونی که منم به خاطر این ماجرا فردا به کنفرانس میام.
-: چی؟ واقعا فکر کردی این کار رو میکنم؟ هه! مسخره ست.
-: باشه پس منم ...
Yongguk حرف او را قطع کرد و گفت: هر کاری دوست داری بکن. حالا برو از ماشین من پایین. من هزار تا کار دارم.
Jieun عصبانی شد و از ماشین پیاده شد. Yongguk هم با سرعت از آنجا دور شد. Jieun که همان جا ایستاده بود و به دور شدن ماشین از آنجا نگاه می کرد گفت: حالا میبینی. هر کاری من بگم تو باید انجام بدی. من برنده میشم.
در اتاق G.S، Sehun و Gunwoo کنار تخت Diana نشسته بودند و به آرام با یکدیگر صحبت می کردند. Gunwoo به Sehun گفت: پس دوست صمیمی Diana که هر روز برای دیدنش می رفت تویی.
-: خب اون دوست خوبیه. من یه مدتی مریض شده بودم و مجبور شدم توی بیمارستن بمونم. اونم هر روز برای ملاقاتم می اومد.
-: چقدر خوبه که دوستی به این با ارزشی دارین.
-: آره. اون واقعا خوب و مهربونه ..... راستی تو ام باهاش دوستی نه؟
-: خب یه جورایی آره.
همانطور که آن ها گرم صحبت بودند، آن طرف اتاق Luhan روی یک صندلی چوبی نشسته بود و در فکر فرو رفته بود. Honey کنار او رفت و به میز کنار او تکیه داد و آرام گفت: به چی فکر میکنی؟
-: به اینکه Sehun یه روز آرامش میشه داشته باشه یا نه.
-: چرا به این فکر میکنی؟
Luhan به Honey نگاه کرد و گفت: میتونم بهت اعتماد کنم؟
-: آره مطمئن باش من به هیچ کس حرفی نمی زنم.
-: باشه .... Sehun عاشق شده.
-: چی؟ آه! صبر کن .... حتما عاشق Diana شده آره؟
-: آره. حتی یه ساعت هم نمیتونه آروم باشه و درست فکر کنه. از وقتی عاشق شده یه روز خوش نداشته مگر اینکه تمام روز رو کنار اون بوده.
-: باورم نمیشه.
-: چرا باورت نمیشه؟ اون با تمام وجود دوسش داره.
-: Diana میدونه؟
-: نه. معلومه که نه.
-: چرا پس بهش نمیگه؟
-: چون Diana کسه دیگه ایی رو دوست داره.
-: وای خدایا! چه چیزای عجیبی امروز شنیدم و دیدم. Diana ... کسی رو دوست داشته باشه؟ غیر قابل تصوره.
-: چرا؟ مگه اون قلبش از سنگه؟
-: خب ... میدونی ... Diana همیشه سعی میکنه خودش رو بی احساس و بی تفاوت نسبت به عشق و مسائل رمانتیک نشون بده. آه! فکر می کردم که کامل می شناسمش اما الان میفهمم که اصلا نمی شناسمش.
-: آره. اما این دلیل نمیشه که به کسی علاقه نداشته باشه.
-: درسته حق با توئه. طفلکی Sehun دلم براش خیلی میسوزه.
-: منم همینطور.
همان طور که Luhan همه چیز را برای Honey توضیح می داد، Gunwoo و Sehun هم صحبت می کردند که وسط صحبت Gunwoo ناگهان گفت: دوسش داری؟
Sehun ساکت شد و حرفی نزد و Gunwoo ادامه داد: اگر این طوریه به من بگو. من رو دوست خودت بدون.
-: خب آره اما ... اون ... یه نفر دیگه رو دوست داره.
-: کی رو؟
-: Yongguk. خیلی هم دوسش داره به خاطر همین حالش انقدر بد شده بود.
Gunwoo ناگهان احساس حسادت نسبت به Sehun و بیشتر از او به Yongguk کرد و گفت: واقعا؟ ... نمیدونستم.
-: آره. منم قبل از اینکه انقدر بهش علاقه مند بشم نمیدونستم.
Gunwoo با حسادتی که هر لحظه در وجودش شدت می گرفت و دلیلی برای آن نداشت، به Sehun نگاه کرد و گفت: سخته نه؟
-: آره خیلی. بعضی از اوقات به Yongguk خیلی حسودیم میشه.
-: نگران نباش همه چیز درست میشه.
-: منم امیدوارم درست بشه.
Gunwoo دقیقا حس حسادتی را که Sehun از آن حرف می زد به خوبی درک می کرد اما هر چه به دلیل این احساسش که او را هر لحظه بیشتر آزار می داد، فکر می کرد، بیشتر گیج می شد، چون دلیلی برایش پیدا نمی کرد.
در همین حین، کسی در اتاق را زد. F.A از روی تختش پایین آمد و در را باز کرد. Seyong پشت در بود و از او پرسید: ببخشید Gunwoo اینجاست؟
-: آره.
-: من میتونم بیام تو؟
-: بفرمایید.
Seyong وارد اتاق شد و به Gunwoo گفت: داداش میشه چند لحظه بیای کارت دارم.
Gunwoo به او نگاه کرد و گفت: دیگه کم کم می خواستم بیام. بریم اتاقمون بهم کارت رو بگو.
بعد بلند شد و کتش را از کنار تخت Diana برداشت و نگاهی به او کرد. در دلش احساس عجیبی داشت اما نمی خواست به دلیلش فکر کند پس با همه خداحافظی کرد و با Seyong به اتاقشان برگشتند. Sehun هم چند دقیقه بعد به Luhan گفت: داداش بهتره ما هم برگردیم خوابگاه.
-: باشه.
Sehun وقتی می خواست کتش را از کنار تخت بر دارد، پنهانی گونه های سفید و نرم Diana به آرامی نوازش کرد و بعد با Luhan به خوابگاه شان برگشتند.
صبح روز بعد، Diana با زنگ ساعت از خواب بیدار شد. وقتی چشمان قهوه ایی و براقش را باز کرد تمام بدنش درد می کرد، انگار شب قبل او را چند نفر کتک زده بودند. با این حال، از روی تختش بلند شد و کش و قوصی به اندام ظریفش داد و دوش آب گرم گرفت، کت و شلوار سفیدش را پوشید و پاپیون مشکی و زیبایی را دور گردنش بست و موهای قهوه ایی و کوتاهش را جلوی آینه درست کرد. Honey که تازه از خواب بیدار شده بود، از روی تختش بلند شد و کنار او ایستاد و گفت: داداش موفق باشی.
F.A هم روی شانه Diana زد و گفت: مثل همیشه با اعتماد به نفس و قدرت عمل کن. موفق باشی.
Diana که از حمایت هم گروهی هایش خوشحال شده بود، گفت: ممنون. مثل همیشه با قدرت میجنگم.
بعد همه با هم گفتند آره و خندیدند. Diana بعد از چند دقیقه از آن ها خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت. وقتی جلوی در ساختمان رسید، Sehun که با کت و شلوار سفید و یک کراوات مشکی، بسیار مرتب به نظر می رسید درحال وارد شدن به ساختمان بود. Diana به طرف او رفت و گفت: اینجا چی کار میکنی؟
Sehun او را سر تا پا بررسی کرد و گفت: واو! خیلی بهت میاد. اومده بودم تا باهم بریم.
-: باشه ... پس بریم.
آن ها باهم راه افتادند و به طرف محل برگزاری کنفرانس مطبوعاتی، که تا آنجا دو ساعت راه بود، رفتند. Yongguk هم سریع از خواب بیدار شد و آماده شد و راه افتاد. Jieun، که نقشه شومی، در سر داشت زود تر از همه آنجا بود و منتظر رسیدن Yongguk بود. Sehun و Diana زود تر از Yongguk به آنجا رسیدند و با هیجان وارد ساختمان شدند. Yongguk در راه با دل شوره حرکت می کرد و به طرف محل برگزاری کنفرانس می رفت. دل شوره اش به خاطر حظور Jieun در کنفرانس بود. او می دانست که Jieun حتما نقشه ایی دارد و به این سادگی ها دست از سر Diana و او بر نمی دارد. او نیم ساعت بعد از بقیه به آنجا رسید و به داخل ساختمان رفت و در اتاق انتظار مشغول آماده شدن برای مصاحبه با خبرنگاران شد، که ناگهان Jieun وارد اتاق شد. Yongguk نگاه تحقیرآمیزی به او کرد و گفت: به تو در زدن یاد ندادن؟
Jieun مثل همیشه با آرامشی که Yongguk را عصبی می کرد گفت: فکر نکنم در زدن لازم باشه.
-: چرا لازمه چون من و تو هیچ رابطه ایی حتی یه دوستی معمولی هم نداریم.
Jieun که از این حرف او خشمگین شده بود گفت: رابطه ایی نداریم؟
-: معلومه که نه.
-: باشه پس من امروز هر چی بین تو اون دختره گذشته رو به خبرنگارا میگم.
Yongguk از روی صندلی بلند شد و با عصبانیت گفت: با اون کاری نداشته باش.
-: اگر میخوای کاری باهاش نداشته باشم باید به خبرنگارا بگی این شایعات در مورد ما حقیقت داره.
-: ما؟ ما یی وجود نداره. من هرگز این کار رو نمی کنم.
-: واقعا؟ ببین نیم ساعت دیگه باید به سوالات صد ها خبرنگار کنجکاو جواب بدیم و منم میگم که ....
Yongguk حرف او را قطع کرد و گفت: هر چی دوست داری بگو تو هیچ مدرکی نداری.
Jieun گوشی تلفنش را از جیبش بیرون آورد و عکسی را که از آن ها گرفته بود نشان داد و گفت: این هم مدرک.
Yongguk ساکت شد و با عصبانیت و نفرت به او نگاه می کرد. Jieun گفت: خودت اینو خواستی.
و از اتاق بیرون رفت. Diana همان لحظه که Jieun از اتاق بیرون رفت، وارد اتاق شد و با تعجب Yongguk را نگاه کرد. Yongguk چند لحظه به او خیره شد و فکر کرد، بعد سریع از اتاق، به دنبال Jieun، بیرون رفت. Jieun در راه رویی که به طرف سالن کنفرانس راه داشت، با عصبانیت راه می رفت که Yongguk دوان دوان به او رسید و دستش را گرفت. Jieun دستش را با عصبانیت کشید و گفت: برای پشیمون شدن دیر شده.
و به راهش ادامه داد. Yongguk او را صدا زد و گفت: باشه تاییدش میکنم.
Jieun لبخندی شرورانه زد و برگشت و گفت: واقعا؟ انقدر دوسش داری که حاضری هر کاری بخاطرش بکنی؟ هه! خوبه پس منم تا یه مدت دهنم رو می بندم.
چند دقیقه بعد هر چهار نفر آن ها، یعنی Diana، Sehun، Yongguk و Jieun وارد سالن شدند تا به سوالات خبرنگاران پاسخ دهند. به محض ورود آن ها به سالن و نشستنشان پشت میزی که برایشان آماده کرده بودند، تمام خبرنگاران در مورد صحت شایعه پرسیدند ......

خب تموم شد ... نظر فراموش نشه





طبقه بندی: I Love You،
برچسب ها: I Love You،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 04:11 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب