تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
بقیه داستان این بچه ها رو آوردم برین ادومه

http://www.8pic.ir/images/06120238183653673755.png

موها را از روی بالشش جمع کرد و گفت: ممکن نیست Lilly هیولا باشه.

بعد ان ها را در صطل آشغال ریخت و دوباره روی تختش دراز کشید و به خواب رفت. حدودا ساعت سه و نیم صبح بود که از خواب پرید و دیگر خوابش نبرد. از یک طرف بی خوابی و از یک طرف افکار عجیب و غریب و دور از واقعیت درباره Liily به سرش می زد. بلند شد و وسایلش را جمع کرد تا به ساختمان تمرین برود و به جای فکر کردن به این موضوعات مسخره، تمرین کند.
در افکار خودش بود که در اتاق تمرین را باز کرد و برق را روشن کرد. Nana که در اتاق پشتی، مشغول نوشتن گوش دادن و نوشتن آهنگ بود، با دیدن نور چراغ اتاق تمرین، با تعجب بلند شد و از لای در نیمه باز، نگاهی به اتاق تمرین انداخت. با دیدن Chunji تعجب کرد و آرام گفت: اوپا؟ ... اینجا چیکار میکنه این موقع صبح؟ ... اومده تمرین کنه؟ چرا انقد زود؟
در همین افکر بود، که ناگهان کاغذ هایی که در دستش بود، با صدایی بلند روی زمین رخت. Chunji با شنیدن سر و صدای او، دست از تمرین کشید و گفت: نونا! ... تو اینجا چی کار میکنی این وقت صبح؟
Nana همان طور که با عجله و دست پاچگی کاغذ ها را جمع می کرد، گفت: آه! اوپا ببخشید ... تو برو به تمرینت برس ... من مزاحمت نمیشم.
Chunji لبخندی زد و چند برگه روی زمین مانده را برداشت و گفت: نه ... اتفاقا خوبه که اینجایی.
Nana با چشمان متعجب و درخشانش به او نگاه کرد و گفت: خوبه؟
Chunji سر تکان داد و برگه ها را مرتب کرد و به او داد و گفت: میتونم باهات حرف بزنم ... البته اگه وقت داری.
Nana با این حرف، بی دلیل دست پاچه شد و قلبش شروع به تپیدن کرد و گوش هایش به شدت داغ شدند. آب دهانش را قورت داد و گفت: ن نه ... من کاری نداشتم ... فقط بذار اینا رو بذارم تو اتاق پشتیو بیام.
Chunji به در اتاق اشاره کرد و گفت: باشه ... پس من بیرون منتظر میمونم تا بیای.
و به طرف سالن رفت. Nana سریع به داخل اتاق پشتی دوید و برگه ها را روی پیانو گذاشت و جلوی آینه رفت و نفس عمیقی کشید و گفت: آه! چرا انقد قلبم تند میزنه؟ ... هی! Nana ... چته؟ چرا خل بازی درمیاری؟ بنده خدا گفت میخواد باهات حرف بزنه ... بیخودی چرا دستو پاتو گم میکنی ... آه! یعنی میخواد درباره چی باهام حرف بزنه؟
با لبخندی از سر شادی ایی بی دلیل، لبانش را گاز گرفت و گفت: نکنه از من خوشش اومده و میخواد بهم پیشنهاد دوستی بده؟
دوباره جدی شد و روی موهای قهوه ایی رنگش دستی کشید و گفت: اِهم ... تو نباید خودتو مشتاق نشون بدی ... اصلا شاد نخواد اینو بگه ... آه! پس چی میخواد بگه؟ ... ولش کن ... ببینم آرایش خراب نشده؟ ... خب نه! ... دیگه برم الان حوصلش سر میره.
به طرف در برگشت و نفس عمیقی کشید و خیلی جدی و با آرامش به طرف سالن رفت. Chunji در سالن، جلوی پنجره بزرگی که رو به شهر بود، ایستاده بود و به چراغ های روشن خانه ها نگاه می کرد. Nana کنار او ایستاد و گفت: اوپا ... چی میخواستی بهم بگی؟
Chunji به او نگاه کرد و گفت: خب راستش ... میخواستم ... میخواستم ازت یه چندتا سوال بپرسم ...
هنوز حرف او تمام نشده بود که Nana لبخندی با ذوق زد و سرش را پایین انداخت. Chunji دوباره رو به او کرد و گفت: درباره Lilly.
Nana با شنیدن اسم Lilly لبخندش را فراموش کرد و با خودش گفت: آیییشششش ... درباره Lilly میخوای ازم بپرسی؟ ... آه! گفتم الان میخواد چی بگه! ... اصلا چرا باید درباره اون ازم سوال بپرسی؟ ... چرا همه فقط Lilly رو میبینن و من و Naeshi رو آدم حساب نمی کنن؟
Nana با چهره ایی عصبی و درهم در فکر بود که Chunji با تعجب گفت: نونا خوبی؟ ... من چیز بدی گفتم؟
Nana به خودش آمد و گفت: آه نه! ... خب بپرس ... سوالاتو ... ببینم چی میخوای درباره Lilly بدونی؟
-: خب ... اون از بچگی انقد عجیب بود؟ میشه از اخلاقیاتش برام بگی؟
Nana با بی حوصلگی فوت کرد و گفت: آره ... اون از بچگی عجیب الخلقه بود ... همیشه عاشق توپای رنگی و گلوله های کاموا بود ... از سبزیجات پخته متنفر بود و وقتی ماهی میدید دهنش آب میوفتاد ... چشمای گنده ی عجیب غریبش تو تاریکی بهتر از هر چیزی میدیدن و بعضی وقتا حتی صدای مورچه رم میشنید ... البته هنوزم همینجوریه ... یادمه یه بار وقتی چهار سالمون بود از یکی از درختای بلند بالا رفته بود و نمیتونست بیاد پایین ... ناخوناشو فرو کرده بود توی درخته بیچاره ... خیلی مسخره بود.
Chunji خندید و گفت: واقعا؟ ... پس اون از اول همینجوری بوده ... بیشتر از چی خوشش میاد؟
Nana دستانش را مثل پنجه گربه گرفت و گفت: از هر جی گربه خوشش میاد ... بعضی وقتا فکر میکنم اون یه گربه گنده ست تا یه آدم ... هر وقت اون چشمای بی اندازه بزرگ و ترسناکشو میبینم مو به تنم سیخ میشه.
-: آمممممم ... اون از آب خوشش میاد؟
-: خیلی نه ... گفتم که شبیه گربه ست و گربه هام از آب خوششون نمیاد.
Chunji با اشتیاق گفت: بازم بگو ... اینجور که معلومه دختر جالبیه.
Nana از کوره در رفت و گفت: اَه! به من چه؟ ... تو که انقد دوست داری بدونی چجور دختریه چرا نمیری از خودش بپرسی؟ ... اصلا چرا درباره اون انقد کنجکاوی؟ نکنه بهش علاقه داری یا اصلا باهاش رابطه داری؟
Chunji با عجله سر تکان داد و گفت: آه نه نه نه! ... من فقط میخواستم بدون چجور دختریه ... چرا عصبانی میشی؟
Nana چپ چپ به او نگاه کرد و گفت: آره منم باور کردم ... من خودم ذغال فروشم منو سیاه نکن.
-: نه باور کن اینجوری نیست ... من هیچ علاقه ایی به اون ندارم.
Nana پوزخندی زد و گفت: تو شاید ولی اون فکر نکنم.
Chunji خنده تمسخر آمیزی کرد و گفت: ها؟ میخوای بگی ... Lilly به من علاقه داره؟
-: اون بعضی وقتا تو اتاقش نقاشی میکشه ... یه روز که رفته بودم پیشش دیدم داشت عکسای تو رو میکشید. این به نظر تو چه معنی ایی داره؟ اون که دیونه نیست عکسای کسی که ازش بدش میادو بکشه.
Chunji که گیج شده بود، سرش را خاراند و گفت: آخه چطور ممکنه؟ ... اون همیشه میگه میخواد منو خفه کنه اون وقت تو میگی ... بهم علاقه داره؟ ... این با عقل من جور درنمیاد.
Nana با عصبانیت گفت: به من ربطی نداره ... اگرم سوالی داری برو از خودش بپرس ... فکر کنم خوشحال بشه بدونه اوپا Chunji دربارش کنجکاوه.
و از سالن بیرون رفت. Chunji با چهره ایی سردرگم و مبهوت روی مبل نشست و گفت: آخه ... نمیشه که یه دفه عاشق من شده باشه ... آه! اینا دیگه کی بودن ما گیرشون افتادیم؟ ... از دستشون هر روز یه فرم بدبختی داریم.
و روی مبل دراز کشید. چند دقیقه چشمانش را بست تا کمی افکار به هم ریخته اش آرام شوند که ناگهان صدای مهیبی او را از جا پراند. با ترس به اطرافش نگاه کرد، اما همه چیز سر جایش بود. از پنجره به پایین نگاه کرد و با عصبانیت گفت: لعنتی این دیگه کدوم ادم داغونیه؟ ... زد ماشینمو له کرد.
و با سرعت به طبقه پایین رفت. با عصبانیت از ساختمان بیرون آمد و گفت: معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟ زدی ماشینه نازنینمو پشت و جلوشو یکی کردی دیونه.
پسری جوان از ماشین بیرون آمد و گفت: حالا چیزی نشده که ... یه ذره فقط سپرش رفته تو.
Chunji که خیلی عصبانی تر شده بود، با دستانش صندوق عقب فرو رفته ی ماشینش را نشان داد و گفت: یه ذره رفته تو؟ تو به این میگی یه ذره؟ ببینم چشات مشکل داره؟ نمیبینی کلا پشت ماشین رفته پی کارش؟
پسر لبخندی زد و گفت: حالا چرا انقد حرس میزنی؟
Chunji که از شدت عصبانیت جوش آورده بود، یقه او را گرفت و گفت: عوضی زدی ماشینمو داغون کردی اون وقت میگی چرا حرس میزنی؟ تو سیب زمینیم گفتی زکی با این بیخیالیت ... بزنم این سرو کله ژیگولوتو داغون کنم تا دیگه از این بالاها سر کسی نیاری؟
پسر با خونسردی تمام دستانش را بالا آورد و گفت: بزن ولی بعدا پشیمون میشی.
Chunji مشتش را بالا آورد تا حساب او را برسد، ولی صدای Lilly متوقفش کرد. Lilly درست سر به زنگاه رسید و گفت: Chunji ... آروم باش این عوضی کارش اینه.
بعد دست او را گرفت و از پسر دورش کرد. Chunji نفس عمیقی کشید و گفت: تو این عوضی رو میشناسی؟
Lilly با نفرت به پسر نگاه کرد و گفت: متاسفانه آره ... ولش کن اون یه آشغاله ... بیا بریم تو.
پسر نیشخندی زد و گفت: Lilly میبینم دوست پسر تازه پیدا کردی ... چقدرم به هم میاین.
Lilly نگاهی غضب آلود به او کرد و گفت: دهن گشادتو ببند آشغال ... به تو ربطی نداره ... در ضمن Chunji دوست پسرم نیست.
پسر سر تکان داد و گفت: آهان پس تازه میخوای مخشو بزنی.
Lilly سیلی محکمی به او زد و گفت: اگه یه بار دیگه چرت و پرت بگی خودم میکشمت ... میدونی که چقد خطرناکم.
پسر که جای ناخن های تیز Lilly رو صورتش مانده بود و خون ریزی می کرد، نیشخندی زد با نفرت زد و گفت: آره خوب میدونم ... یه بارم نزدیک بود منو بکشی.
Lilly تا خواست سیلی دیگری به او بزند، Chunji دستش را گرفت و گفت: خودت به من میگی آروم باشم اون وقت میری کتک کاری؟ ... بیا بریم این آدم کرمو فقط میخواد اعصابمونو به هم بریزه.
Lilly پسر را محکم هول داد و او با شدت به در ماشینش خورد و در ماشین فرو رفت. بعد با عصبانیت و صدایی خشمگین و کمی بم گفت: اگه یه بار دیگه ببینمت میکشمت ... از من و دوستام فاصله بگیر و گرنه خودم با دستای خودم تیکه تیکت میکنم.
و با Chunji به داخل ساختمان رفت. به محض اینکه به سالن وارد شدند، Lilly گوشه در نشست و کز کرد. Chunji رو به روی او نشست و گفت: خوبی؟ یه دفه چی شد؟
Lilly به او نگاه کرد و گفت: چیزی نیست ... تو برو من ... میام.
-: با این حالت تنهات بذارم؟ درسته خیلی پررویی و از من خوشت نمیاد ولی نمیتونم وقتی حالت خوب نیست تنهات بذارم ... میخوای برم بارت آب قند بیارم؟
Lilly سر تکان داد و گفت: نه ... از آب قند متنفرم.
Chunji کمی فکر کرد و گفت: فهمیدم ... الان برمیگردم جایی نریا.
و با عجله از به طرف سالن غذا خوری رفت. Niel و Ricky مشغول صبحانه خوردن بودند، با دیدن او تعجب کردند. Niel لقمه در دهانش را قورت داد و گفت: داداش ... چرا انقد هولی؟
Chunji یک لیوان شیر ریخت و گفت: Lilly حالش خوب نیست.
Niel با نگرانی از جایش بلند شد و گفت: چی؟ کجاست؟
Chunji لیوان را برداشت و گفت: جلوی در سالن ... چیزیش نیست فقط یه ذره بی حاله.
Niel با عجله از سالن غذا خوری بیرون رفت و Chunji هم پشت سر او خارج شد. Niel کنار Lilly که زانو هایش را در آغوش گرفته بود و کز کرده بود، نشست و با نگرانی گفت: نونا خوبی؟ چی شده؟
Lilly لبخندی زد و گفت: چیزی نیست خوبم ... فقط یه حس بدی دارم.
-: میخوای بریم بیرون هوا بخوری؟
Chunji لیوان شیر را به Lilly داد و گفت: تازه از بیرون اومدیم ... نمیخواد زحمت بکشی.
Niel چپ چپ به او نگاه کرد و گفت: باهم بودین؟
Lilly کمی شیر نوشید و گفت: نه ... جلوی در یکی با ماشین Chunji تصادف کرد من رفتم هواداریشو بکنم بعدم باهم اومدیم تو.
Niel که حس حسادتش شروع به قلقک دادنش کرده بود، با عصبانیت نفس عمیقی کشید و گفت: آهان! ... نونا بلند شو بریم تو حداقل ... چرا جلوی در نشستی؟
Lilly بلند شد و با آن ها به داخل سالن رفت. Chunji کنار Lilly نشست و گفت: اون عوضی کی بود؟
Niel که اصلا خوشش نمی آمد Chunji تا این حد به Lilly نزدیک شود، دوباره چپ چپ به او نگاه کرد و با خودش گفت: ببین چجوری خودشو میچسبونه به Lilly ... اصلا خوشم نمیاد باهم اینجوری حرف میزنن.
Lilly به Niel که با چهره ایی درهم و عصبی به Chunji چشم دوخته بود، نگاه کرد و گفت: ولش کن ... اوپا Niel میخوای باهم صبحونه بخوریم؟ من هنوز صبحونه نخوردم ... خیلی گرسنمه.
Niel لبخندی زد و گفت: چرا که نه ... اتفاقا مام داشتیم صبحونه میخوردیم البته اگه Ricky چیزی برای بقیه گذاشته باشه.
Lilly بلند شد و با او به سالن غذاخوری رفت. Chunji به آن ها و بعد به لیوان شیر روی میز نگاهی کرد و با خودش گفت: یعنی این کی بود که Lilly رو انقد به هم ریخت؟ ... خیلی از دستش شاکی بود نزدیک بود بگیره یارو رو تیکه پاره کنه ... تا حالا انقد عصبانی ندیده بودمش.
نفس عمیقی کشید و سرش را به پشتی مبل تکیه داد. Naeshi که تازه آمده بود، یک بسته شکلات روی پیشانی او گذاشت و گفت: سلام اوپا.
Chunji خندید و بسته شکلات را برداشت و گفت: سلام نونا ... چطوری؟ امروز شادی ... چی شده؟
Naeshi شکلات های در دستش را تکان داد و گفت: بذار برم اینا رو بدم به بچه ها برگردم بهت میگم.
Chunji لبخندی زد و بسته شکلات را باز کرد و تا خواست یکی از آن ها را بردارد، Nana سریع یکی از شکلات ها را برداشت و گفت: اینم تنبیهت برای اینکه عصبانیم کردی.
و با خنده به طرف سالن غذا خوری دوید. Chunji با خنده سر تکان داد و گفت: هر سه تاشون یه جور دیونه ان ... جالبه که هیچ وقتم از دستشون آرامش ندارم.
و یکی از شکلات ها را گاز زد و به آسمان آبی اول صبح نگاه کرد. بعد از صبحانه، همه در اتاق تمرین مشغول گرم کردن بدن هایشان بودند که L.joe به در اتاق تمرین کوبید و گفت: همگی جمع بشین خبرای باحال دارم براتون.
Chunji گفت: چه خبر شده باز؟
L.joe برگه ایی که در دستش بود با بالا گرفت و به آن اشاره کرد و گفت: این یه بیانیه برای اجراهای آیدلا اییه که ماه بعد قراره معرفی بشن.
Changjo دست به سینه ایستاد و گفت: خب؟
L.joe با خوشحالی گفت: خب به جمالت ... مام جز ایناییم دیگه.
Nana با خوشحالی گفت: جدی؟ یعنی ما ماه بعد قراره بریم رو استیج اصلی اجرا کنیم؟
L.joe سر تکان داد و گفت: آره ... تازه قرار سوپر آیدلای این اجراها باشیم.
Chunji با خوشحالی گفت: Wow! این معرکه ست ... دیگه از این به بعد جز آیدلای مشهور حساب میشیم.
Niel با خوشحالی گفت: خب حالا زمان دقیق اجراها و ترتیبشون چجوریه؟
L.joe نفس عمیقی کشید و گفت: خب زمان دقیق برای اجراها از بیستم تا بیستو پنجم فبریه ست ... ترتیب اجراهام برای ما خیلی پیچیده ست. چون ما سوپر آیدلیم باید چندتا اجرا داشته باشیم.
Ricky با تعجب گفت: چندتا اجرا؟
-: یکی که اهنگای گروه های خودمونه و بقیه اجراهام ترکیبیه.
Chunji ابروهایش را درهم کرد و گفت: ترکیبی؟
-: آره ... روز بیستم ما اجرای اهنگ خودمونو میریم و آخرین اجرا رم منو Nana برای تموم شدن روز اول داریم ... اسم آهنگش Love play ئه البته هنوز خودمم نشنیدمش ولی اونا میگفتن خیلی سخته.
Nana با نگرانی گفت: وای! چرا اینو به ما دادن؟
L.joe با خنده گفت: نونا نگران نباش ... ما میتونیم از پسش بربیایم.
Cap به کاغذ اشاره کرد و گفت: خب بقیه اجراها چی؟
L.joe به کاغذ نگاه کرد و گفت: اجرای روز دوم ماله آهنگ دختراست و برای اجرای ویژه رقصم هم Naeshi و Changjo میرن رو استیج.
Naeshi که کنار Changjo ایستاده بود، با خنده دستش را بالا آورد و گفت: اوپا Changjo ... بزن قدش.
Changjo با رضایت به دست او زد و رو به L.joe کرد و گفت: خب بقیه چی؟
-: روز بیستو سوم اجرای ویژه ماله Chunji و Niel و Lilly ئه.
Lilly فوت کرد و گفت: نمیدونم چرا باید روی استیجم این پسره پررو رو تحل کنم.
Chunji با خنده گفت: چون مجبوری ... من آفریده شدم همه جا جلوی چشه تو باشم و حرست بدم.
Lilly به او زبان درازی کرد و گفت: بی مزه.
Chunji دوباره خندید و گفت: تو خوشمزه.
Lilly دستش را روی شانه Niel گذاشت و گفت: باز خوبه اوپا گلم اونجا هست با تو دیونه تنها نیستم.
Chunji سر تکان داد و گفت: چیه؟ میترسی بخورمت؟ نترس من گربه خوار نیستم.
-: هی هی! خیلی ام دلت بخواد ... مگه نه اوپا جونم؟
Niel با لبخندی خجالت امیز گفت: نونا داری خجالتم میدی.
-: عزیزم تو نباید خجالت بکشی ... این خل مشنگ باید خجالت بکشه.
Chunji شانه هایش را بالا انداخت و گفت: من خل مشنگم خجالتم نمیکشم میخوای چی کار کنی؟
Lilly با انگشت روی پیشانی او زد و گفت: هیچی ... وقتی یکی مشکل داره نمیشه کاریش کرد فقط باید دعا کرد زود تر شفا بگیره.
-: پس برو کلیسا برام دعا کن ... خیلی به دعای تو احتیاج دارم آخه باید شفا بگیرم نه؟
Lilly با خنده سر تکان داد و گفت: تو واقعا دیونه ایی.
Chunji گردنش را کج کرد و گفت: من دیونه نبودم ولی به لطف تو و این خانوما عقلمو بن کل از دست دادم ... از بس اذیت میکنین.
Nana که از خنده دل درد گرفته بود، گفت: آخ بسه دیگه ... از دست شما دوتا ... هر دفه سر یه چیزی شروع میکنین جر و بحث کردن ... اونم چقد خنده دار ... هر دفه من تا نیم ساعت باید روی زمین از خنده از دست شما غلط بزنم.
Lilly و Chunji باهم شانه هایشان را بالا دادند و گفتند: ما که چیز خنده داری نگفتیم.
با این حرف، همه شروع به خنده کردند. آن دو با تعجب به هم نگاه کردند و سر تکان دادند. Naeshi با خنده گفت: شما دوتا آخر خنده ایین ... خیلی باحالین.
Lilly با لبخند گفت: ممنون خودمون میدونیم ... اوپا L.joe بقیه اجراها رو بگو.
L.joe سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد و گفت....

دیگه بقیه باشه واسه بعد ... چطور بود دوست داشتین؟





طبقه بندی: Or Me Or Nobody،
برچسب ها: Or me or nobody،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 04:12 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب