تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
فصل سوم داستان عشقولیام
چون نظرات نسبتا خوب بود و اونی جونم Shima خواست امروز بقیه شو میذارم بپرین ادومه

وووویییییییی شیر کوچولوم گرگ شده چیقده خوشگل شده
http://www.8pic.ir/images/54426554266144361175.gif

فصل سوم / نمیخواهم خوب باشم

آن ها تا شب صبر کردند، ولی خبری از V نشد. Hana با عصبانیت بلند شد و گفت: من دیگه نمیتونم صبر کنم میرم دنبالش.

Jongkook که روی مبل نشسته بود و در فکر فرو رفته بود، گفت: یه کم دیگه صبر کن ... بالاخره میاد.
-: نمیتونم ... اون اصلا نمیدونه اونجا چجور جاییه ممکنه احمق بازی دربیاره ... میرم دنبالش.
Jongkook هم بلند شد و گفت: باشه بابا ... بریم.
Hana با عجله از خانه بیرون رفت و با Jongkook به طرف کری اوکی بار حرکت کرد. آن ها بعد از چند دقیقه به آنجا رسیدند. Hana با عجله وارد سالن شلوغ که صدای بلند آهنگ در آن پر بود، شد و همه جا را به دنبال V زیر و رو کرد، ولی انگار او هیچ وقت به انجا نیامده بود. وسط جمعیت با چهره ایی نگران و مضطرب ایستاد و کمی فکر. یاد حرف V افتاد و با سرعت از پله ها بالا رفت و وارد طبقه دوم شد. V آخر سالن بی حال وسط چند دختر فاحشه افتاده بود.
Hana که با دیدن این صحنه از شدت عصبانیت خونش به جوش آمده بود، به طرف دختر ها رفت و آن ها را با عصبانیت از دور و اطراف او دور کرد. V با شنیدن صدای او چشمانش را با زحمت باز کرد و بلند شد. Hana با نگرانی روی صورت سرخ شده او دست کشید و گفت: حالت خوبه؟ چرا انقدر قرمز شده صورتت؟
V تلو تلو خوران چند قدمی برداشت و روی مبل افتاد و گفت: چیزی نیست ... خوبم. فقط ... یه کم سرم گیج میره.
-: آه چقدر بوی الکل میدی؟ برای چی انقد مشروب خوردی دیونه؟ بلند شو بریم خونه.
V با چهره ژولیده و درهمش، نیشخندی زد و با چشمان خمارش به او نگاهی کرد و گفت: نه ... تو برو با عشقت حال کن بذار منم خوش بگذرونم ... اصلا واسه چی اومدی اینجا؟
Hana محکم در گوش او زد و گفت: احمق ... تو اصلا نمیدونی چی داری میگی ... انقد مستی که حالیت نیست پاشو بریم.
بعد محکم دست او را کشید و او را با تمام قدرتش بلند کرد. در همین هنگام، Jongkook از راه رسید و با تعجب به او نگاهی کرد و گفت: این چشه؟ این چه سرو وضعیه داره؟
-: مست کرده ... چون اولین بارشه اینجوری شده. بیا کمک کن ببریمش خونه.
Jongkook زیر بغل V را گرفت و با کمک Hana آن را به خانه برگرداند. جلوی در خانه V، Jongkook در خانه را باز کرد و گفت: Hana تو برو به این دیونه برس من باید برم خونه ... مامانم یه کم سرماخورده باید برم امشب مراقبش باشم ... فردا دوباره میام پیشت ... شب بخیر.
Hana سر تکان داد و گفت: باشه برو ... نگرانم نباش خودم میدونم باید باهاش چیکار کنم. مراقب خودتو مامانت باش. شب بخیر.
Jongkook به طرف خانه خودش رفت و Hana با زحمت، V را به داخل خانه برد. به محض اینکه آن ها وارد خانه شدند، V حالش به هم خورد و از حال رفت. Hana لباس های او را در آورد و او را آرام روی تخت خواباند تا حالش بهتر شود و خودش هم کنار تخت نشست تا اگر حال او دوباره بد شد، بتواند سریع کاری بکند.  Vبعد از نیم ساعت تب شدیدی گرفت و شروع به هزیان گفتن کرد. Hana چند قالب یخ در یک پارچه گذاشت و سعی کرد تا تب او را پایین بیاورد.
همان طور که V در تب می سوخت، زیر لب، با صدایی آرام و گرفته می گفت: نمیخوام ... دیگه نمیخوام خوب باشم ... به خاطر تو ... به خاطر دلم ... دیگه نمیخوام خوب باشم. Hana نمیخوام دیگه احمق باشم. به خاطر تو میخوام بد باشم ... میخوام یه پسر بد بشم.
Hana که تازه فهمیده بود، چرا رفتار V به یکباره تا این حد عوض شده است، نفس عمیقی کشید و آرام گفت: V ... آروم باش ... تو حتی اگه ابله ترین پسر دنیام باشی من دوستت دارم ... به اندازه Kooki دوستت دارم.
و آرام پیشانی او را بوسید. بعد از یک ساعت، تب او قطع شد و Hana با خستگی فراوان، کنار تخت نشست و همان طور که به او نگاه می کرد خوابش برد.
صبح فردای آن روز، V با سردرد و تشنگی فراوان از خواب بیدار شد و تمام پارچ آبی که کنار تختش بود را سر کشید. بعد از اینکه کمی حالش به جا آمد، به اطرافش نگاهی کرد. هر کدام از لباس هایش یک گوشه اتاق افتاده بود و Hana هم کنار تختش، خودش را مچاله کرده بود و خوابیده بود.
از جا پرید و سعی کرد افکارش را متمرکز کند. یادش افتاد شب قبل به کری اوکی بار رفته بود و Hana او را به خانه آورد و تمام شب مراقبش بود. کمی آرام شد و به Hana نگاه کرد و آهی کشید. یاد دیروز بعد از ظهر، وقتی که Hana و Jongkook را در آغوش هم دید، افتاد و قلبش فشرده شد. از همان شب قبل فهمیده بود عاشق Hana شده، اما نمی دانست باید چه کار کند.
از تختش پایین آمد و لباس های مدرسه اش را پوشید و پتویش را روی Hana کشید و به آشپزخانه رفت. یک نان تست برداشت و به طرف مدرسه رفت، ولی این بار با چهره ایی جدید.
وارد مدرسه شد و با لگد، درست مثل Hana، در کلاس را باز کرد. Jongkook با شنیدن صدای در، با اشتیاقی که سعی در پنهان آن داشت، به در نگاه کرد، اما با دیدن V، با چهره ایی شرور، جا خورد. بقیه پسرها هم با دیدن او، تعجب کردند و به طرف رفتند. V کوله اش را روی صندلی اش پرت کرد و روی آن نشست. Jimin با تعجب او را بررسی کرد و گفت: Wow! پسر این تویی؟
V نیشخندی زد و گفت: آره ... خودمم. تعجب کردین نه؟
Jin سر تکان داد و گفت: معلومه ... چی سر V کوچولوی آروم و مظلوم ما اومده؟
V نگاهی به Jongkook که با قیافه ایی پر از سوال و تعجب به او خیره شده بود، انداخت و گفت: اون V دیگه مرده ... از این به بعد میخوام بد باشم ... مثل Hana ... نظرت چیه داداش؟
Jongkook لبخند گنگی زد و گفت: خوبه ... تو ... Hana رو توی راه ندیدی؟
V بلند شد و گفت: تو راه نه ولی ... تو خونم چرا ... خواب بود منم نخواستم بیدارش کنم.
و از کلاس بیرون رفت. J-Hope با تعجب گفت: اون چی گفت؟ Hana دیشب پیشش بوده؟
Jimin به Jongkook که خیلی گیج به نظر می رسید، نگاه کرد و گفت: هی! خوبی؟ ... تو میدونی چه خبر شده؟
Jongkook دستش را روی پیشانی اش گذاشت و گفت: نه ... منم نمیدونم چه خبره ... اما یکی هست که خوب میدونه.
و بعد با عجله از کلاس بیرون و به طرف خانه V رفت. سریع خودش را به آن جا رساند و با بی قراری چند بار زنگ در را فشار داد. Hana در را باز کرد و با دیدن او گفت: Kooki ... اینجا چی کار میکنی؟ داشتم می رفتم خونه تا آماده بشم بیام مدرسه.
Jongkook او را به داخل خانه کشید و گفت: باید باهم حرف بزنیم.
و در را بست. Hana که دلیل این همه اضطراب و بی قراری او را نمی دانست، با تعجب گفت: Kooki چی شده؟
Jongkook با عصبانیت گفت: چی شده؟ تو بهم بگو چی شده؟ چرا V یه شبه انقدر تغییر کرده؟
Hana که تازه متوجه ماجرا شده بود، کمی مکث کرد و تا خواست حرف بزند، Jongkook دوباره با خشم گفت: نه هیچی نگو بذار من حرف بزنم ... دیشب پیشش موندی و هر غلطی خواستی کردی حتی به منم فکر نکردی درسته؟ آه من چقدر احمقم که دوباره گول حرفای تو رو خوردم ... باید میدونستم دوباره باهام این کارو میکنی.
Hana با نگرانی به طرف او رفت و گفت: Kooki اینجوری که تو فکر میکنی نیست ... دیشب حال V خوب نبود ... تب ...
Jongkook داد کشید: حرف نزن ... چرا میخوای دوباره راضیم کنی؟ دیگه نمیخوام خنگ بازی دربیارمو به حرفات گوش بدم ... مثه یه ساحره آدمو با حرفات جادو میکنی ولی دیگه نمیذارم این کارو بکنی ... همه چیز تموم شد ... دیگه حق نداری حتی اسممو بیاری.
و به طرف در رفت تا برود. Hana دستش را گرفت و گفت: kooki بذار حرف بزنم ... تو داری اشتباه میکنی.
Jongkook دستش را کشید و گفت: ساکت شو ... گفتم نمیخوام دیگه صداتو بشنوم ... دیگه بسه ... نمیخوام بیشتر از این عذاب بکشم.
و از خانه بیرون رفت و تا خواست در را ببندد، Hana مانع اش شد و گفت: چرا نمیذاری حداقل از خودم دفاع کنم؟
-: چون میخوای یه مشت دروغ و چرت و پرت تحولیم بدی.
-: ولی kooki ...
-: گفتم اسممو نیار ... دیگه نمیخوام صدام کنی ... اصلا دیگه نمیخوام ببینمت. برو پی کارت بذار راحت زندگی کنم ... از اولم اشتباه کردم به حرفات گوش دادم و گذاشتم برگردی.
Hana که خیلی عصبی شده بود، ناگهان جلوی در از حال رفت و روی زمین افتاد.

***
وقتی Hana چشمانش را باز کرد، در خانه خودش و روی تخت نرمش خوابیده بود. Jongkook که با نگرانی کنارش نشسته بود، دستش را گرفت و گفت: Hana صدامو میشنوی؟ حالت خوبه؟
Hana که خیلی بی حال بود، سر تکان داد و چشمانش را بست. Jongkook با بغض او را در آغوش گرفت و گفت: عزیزم ببخشید سرت داد کشیدم ... عصبانی بودم اصلا نمیفهمیدم دارم چی کار میکنم ... منو ببخش.
Hana با زور لبخندی زد و گفت: آروم باش. من هیچ وقت از دستت ناراحت نمیشم حتی اگه بیشتر از این سرم داد بکشی.
Jongkook روی موهای او دست کشید و او را بوسید و گفت: دیگه هیچ وقت سرت داد نمی کشم ... قول میدم ... داشتم سکته می کردم.
Hana آرام لبانش را روی لبان او گذاشت و دستانش را دور گردن او انداخت و بعد گفت: نگران نباش گفتم که خوبم ... فکر کنم فشارم اومد پایین یه دفه از حال رفتم ... ولی میبینی که حالم الان خوبه.
Jongkook که هنوز نگران بود، سر تکان داد و گفت: آره ... الان حالت بهتره ... میخوای ببرمت خونه خودم؟ بابات برات پیغام گذاشت که امشبم خونه نمیاد ... خوب نیست امشب تنها بمونی ... میترسم حالت بد بشه کسی نباشه کمکت کنه.
Hana سرش را روی شانه او گذاشت و گفت: نه ... خودم میتونم مراقب خودم باشم لازم نیست نگران باشی ... تو برو خونه ... مامانت مریضه نیاز داره مراقبش باشی.
Jongkook روی کمر او دست کشید و گفت: مامانم حالش خوب شد چیز خاصی نبود ... میخوای من امشب بمونم پیشت؟
Hana یقه لباس او را صاف کرد و گفت: گفتم که لازم نیست ... اگه بمونی ممکنه باز بزنه به سرما.
-: برام مهم نیست ... تو حالت خوب نیست نمیتونم همینجوری بذارم تنها بمونی ... میمونم پیشت ... الانم به مامانم زنگ میزنم میگم حالت خوب نیست میخوام بمونم کنارت.
Jongkook تلفنش را برداشت و به مادرش زنگ زد: آه مامان ... حالت بهتره؟ ... خوبه ... میخواستم بگم Hana حالش خوب نیست میخوام امشب بمونم پیشش ... نه چیزی نیست خوبه فقط یه کم فشارش اومده پایین ... باشه ... چی؟ آها آها! ... نه. مرسی. مراقب خودت باش ... چیزی شد زنگ بزن بهم. باشه ... خدافظ.
Hana با خنده گفت: لازم نبود این کارو بکنی.
-: خیلی هم لازم بود ... تو دوست دخترمی الانم حالت خوب نیست من باید مراقبت باشم.
Hana لبانش را گاز گرفت و موهای نرم و مخملی اش را پشت گوشش گذاشت. Jongkook خندید و بلند شد و گفت: میرم دستورات مامانمو اجرا کنم ... گاهی اوقات فکر میکنم بیشتر از من دوستت داره ... تو استراحت کن تا برگردم.
و از اتاق بیرون رفت. Hana بلند شد و لباس هایش را عوض کرد و دوباره به تختش برگشت. بعد از چندیدن دقیقه، Jongkook با یک سینی پر از شیرینی برگشت و گفت: بیا ... باید همشو بخوری.
Hana با تعجب گفت: همشو؟ Kooki من رژیم دارم ... اگه اینا رو بخورم صد کیلو میشم.
-: آیییششش ... بخور خودتو لوس نکن. از بس رژیم گرفتی و لب به هیچی نزدی این حال و روزو پیدا کردی دیگه.
-: Kooki اگه من رژیم نگیرم که میشم یه اسب آبی گنده اون وقت دیگه تو دوستم نداری.
-: چرت و پرت نگو اینا رو بخور ... تو حتی اگه چاق ترین دختر دنیام باشی برای من فرقی نداره تو بازم همون Hana ی پررو و شیطونی.
Hana خندید و گفت: دیونه ... بعضی وقتا انقد بانمک میشی دلم میخواد درسته بخورمت.
Jongkook یکی از شیرینی ها را برداشت و گفت: فعلا همین شیرینیا رو بخور اگه فشارت بازم پایین بود اون وقت بهت اجازه میدم منم بخوری ... دهنتو باز کن.
Hana دستش را کنار زد و با ناز گفت: نمیخوام ... دلم یه چیز دیگه میخواد.
Jongkook با بی حوصلگی فوت کرد و گفت: خیله خب ... چی دوست داری؟
Hana با شیطنت نگاهی کرد و گفت: میخوام بوست کنم.
-: اِ؟ از کی تا حالا برای این کار اجازه میگیری؟ ... دختره دیونه دهنتو باز کن اگه این شیرینیا رو نخوری مامانم بیچارم میکنه ... زود باش حوصله این خل بازیاتو ندارم.
Hana با ناراحتی گفت: پسر بد ... چرا همش منو ناراحت میکنی؟ ... اصلا هیچی نمیخورم.
Jongkook با عصبانیت شیرینی ها را کنار گذاشت و گفت: باشه ... بیا من کلا مال تو ببینم میخوای چی کار بکنی.
Hana زیر چشمی نگاهی به او انداخت و گفت: واقعا؟
-: آره ... بیا دیگه ... مگه همینو نمیخواستی؟ ... به درک هر کاری دوست داری بکن.
Hana لبخندی شرارت امیز زد و گفت: هر کاری؟
-: آره ... هر ... یه لحظه صبر کن ... Hana نگو دوباره ... نه نه نه این دفه دیگه امکان نداره بتونی گولم بزنی ... نمیذارم گولم بزنی.
Hana خندید و گفت: نترس بابا اینو نمیخوام.
Jongkook نفس راحتی کشید و گفت: آه نزدیک بود سکته کنم ... اون شب وحشتناک ترین شب زندگیم بود ... اگه یه بار دیگه این کارو بکنی من میدونم و تو.
Hana روی پاهای او نشست و گفت: عزیزم ... یعنی میخوای بگی اون شبو دوست نداشتی؟
-: معلومه که نه ... خیلی شب بیخودی بود.
Hana آرام روی بدن او دست کشید و گفت: واقعا؟ ... ولی من خیلی دلم میخواد دوباره اون شب تکرار بشه.
-: حتی فکرشم نکن ... اگر این دفه بکشیمم دیگه تکرارش نمیکنم.
-: چرا؟ ... یعنی انقد اون شب اذیتت کردم که نمیخوای دوباره تکرارش کنیم؟
Jongkook که می دانست اخر این بحث به کجا ختم می شود، جوابی نداد و با یک بوسه گفت: بیخیال ... مگه نمیخواستی بوسم کنی؟ اینم از خواستت ... حالا تو به حرفم گوش بده برو اون شیرینیا رو بخور.
Hana خودش را محکم تر به او چسباند و گفت: نمیتونم بلند شم ... هر وقت کنارمی دلم میخواد بیشتر بهت نزدیک بشم ... میشه امشب باهم بخوابیم؟
Jongkook با تعجب گفت: چی؟ حالت خوبه عزیزم؟ احیانا تب نداری؟
Hana با عصبانیت گفت: نه خیرم خیلی ام حالم خوبه ... چرا هر وقت میگم میخوام کنارت باشم و بهت نزدیک باشم اینجوری رفتار میکنی؟ ... نکنه اصلا دیگه دوستم نداری؟ ... Kooki راستشو بگو ... به دختره دیگه ایی علاقه داری که با من اینجوری رفتار میکنی؟
Jongkook که نمی خواست او را ناراحت کند، کمر او را گرفت و گفت: کی گفته من دختره دیگه ایی رو دوست دارم؟ ... اصلا بگو ببینم کی از تو بهتره که من بخوام دوستش داشته باشم؟ ... عزیزم من فقط میگم ما هنوز خیلی بچه ایم زوده بخوایم یه رابطه اینجوری داشته باشیم ... از دستم ناراحت نشو عشق من ...
Hana با عصبانیت دستان او را کنار زد و بلند شد و گفت: نمیخوام ... تو همیشه اینجوری رفتار میکنی و نمیذاری بهت بگم چقد دوست دارم ... دیگه اصلا نمیخوام حتی بغلت کنم.
و از اتاق بیرون رفت. Jongkook نفس عمیقی کشید و گفت: باز شروع شد ... هر وقت میام اینجا باید یه بار این کارو بکنه بعدشم مجبورم کنه کاری که دوست ندارم بکنم ... وای خدا! واقعا من چرا انقد دوستش دارم با اینکه همش اذیتم میکنه؟
بعد بلند شد و به دنبال او به سالن رفت. وسط سالن ایستاد و با صدایی نسبتا بلند، گفت: هی شیطونک کجایی؟ ... بیخشید دیگه جلوتو نمیگیرم ... بیا هر کاری دوست داری بکن.
ولی صدایی در جواب شنیده نمی شد. Jongkook دوباره گفت: Hana کجا رفتی پس؟ ... نونای خوشگلم کجایی؟ ... مگه نگفتی میخوای تو بغلم بمونی پس چرا گذاشتی رفتی؟ ...
هیچ صدایی ... انگار اصلا Hana در خانه نبود. Jongkook که کم کم داشت نگران می شد، گفت: Hana اصلا خونه ایی؟
ناگهان صدای ضعیفی گفت: Kooki اینجام انقد داد نزن ... تو آشپزخونه ام.
Jongkook با عجله به آشپزخانه رفت. Hana روی زمین نشسته و به کابینت تکیه داده بود و دستش را روی سرش گذاشته بود. Jongkook با نگرانی کنر اونشست و گفت: خوبی؟ باز فشارت اومد پایین؟ ... دختره دیونه چقد گفتم اون شیرینا رو بخور؟
Hana کمی چشمانش را باز کرد و گفت: سرم خیلی بد گیج میره ... نمیتونم وایسم.
Jongkook او را بلند کرد و به اتاقش برد. Hana آرام روی تختش دراز کشید و خودش را مچاله کرد. Jongkook با نگرانی موهای او را نوازش کرد و گفت: خیلی سرت درد میکنه عزیزم؟ ... میخوای ببرمت دکتر؟
-: نه ... خوب میشم نگران نباش.
-: چطوری میخوای نگران نباشم؟ ... نمیتونم با این حال و روز ببینمت ... همش تقصیر خودمه میدونم ... نباید سرت داد میزدم ... عزیزم ببخشید.
-: کی گفته تقصیر توئه؟ من خیلی ام خوبم فقط یه کم سرم گیچ میره و یه درد ساده داره همین ... چرا انقد گندش میکنی؟
-: آخه ....
ناگهان تلفن Jongkook به صدا در امد. او نگاهی به صفحه آن انداخت و گفت: Jiminه ... چرا الان زنگ زده؟
Hana با سختی بلند شد و گفت: خب جواب بده شاید کار مهمی داشته باشه.
Jongkook تلفنش را جواب داد: الو؟
Jimin که در مدرسه، با بقیه پسرها، مشغول سر و کله زدن با V و دار و دسته جدیدش بود، با عصبانیت گفت: Kooki کجایی؟ ... بیا ببین این دیونه داره چیکار میکنه ... کودتا به راه انداخته میگه از این به بعد من قدرت مطلقه مدرسه ام.

-: چی داری میگی؟ اونجا چه خبره چقد سرو صداست ... نکنه داری درباره V حرف میزنی؟


ها ها ها و اینک این همون V کوچولوی خودمونه که شر به پا کرده ... بقیه داستان خیلی خیلی جالب تره من خودم مینویسم ذوق میکنم ... از دستش ندیدن





طبقه بندی: Bad Boy Or Bad Girl،
برچسب ها: Bad Boy Or Bad Girl،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 04:16 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب