تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
قسمت دوم از فصل چهارم این داستان
وای این قسمت خیلی ناراحت کننده ست من خودم خیلی ناراحت شدم وقتی مینوشتمش


Diana که عصبی شده بود و دستانش می لرزید و به شدت عرق کرده بود، به Yongguk که عصبی به نظر می رسید، نگاه کرد. Yongguk در تنگنایی بین از دست دادن عشقش و یا نرسیدن او به آرزو هایش گیر افتاده بود و انتخابی بین بد و بد تر داشت. او ترجیح داد بد را انتخاب کرد. میکروفن را برداشت و نفس عمیقی کشید و گفت: این خبر حقیقت داره اما نمیخوام بیشتر در موردش صحبت کنم.
وقتی Diana این حرف را از دهان او شنید حالش بسیار بدتر شد. دستانش سرد شدند و عرق سردی بر پیشانی اش نشست. قلبش به شدت تند می زد و بغض گلویش را به حد خفگی میفشرد. نمی توانست باور کند که این حرف را از دهان Yongguk شنیده است درحالی که دیروز او را با مهربانی در آغوش گرفته بود و گفت که به او دروغ نمی گوید و خیانت نمی کند.
Sehun که دید حال Diana اصلا خوب نیست و رنگش پریده است. دست او را گرفت و به آرامی زیر گوشش گفت: آروم باش. حداقل سعی کن تا آخرش آروم باشی.
Diana که به سختی نفس می کشید سرش را تکان داد و با تمام توانش سعی کرد تا آخر کنفرانس آرامشش را حفظ کند. بعد از تمام شدن کنفرانس، بیرون از سالن، Diana با بغضی که در گلویش بود جلوی Yongguk را گرفت و گفت: چرا دروغ گفتی؟
Yongguk که می دانست چاره ایی برایش نمانده و او را از دست خواهد داد، عصبی و ناراحت، گفت: من دروغ نگفتم. من .....
بغض Diana ترکید و با گریه حرف او را قطع کرد و گفت: حرف نزن نمیخوام صدات رو بشنوم. فقط یه چیز رو میخوام بدونی. اینکه من هیچ کسی رو به اندازه تو دوست نداشتم ......
Diana رفت اما این حرف او مانند تلنگری سهمگین بود که به Yongguk وارد شد و او را از پای در آورد. او هرگز فکرش را نمی کرد که Diana تا این اندازه او را دوست داشته باشد اما دیگر راه برگشتی نبود. او تمام پل های پشت سرش به تلی از خاک بدل کرده بود ولی همیشه یک نور امیدی هست که هرگز نمی میرد و خاموش نمی شود و آن همان عشقی است که در قلب و روح هر دوی آن ها هنوز وجود دارد.
Diana با عصبانیت، به خاطر لگد مال شدن غرورش و گریه، به خاطر از دست دادن کسی که به اندازه زندگی اش برایش ارزش داشت، از راه رو خارج شد. Sehun هم دنبالش رفت و تا بیرون از ساختمان پشت سرش صدایش زد. Diana روی پله های جلوی در ساختمان، احساس کرد که پاهایش دیگر توان راه رفتن ندارند. او با چشمان گریان روی پله ها نشست. Sehun وقتی به او رسید کنارش نشست و دستانش را گرفت و سعی کرد آرامش کند. Yongguk، که Jieun در کنارش راه می رفت، هم در همان لحظه به جلوی در ساختمان رسید و به این منظره خیره شد. Sehun وقتی چشمش به او افتاد نگاه مأیوسانه ایی به او کرد و Diana را، جلوی تمام خبرنگاران حاضر در آنجا، در آغوش گرفت و او را آرام کرد. این کار Sehun باعث از بین رفتن تمام تلاش های Yongguk برای درست شدن شایعات مختلف در مورد Diana شد.
Yongguk با عصبانیت و خشمی که از درون او را می سوزاند اما بروزش نمی داد به این صحنه که هر لحظه او را عصبی تر می کرد چشم دوخته بود. Jieun هم که کنار او ایستاده بود نیشخندهای شیطانی می زد و گفت: هه! فکر نمی کردم به این زودی برات جانشین پیدا کنه. گرچه معلوم بود از اول هیچ علاقه ایی بهت نداره.
Yongguk که با حرف های مثل نیش مار او، عصبی تر می شد، از روی خشم، نفس عمیقی کشید و گفت: تو حرف نزن.
بعد از کنار آن ها رد شد و سوار ماشینش شد و به طرف خوابگاه رفت.  Sehunبه Diana کمک کرد تا از جایش بلند و سوار ماشین شود. در راه خوابگاه، Diana نمی توانست نفس بکشد و بلند بلند، هق هق می کرد. Sehun که دیگر تحمل دیدن این وضع را نداشت، دوباره او را در آغوش گرفت و گفت: آروم باش. همه چیز درست میشه.
بعد اشک های مروارید مانند او را از روی گونه هایش پاک کرد و گفت: گریه نکن. بسه دیگه.
Diana با چهره ایی رنگ پریده دستانش را دور گردن Sehun حلقه کرد و همانطور که گریه می کرد، گفت: نه اون به من دروغ نمیگه. حتما دارم یه کابوس میبینم.
Sehun آرام روی کمر او زد و گفت: Diana تو بیداری این هم متأسفانه یه کابوس نیست. میدونم سخته اما باید تحمل کنی.
-: چطور ممکنه؟ اون گفت به من هیچ وقت خیانت نمیکنه.
-: آروم باش. اگر انقدر به خودت فشار بیاری مریض میشی.
همانطور که Diana بلند بلند در آغوش Sehun گریه می کرد، خوابش برد. وقتی به خوابگاه رسیدند، Gunwoo که با نگرانی بسیار، منتظر آن ها بود، به طرف ماشین رفت. Sehun که از این وضع شاکی و عصبی بود از ماشین پیاده شد و نفس عمیقی کشید. Gunwoo کنار Sehun رفت و گقت: خیلی بد شد. حال Diana چطوره؟
Sehun سر تکان داد و گفت: خیلی بد. انقدر توی راه گریه کرد تا بالاخره خوابش برد.
-: حق داره. اگر ما هم جاش بودیم حتما همین طوری میشدیم یا حتی بد تر.
-: آره.
همانطور که آن ها مشغول صحبت کردن بودند، Diana به آرامی از خواب بیدار شد و با چهره ایی رنگ پریده تر از قبل و بی حال از ماشین پیاده شد و به بدنه آن تکیه داد. Gunwoo و Sehun با نگرانی کنار او رفتند و پرسیدند: حالت خوبه؟
Diana سرش را بالا آرود و گفت: آره. میخوام برم اتاقم. نگران نباشین خوبم. بعدا میبینمتون.
Diana بی حال همان طور که پاهایش را روی زمین میکشید، به طرف اتاقش حرکت کرد. Sehun که با دیدن حال و روز بد عشقش عصبانی شده بود، لگدی به جدول کنار زد و گفت: اه! اگر اون پسره لعنتی بهش دروغ نمی گفت اتقدر حالش بد نبود.
Gunwoo انگار اصلا حرف های او را نمی شنید و با نگرانی در فکر فرو رفته بود. در دلش آشوب بود اما این بار برعکس هر دفعه حتی یک لحظه هم به فکر دلیل برایش نیافتاد. Sehun به او نگاهی کرد و گفت: هی! پسر تو چرا اینجوری شدی؟
Gunwoo ناگهان از افکارش بیرون آمد و گفت: چی؟ نه چیزی نیست. داشتم فکر می کردم.
در همین هنگام Yongguk از راه رسید و از ماشینش پیاده شد. Sehun با دیدن او با خشم و غضب به طرفش رفت و یقه او را گرفت و گفت: چرا بهش دروغ گفتی؟ تو که میدونستی خیلی حساسه و ممکنه حالش بد بشه.
Yongguk که آرام به نظر می رسید دست Sehun را از یقه خود جدا کرد و گفت: من هیچ وقت بهش دروغ نگفتم و نمیگم حالا از سر راهم برو کنار.
Yongguk از کنار آن ها رد و شد و به اتاقش رفت. Sehun همان جا ایستاد و به او نگاه کرد. Gunwoo هم کنار او ایستاده بود و دوباره در افکارش غرق شده بود. Sehun با عصبانیت گفت: پسره عوضی. دیدیش چقدر آروم بود؟ هه! چرا نباید آروم باشه نمیدونه با این کاراش داره چه بلایی سر Diana میاره.
Gunwoo به آرامی روی شانه او زد و گفت: آروم باش.
-: آره. باید آروم باشم تا بتونم مراقب Diana باشم.
Diana دو روز تمام، بعد از آن ماجرا، در تخت خواب ماند و فقط برای مدت کوتاهی برای خوردن آب یا غذا از زیر پتو بیرون می آمد و دوباره سر جایش بر می گشت. او احساس بدبختی و تنهایی می کرد و زندگی برایش هیچ معنایی نداشت. دلش می خواست وقتی شب ها از گریه خوابش میبرد فردا صبح دیگر ز خواب بیدار نشود. او حتی دلش نمیخواست دیگر نفس بکشد و حوصله دیدن کسی را هم نداشت. اتفاقات خنده دار اطرافش هم برایش تفاوتی نداشتند و تمام دنیایش خاکستری شده بود. در روز سوم، او با زنگ ساعتش از خواب بیدار شد و اما باز هم بی حال و حوصله بود و نمی خواست از تختش پایین بیاید پس تا ظهر همان جا ماند. بعد از ظهر Sehun به او تلفن زد. Diana تلفنش را با بی حوصلگی از روی میز کنار تختش برداشت و جواب داد: بله؟
Sehun با خوشحالی گفت: سلام. خوبی؟
-: آره. کاری داری؟
-: چی شده؟ چرا بی حوصله ایی؟
-: چیزی نیست امروز یه کم بی حوصله ام.
-: باشه ... اگر نمیخوای حرف بزنی اشکالی نداره.
-: ممنون که درکم میکنی. تو کاری داشتی با من؟
-: نه. فقط میخواستم حالت رو بپرسم. خب بعدا میبینمت.
-: باشه.
Sehun تلفن را قطع کرد و Diana گوشیش را روی میز کذاشت و دوباره زیر پتویش رفت. Honey که از رفتار او خسته شده بود بلند شد و پتو را از روی او کنار زد و گفت: اه! بلند شو دو روزه از تختت پایین نیومدی. نمیخوای اصلا دیگه تا آخر عمرت از این تخت لعنتی پایین بیای؟
Diana دوباره پتو را روی سرش کشید و گفت: به تو ربطی نداره. تنهام بذار.
F.A کنار تخت او ایستاد گفت: معلوم هست چته؟
-: اه! ولم کنین. نمی خوام از اینجا بیرون بیام.
Honey با عصبانیت گفت: خیلی موجود عجیبی هستی. تو یه لحظه حالت خوبه تو لحظه بعد افسرده میشی. الانم که دو روزه از اتاق تکون نخوردی. با تو ام عجیب غریب.
در همین لحظه کسی در اتاق را کوبید. F.A به Honey نگاه کرد و به طرف در رفت و آن را باز کرد. Gunwoo پشت در بود و با دیدن او گفت:  ببخشید Diana اینجاست؟
F.A سرش را به داخل اتاق چرخاند و به Diana، که زیر پتویش بود و بیرون نمی آمد، نگاهی کرد و گفت: آره. چطور؟
-: میشه لطفا بهش بگین من اومدم.
-: باشه. چند لحظه صبر کنین.
F.A، Diana را صدا زد و گفت: بلند شو. Gunwoo اومده باهات کار داره.
Diana دستش را از زیر پتو بیرون آورد و گفت: بگو خوابیده.
Gunwoo که بهانه ی بچگانه ی او را شنیده بود آرام گفت: میشه بیام تو؟
Honey لبخند مرموزانه ایی زد و با اشاره دست به او گفت که وارد اتاق شود. Gunwoo به آرامی وارد اتاق شد و کنار تخت Diana رفت و دست او که از زیر پتو بیرون بود گرفت. Diana با عصبانیت از زیر پتو بیرون آمد و گفت: اه! گفتم ولم ...
او با دیدن Gunwoo کنار تختش تعجب کرد و گفت: فکر کردم Honey ئه. ببخشید. تو اینجا چی کار می کنی؟
Gunwoo خندید و گفت: داشتم فکر می کردم این کسی که با پیانو زدن جادو می کنن می تونه توی شهر بازی شیطنت بکنه یا نه؟
-: آره اما چه بد که امروز حوصله نداره.
-: من بهت قول دادم یادت که نرفته؟ حالا میخوام به قولم عمل کنم.
-: لازم نیست الان این کار رو بکنی. بذارش برای بعد.
-: نه. باید امروز این کار رو بکنم.
-: خواهش میکنم امروز نه.
-: من اینجوری عذاب وجدان می گیرم زود باش باید بریم شهر بازی.
Diana با بی میلی از تختش پایین آمد و گفت: تو بردی. بذار آماده بشم.
Gunwoo لبخند زد و گفت: خوبه. من بیرون منتظرم.
Diana بعد از چند دقیقه آماده شد و از اتاق بیرون رفت. با بیرون رفتن او از اتاق Honey گفت: آه خدایا شکرت! بالاخره یکی تونست از تختش بیارتش بیرون.
-: آره حداقل اینجوری بهتره.
-: موافقم.
Gunwoo و Diana با هم از ساختمان خارج شدند اما Gunwoo جلوی در ساختمان ناگهان ایستاد و به Diana که بی حوصله به نظر می رسید نگاه کرد و گفت: نچ نچ نچ.
Diana با تعجب به خودش نگاه کرد و گفت: چرا نچ نچ می کنی؟
-: چون خیلی مسخره ان.
-: ها؟
-: اون ابرای خاکستری بالای سرت رو میگم. میشه بزنیشون کنار؟
Diana خندید و با مشت به بازوی او زد و گفت: دیونه.
-: خب بالاخره تونستم بخندونمت. حالا بیا بریم.
از آن طرف Himchan و Yongguk برای خرید روزانه رفته بودند و در راه برگشت به خوابگاه بودند که آن ها را جلوی در خوابگاه دیدند که باهم می گفتند و می خندیدند. Yongguk با دیدن این منظره خشمگین شد. Himhan هم با دیدن آن ها با تعجب پرسید: اینا دارن چی کار می کنن؟ با هم قرار گذاشتن؟
Yongguk به طرف آن ها رفت و Himchan هم پشت سر او با کیسه های خریدی که در دستش بود، به دنبالش رفت. Diana با دیدن او لبخندش از صورتش پاک شد. Yongguk جلو آمد و پرسید: شما دارین چه کار می کنین؟
Gunwoo در جواب او گفت: ما می خواستیم با هم بریم شهر بازی. الانم بهتره دیگه بریم.
Diana سرش را تکان داد و گفت: آره ... بریم.
Yongguk که دوست نداشت آن ها باهم تنهایی جایی بروند ناگهان گفت: منم باهاتون میام.
Gunwoo تعجب کرد و گفت: میخوای با ما بیای؟
-: آره. اشکالی داره؟
-: از نظر من نه. Diana نظر تو چیه؟
Diana نگاهی به Yongguk کرد و گفت: نه. اشکالی نداره.
Yongguk با شنیدن این حرف با خوشحالی تمام خرید ها را به Himhan داد و گفت: پس بهتره بریم. بعدا میبینمت داداش.
آن ها باهم به طرف شهر بازی حرکت کردند. وقتی به آنجا رسیدند Gunwoo سریع از ماشین پیاده شد و در را برای Diana باز کرد و او از ماشین پیاده شد. این وضع Yongguk را عصبی و حس حسادت او را تحریک می کرد اما با این وجود او سعی می کرد خودش را کنترل کند و اعتراضی نکند. آن ها وارد شهر بازی شدند و به محض ورود Gunwoo دست Diana را گرفت و گفت: اینجا خیلی شلوغه برای اینکه گم نشیم بهتره دست همدیگه رو بگیریم.
Diana با لبخند گفت: باشه. من نمیخوام اصلا گم بشم.
Yongguk که با این کار Gunwoo عصبی تر شده بود و دیگر نمی توانست خودش را کنترل کند، دست دیگر Diana را گرفت و گفت: آره منم نمیخوام گمتون کنم.
Diana با این کار Yongguk دوباره احساس ناراحتی و غصه کرد و بغض خفه کننده، دوباره سراغش آمد. او سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید. Gunwoo که چهره ی ماتم زده او را دید، برای اینکه او را از این حال و هوا بیرون بیاورد، لبخند زد و گفت: خوب بهتره بریم تو تا شهر بازی رو تعطیل نکردن.
Diana سرش را بالا آورد و لبخندی تصنعی زد وسرش را به نشانه تایید تکان داد. آن ها دست در دست هم وارد شهر بازی شدند و چند دقیقه ایی بین بازی های آن قدم زدند. Gunwoo ناگهان جلوی تِرَن هوایی ایستاد و به Diana گفت: میخوای از این شروع کنیم؟
Diana نگاهی به تِرَن کرد و کمی فکر کرد و بعد گفت: باشه.
Yongguk که دوست نداشت آن ها با هم صحبت کنند گفت: پس بریم.
آن ها سوار تِرَن هوایی شدند. Gunwoo به Diana نگاه کرد و گفت: اگر ترسیدی چشماتو ببند و جیغ بکش باشه؟
Diana چهره ایی مغرورانه به خود گرفت و گفت: من از هیچی نمی ترسم.
-: اما این فرق می کنه.
-: برای من فرقی نداره.
ناگهان تِرَن تکانی خورد و شروع به حرکت کرد. هر سه آن ها با کم و زیاد شدن سرعت و پیچ و تاب خوردن تِرَن جیغ می کشیدند و می خندیدند. انگار تمام اتفاقاتی را که افتاده بود فراموش کرده بودند و از دنیای شلوغ و پر درد سر بیرون شهر بازی، کاملا خارج شده بودند و از ته دل می خندیدند. Gunwoo با صدای خنده های کودکانه Diana بیشتر از پیچ و تاب تِرَن هیجان زده می شد و خنده هایش به خاطر خوشحالی او بود. Yongguk هم از اینکه می تواند حداقل برای چند ساعت کوتاه، کنار عشق واقعی اش باشد و با او بخندد و شادی کند، بسیار خوشحال بود.
بعد از کلی جیغ کشیدن و خندیدن با تِرَن هوایی آن ها به طرف بازی های دیگر رفتند. وسط شهر بازی که رسیدند Gunwoo دست Diana را به طرف چرخ و فلک، که سمت راست آن ها بود، و Yongguk هم دست دیگر او را به طرف تونل وحشت، که سمت چپ آن ها بود، کشید و Diana بین آن دو ماند. هر کدام دست او را به طرف خود می کشیدند و با هم بحث و جدل می کردند. Gunwoo دست Diana را می کشید و می گفت: اونجا ترسناکه Diana الان به جایی احتیاج داره که آرامش بگیره.
Yongguk هم دست او را می کشید و می گفت: کی گفته اینجا ترسناکه؟ اون چرخ و فلک که ترسناک تره.
-: آخه کجای چرخ و فلک ترسناکه؟ ترسناک اون تونل وحشته که هر لحظه یه چیز عجیب و غریب از در و دیوارش میپره بیرون.
-: حداقلش توی تونل خیالت راحته که روی زمین وایسادی و زیر پات صفته نه اینکه استرس این رو داشته باشی که هر لحظه از ارتفاع چند متری زمین پرت شی پایین و مثل گوجه فرنگی منفجر بشی.
Diana مثل عروسک خیمه شب بازی، بین آن ها مدام این طرف و آن طرف می رفت و با تعجب به آن ها نگاه می کرد. او که کم کم از این بحث و جدل بچگانه بین Yongguk و Gunwoo داشت خسته می شد داد زد: بسته.
هر دوی آن ها ساکت شدند و به او نگاه کردند. Diana خندید و گفت: خب دستم درد گرفت.
Gunwoo به آرامی دست او را رها کرد و گفت: ببخشید اصلا حواسم نبود.
-: اشکالی نداره.
Yongguk که کم کم از دست Gunwoo داشت از شدت عصبانیت، به سر حد انفجار می رسید، نفس عمیقی کشید و دست Diana را محکم گرفت. Diana به او نگاه کرد و گفت: خب اول میریم تونل وحشت بعد چرخ و فلک سوار میشیم. نظرتون چیه؟
Gunwoo با عصبانیت به Yongguk نگاه کرد و گفت: باشه هر چی تو بگی Diana.
Diana خندید و دست آن دو را محکم گرفت و گفت: پس بریم.
آن ها وارد تونل وحشت شدند. فضای درون آن تاریک و ترسناک و نمور بود و با هر قدمی که بر می داشتند یک زامبی یا مومیایی از دیوارهای ترسناک تونل بیرون می آمد و آن ها با ترس جیغ می کشیدند و یکدیگر را محکم می گرفتند و بعد به هم نگاه می کردند و می خندیدند.
بعد از اینکه از آن تونل ترسناک و مخوف بیرون آمدند، Gunwoo دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: ترسناک بود مگه نه؟
Diana خندید و گفت: آره اما باحال بود.
Yongguk هم با خنده گفت: من که گفتم با حاله.
Diana دوباره دست آن ها را گرفت و گفت: خب بریم حالا چرخ و فلک سوار شیم.
در حالی که آن ها در شهر بازی با خوشحالی سوار بازی های مختلف می شدند و شادی می کردند، Jieun در خوابگاه به طرف اتاق B.A.P می رفت. وقتی به در اتاق رسید به آرامی در زد. Jong up در را باز کرد وJieun  با لبخندی به ظاهر دوستانه گفت: Yongguk توی اتاقه؟
-: نه فکر کنم با Diana رفته باشه بیرون.
Jieun که با این حرف دوباره عصبی شده بود، لبخندش را حفظ کرد و گفت: آها! ممنون.
Jong up در را بست و به داخل اتاق رفت. Jieun که از شنیدن این حرف عصبانی شده بود پایش را به زمین کوبید و گفت: انگار از دست این دختره فعلا نمیشه خلاص شد. آه! نمیدونم چی کار کنم.
در همان لحظه در خوابگاه EXO، Sehun نگران Diana شده بود و به تلفن او زنگ می زد اما او تلفنش را در اتاقشان جا گذاشته بود. Honey که دید تلفن Diana مدام زنگ می خورد آن را برداشت و جواب داد: بله؟
-: سلام. Diana اونجاست؟
-: نه با Gunwoo رفته شهر بازی.
-: آها! باشه. وقتی برگشت بهش بگو به من زنگ بزنه.
-: باشه. خداحافظ.
Honey تلفن را قطع کرد. F.A از او پرسید: کی بود که مدام پشت سرهم زنگ می زد؟
Honey تلفن را روی میز گذاشت و گفت: Sehun. می خواست بدونه Diana کجاست.
-: این دوتا واقعا با هم رابطه دارن؟
-: فکر نکنم. اونا فقط با هم دوستن چون Diana یه نفر دیگه رو دوست داره.
-: آره. حتی الان به راحتی میشه گفت کی رو دوست داره.
-: آره ... اما کی؟
-: معلومه دیگه Yongguk.
-: درسته. پس به خاطر همین بود که از وقتی ماجرای رابطه ی Yongguk و Jieun شروع شد انقدر عصبی و افسرده شد.
-: درسته.
در همان لحظه در شهر بازی، Diana، Yongguk و Gunwoo با هم می گفتند و می خندیدند و به طرف خوراکی فروشی های شهر بازی می رفتند. Yongguk سه تا ساندویچ هات داگ گرفت و Diana و Gunwoo هم شکلات و پشمک و آبمیوه خریدند و هر سه با هم روی یکی از نیمکت های شهر بازی نشستند و مشغول خوردن خوراکی هایی که خریده بودند شدند.
Gunwoo درحال بیرون آوردن آبمیوه ها از درون کیسه ایی بود که تمام خرید هایشان را درون آن گذاشته بودند، که با تعجب گفت: آه واقعا که. دو تا آبمیوه بهمون داده. ما سه نفریم.
Yongguk نگاهی به کیسه کرد و گفت: اشکالی نداره. الان میرم یکی دیگه می گیرم.
و بعد به طرف آبمیوه فروشی رفت. Gunwoo آب آلبالو را به Diana داد و گفت: بیا اینو بخور تا Yongguk برگرده.
Diana به آب پرتغالی که در دست دیگر او بود اشاره کرد و گفت: من آب پرتغال بیشتر دوست دارم.
-: باشه. بگیرش.
-: ممنون.
Diana نی را درون بسته آبمیوه فرو برد و مشغول خوردن آن شد. Gunwoo با خنده به او نگاه کرد و گفت: با اینکه خیلی مغرور و خودخواه به نظر میای اما بعضی اوقات مثه یه دختر بچه بانمک و شیرین زبون رفتار میکنی.
Diana لبخند زد و گفت: خب چون شما دوست های من هستین و منو می شناسین اینطوری فکر می کنین.
-: نه. تو واقعا همینطوری هستی.
Diana خندید و دوباره شروع به خوردن آب پرتغالش کرد. Gunwoo هم با لبخند به او نگاه می کرد که ناگهان دلیل تمام آن احساسات جدید و عجیب، تپش های ناگهانی قلبش، تمام بی حوصلگی هایش و خلاصه تمام اتفاقاتی که برایش دلیلی نداشت را پیدا کرد. دلیل تمام این اتفاقات که تا آن زمان اصلا برایش اتفاق نیافتاده بودند، عشق بود. Gunwoo که تازه فهمیده بود، کاملا ناخواسته، قلبش را به Diana داده در افکار خودش فرو رفت.
بعد از چند دقیقه Yongguk با یک آبمیوه در دستش برگشت و گفت: خیلی اونجا شلوغ بود.
بعد چشمش به Gunwoo افتاد و پرسید: Gunwoo خوبی؟
Gunwoo ناگهان از فکر بیرون آمد و گفت: آره. بهتره آبمیوه هامونو بخوریم و زود تر برگردیم.
در همان لحظه Sehun داشت آماده می شد تا برای دیدن Diana به خوابگاه او برود که Suho با تعجب پرسید: کجا میخوای بری؟
-: میخوام برم جایی زود بر می گردم.
-: تازگیا کارای عجیب زیاد میکنی. نکنه می خوای بری دوست دخترت Diana رو ببینی؟
Sehun با تعجب به او نگاه کرد و گفت: چی؟
-: چرا تعجب می کنی؟ خبرش توی اینترنت همه جا هست. نگران نباش لازم نیست دیگه از ما پنهانش کنی.
Sehun تازه فهمید چه اتفاقی افتاده است، به Suho لبخند زد و از اتاق بیرون رفت و به طرف خوابگاه Diana حرکت کرد.
در خوابگاه، Jieun با عصبانیت در محوطه خوابگاه مدام این طرف و آن طرف می رفت و منتظر آمدن Yongguk بود که Sehun به آنجا رسید و او را دید. Jieun فکر کرد که او Yongguk است و سرش را بالا آورد و فهمید که اشتباه کرده نیشخندی زد و از محوطه خارج شد و به طرف خیابان رفت. Sehun به او توجهی نکرد و روی جدول کنار باغچه ی محوطه خوابگاه نشست و منتظر Diana شد.
بعد از یک ساعت Diana، Gunwoo و Yongguk به خیابان خوابگاه رسیدند. Jieun که به دیوار با عصبانیت تکیه داده بود و منتظر بود با دیدن آن ها خودش را از دیدن Yongguk شاد نشان داد و به طرف آن ها رفت. Diana که مشغول صحبت کرد و خندیدن با آن ها بود، ناگهان با دیدن Jieun ایستاد و خنده از صورتش محو شد. Gunwoo و Yongguk که چهره او را دیدند، سرشان را برگرداند. Jieun در همین هنگام، برای Yongguk دست تکان داد و با اشوه ایی که او از آن نفرت داشت، گفت: Yongguk. منتظرت بودم.
Gunwoo که می دانست حال Diana با دیدن Jieun بد خواهد شد دست او را گرفت و به Yongguk گفت: دوست دخترت اومده دنبالت. ما میریم تا با هم تنها باشین. خداحافظ.
بعد با Diana از آن ها دور شدند و به طرف محوطه خوابگاه رفتند. Yongguk که از دیدن Jieun عصبانی شده بود و با این کار Gunwoo عصبی تر شد و به Jieun نگاهی غضب آلود کرد و گفت: چی میخوای؟
Jieun جدی شد و گفت: آه! حداقل ادب حکم میکنه سلام کنی نه؟
-: هه! ادب؟ ببین کی از ادب حرف میزنه؟
-: فکر کنم همین ادب حکم می کنه که وقتی خودت دوست دختر داری با کسه دیگه ایی شهر بازی نری.
-: دوست دختر؟ یادت رفته واسه بستن دهنت این کار رو کردم؟ من به تو هیچ علاقه ایی ندارم و حتی اگر بمیرم هم حاضر نیستم تو دوست دخترم باشی.
Yongguk این حرف زد و خشم Jieun را دوچندان کرد و از کنارش رد شد و درحال رفتن بود که Jieun ناگهان گفت: اگر از این وضع خوشت نمیاد میتونم فردا تمومش کنم. البته الان اگر بگم که تو و Diana رابطه داشتین براش یه رسوایی درست میشه که برای یه تازه کار اصلا چیز خوبی نیست. خودت که میدونی؟
Yongguk که عصبانی تر از قبل شده بود برگشت و سعی کرد تا خودش را آرام کند و گفت: با اون کاری نداشته باش. تا همین الانش هم خیلی بهش فشار آوردی.
-: من؟ هه! فکر نکنم اصلا بهش فشار اومده باشه چون مدام با Sehun و Gunwoo بیرون میره و خوش میگذرونه.
-: از اون فاصله بگیر وگرنه منم به همه میگم که تو سال قبل برای بردن لقب بهترین خواننده زن TS تقلب کردی.
-: چی؟
-: فکر کردی نفهمیدم؟ هه! فعلا تو با Diana کاری نداشته باش تا منم دهنم بسته بمونه باشه؟

Yongguk برگشت و به طرف خوابگاه رفت. در همان لحظه، Gunwoo و Diana آرام آرام و قدم زنان وارد ساختمان می شدند....


خب دیگه بسه خیلی زیاد شد ... فعلا بشینین تا هفته دیگه اگه تونستم بقیه شو میذارم





طبقه بندی: I Love You،
برچسب ها: I Love you،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 04:19 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب