تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
بقیه اینم زود میذارم شاید دیگه وقت نشه بذارمش

خدا یا من اینو خیلی دوست دارم ولی Kooki رم دوست دارم شما راهنماییم کنین کدومو اتخاب کنم

-: آره بابا خوده روانیشو میگم ... زده به سرش اصلا نمیتونم باور کنم این همون پسره پخمه باشه ... شده یکی صد برابر بدتر از Hana ... دارم میگم اگه زودتر نیای باید از فردا به اون به جای Hana بگیم Devil.
Hana که می دانست دلیل این تغییر ناگهانی اخلاق V چیست، آرام گفت: ای پسره دیونه ...
Jimin که صدای او را شنیده بود، با تعجب گفت: Kooki گوشام مشکل پیدا کرده یا واقعا صدای Hana رو شنیدم؟ ... شما باهمین؟
Jongkook سریع گفت: چی میگی بابا؟ ... مثل اینکه توام زده به سرت Hana کجا بود؟ ... من الان میام مدرسه ببینم چه خبره.
-: باشه ... راستی بو دنبال Hana ببین میتونی اونم با خودت بیاری؟ ... فکر کنم فقط اون میتونه از پس این روانی بر بیاد.
-: باشه.
Jongkook تلفن را قطع کرد و گفت: پاشو بریم مدرسه ... مثل اینکه این پسره واقعا قاطی کرده.
Hana با عصبانیت بلند شد و گفت: آره مثل اینکه ... تو برو پایین منم الان میام.
او سریع آماده شد و هر دو خودشان را سریع به مدرسه رساندند. در مدرسه ولوله ایی بر پا بود. تمام راه رو ها پر از کاغذ پاره و نیمکت و صندلی هایی بود که هر کدام یک گوشه افتاده بودند و همه چیز به هم ریخته بود. صدای V از داخل سالن می امد که با گستاخی می گفت: ز این به بعد باید از من پیروی کنین فهمیدین؟ ... هر کی از دستورات من سر پیچی کنه حسابشو میرسم ...
Hana با عصبانیت گفت: پسره ابله.
و با لگد در سالن را باز کرد و گفت: هی داری چه غلطی میکنی؟ ... فکر کردی خیلی گنده ایی جوجه؟ ... هه! از اون بالا بیا پایین این حرفا به قیافت نمیخوره بچه.
V نیشخندی زد و از بالای میز هایی که روی هم گذاشته شده بودند، پایین پرید و گفت: به به ... بالاخره ملکه خانم پیداش شد ... چی شده خانومی؟ دیدی قدرت و مقامت توی مدرسه داره به خطر میوفته اومدی ازش دفاع کنی؟
-: تو مثل اینکه کل قاطی کردی نه؟ ... نکنه فکر کردی با چند تا داد و به هم ریختن مدرسه میتونی قدرته منو بگیری؟ هه! وقتی میگم بچه ایی به خاطر همینه.
-: اتفاقا این تویی که داری فکر میکنی با زورگویی میتونی همه چیزو به دست بیاری ... من خیلی ام حالم خوبه عزیزم ... تو بهتره بری به پسر بازیات برسی خانومی.
Hana سیلی محکمی به او زد و گفت: بیشعور میفهمی چی میگی؟ ... اگه یه بار دیگه با من اینجوری حرف بزنی خودت میدونی.
V صاف ایستاد و گفت: تا حالا بهم میگفتی کوچولو ولی الان میزنی تو گوشم ... چی شده Hana؟ نکنه ازم میترسی که انقد عوض شدی و بجای همایتم داری سرم داد میکشی؟
Hana سر تکان داد و گفت: به اندازه ایی نیستی که ازت بترسم ... تو هنوزم همون پسر کوچولویی ولی نمیدونم چی شده که انقد عوض شدی ... زودتر این بساطو جمع کن ... میخوام مدرسه به نظم و ترتیب قبلش برگرده.
V که خودش می دانست به خاطر Hana ست که انقدر عوض شده و می خواهد بد باشد، نفس عمیقی کشید و گفت: نه ... تا زمانی که منو طرفدارامو جز ابر قدرتای مدرسه حساب نکنین همین وضعه.
Hana که می دانست با نپذیرفتن خواسته او، این وضع بدتر می شود، گفت: خیله خب ... همگی گوش کنین ... از این به بعد باید به همون اندازه که از من حساب میبرین از V ام اطاعت کنین ... فهمیدین؟
بعد آرام زیر گوش او گفت: میدونم چرا اینجوری شدی کوچولوی من ... امروز بعد از مدرسه بیا کری اوکی بار ... میخوام باهات حرف بزنم.
و با Jongkook و پسرها با کلاس بر گشت. V که با این حرف در فکر فرو رفته بود، بدون هیچ حرکتی وسط سالن، میان جمعیت، ایستاد. Rap Monster که حالا یکی از اعضای دسته او شده بود، روی شانه او زد و گفت: خوبی داداش؟
-: آره ... این وضع رو جمع و جور کن ... دیگه به چیزی که میخواستیم رسیدیم.
V هم به طرف کلاس رفت. Hana که هنوز حال مناسبی نداشت، در کلاس ناگهان دوباره سرش گیج رفت. Jongkook با نگرانی او را گرفت و گفت: Hana چی شد؟ ... خوبی؟ ... میخوای برگردی خونه؟
Hana سعی کرد دوباره بایستد و گفت: نه چیزی نیست ... خوبم.
V وارد کلاس شد و گفت: بازم فشارت اومده پایین آره؟
بعد از جیب کیفش یک بسته شکلات بیرون آورد و گفت: بیا ... میگفتی از اینا خیلی دوست داری ... یه کمی ازش بخور تا حالت بهتر بشه.
Hana به او نگاه کرد و بسته شکلات را ازش گرفت و گفت: ممنون ... خوبه هنوز یادت نرفته که من کی ام و چی دوست دارم.
V کیفش را برداشت و گفت: مگه میشه یادم بره؟ ... شکلاتو بخور آب میشه ... بعدا میبینمتون.
و از کلاس بیرون رفت. Jongkook که اصلا از این وضع خوشش نمی امد، گفت: پسره دیونه ... زده مدرسه رو داغون کرده اون وقت میاد میگه بیا Hana شکلات بخور ... چقد دلم میخواست تو سالن بزنم مثه گوجه لهش کنم تا دیگه حوس نکنه دردسر درست کنه.
Hana که روی میز یکی از صندلی ها نشسته بود، بسته شکلات را باز کرد و گوشه ان را گاز زد و گفت: اینا همش ظاهریه ... اون آزارش به یه مورچه ام نمیرسه ... شما فقط به حرفاش گوش بدین اما عمل نکنین ... خودش بعد از یه مدت خسته میشه ول میکنه ... اون کسی نیست که بتونه بد باشه.
Suga سر تکان داد و گفت: فکر نکنم ... تا امثال Rap Monster تو دار و دسته شَن و زیر گوشش میخونن اون بدتر از این میشه.
-: V اصلا نمیتونه بد باشه ... میشناسمش اون پسر خیلی خوبیه.
Jin آستین هایش را پایین آورد و گفت: حق با Hana ئه ... V نمیتونه بد باشه چون از اول بد نبوده.
J-Hope که دست به سینه کنار او ایستاده بود، گفت: آره ... یادتونه وقتی داشتیم Rap Monster رو میزدیم یه دفه بلند شد چی کار کرد؟ ... منم فکر نمی کنم خیلی بتونه دردسر درست کنه.
Jongkook که کنار Hana نشسته بود و اصلا از این بحث و مشاجره خوشش نمی امد و با حالتی عصبی پایش را زمین می کوبید، چپ چپ به آن ها نگاه کرد و گفت: اون یه بچه بیشتر نیست ... یه جوجه ترسوئه.
Jimin که دلیل این همه عصبانیت و بی حوصلگی او را خیلی خوب می دانست، با نیشخندی موزیانه و لحنی معنا دار گفت: آره ولی تو چرا انقد عصبی ایی؟
-: چون ازش خوشم نمیاد.
-: آها! پس به خاطر اینه!
Jongkook که متوجه لحن عجیب او شده بود، گفت: تو چرا اینجوری حرف میزنی؟
-: چه جوری؟ ... بچه ها من جور خاصی حرف میزنم؟
پسرها به نشانه رد این موضوع سر تکان دادند. Jimin با همان نیشخند، گفت: دیدی؟
Jongkook بلند شد و گفت: اووففففف ... بیخیال ... من میرم بیرون یه هوایی بخورم.
Hana همان طور که شکلات در دستش را گاز می زد گفت: Kooki کابشنتو بپوش سرما میخوری.
-: باشه.
Jongkook از کلاس بیرون رفت. Hana دندان هایش را به هم فشار داد و گفت: خخخخخخخ ... چقده بداخلاقه.
J-Hope با خنده گفت: اون بداخلاق نیست ... الان یه کم عصبیه به خاطر اینه.
-: نه خیرم ... اون همیشه بداخلاقه ... حداقل با من که اینجوریه.
Jimin شانه هایش را بالا انداخت و گفت: ولی فکر کنم از وقتی باهم میرین اجرا ... خیلی مهربون تر شدین ... هم تو هم اون.
-: چرا همچین فکری میکنی؟
-: چون خیلی تابلوئه ... مثل همین چند دقیقه پیش که بهش گفتی کابشنشو بپوشه تا سرما نخوره.
-: خب چه ربطی داره؟ دوستمه دلم نمیخواد مریض شه.
Suga کمی فکر کرد و گفت: راست میگه ... از اون موقع خیلی باهم مهربون تر شدین ... وقتی حالت بد شد خیلی ترسید ... فکر نکنم این به خاطر یه دوستی ساده باشه.
Hana از روی میز پایین آمد و گفت: چی میگین بابا! ... نکنه میخواین بگین من و اون رابطه داریم؟ ... هه! حتی فکرشم مسخره ست ... بیخیال پسرا.
و از کلاس بیرون رفت. Jimin سر تکان داد و گفت: ولی اصلا مسخره نیست ... تازه به نظر من خیلی ام به هم میان.
Jin خندید و گفت: آره ... فکرشو بکنین ... Hana و Kooki چه زوج پر دردسری میشن ... هر روز یه جور دنگ و فنگ دارن و یه فرم قِشقِرِق به پا میکنن.
Suga روی صندلی اش نشست و گفت: حتی تصورشم خنده داره ... ولی واقعا زوج خوبی میشن.
در محوطه مدرسه، Jongkook با چهره ایی متفکر و درهم به برف ها خیره شده بود که Hana آرام گفت: Kooki خوبی؟
-: اوهوم.
Hana زیپ کابشن او را بست و گفت: چرا انقد عصبی هستی؟ ... من کار بدی کردم؟
Jongkook نفس عمیقی کشید و گفت: نه ... تو کاری نکردی ... بهتر شدی؟
-: آره ... ولی احساس میکنم از دستم ناراحتی.
-: چرا باید ناراحت باشم؟
-: نمیدونم.
Jongkook سر تکان داد و گفت: گفتم که چیزی نیست ... لباسات کمه برو تو کلاس ... سرما میخوری.
Hana با ناز سرش را پایین انداخت و همان طور که با گوشه شالگردنش بازی می کرد، گفت: نمیخوام ... تا تو نیای تو منم نمیرم.
-: برو تو منم میام ... میخوام یه ذره تنها باشم و فکر کنم.
-: خب منم پیشت میمونم ... قول میدم سرو صدا نکنم تا فکرت به هم بخوره.
Jongkook لبخندی زد و گفت: کلا بودن تو هوش و حواس منو از بین میبره. چه سر صدا بکنی چه نه من حواسم پرت میشه.
Hana لبخندی زد و گفت: پس بیا بریم تو ... نمیخوام بدون تو جایی برم ... لطفا.
Jongkook خندید و کلاه او را پایین کشید و گفت: آه دختره خل و چل ... باشه ...
همین که او خواست حرفش را کامل کند، ناگهان صدای پسرها از پشت سرشان بلند شد که هو می کشیدند. Jongkook و Hana با تعجب برگشتند و به آن ها نگاه کردند. Jin با خنده گفت: شما دوتا چی کار داشتین می کردین؟
Jongkook خیلی عادی گفت: هیچی ... چی کار میخواستیم بکنیم؟
Suga با لبخندی موزیانه گفت: هی پسر ... ما همگی دیدیم که داشتین چجوری باهم حرف میزدین ... راستشو بگو Kooki ... شما دوتا خیلی بیشتر از دوستای معمولی هستین نه؟
Hana دستانش را در جیبش کرد و گفت: معلومه که نه ... من و Kooki فقط باهم دوستیم ... همین.
J-Hope پوزخندی زد و گفت: آها! پس دلیل این ناز و اداهایی که براش میومدی این بود؟ ... جالبه که آدم برای یه دوست معمولی انقد خودشو لوس بکنه نه بچه ها؟
Jongkook نگاهی عاقل اندر سفی به آن ها کرد و گفت: مثل اینکه زیادی هوا سرده شمام مغزتون یخ زده ... برین تو انقدم پرت و پلا نگین ... هه! فکرشو بکن من و این دختره خل رابطه داشته باشیم.
Hana که اصلا از این حرف خوشش نیامده بود، نفس عمیقی کشید و گفت: خیله خب دیگه تو ام ... فکر کردی خودت خیلی خوبی که اینو درباره من میگی؟ ... یا فکر کردی من خوشم میاد با یه پسری که مدام غر میزنه رابطه داشته باشم؟ ... برو بابا.
-: ها؟ ... من غر میزنم یا تو دختره پررو؟
-: من؟ من کی غر غر کردم؟ این تویی که از زمین و زمان خسته ایی و حوصله هیچ کسو نداری.
-: آها! پس به خاطر اینه ... باشه ... تو خوبی که همیشه بقیه رو اذیت میکنی و زور میگی.
-: نه پس ... تو خوبی که همیشه مثل کوه یخ میمونی.
-: من کوه یخم؟ ... هه! همه دخترای مدرسه میدونن که من از همه پسرا بانمک تر و خوش خنده ترم خانومی.
-: من با اونا کاری ندارم ... اونا نمیدونن تو چه جور موجود بد خلق و بیخودی هستی به خاطر همینه دربارت توهم میزنن ... اصلا میدونی چیه؟ لیاقتت همون دخترای لوس و چندش مدرسه ان نه ... آه ولش کن.
-: نه بگو ... چرا حرفتو نمیزنی؟ میترسی؟ ... آره ... چون لیاقت خودتم همون پسرایی ان که مثل خودت عادت دارن با بقیه بپرن درحالی که خودشون دوست دختر دارن.
Hana با عصبانیت سیلی محکمی به او زد و گفت: Kooki بفهم داری چی میگی ... مثل اینکه یادت رفته من کی ام؟
Jongkook روی صورتش دست کشید و گفت: خوبه ... تا حالا این یه کارو نکرده بودی که خدا رو شکر اینم حل شد ... بیا ... بیا میخوای بیشتر بزنی؟ ... بیا بزن دیگه.
Hana که از حرف ها و لحن تند او ناراحت شده بود، داد کشید: خفه شو عوضی ... معلوم نیست چت شده ... چرا اینجوری حرف میزنی؟
Jin که دید اگر همین طور پیش برود، آن دو یکدیگر را خواهند کشت، دست Hana را گرفت و گفت: هی آروم باشین ... چرا مثه خروس جنگی به جون هم میپرین؟
Hana که اشک در چشمانش جمع شده بود، با عصبانیت گفت: ولم کن میخوام ببینم این دیونه چه مرگش شده ... Kooki اصلا یادت میاد من کی ام؟
Jongkook نیشخندی زد و گفت: آره خیلی خوب یادمه ... تو همون کسی هستی که توی مدرسه مدام آزارم میدی و هر روز با یکی از پسرا قرار میذاری و همش خوش میگذرونی ... بسه یا بازم میخوای بازم بگم؟
Hana که دیگر نمی توانست جلوی خودش را بگیرد، بغضش ترکید و شروع به گریه کرد. Jin او را در آغوش گرفت و گفت: Hana آروم باش ... بیا بریم این Kooki زده به سرش نمیفهمه چی میگه. تو ناراحت نشو.
و با او به داخل ساختمان مدرسه رفت. Jongkook که عصبی تر از قبل شده بود، لگد محکمی به پله زد و گفت: لعنتی.
Jimin که از رابطه بین او و Hana آگاه بود و حالا این رفتار Jongkook برایش عجیب بود، گفت: تو چت شده؟ تا حالا ندیده بودم باهاش اینجوری حرف بزنی.
-: خودمم نمیدونم چم شده.
J-Hope سر تکان داد و گفت: خیلی ناراحتش کردی ... لحنت خیلی تند بود انگار میخواستی بگیری بزنیش.
Jongkook که از کارش پشیمان بود، نفس عمیقی کشید و به داخل ساختمان رفت. Suga به او نگاهی کرد و گفت: چرا یه دفه قاطی کرد؟ ... فکر کنم الان Hana میخواد بکشتش چون خیلی باهاش بد حرف زد.
Jongkook آرام در کلاس را باز کرد و گفت: میشه بیام تو؟
Jin که کنار Hana نشسته بود، به او نگاه کرد و گفت: بیا تو.
Jongkook وارد کلاس شد و رو به روی Hana نشست. Hana با عصبانیت به او نگاه کرد و گفت: چیه؟ چرا اومدی ور دل من نشستی؟ تو که از من خوشت نمیومد چرا نمیری پیش همون دخترایی که گفتی فکر میکنن تو بامزه و خیلی خوبی؟
Jongkook با پشیمانی سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. Jin با دیدن این وضع، بلند شد و گفت: آه بهتره من برم یه کم هوا بخورم ... اینجا یه کم گرمه ... شما حرفتونو بزنین.
و از کلاس بیرون رفت. Hana دوباره به Jongkook نگاه کرد و گفت: تو ام پاشو برو ... نمیخوام ببینمت.
Jongkook با ندامت گفت: از دستم خیلی عصبانی هستی نه؟
-: نه کی گفته؟ خیلی ام خوشحالم که اون حرفا رو زدی ... Kooki واقعا اینقد از من بدت میاد که میتونی اینجوری باهام حرف بزنی؟ ... میدونستم بعد از این مدت حتما اون عشقی که میگفتی تبدیل شده به نفرت ولی باور نمیکردم بتونی اینجوری باهام رفتار کنی.
-: میدونم نباید اینجوری باهات حرف میزدم ولی ... ببخشید یه دفه نمیدونم چی شد ... Hana من نمیخواستم ...
-: نمیخواستم این حرفا رو بزنم ولی یه دفه زدم دیگه. اینو میخوای بگی؟ ... Jongkook بلند شو برو بیرون نمیخوام ببینمت ... پاشو تا بیشتر از این عصبانی نشدم.
Jongkook بلند شد و با بی میلی از کلاس بیرون رفت. در را بست و به آن تکیه داد. نمی خواست Hana را از دست دهد مخصوصا که حالا بیشتر از قبل به او علاقه مند شده بود. به روی خودش نمی اورد، اما شب ها بدون او خوابش نمی برد. بیشتر از قبل به Hana وابسته شده بود و به برای رفتن به خانه او هزار جور دلیل سرهم می کرد و به همین خاطر بود که مدام کنار او بود.
نفس عمیقی کشید و گفت: پسره ابله ... این دیگه چه کاری بود کردی؟ ... خنگه خودت میدونی نمیتونی بدون اون نفس بکشی اون وقت سرش داد میزنی؟ ... خیلی خنگی خیلی خیلی خیلی ....
J-Hope که کنار در ایستاده بود، با شنیدن حرف های او، لبخندی زد و گفت: داداش کوچولو درست شنیدم؟ ... تو به Devil علاقه پیدا کردی؟
Jongkook از جا پرید و گفت: چی؟ ن نه ... چی داری میگی؟
-: آه! همه حرفاتو شنیدم ... آییییییی داداشی کوچولوی من تو عاشق شدی.
Jongkook با دست پاچگی سر تکان داد و گفت: نه نه نه ... چی میگی بابا؟ ... الان یکی میاد میشنوه اون وقت فکر میکنه واقعا من عاشق Hana شدم.
در همین حین، بقیه پسرها هم به آن ها پیوستند. Jimin دست به سینه ایستاد و گفت: هی چی دارم میشنوم؟ Kooki واقعا عاشق Hana شدی؟
-: نه بابا ... این داداشمون دیونه شده داره هزیون میگه ... من عاشق Hana بشم؟ این امکان نداره.
Suga روی شانه او زد و گفت: چرا امکان نداره؟ ... اون دختر خوشگل و شیطونیه ... تازه تو و اون خیلی خوب همدیگه رو میشناسین ... دوستش داری نه داداشی؟
-: گفتم که نه ... چرا امروز گیر دادین به این مسئله مسخره؟ ... ول کنین بابا شمام کاری ندارین میاین سراغ من اه.
Jongkook با عصبانیت از مدرسه بیرون و به خانه رفت. تا بعد از زنگ آخر، Hana با هیچ کس حرف نزد و حوصله هیچ کس را هم نداشت. زنگ که خورد، وسایلش را جمع کرد و مستقیم به طرف کری اوکی بار رفت. V که منتظر او بود، با دیدن او، گفت: سلام Devil ... خوبی؟ چرا انقد بی حوصله ایی؟
Hana کیفش را روی یکی از صندلی ها پرت کرد و گفت: ولم کن حوصله هیچی رو ندارم ... بیا بریم بالا ... میخوام باهات حرف بزنم.
V نیشخندی زد و گفت: اووووو! میخوای منو ببری اون بالا ... چی شده مثل اینکه بدجور زدی به سیم آخر.
Hana کلاهش را برداشت و گفت: آره ... قاطی کردم ... بیا بریم حوصله کل کل ندارم.
آن ها به طبقه دوم، که در آن زمان، خیلی خلوت بود رفتند. Hana با بی حالی خودش را روی یکی از مبل های راحتی انداخت و گفت: امروز گند ترین روز زندگیم بود.
V همان طور که ایستاده بود و به او نگاه می کرد، گفت: چرا؟
Hana خودش را جمع و جور کرد و گفت: با هر کی سر راهم بود دعوا کردم ... تو قشقرق به پا کردی ... سرم درد گرفت ... الانم که حوصله هیچی رو ندارم ... چرا نمیشینی؟
V کنار او نشست و گفت: خب اینا به من چه ربطی داره؟ ... گفتی بیام تا اینا رو بهم بگی؟
-: نه بابا ... میخواستم امشب باهم باشیم … کاری که نداری؟
V ابرو هایش را بالا داد و گفت: هوم؟ ... از کی تا حالا انقد به من علاقه پیدا کردی که بخوای تو کری اوکی بار شیکت با من خوش بگذرونی؟
Hana بلند شد و گفت: از وقتی فهمیدم تو چرا انقد تغییر کردی ... میدونم به خاطر چیه سعی نکن چرت و پرت تحویلم بدی ... میرم لباسامو عوض کنم ... همینجا بمون تا برگردم ... نری پی شیطونیا.
و بعد از پله ها پایین رفت. V خندید و گفت: معلوم نیست چه نقشه ایی تو اون کلش داره.
Hana بعد از ده دقیقه، با لباس آبی رنگ و کوتاهی که پوشیده بود، برگشت و کنار او نشست و گفت: خب حالا شدم Hana ی قبلی ... چطور شدم؟
V کمی او را برانداز کرد و گفت: مثل همیشه خوشگل و فریبنده.
Hana لبخندی زد و گونه او را بوسید و گفت: ممنون عزیزم ... آب پرتقال میخوری؟
V سر تکان داد و چیزی نگفت. Hana بلند شد و مثل هر دفعه، یک لیوان بزرگ آب پرتقال برای او آورد و گفت: اینم واسه اوپای خوشتیپ خودم.
V لیوان را از او گرفت و گفت: Hana راستشو بگو چی شده انقد مهربون شدی؟ ... میخوای گولم بزنی؟
Hana کنار او نشست و گفت: مگه من همیشه برای گول زدن بقیه مهربون میشم؟ ... فقط میخوام یه امشبو از دست بقیه راحت باشم و با تو خوش بگذرونم.
-: باورش برام سخته.
Hana روی موهای او دست کشید و گفت: بذار وقتی اینجا شلوغ شد بهت میفهمونم که باورش اصلا سخت نیست کوچولوی من.
در همین هنگام، که Hana در کری اوکی بار با V مشغول بود، Jongkook در اتاقش آرام و قرار نداشت. او می دانست عصبانی کردن Hana عاقبت خوشی ندارد. مدام از طرفی به طرف دیگر اتاقش می رفت و به تلفن Hana زنگ می زد، اما او جواب نمی داد. با عصبانیت تلفنش را روی تختش پرت کرد و گفت: چرا جواب نمیده؟ ... نکنه چیزیش شده؟ ... شایدم رفته کری اوکی بار ... نمیدونم نمیدونم نمیدونم ... آه! من احمق نباید باهاش اونجوری حرف میزدم ... همش تقصیر خودمه.
روی تختش نشست و یکی از قرص هایش را خورد و کمی دراز کشید. نمی توانست افکارش را آرام کند. نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست و گفت: لعنتی ... فایده ایی نداره ... باید امشبو سر کنم تا فردا برم دوباره ازش معذرت خواهی کنم ... آه! امیدوارم دیر نشه ... نمیخوام دوباره از دستش بدم ... اونم الان که بهش تا سر حد مرگ وابسته ام.
در کری اوکی بار، Hana که هنوز از دست Jongkook ناراحت و عصبانی بود، کنار V نشسته بود و در فکر فرو رفته بود....


خب دیگه بسه ... فعلا بشینین فکر کنین ببینین Hana میبیخشه Kooki رو یا نه میره با V  حال کنه؟





طبقه بندی: Bad Boy Or Bad Girl،
برچسب ها: Bad Boy Or Bad Girl،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 04:22 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب