تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
این فصل خیلی زیاد شد نمیدونم چرا؟
ولی گفتم تا هستم تا آخر فصل سوم بذارم که بقیش بمونه واسه بعد 18 ژانویه که برمیگردم اینجا
خب دیگه این قسمتم رمز داره ... زمشم همون قبلیه ست دوستان عزیز

نظر زیاد بذارین چون من نیستم بقیه شو بذارما  ... گفته باشم اگه نظرای این قسمت کم باشه دیگه نمیذارم بقیه شو
یه چیز دیگه ... از فصل چهارم به بعدش خیلی خیلی خیلی قشنگ میشه
من خودم که نویسندشم عاشقش شدم چه برسه به شما که خوانندشین
خب دیگه زیادی فک زدم بپرین ادومه

این عکسه خیلی به این قسمت میمومد گفتم بذارمش هیییییییییی
نکن عزیزم چرا آخه با احساسات من بازی میکنی بذار پایین اونو


V نگاهی به او کرد و گفت: Hana ... چرا انقد تو فکری؟
Hana روی موهای نرم و حنایی خودش دست کشید و گفت: چیزی نیست.
-: اگه چیزی نیست چرا انقد تو خودتی؟
Hana در آغوش او نشست و گفت: گفتم که چیزی نیست ... بیخودی نمیخواد خودتو نگران کنی.
V پوزخند زد و گفت: به Kooki فکر میکنی آره؟ ... میدونم دوستش داری.
Hana سرش را پایین انداخت و گفت: از کی میدونی؟
-: از اون روز که اومدین خونم تا مراقبم باشین ... دیدمتون همدیگه رو بغل کرده بودین و خوابیده بودین.
Hana با نگرانی به او نگاه کرد و تا خواست حرفی بزند، V گفت: درسته تو اونو دوست داری و اونم دوست داره ولی ... اینو بدون به همون اندازه منم ... بهت علاقه دارم.
Hana با مهربانی لبخندی زد و گفت: میدونم ... خیلی وقته میدونم بهم علاقه داری.
بعد آرام لبان او را بوسید و گفت: و اینم میدونم به خاطر منه که میخوای بد باشی.
V سرش را پایین انداخت و سعی کرد با بغضی که در گلویش بود کنار بیاید. نفس عمیقی کشید و گفت: آره ... همش به خاطر توئه ... ولی ... چه فایده ایی داره وقتی تو کسه دیگه ایی رو دوست داری؟
-: عزیزم ... درسته من Kooki رو خیلی دوست دارم ولی تو رم به اندازه ی اون دوست دارم ... تو کوچولوی خودمی.
Hana چنگی به لباس او زد و با چشمان پر از شرارتش به او نگاه کرد. V دست او را کنار زد و گفت: من میدونم هیچ کس عشق اول آدم نمیشه ... لازم نیست به خاطر دلخوشی من دروغ بگی ... Hana میشه از روی پاهام بلند شی؟
Hana ابرو هایش را درهم کرد و سر تکان داد و گفت: نه ... گفتم که میخوام امشب با تو باشم.
-: ولی فکر کنم بهتره بری پیش Jungkook ... حتما تا الان نگرانت شده.
-: ولش کن اون پسره پررو رو ... اگه میدونستی چه حرفایی بهم زد وقتی تو رفتی دیگه اینو نمیگفتی ... جلوی همه برگشت بهم گفت تو پسر بازی و هر شب با یکی هستی ... خیلی از دستش ناراحتم.
V نیشخندی زد و گفت: به نظر خودت راست نمیگه؟ ... تو الان تو بغل منی ولی دیروز با Kooki بودی.
-: هر چقدرم حق با اون باشه و راست بگه ولی نباید جلوی همه مدرسه این حرفا رو به من میزد ... ولش کن نمیخوام در مورد اون حرف بزنم.
-: Hana ... تو این حرفو میزنی ولی میدونم ته دلت میخوای پیشش باشی ... بلند شو برو ... حتما تا الان پشیمون شده ... Kooki هر چقدرم بد اخلاق باشه تو رو دوست داره ... پاشو برو پیشش.
Hana به چهره ناراحت و غم زده او نگاهی کرد و گفت: چرا میخوای منو پس بزنی در حالی که میدونی بهم نیاز داری؟
-: چون میدونم یکی دیگه هست که بیشتر از من بهت احتیاج داره.
Hana نیشخندی زد و گفت: ولی میدونی این خصلت آدمای بد نیست که بذارن کسی که دوست داره بره با کسه دیگه ایی؟
-: آره ... خوب میدونم آدمای بد حتی به زور هم که شده کسی که دوست دارن نگه میدارن ... اما ... من نمیتونم واقعا بد باشم ... دلم میخواد ولی نمیتونم ... ای کاش میتونستم تو رو پیش خودم نگه دارم ولی ... نمیتونم به خودم این اجازه رو بدم که به خاطر شادی من کسه دیگه ایی غمگین بشه.
Hana موهای خرمایی او را نواز کرد و گفت: میدونم که نمیتونی بد باشی ... اصلا لازم نیست بد باشی ... من همینجوری ام دوست دارم.
و دوباره او را بوسید. V او را کنار زد و گفت: Hana این کارو نکن ... هر وقت بوسم میکنی احساس میکنم بیشتر بهت احتیاج دارم و بیشتر میخوام کنارم باشی ... پاشو برو ... بهتره چیزی که بینمونه در حد یه دوستی بمونه.
Hana سرش را روی شانه او گذاشت و گفت: من نمیتونم وقتی کسی بهم احتیاج داره تنهاش بذارم.
-: ولی من خودم میخوام بری ... نمیخوای به خواسته من اهمیت بدی؟
-: خودت میدونی Hana هیچ وقت به حرف هیچ کس گوش نمیده ... نمیرم ... میخوام امشب پیش تو باشم.
-: آره ... خوب میدونم ... Hana نه به حرف کسی گوش میده نه عاشق میشه ... تا حالا چند تا دوست پسر داشتی؟
-: هووووووممممممممممم ... تعدادش یادم نمیاد.
V خندید و گفت: خوبه ... خب یه سوال دیگه ... تا حالا کسی رو با تمام وجودت دوست داشتی؟
: آره ... تو و Kooki.
: دروغ نگو ... تو نمیتونی کسی رو تا این حد دوست داشته باشی ... تو رها و سرکشی نمیتونی پایبند عشق باشی.
-: آره ولی خب فعلا شما دوتا رو خیی دوست دارم ... V یه چیزی ازت بخوام نه نمیگی؟
-: بستگی داره ی باشه.
-: میخوام بوست کنم.
-: گفتم که دوست ندارم این کارو بکنی ... چرا گیر دادی به لبای من؟ دختر مگه تو خودت دوست پسر نداری؟
-: چرا ولی لبای تو خوشگل تره ... میذاری؟
-: نه ... خوشم نمیاد ... بیخیال شو دیگه.
Hana سرش را بلند کرد و گفت: نمیخوام ... من میخوام تو رو بوس کنم حتی اگه خودتم نخوای.
بعد محکم لبانش را روی لبان V فشار داد. V دوباره او را کنار زد و گفت: بابا نمیخوام بوسم کنی دیگه ولم کن.
Hana با عصبانیت گفت: چرا؟ ... از چیه این کارم خوشت نمیاد؟
-: از همه چیش ... گفتم خوشم نمیاد ... باعث میشه بیشتر به سمتت کشیده بشم.
Hana موزیانه لبخندی زد و گفت: مگه بده؟ ... منم همینو میخوام.
-: آره ... خوب میدونم تو چی میخوای ... ولی نمیتونم  این کارو بکنم.
-: چرا؟ ... مگه نمیگی دوستم داری؟
-: چرا ولی نمیتونم ... نمیخوام که بتونم ... تو متعلق به من نیستی ... من عادت ندارم به چیزایی مال من نیستن دست بزنم.
-: حتی اگه اون چیزا خودشون بخوان؟
V به چشمان براق او نگاه کرد و گفت: نمیدونم ... دو ساعته روی پاهای من نشستی ... بلند شو پام خواب رفت.
Hana بلند شد و کنار او نشست و گفت: چرا بحثو عوض میکنی؟ ... من میخوام هم مال تو باشم هم مال Kooki ... اینجوری هم تو خوشحالی هم اون.
V سر تکان داد و گفت: آره ... ولی این فکر که تو وقتی پیش من نیستی با یه کی دیگه میخوابی اذیتم میکنه ... و فکر میکنم همچین فکری Kooki رم عذاب بده.
Hana با ناراحتی گفت: آه پس من چیکار کنم؟ ... دلم هم تو رو میخواد هم اونو.
V خندید و گفت: اگه به دل تو باشه که همه دنیا رو باهم میخواد.
Hana با لبخند شرورانه ایی لب پایینش را گاز گرفت و گفت: آره ... مثل الان که میخوام بلوز تو رو در بیارم ... نمیذاری که بوست کنم حداقل بذار این یه کارو بکنم.
V از او فاصله گرفت و گفت: هی هی هی! ترجیح میدم بوسم کنی تا این کار ... چرا اینجوری بهم نگاه میکنی؟
-: خودت خوب میدونی ... V فقط یه امشب ... لطفا!
-: زده به سرت؟ ... امکان نداره حتی فکرشم نکن.
-: چرا؟ ... قول میدم کسی نفهمه ... عزیزم اگه با زبون خوش قبول نکنی مجبور میشم خوم دست به کار بشما.
-: دیگه داری از کنترل خارج میشی ... ببین ساعت یازده شبه ... فردا باید بریم مدرسه ... من میرم خونه استراحت کنم.
V بلند شد و Hana هم مثل فنری که از جایش در رفته باشد، از جا پرید و گفت: پس منم میام خونه تو.
V نفس عمیقی کشید و گفت: میخوام برم خونه بگیرم بخوابم ... اگه تو باهام بیای نمیذاری دو دیقه مثه آدم بخوابم.
Hana با ناز و التماس گفت: نه قول میدم اذیتت نکنم ... فقط میام پیشت بمونم ... آخه امشب خونه تنهام دوست ندارم تنها بمونم.
V که نمی توانست جلوی چشمان براق و خواسته های او دوام بیاورد، کمی مکث کرد و گفت: باشه ... برو لباساتو بپوش بریم.
Hana با خوشحالی گونه او را بوسید و به طرف اتاق پرو رفت و پالتو و کلاه و شالگردنش را برداشت و با او از کری اوکی بار بیرون رفت. جلوی در، تلفن Hana به صدا در آمد. او ایستاد و گفت: صبر کن ببینم کیه.
بعد جواب داد: بله؟
مادر Jungkook که بی تابی ها و حالت های عصبی پسرش را دیده بود و نگران شده بود، از پشت تلفن گقت: سلام Hana خوبی؟ کجایی؟
-: آه شمایین؟ ... خوبم ممنون ... چیزی شده؟ Kooki حالش خوبه؟
-: آه آره ولی ... یه کم عصبیه ... از وقتی از مدرسه اومده یه لحظه ام از اتاقش بیرون نیومده حتی درو برای منم باز نمیکنه ... دوباره دعواتون شده؟
-: آه! نه چیزی نیست ... من الان میام اونجا ... بهش بگین من دارم میام شاید درو باز کنه.
-: باشه ... پس زود تر بیا ... میترسم باز حالش بد شده باشه.
Hana تلفن را قطع کرد و با نگرانی گفت: باید برم خونه Kooki ... مامانش بود ... میگفت از وقتی از مدرسه اومده خیلی عصبیه.
V با آرامشی عجیب، همان طور که با کفش هایش، با برف های گوله شده روی زمین بازی می کرد، گفت: باشه ... برو پیشش ... منم میرم خونه ... شب بخیر.
Hana دست او را گرفت و گفت: ناراحت شدی؟ ... میدونم دوست نداری من ...
V سرش را بالا آورد و گفت: نه ... چرا باید ناراحت بشم؟ ... تو حق داری بری پیش دوست پسرت.
Hana دست او را رها کرد و گفت: باشه ... شب بخیر کوچولو.
بعد بار دیگر گونه او را بوسید و به طرف خانه Jungkook رفت. V همان طور که ایستاده بود و دور شدن او را تماشا می کرد، تلاش می کرد جلوی ترکیدن بغضش را بگیرد. لبانش را گاز گرفت و به طرف خانه اش رفت. در راه مدام با خودش کلنجار می رفت تا جلوی اشک هایش را بگیرد، اما فایده ایی نداشت. جلوی در خانه که رسید، ناغافل بغضش ترکید. روی پله های جلوی در نشست و هق هق کنان سرش را روی زانو هایش گذاشت.
از آن طرف، Hana تازه به در خانه Jungkook رسید و وارد خانه شد. مادر Jungkook به اتاق او اشاره کرد و گفت: بهش گفتم تو داری میای ولی جواب نداد ... برو شاید برای تو درو باز کنه.
Hana سر تکان داد و گفت: نگران نباشین ... فکر کنم باز قاطی کرده ... باهاش حرف میزنم آرومش میکنم ... شما برین بخوابین دیر وقته.
-: باشه ... ممنون که همیشه باعث آرامشش میشی ... شب بخیر.
مادر Jungkook به طرف اتاقش رفت و Hana هم پالتوی ضخیمش را در آورد و از پله ها بالا رفت. جلوی در اتاق Jungkook، آرام در زد و گفت: Kooki منم ... بیام تو؟
هیچ کس جوابی نداد. Hana دستگیره در را خم کرد و آرام آن را باز کرد. Jungkook روی تخت، خودش را مچاله کرده بود و خوابش برده بود. لبخندی زد و در اتاق را بست و کنار او دراز کشید. کمی به صورت رنگ پریده ی او نگاه کرد و آرام روی موهای به هم ریخته اش دست کشید. Jungkook با گرمای دستان او چشمانش را باز کرد و با تعجب گفت: Hana ... تو ... تو اینجا چی کار میکنی؟
Hana خندید و گفت: چیه تعجب کردی؟ اومدم پیش دوست پسرم مگه عیبی داره؟
-: ولی من فکر کردم نمیخوای دیگه منو ببینی.
-: درسته از دستت شاکی بودم ولی ... نمیتونستم بذارم تنها بمونی ... مامانت میگفت خیلی عصبی بود منم ترسیدم حالت بد بشه اومدم ببینم چطوری.
-: حالم خوبه ... عصبی بودم ... از دست خودم شاکی بودم ... نباید باهات اونجوری حرف میزدم ... منو ببخش.
Hana دوباره خندید و گفت: من حدودا سه ساعت و چهل و پنج دقیقه ست بخشیدمت.
Jungkook نفس راحتی کشید و گفت: آه! چه خوب ... چون فکر میکردم دیگه منو نمیبخشی ... تو یه روز دوبار سرت داد کشیدم ... تازگیا فکر کنم خون به مغزم نمیرسه ... همش دیونه میشم داد و بی داد میکنم ... نمیدونم چه مرگمه.
Hana موهای خودش را از روی صورتش کنار زد و گفت: درسته تازگیا خیلی سرم داد میکشی و دیگه Kooki سابق و مهربون خودم نیستی ولی من بازم دوست دارم.
Jungkook لبخندی زد و گفت: از بس مهربونی.
بعد به لباس های او نگاهی انداخت و گفت: کری اوکی بار بودی آره؟
-: آره ... عصبانی بودم گفتم برم اونجا شاید یه کم آروم بشم.
-: آها! ... اون وقت به خاطر همین لباس به این کوتاهی و زرق و برقی رو پوشیدی؟
-: آره ... مثل اینکه یادت رفته امشب اجرا داشتیما ... مجبور شدم خودم تنها برم رو صحنه.
-: آخ ببخشید به کل یادم رفته بود.
-: اشکال نداره ... این لباسه یه جوریه نمیتونم باهاش بخوابم ... یکی از لباساتو میدی من بپوشم؟
Jungkook بلند شد و گفت: از دست تو ... هر وقت از اونجا میای پیشم باید یکی از لباسای منو بپوشی.
Hana روی تخت نشست و گفت: چی کار کنم خب ... میام اینجا که دیگه لباس باخودم نمیارم مجبورم مال تو رو بپوشم.
Jungkook یکی از بلوز های بلندش را روی سر او پرت کرد و گفت: بیا اینم لباس ... پاشو عوضش کن.
Hana با عصبانیت آن را از روی صورتش برداشت و گفت: هی! چی کار میکنی؟ ... اصلا منو بگو چرا میام پیش تو شب بمونم.
Jungkook خندید و گفت: ببخشید ... سرم تو کمد بود ندیدم کجا پرتش کردم.
Hana با عصبانیت بلند شد و گفت: آییییشششششششششششش ... برو بیرون.
Jungkook با تعجب گفت: برم بیرون؟
-: نه پس میخوای وایسی من همینجا جلوی تو لباسامو عوض کنم؟
-: آه! ببخشید ... امشب کلا مغزم کار نمیکنه ... من میرم بیرون ... تو لباساتو عوض کن.
Jungkook از اتاق بیرون رفت و بعد از چند دقیقه، Hana لباس هایش را عوض کرد و در اتاق را باز کرد. Jungkook آهسته وارد اتاق شد و با دیدن او شروع به خنده کرد. Hana با تعجب گفت: به چی میخندی؟
Jungkook همان طور که روی تختش افتاده بود و شکمش را چسبیده بود، گفت: به تو ... خیلی خنده دار شدی.
لباس برای Hana بزرگ و بسیار بلند بود و او با آن لباس گشاد، خیلی بچگانه و معصوم به نظر می رسید. Hana به خودش در آینه نگاه کرد و گفت: هه! چه بامزه شدم.
Jungkook که هنوز روی تخت ریسه می رفت، گفت: بهتره بگی خنده دار ترین موجود روی زمین شدم.
Hana با عصبانیت روی تخت پرید و گوش های او را کشید و گفت: من خنده دارم یا تو رادولف کوچولو؟
Jungkook بلند شد و گفت: تو ... ولی واقعا بامزه شدی ... شبیه یه بچه خرگوش توی یه کیسه بزرگ شدی.
-: تو ام انقد خندیدی شبیه رادولف دماغ قرمز شدی.
Jungkook روی بینی او زد و گفت: من یا تو که نوک دماغت هنوز از سرمای بیرون قرمزه؟
Hana خندید و انگشتش را روی لبان سرخش کشید و روی بینی او زد و گفت: حالا تو رادولفی.
Jungkook یک دستمال برداشت و رژلب او و بینی خودش را پاک کرد و گفت: اینم از این ... حالا بازم رادولفم؟
-: آره ... من خوابم میاد ... امروز خیلی خسته شدم.
Jungkook بلند شد و گفت: تو بخواب ... من میرم واسه خودم رخت خواب بیارم.
Hana لب پایینش را جلو داد و دست به سینه نشست و گفت: نمیخوام.
-: چرا؟ مگه نگفتی خوابت میاد ... خب بخواب دیگه.
-: نه ... میخوام باهم بخوابیم.
Jungkook خندید و گفت: نمیدونم چرا امشب حوصله کل کل باهاتو ندارم ... هر چی تو بگی.
Hana خندید و دستانش را باز کرد و گفت: پس بغلمم بکن.
Jungkook او را در آغوش گرفت و گفت: آه Hana دیونه خیلی دوست دارم.
Hana محکم او را فشار داد و گفت: منم دوست دارم Kooki بداخلاق خودم.
Jungkook پتوی تخت را کنار زد و گفت: آمممممممم ... فقط یه چیزی ... تخت یه نفره ست یه ذره کوچیک نیست؟
Hana بلند شد و گفت: نه ... اگه مهربون باشی بغلم کنی جا میشیم.
-: باشه ... تو بخواب من میرم بالش بیارم ... دیگه رو یه بالش که نمیتونیم بخوابیم.
Hana چند تا از دکمه های بلوزش را باز کرد و گفت: نه دیگه رو یه بالش نمیشه ... من بالشمو با کسی تقسیم نمیکنم.
Jungkook دوباره لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت و بعد از چند لحظه با دو بالش بزرگ و نرم برگشت. Hana که روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود، با دیدن او گفت: چرا دوتا بالش آوردی؟
Jungkook روی تخت نشست و گفت: چون تو تو خواب همه چی رو بغل میکنی بعدشم دور سیصد و شصت درجه میزنی باید بالش دورت باشه.
Hana کمی آن طرف تر رفت و به پهلو خوابید و گفت: خب چی کار کنم من اینجوری میخوابم دیگه.
Jungkook کنار او دراز کشید و گفت: تو همه چیت عجیبه حتی خوابیدنت.
Hana دستش را دور کمر او انداخت و گفت: آره من عجیبم.
Jungkook هم دستش را روی کمر او گذاشت و گفت: میخوام یه اعترافی بکنم.
-: چی؟
-: از اون شب که اومدم خونت ... نمیتونم شبا بخوابم ... نمیدونم چرا.
Hana لبخندی زد و او را بوسید و گفت: خب معلومه ... چون به من عادت کردی ... نگران نباش از این به بعد یا من میام اینجا یا تو بیا پیش من خوبه؟
-: نه ... به اندازه کافی بهت وابسته هستم ... نمیخوام اوضاعم بدتر از این بشه ... همینجوریش نیستی دلم میخواد خودمو بکشم.
-: عزیزم یعنی انقد دوستم داری؟
-: تو دیونه ایی منم دیونه تر از تو ... معلومه دوست دارم.
Hana خودش را به بدن گرم او چسباند و گفت: منم یه اعترافی بکنم؟
-: بگو.
-: هر وقت بغلت میکنم یه حس عجیبی بهم دست میده ... دلم میخواد مثل تمام ناخونامو تو تنت فرو کنم.
-: این دیگه چیه؟ من میگم نمیتونم شبا بدون تو بخوابم اون وقت تو میگی میخوام ناخونامو تو تنت فرو کنم؟
Hana خندید و گفت: ببخشید ولی خب خیلی دلم میخواد این کارو بکنم.
-: آها پس به خاطر همین بود که فردای اون شب روی تمام بدن من جای ناخونات بود؟
-: اوهوم ... ببخشید اون شب دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
-: Hana تو از هر موجودی خطرناک تری ... فکر کنم فردا پس فردا میپیری خِرخِره منم میجویی بعد میگی دست خودم نبود.
Hana آرام روی کمر او زد و گفت: هی! حالا یه بار از این کارا کردما.
Jungkook خندید و گفت: باشه ببخشید ... میدونم خیلی دوست داری منو جنگ بگیری چون بیشتر وقتا که بغلت میکنم این کارو میکنی ... فکر کنم خودتم نمیفهمی.
Hana به چشمان او خیره شد و گفت: نه خودمم نمیفهمم.
Jungkook چند لحظه به صورت فرشته مانند او نگاه کرد و گفت: چرا اینجوری بهم نگاه میکنی؟
Hana با انگشت اشاره اش روی بدن او زد و گفت: Kooki تا حالا شده تو منو ببوسی؟
Jungkook کمی مکث کرد و گفت: فکر نکنم ... بیشتر اوقات تو منو میبوسی.
Hana روی گردن او دست کشید و گفت: میشه امشب تو منو ببوسی؟ ... میخوام ببینم وقتی دوست پسر آدم بوسش میکنه چه حسی داره.
Jungkook نشیخندی زد و گفت: چه فرقی میکنه؟ ... تو هر وقت پیش منی دم به دیقه لبات رو لبای منه.
-: نه فرق میکنه ... من همیشه تو رو میبوسم ولی تو حتی یه بارم سعی نکردی ... خودت نمیخوای امتحان کنی؟
-: وقتی تو این کارو میکنی دیگه لازم نیست من پیش قدم بشم.
Hana با شکایت روی سینه او زد و گفت: بگو نمیخوام بوست کنم دیگه چرا انقد بهونه میاری.
و پشتش را به او کرد. Jungkook خندید و صورتش را جلوی صورت او برد و گفت: باشه ببخشید مخوای الان بوست کنم؟
Hana چشم غره ایی رفت و گفت: نه خیر ... نمیخوام زحمت نکش.
Jungkook او را بوسید و گفت: ببخشید دیگه ... اینم بوس ... میشه دوباره Hana خوبه بشی؟
Hana سر تکان داد و گفت: نوچ ... حالا که ناراحتم کردی اینو قبول نمیکنم.
-: خب پس چی کار کنم؟
-: نمیدونم یه کاری بکن از دلم دربیار.
Jungkook کمی فکر کرد و ناگهان فکری به ذهنش رسید. با شیطنت گفت: نمیخوای آشتی کنی؟
Hana دوباره سر تکان داد و گفت: آ آ!
-: باشه.
Jungkook شروع به قلقلک دادن او کرد. Hana از جا پرید و همان طور که روی تخت دست و پا می زد و می خندید، گفت: Kooki ... میدونی قلقلکی ام نکن پسره دیونه.
Jungkook دست از قلقلک دادن او برداشت و دستانش را کنار سر او ستون بدنش کرد و گفت: حالا آشتی؟
Hana خندید و گفت: آره ... آشتی.
Jungkook لبخند زد و او را بوسید. Hana دستانش را دور کمر او محکم حلقه کرد و Jungkook هم آرام بدن او را نوازش کرد.
در حالی که آن ها، با آرامش در آغوش هم، یکدیگر را می بوسیدند، کمی آن طرف تر، V حتی نمی توانست روی تختش دراز بکشد و چشمانش را ببندد. افکارش هر کدام بیش از دیگری آزارش می دادند. آرام بین تخت و میز کوچک کنار آن، نشست و خودش را مچاله کرد و سرش را روی زانو هایش گذاشت. فکر اینکه Hana الان در کنار Jongkook است مثل خوره به جانش افتاده بود. بغضش به حد خفگی گلویش را می فشرد و عذابش را دو چندان می کرد.
دیگر توان مقاوت نداشت. بغضش بار دیگر ترکید و صدای هق هق های معصومانه اش تمام فضای سرد و خالی اتاقش را پر کرد. اشک هایش مثل دانه های برفی که بیرون، آرام آرام روی زمین می آمدند، روی پارکت کف اتاق می ریختند. همان طور که گریه می کرد، با صدایی گرفته گفت: نمیخوام ... من دیگه نمیخوام خوب باشم ... پس چرا نمیتونم تو رو پیش خودم نگه دارم؟ ... من که الان دیگه جز بچه مثبتا حساب نمیشم پس چرا نمیتونم پیش خودم نگهت دارم؟ ... نمیخوام خوب باشم ... نمیخوام.

و هق هق کنان خودش را بیشتر مچاله کرد.


آخ جیگرم واسه شیر کوچولوم کباب شد ول خب دیگه ... این فصلم تموم شد  ... تا اینجای داستان به نظرتون چطور بوده؟ ... لطفا نظر واقعیتونو بگین الکی تعریف نکنین 

راستی یه سوال دیگه که برام خیلی جالبه بدونم ... فکر میکنین Hana چه شکلیه؟





طبقه بندی: Bad Boy Or Bad Girl،
برچسب ها: Bad Boy Or Bad Girl،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 04:22 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب