تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
سلاااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممممم عزیزای دلم
انقد دلم براتون تنگ شده که نگو ولی چه کنم هنوز پام گیره نمیتونم بیام
ولی با این حال دارم تمام تلاشمو میکنم دیگه ببخشید که نمیتونم داستانا رو بذارم واقعا معذرت میخوام

حالا برای اینکه از دلتون در بیارم قسمت اول از فصل چهارم این داستانو آوردم
برین بخونینش و نظرم بدین

من قربون این دوتا که زندگی برام نذاشتن

فصل چهارم / کابوس وحشنتاک


صبح روز بعد، Hana با نوازش پنچه طلایی و گرم نور خورشید، که از لا به لای پرده به داخل سرک می کشید، بیدار شد. هنوز در آغوش Jungkook بود و او هم در خواب ناز بود. با آرامش لبخندی زد و سرش را روی سینه او گذاشت. صدای تپش های آرام قلب او، احساسی که داشت را قوی تر می کرد. نفس عمیقی کشید و دوباره چشمانش را بست. Jungkook با همان چشمان بسته، گفت: هنوز بدنت مثه دیشب داغه ... احساس میکنم بخاری کنارم خوابیده و منم بغلش کردم.
Hana به صورت پف کرده و خواب آلود او نگاه کرد و گفت: صبح بخیر ... خوب خوابیدی؟
Jungkook چمانش را مالید و گفت: مثه یه خرس خوابیدم اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.
-: ساعت سه صبح بود خوابیدی ... اگه هنوز خوابت میاد بخواب اشکال نداره.
Hana بلند شد و جلوی آینه با ناخن هایش، موهای صافش را چنگ زد و گفت: من میخوام برم صبحونه بخورم خیلی گرسنمه ... تو ام میای یا میخوای بخوابی؟
Jungkook روی تخت نشست و اطرافش را به دنبال لباس هایش نگاه کرد و گفت: اگه بگی لباسامو دیشب کجا پرت کردی باهات میام.
-: کجا میخواستی بندازمشون؟ ... دیدم تو خیابون یه فقیر لباس لازم داره براش از پنجره پرت کردم پایین ... پشت تخته دیگه.
Jungkook دستش را با سختی به لباس هایش، که بین فاصله تخت و دیوار افتاده بودند، رساند و گفت: آخه دختر چرا لباسامو اینجا شوت کردی؟ ... دستم داغون شد تا ورشون دارم ... دیگه نمیذارم لباسامو دربیاری شوت کنی این ور اون ور.
Hana به طرف در اتاق رفت و گفت: تو قرار بود نذاری من خیلی کارا بکنم ولی نتونستی اینم روش ... من شکمم در گرفته از گرسنگی میرم یه چیزی بخورم نمیتونم منتظر تو بمونم.
Jungkook بلوزش را پوشید و گفت: حالا دو دیقه صبر کنی مثلا چی میشه؟
Hana از اتاق بیرون رفت و دستگیره در را گرفت و گفت: من گرسنمه و الان هیچ کسو نمیشناسم فقط غذا میخوام ... میرم صبحونه بخورم.
بعد زبان درازی کرد. Jungkook خندید و بالشت کنارش را به طرف او پرت کرد و گفت: دختره پررو.
Hana سریع در را بست و گفت: به هدف نخورد ... خطا بود.
Jungkook بلند شد و گفت: خطا بود آره؟ ... الان بهت میگم خطا چیه؟ ... وایسا ببینم دختره زبون دراز.
Hana سریع از پله ها پایین دوید و به آشپزخانه رفت Jungkook هم به دنبالش. Hana سریع بالای کابینت رفت و گفت: بیا جلو میپرم روت لهت میکنم.
Jungkook با خنده گفت: اوه ... باشه بابا میرم اون ور. بیا پایین الان میوفتی خودت له میشی.
Hana از کابنت پایین آمد و گفت: بهم دست بزنی دوباره میرم همون بالاها.
-: بابا من که کاری باهات ندارم ... بیا اصلا میشینم اینجا نگات میکنم خوبه؟
Hana دو کاسه آبی رنگ از کابینت بیرون آورد و گفت: آفرین همون جا بشین تا من به کارم برسم ... صبحونه نمیدم بهتا.
Jungkook دست به سینه نشست و گفت: بیا اصلا بهت نگام نمیکنم ... بیا چشمامم بستم.
Hana خندید و صبحانه را آماده کرد و گفت: صبحونه آماده ست ... چشاتو باز کن بخور باید بریم مدرسه.
Jungkook یکی از چشمانش را باز کرد و گفت: باز کنم چشمامو نمیری بالای کابینت؟
Hana کنار او نشست و گفت: نه ... صبحونتو بخور همینجوری ام دیرمون شده.
Jungkook چشمانش را باز کرد و به کیک شکلاتی روی میز حمله کرد. Hana همان طور که با آرامش برای خودش ساندویچ عسل درست می کرد، گفت: همشو نخوریا ... یه تیکه بذار برای V ببریم ... اون کیک دوست داره.
Jungkook سر تکان داد و دوباره مشغول خوردن صبحانه شد. بعد از تمام شدن صبحانه، آن ها مثل هر روز، به طرف مدرسه راه افتادند و بعد از چند دقیقه پیاده روی، روی زمین یخ زده و سفید پوش شده، به آن جا رسیدند. Hana اول وارد کلاس شد و روی صندلی اش نشست. V که تمام شب گذشته را گریه کرده بود و حتی یک لحظه ام چشمانش را نبسته بود، بی حوصله سرش را روی میز گذاشته بود و بی تفاوت به بچه های کلاس نگاه می کرد.
Hana به او نگاه کرد و با مهربانی گفت: کوچولو سلام ... حالت خوبه؟ به نظر پکر میای؟
V سرش را چرخاند و به او نگاه کرد و گفت: سلام ... چیزی نیست خوبم ... دیشب نتونستم بخوابم به خاطر اونه.
-: چرا؟ چیزی شده؟ میخوای باهم حرف بزنیم؟
-: نه لازم نیست ... چیزی نشده که حرف بزنیم فقط من بی خوابی زده بود به سرم.
-: مطمئنی؟
-: آره ... من که دیونه نیستم بی دلیل نخوابم ... چیزی نیست تو خودتو نگران من نکن.
Hana ظرف صورتی رنگی را از کیفش بیرون آورد و گفت: باشه. هر جور راحتی ... راستی صبحونه خوردی؟
-: نه ... حوصله اونم نداشتم.
-: اشکال نداره من برات کیک آوردم ... از هموناییه دوست داری ... بیا.
V نگاهی به ظرف کرد و گفت: نمیخوام ... میلم به هیچی نمیکشه ... ممنون.
Hana با نگرانی دستش را روی پیشانی او گذاشت و گفت: شاید داری مریض میشی ... میخوای ببرمت دکتر؟
V دست او را کنار زد و گفت: چرا جو میدی؟ ... گفتم که خوبم ... فقط خوابم میاد و حوصله ندارم.
Hana ظرف کیک را در کیف او گذاشت و گفت: خیله خب ... من کیکو میذارم تو کیفت اگه پشیمون شدی بخورش ... الانم خوابت میاد بگیر بخواب تا بهتر بشی.
V سرش را به طرف دیگر چرخاند و چشمانش را بست. تا آخر روز، V بی حوصله بود و حتی به کار های خنده دار پسرها هم نمی خندید و تنها یک لبخند تصنعی و زورکی تحویل می داد. بعد از زنگ آخر و تعطیل شدن مدرسه، Hana کوله پشتی اش را برداشت و رو به روی V، که مثل زنگ اول، سرش را روی میز گذاشته بود، نشست و گفت: کوچولو پاشو بریم خونه ... خسته ایی بهتره بری استراحت کنی.
V چند لحظه ایی به او نگاه کرد و بعد با بی حالی کوله پشتی اش را برداشت و به همراه او و بقیه پسرها از مدرسه بیرون رفت. در راه، پسرها سر به سر هم می گذاشتند و با سر و صدا این طرف و آن طرف می پریدند، اما V دستانش را در جیب کابن ضخیمش کرده بود و با تکه یخ های روی زمین بازی می کرد. Jimin روی شانه او زد و گفت: هی پسر تو امروز چته؟ ... ندیدم آتیش بسوزونی یا حتی با Hana حرف بزنی.
V سر را بالا آورد و به او نگاه کرد. Hana که می دانست او حتی حوصله حرف زدن ندارد، گفت: دیشب نخوابیده خسته ست ... الان حوصله نداره.
Jimin سر تکان داد و گفت: اشکال نداره به بی خوابی عادت میکنی ... مثه من که بیشتر شبا خوابم نمیبره میزنم از خونه بیرون یه کم قدم میزنم.
V نفس عمیقی کشید و سرش را پایین انداخت. Hana که متوجه شده بود این بی حوصلگی دلیل دیگری جز بی خوابی دارد، با مهربانی دست او را گرفت و لبخند زد. V همان طور که به زمین چشم دوخته بود، نیشخندی زد و ساکت به راهش ادامه داد. وقتی به همان چهار راه همیشگی رسیدند، Hana با V و Jungkook از بقیه پسرها خداحافظی کرد و به طرف خانه رفت. جلوی در خانه Hana ،V رو به او کرد و گفت: خب کوچولو ... برو خونه و سعی کن یه کم بخوابی ... مراقب خودتم باش.
بعد دست او را گرفت و گفت: فردا باید حالت خوب شده باشه و دوباره همون کوچولوی شاد من شده باشیا.
V که هنوز سرش را با بی حالی پایین انداخته بود، زیر چشمی به Jungkook که پشت Hana ایستاده بود، نگاه کرد. او مدام این پا و آن پا می کرد و منتظر بود تا خداحافظی و شب بخیر گویی Hana تمام شود. V نفس عمیقی کشید و دست Hana را رها کرد و گفت: نگران من نباش ... من مراقب خودم هستم ... شب بخیر.
و به داخل خانه رفت. Hana با نگرانی آهی کشید و گفت: حالش اصلا خوب نیست ... به نظرت لازمه پیشش بمونیم و مراقبش باشیم؟
Jungkook کمی مکث کرد و گفت: فکر نکنم ... بیا بریم من سردمه.
Hana دوباره به خانه V نگاه کرد و با او به طرف خانه خودش رفت. V که در خانه، پشت در به آن تکیه داده بود، به عکس خودش در آینه چوب لباسی نگاه کرد و گفت: خیلی بدبختی ... تا کی میخوای انقد ابله باشی و خودتو عذاب بدی؟ ... تا کی میخوای ببینی با کسه دیگه اییه و درحالی که بهش احتیاج داری پسش بزنی؟ ... چرا بد نمیشی؟ چرا مال خودت نمیکنیش؟ ... ترسناک ترین کابوست اینه که اون از کنارت بره پس چرا عین احمقا رفتنشو تماشا میکنی؟
چند لحظه ایی به خودش خیره شد و بعد نیشخند تحقیر آمیزی زد و گفت: میدونی چرا؟ ... چون تو یه پسر پخمه و ساده بیشتر نیستی ... تمام عمرت اینجوری بودی ... یه ساده لوحه خنگ که همه ازش سواستفاده کرد ... نمیخوای به خودت بیای؟ ... میخوای هنوزم همون پسر دیونه باشی؟
دوباره چند لحظه ایی به صورت سرد و بی حال خودش نگاه کرد و سر تکان داد و گفت: نه ... دیگه نمیخوام ابله باشم ... نمیخوام خوب باشم ... از این به بعد واقعا یه شیطون میشم ... Hana ماله منه هیچ کسم نمیتونه از من بگیرتش ... اینو به همه دنیا ثابت میکنم و به کابوسای شبانه وحشتناکم برای همیشه پایان میدم.
و با عصبانیت به اتاقش رفت. از آن طرف، در خیابان، Hana مدام به V فکر می کرد و به زمین زیر پایش چشم دوخته بود. Jungkook دست گرم او را گرفت و گفت: به V فکر میکنی آره؟ ... نگرانش نباش حالش خوب میشه.
Hana نفس عمیقی کشید و گفت: آره ... حالش خوب میشه ولی خیلی بی حوصله شده. نمیدونم چرا انقد افسرده و بی حال شده؟ ... نکنه از چیزی ناراحته؟
-: شاید ... میخوای فردا تو کری اوکی بار جشن بگیریم تا اونم از این حال و هوا دربیاد؟
-: فردا کریسمسم هست ... به مناسبت اینکه اولین کریسمسیه که پیشمونه یه جشن باحال میگیریم.
-: فکر خوبیه.
هر دو لبخند زدند و بعد از چند دقیقه به خانه Hana رسیدند. Hana محکم دستان Jungkook را گرفت و گفت: میخوای امشب تو بیای پیشم؟
Jungkook لبخند زد و گفت: میترسم انقد بهت عادت کنم که دیگه نتونم ازن دور بشم.
Hana سرش را پایین انداخت و گفت: هومممم ... پس یعنی نمیای؟
-: امشبم تنهایی؟
-: نمیدونم شاید ... اصلا به بابام چه ربطی داره؟ ... تو دوست پسرمی دوست دارم بیارمت پیش خودم ... مثل خودش که با منشیای تر گل ور گلش خوش میگذرونه منم میخوام با دوست پسر بانمکم باشم.
-: باشه ... ولی خودت باید به مامانم بگیا.
Hana خندید و گفت: باشه.
و در خانه را باز کرد و با او وارد آن شد. برق سالن و اتاق ها روشن بود و صدای تلوزیون هم به گوش می رسید. Jungkook کابشنش را در آورد و با تعجب گفت: Hana فکر کنم بابات با خودش مهمون آورده.
Hana کابشن خودش و او را روی چوب رختی کنار در آویزان کرد و گفت: به جهنم ... ما میریم تو اتاق من ... اون هر غلطی دوست داره بکنه.
و به طرف سالن رفت و Jungkook هم به دنبالش راه افتاد. Hana کشی که به موهای حنایی و بلندش بسته شده بود، باز کرد و گفت: فعلا که خبری از آدم زنده نیست ... بیا بریم تو آشپزخونه یه چیزی بخوریم ... من گرسنمه.
و وارد آشپزخانه شد. در آشپزخانه، دختری که به نظر می رسید هم سن و سال خودش باشد، روی کابینت نشسته بود و مشغول خوردن چیپس بود. Hana آهسته و با تعجب گفت: این دیگه کیه؟
و جلو تر رفت و گفت: سلام ... ببخشید شما ... تو خونه ی من چیکار میکنین؟ ... میشه بگین اصلا کی هستین؟
دختر که چهره موزی و شروری داشت، نیشخندی زد و گفت: سلام خواهر کوچولو ... چطوری؟
Hana دست به سینه ایستاد و کاملا جدی گفت: خواهر؟ من یادم نمیاد خواهری داشته باشم ... زود باش از خونه من برو بیرون.
دختر از کابینش پایین آمد و گفت: چقد تو بد اخلاقی ... من خواهر جدیدتم ... اسمم Jini ئه.
بعد چشمش به Jungkook که جلوی در ایستاده بود و با تعجب به او نگاه می کرد، افتاد و گفت: آه! این آقا خوشگله کیه؟ ... دوست پسرته آره؟
Hana جلوی او ایستاد و گفت: به تو ربطی نداره ... زود بزن به چاک تا به پلیس زنگ نزدم بیان با لگد پرتت کنن بیرون.
در همین حین، ناگهان صدای پدر Hana از داخل سالن به گوش رسید: Hana ... دخترم بالاخره برگشتی؟ ... بیا اینجا میخوام باهات حرف بزنم.
Hana دست Jungkook را گرفت و به طرف سالن رفت. پدر Hana با دیدن او و Jungkook گفت: آه دخترم چطوری؟ خیلی وقته ندیدمت دلم برات تنگ شده بود ... میبینم دوست پسرتم با خودت آوردی ... ببخش که شب خوبتو خراب کردم ولی ...
Hana با عصبانیت حرف او را قطع کرد و گفت: نمیخواد ادای باباهای خوبو مهربونو در بیاری. زود باش بگو اینجا چه خبره؟
پدر Hana نفس عمیقی کشید و گفت: باشه ... راستش من ... با خانم Shin منشی دفترم ازدواج کردم و اونو دخترش قراره اینجا زندگی کنن تا تو هم از تنهایی بیرون بیای ...
هنوز حرف او تمام نشده بود که Hana پوزخندی زد و گفت: پس چرا زودتر نگفتی جولو پلاسمو جمع کنم برم تا تو با زن و بچه جدیدت راحت باشی ... حالا هنوزم دیر نشده ... نترس همین امشب میرم تا زندگی خوب و آرومتونو به هم نزنم.
و با عجله به طرف اتاقش رفت. پدر Hana با ناراحتی گفت: دخترم من به خاطر اینکه تو تنها نباشی این کارو کردم ... آخه کجا میخوای بری تو که جایی رو نداری.
Hana وسایلش را تمام و کمال در چمندان هایش بست و آن ها را با زحمت از پله ها پایین آورد و گفت: مگه برای تو فرقی میکنه؟ ... تو برو با خونواده آرومت خوش باش ... نگران منم نباش نه مزاحمتون میشم نه دیگه منو می بینین ... تو ام از این به بعد منو فراموش کن ... فکر کن دختری به اسم Hana نداری و همون موقع که زن اولت مرد اونم باهاش رفت به درک.
بعد کلید خانه را جلوی پای او انداخت و با Jungkook از خانه بیرون رفت و با عصبانیت و نفرت تمام  در را کوبید. بیرون از خانه، دیگر نتوانست جلوی بغضش را بگیرد و شروع به گریه کرد. Jungkook او را در آغوش گرفت و گفت: آروم باش عزیزم ... من هنوز کنارتم و همیشه مراقبت میمونم.
Hana هق هق کنان او را در آغوش گرفت و گفت: تموم شد ... همه چی تموم شد ... از این به بعد من یه دختر بدبخت و بی کسو کارم ... حالا کجا برم؟ ... من که جایی جز اینجا نداشتم.
Jungkook اشک های او را پاک کرد و با مهربانی گفت: گریه نکن عزیزم ... من پس چیکاره ام؟ ... میبرمت خونه خودم به مامانمم میگم تو از این به بعد پیش ما زندگی میکنی ... اونم که خیلی دوست داره و از خداشه تو بیای پیش ما بمونی ... گریه نکن ... نمیتونم اشکاتو ببینم.

Hana کمی آرام شد، اما هنوز اشک می ریخت. Jungkook چمدان های او را برداشت و با او به طرف خانه خودش حرکت کرد. Hana که دلش از زمین و زمان پر بود و دیگر نمی توانست جلوی بغض چند ساله اش را بگیرد، به محض ورودش به خانه او، به طرف اتاق دوید و دوباره با صدای بلند شروع به گریه کرد و روی تخت دراز کشید. بالشتی که روی تخت بود را محکم فشار داد و گفت: ازت متنفرم ... تو باعث شدی من هیولا بشم ... تو باعث شدی من تنها بشم ... تو باعث شدی من مادرم ... خونم ... زندگیم ... آرامش و احساساتمو از دست بدم ... ازت متنفرم ... هیچ وقت نمی بخشمت ... هیچ وقت.
Jungkook که از لای در نیمه باز به او نگاه می کرد قلبش با صدای گریه های او بیشتر و بیشتر فشرده می شد و راه نفسش تنگ تر می شد. به سختی نفس عمیقی کشید و چمدان ها را جلوی در اتاق گذاشت و به طبقه پایین رفت. بعد از چندین دقیقه هق هق و ناله، Hana همان طور که بالشتش را محکم گرفته بود، خوابش برد و خانه در سکوتی سرد و سنگین فرو رفت.
Jungkook آرام از پله ها بالا رفت و در اتاق را باز کرد. صورت Hana رنگ پریده و غم زده به نظر می آمد و دور چشمان درشتش قرمز شده بود. آهسته و بی صدا پتوی تخت را روی او کشید و کنار تخت نشست. چند لحظه ایی به صورت زیبای او که حالا معصوم تر از هر فرشته ایی به نظر می رسید، نگاه کرد و بعد روی موهای به هم ریخته او دست کشید و گفت: تا حالا ندیده بودم اینجوری گریه کنی ... خوبه که خوابیدی و دیگه هق هق نمیکنی ... با صدای گریه هات قلبم داشت از غصه منفجر میشد.
بعد آهسته سرش را لبه تشک تخت گذاشت و گفت: از هر چیزی بدتر این اتفاق بود که افتاد ... حالا دیگه هیچی برای از دست دادن نداری ... میدونم برات خیلی سخته ولی من کنارتم و کمکت میکنم حتی اگه بخوای دنیا رو به نابودی بکشونی من تا آخرش کنارتم ... از این به بعد هم من بیشتر بهت وابسته میشم و هم تو جایی جز اینجا نداری که بری ... نمیدونم این خوبه یا بد ولی ... اینو میدونم که نباید اینجوری میشد.
و چشمانش را بست.
فردا صبح، Jungkook با صدای Hana از خواب بیدار شد. چشمانش را باز کرد و به اطرافش نگاهی انداخت. صدا از طبقه پایین می آمد. Hana با خوشحالی در آشپزخانه مشغول درست کردن کیمچی بود. انگار تمام اتفاقات وحشتناکی که شب قبل برایش افتاده بود را فراموش کرده بود و زندگی تازه ایی را از سر گرفته بود. Jungkook بلند شد و به آشپزخانه رفت.
Hana همان طور که تمام صورت و دستانش آغشته به سس مخصوص کیمچی بود، آواز می خواند و کار می کرد. Jungkook با دیدن چهره خندان و خوشحال او، لبخندی زد و گفت: خانومی چیکار میکنی؟
Hana دست از کار کشید و گفت: Kooki بیدار شدی؟ ... بیا ببین این چجوری شده؟
Jungkook کنار میز ناهار خوری وسط آشپزخانه، که ظرف بزرگ کیمچی روی آن قرار داشت، ایستاد و گفت: قیافش که نسبتا خوبه ... فکر کنم مزه شم خوب باشه.
-: خب بخور ببین چه مزه ایی شده.
Jungkook کمی از آن خورد و گفت: هوممم ... خوشمزه شده ... کی بیدار شدی که وقت کردی اینو درست کنی؟
Hana همان طور که دستان و صورتش را می شست، گفت: ساعت چهار صبح ... از خواب پریدم گفتم چیکار کنم اومدم کیمچی درست کردم.
-: خیلی خوشمزه شده ... میخوام به بچه ها زنگ بزنم بیان اینجا کریسمسو دور هم جشن بگیریم ... نظرت چیه؟
Hana گونه او را بوسید و روی کابینت نشست و گفت: خوبه ... آه! Kooki ... میشه یه چیزی ازت بخوام؟
-: چی؟
-: دیگه رابطمونو ازشون پنهان نکنیم ... بیا بهشون بگیم خودمونو راحت کنیم.
Jungkook کمی فکر کرد و گفت: آخه ... راستش میترسم.
Hana پاهایش را دور کمر او حلقه کرد و گفت: میترسی یا خجالت میکشی؟
-: هر دوتاش.
-: چطور خجالت نمیکشی شبا باهام بخوابی اون وقت خجالت میکشی به دوستات بگی با ملکه دبیرستان رابطه داری؟ ... چه بخوای چه نخوای اونا از این به بعد با اینجا بودن من میفهمن.
Jungkook چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت. Hana خودش را در آغوش او انداخت و گفت: آیگو ... پسره خجالتیه ترسو ... باشه بابا فعلا ساکت میمونیم.
Jungkook کمر او را گرفت و گفت: Hana سنگین شدیا ... نمیتونم دیگه بغلت کنم ... برو پایین دختره گنده.
Hana با ابرو های درهم از او فاصله گرفت و گفت: اصلا دیگه نمیخوام بهم دست بزنی ... مگه نگفتی چاقو سنگین شدم؟ پس برو یه دوست دختر لاغر و خوش هیکل پیدا کن.
Jungkook با خنده گفت: از کجا دوست دختری به بدجنسی تو پیدا کنم؟
-: از همون جایی که منو پیدا کردی.
Jungkook آهسته موهای او را کنار زد و گفت: خودتو لوس نکن ... کجای دنیا دختری مثل تو پیدا میشه که هم آشپزیش خوب باشه هم انقد لوس و خوشگل باشه؟
Hana دست او را کنار زد و گفت: برو بابا ... تو فقط به فکر شکمتی ... میخوای برات غذا درست کنم فقط همین.
Jungkook با عصبانیت گفت: آها اون وقت میشه بگی برای چی وقتی جناب عالی میذاری میری خوش گذرونی توی کری اوکی بار من دیونه میشم؟ ... آها! فهمیدم ... چون گرسنم میشه نمیتونم نفس بکشم و فکر کنم.
Hana با خنده گفت: ببخشید چرا عصبانی میشی؟ ... باشه فهمیدم دوستم داری.
Jungkook دست به سینه ایستاد و گفت: نه خیر بنده مغز خر خوردم از دوست داشتن شما حدم گذشته دیونتون شدم ... دختره خل میگه تو فقط به فکر شکمتی و منو برای غذا درست کردن میخوای.
Hana او را در آغوش گرفت و گفت: ببخشید دیگه ... تو دیگه چجور پسری هستی؟ ... حتی نمیشه برات ناز کرد.
Jungkook چپ چپ به او نگاه کرد و گفت: ناز؟ ... این ناز کردنه برمیگردی تمام احساس و عاطفه منو میبری زیر سوال؟ ... تو عقل نداری.
Hana روی سینه او زد و گفت: نه دیگه ندارم ... اگه داشتم تو دوست پسرم نبودی.
بعد ظرف های کثیف را جمع کرد و مشغول شستن آن ها شد. Jungkook به او نگاه کرد و گفت: نونا ... الان با من قهری؟
Hana که با اخم ظرف ها را می شست، جوابی نداد. Jungkook آب دهانش را قورت داد و گفت: نونا ... یه چیزی بگو خب ... ناراحت شدی آره؟
Hana پیش بندش را باز کرد و او را به صورت او کوبید و گفت: با من حرف نزن.
و به طرف اتاق رفت. Jungkook پیش بند را گوشه آشپزخانه پرت کرد و با عجله به دنبال او رفت. Hana در اتاق را محکم بست و گفت: برو به بچه ها زنگ بزن دنبال من راه نیوفت.
Jungkook فوت کرد و آرام در اتاق را باز کرد و گفت: نونا ... اول باهم حرف بزنیم بعد میرم بهشون زنگ میزنم.
Hana بلوزش را به طرف در پرت کرد و گفت: برو بیرون ... مگه نمیبینی دارم لباسامو عوض میکنم؟
Jungkook در را بست و از پشت آن گفت: آخه نمیخوام از دستم ناراحت باشی ... امشب کریسمسه ... تو دوست دختره منی نباید باهام قهر باشی.
-: پس چرا عصبانیم کردی؟ ... برو فعلا به اونا زنگ بزن تا درباره تو یکی تصمیم بگیرم.
Jungkook غر غر کنان از پله ها پایین رفت و تلفن را برداشت و شماره خانه Jimin را گرفت. Jimin که با بقیه پسرها، در خانه اش، مشغول خوش گذرانی و بگو بخند بود، تلفن را جواب داد: الو؟
-: سلام داداش منم Jungkook ... اونجا چه خبره؟ چقدر سرو صداست.
-: همه بروبچ اینجان ... میخواستم به توام زنگ بزنم بیای که خودت زنگ زدی ... راستی داری میای برو دنبال Hana اونم بیار با خودت.
-: آها! ... باشه الان میایم.
-: میاین؟ مگه Hana اونجاست؟
-: آه ... آره ... اومد اینجا باهم کیمچی درست کردیم بعدم میخواستم بهتون بگیم بیاین اینجا که میگی همه خونه تو ان ... مام الان میایم.
-: باشه ... منتظریم.
Jungkook تلفن را قطع کرد و تا خواست از پله ها بالا برود، Hana با لباس مخملی قرمز رنگی که پوشیده بود، از پله ها پایین آمد و گفت: بهشون زنگ زدی؟
Jungkook با دیدن او، چشمانش گرد شد و همان طور که مات و مبهوت به او نگاه می کرد، گفت: آ آره ... همشون خونه Jimin بودن ... گفتن مام بریم اونجا.
-: خیله خب ... پس برو لباساتو عوض کن بریم.
Jungkook که انگار صدای او را نمی شنید، فقط به او خیره شده بود و تکان نمی خورد. Hana موهایش را از جلوی صورتش کنار زد و به او نگاه کرد و گفت: چرا وایسادی به من نگاه میکنی؟ ... منو تا حالا ندیدی؟ ... برو لباساتو عوض کن دیرمون شد.
Jungkook چند بار پلک زد و به طرف اتاقش رفت و بعد از چند دقیقه، با لباس های مرتب برگشت. Hana یقه لباس او را صاف کرد و گفت: همیشه من باید یقه لباساتو درست کنم؟
Jungkook به صورت عروسکی او نگاه کرد و گفت: باهام قهر نیستی؟
-: چرا باید قهر باشم؟ ... خب دیگه ... بیا بریم.
Hana کابشن او را برداشت و آن را به طرفش گرفت و گفت: اینو بپوش ... بیرون سرده.
Jungkook کابشن را از او گرفت و لبخندی زد و با او به طرف خانه Jimin حرکت کرد. پسرها در خانه Jimin، غرق در بگو بخند بودند که صدای زنگ در به گوششان رسید. Jimin بلند شد و گفت: اوه! ملکه خانوم و بداخلاق اومدن ... برم درو باز کنم تا درو از جا نکندن.
و به طرف در رفت و آن را باز کرد و گفت: سلام ... چطورین زوج پر دردسر؟ ... بیاین تو.
Jungkook با خنده وارد خانه شد و گفت: مثل اینکه خیلی حالت خوبه ... چه خبر شده ها؟
-: چه خبر میخواستی بشه؟ کریسمسه منم شادم.
Hana ظرف غذا را به دست Jimin داد و گفت: تو همیشه خدا شادی ... بیا اینو بگیر ... براتون کیمچی درست کردم.
Jimin به ظرف نگاهی کرد و گفت: پس حتما خیلی خوشمزه ست ... من میرم بذارمش تو آشپزخونه ... شما برین تو سالن. همه منتظرتونن.
Jimin به آشپزخانه و Hana و Jungkook به سالن رفتند. پسرها با دیدن آن ها با سر و صدا به استقبال شان رفتند. Jungkook ،J-Hope را در آغوش گرفت و گفت: سلام داداش کوچولو چطوری؟ کریسمست مبارک ... میبینم باز با Devil سرو کلت پیدا شده.
Jungkook خندید و گفت: کریسمس تو ام مبارک داداش ... Hana پیش من بود ... داشتیم براتون کیمچی درست میکردیم.
Jin با تعجب گفت: Hana ... با این لباس و آرایش داشتی کیمچی درست میکردی؟
Hana خندید و گفت: نه بابا ... این ریخت و قیافه مجلل ماله بعد از پایانه کیمچیه.
Suga با خنده گفت: Kooki تو خیلی خوش شانسی ... تو همیشه اولین کسی هستی که Hana رو تو بهترین لباسا و آرایش میبینی حتی وقتی میخواد بره مهمونی.
V که گوشه ایی نشسته بود، با صدایی آرام گفت: آره ... همیشه اولین نفری.
Hana برگشت و او را در آغوش گرفت و گفت: سلام کوچولو ... حالت بهتر شد؟ دیگه بی حوصله نیستی؟
V بلند شد و گفت: نه دیگه ... تصمیم گرفتم مثه خودت بشم ... یه شیطونه همیشه شاد ... خوبه نه؟
Jungkook با همان لبخند گفت: اگه همیشه اینجوری باشی خیلی خوبه ... حداقل Hana نگرانت نمیشه.
پسرها هو کشیدند و Jimin که تازه از آشپزخانه آمده بود، با لبخندی شیطنت آمیز گفت: Hana نگران V بودی؟ ... آه! پسر شما دوتا خیلی خر شانسین ... Hana منم حالم خوب نیست میشه نگران منم باشی؟
Hana محکم لپ او را کشید و گفت: خخخخخخ ... من همیشه نگران تو ام ... مخصوصا وقتی تو کری اوکی بار با دخترا غیب میشی.
Jimin با اعتراض گفت: آه نونا ... اصلا نمیخوام نگرانم باشی ... نگران بودن تو برای من پر از دردسره.
Jin با خنده گفت: Jimin ناشکری نکن ... همین قدرم که نگرانته خیلیه.
Jimin دستانش را بالا برد و گفت: باشه بابا اصلا نمیخواد هیچ کدوم نگران من باشین ... من باید نگران شما باشم که یه وقت از دلسوزی و نگرانی زیاد آبروی منو نبرین.
با اینکه همه می گفتند و می خندیدند، V ساکت نشسته بود و تنها یک نیشخند تصنعی و بی روح تحویل تمام مسخره بازی ها و حرف های آن ها می داد. Hana که کنار او نشسته بود، به او نگاه کرد و گفت: V خوبی؟ ... چرا تو خودتی و هیچی نمیگی؟
V همان طور که به بقیه نگاه می کرد، گفت: چیزی نیست.
-: اگه چیزی نیست چرا مثل همیشه نیستی؟
-: گفتم چیزی نیست ... نگران نباش ... فقط یه کم حوصله ندارم.
Hana کمی مکث کرد و گفت: امروز تو کری اوکی بار قراره جشن بگیریم ... میای باهامون؟
V نفس عمیقی کشید و گفت: آره ... ولی با شما نه ... با دارو دسته خودم میام ... یادت که نرفته من الان جز شیطونام.
Hana لبخند زد و گونه او را بوسید و گفت: نه یادم نرفته ... تو کوچولوی شیطون خودمی.
V خندید و گفت: تو عاشق بوس کردی نه؟ ... آخه هر وقت با یه پسر هستی همش بوسش میکنی.
-: آره ... این کارو دوست دارم.
در همین حین، Jimin بلند شد و گفت: بچه ها من دارم میمیرم از گرسنگی ... بیاین بریم ناهار بخوریم ... دست پخت Hana ئه حتما خیلی خوشمزه ست.
J-Hope از جا پرید و گفت: آخ جون ... من دارم میرم کاری ندارین؟
و به طرف آشپزخانه دوید. Suga با اعتراض گفت: هی صبرکن ... برا منم بذاریا.
پسرها همگی با عجله به طرف آشپزخانه هجوم آوردند. Hana سر تکان داد و گفت: دیونه ها ... آروم بخورین خودتونو خفه نکنین.
Jungkook از در آشپزخانه با دست به او اشاره کرد و گفت: بیا دیگه ... وگرنه بهت نمیرسه ها.
Hana دست او را گرفت و با ناز گفت: من کیمچی نمیخوام ... Kooki میخوام.
Jungkook با خنده شرورانه ایی گفت: باید تا شب صبر کنی الان نمیشه.
Hana خندید و گفت: دیونه ... میدونستی خیلی پررویی؟
Jungkook او را به داخل آشپزخانه کشید و گفت: بیا تو دیگه چقد حرف میزنی.
همگی با خوشحالی ناهار خوردند و بعد از ظهر به کری اوکی بار رفتند. داخل کری اوکی بار، Hana دست Jungkook را گرفت و او را کشان کشان به اتاق پرو برد تا برای اجرا آماده اش کند. Jin به آن ها نگاه کرد و سر تکان داد و گفت: فکر میکنن ما نمیدونیم باهم رابطه دارن ... هه! با رفتارای عجیب اینا آدم اگه کورم باشه میفهمه.
Suga هم سر تکان داد و گفت: آره ... کاملا واضحه که Kooki به Hana علاقه داره.
J-Hope حرف او را کامل کرد و گفت: و رفتارای Hana ام گویای یه رابطه ی عاشقانه بین اونو Kooki ئه ... دیدین چجوری بهش نگاه میکنه؟
Jimin با خنده گفت: مثه گرگ ... انگار میخواد Kooki رو بخوره با چشای شیطونش.
در اتاق پرو، Jungkook ،Hana را داخل اتاق هول داد و لباس های او را کشید و گفت: زود باش لباساتو عوض کن میخوام اول با تو برم رو صحنه.
Jungkook گوشه لباسش را چسبید و گفت: اول تو برو بیرون تا من لباسامو عوض کنم.
Hana روی صندلی پشت سرش نشست و گفت: نچ ... میخوام اینجا بمونم.
Jungkook روی صندلی کنار او نشست و گفت: اصلا خودت چرا لباساتو عوض نمیکنی؟
Hana پایین بلوز او را گرفت و آن را بالا کشید. Jungkook سریع آن را پایین کشید و گفت: چیکار میکنی؟
-: وقتی خودت درشون نمیاری من مجبورم این کارو بکنم.
Jungkook بلند شد و گفت: خیله خب باشه ... فقط تو لباسای منو تیکه پاره نکن خودم عوضشون میکنم.
و  پشت آرشیو لباس ها رفت و لباس های صحنه اش را پوشید. Hana هم در این مدت، سریع لباس هایش را عوض کرد و یک پیراهن دکولته قرمز رنگ با خز های سفید پوشید و جلوی آینه مشغول درست کردن آرایشش بود که Jungkook از پشت آرشیو لباس ها آهسته بیرون آمد. Hana از آینه، همان طور که رژلب سرخ رنگش را به لبان پف کرده اش می مالید، به او نگاه کرد و گفت: خوشگل شدی.
بعد برگشت و چرخی زد و گفت: من چطور شدم؟
Jungkook میکروفونش را از روی میز گریم برداشت و گفت: مثه همیشه ترسناک ... لباست امشب خیلی کوتاهه نمیتونم قول بدم بتونم خودمو کنترل کنم.
Hana هم میکروفونش را برداشت و گفت: اِ؟ از کی تا حالا تو انقد شیطون شدی؟ ... خوبه شب اول با هزار بدبختی راضیت کردم بهم دست بزنی اون وقت الان میگی لباسات کوتاهه نمیتونم خودمو کنترل کنم؟
Jungkook خندید و گفت: وقتی هر شب با لباس خواب میخوابی کنارم باید فکر عواقبشم باشی.
-: مسخره ... بیا بریم ملت منتظرن.
برق سالن خاموش و پروژکتور های صحنه روشن شدند. در همین لحظه، V و Rap Moster و بقیه همراهان شان هم وارد کری اوکی بار شدند و کنار پسرها نشستند. Jin نگاهی به V کرد و گفت: عجب تیپی زدی.
V نیشخندی زد و گفت: بالاخره باید یه جوری نشون بدم جز شیطونام یا نه؟
-: آره ولی از اون قیافه شرت میشه همه چی رو فهمید لازم نیست این کارا رو بکنی.
-: ولی برای Hana و یه سری آدم دیگه که هنوز فکر میکنن من یه البهم لازمه.
Jin ساکت شد و سر تکان داد. بعد از چند لحظه، Hana و Jungkook وارد صحنه شدند و آهنگ شروع شد. Hana این بار روی صحنه از کنترل خارج شده بود و بیش از اندازه خودش را به Jungkook می چسباند و او را لمس می کرد، اما Jungkook مدام سعی می کرد او را دور کند و به حرکاتش اهمیتی ندهد. Jimin که با چهره ایی کج و معوج به آن ها نگاه می کرد، گفت: Hana امشب بدجوری قاطی کرده ... همش روی بدن و لباسای Kooki دست میکشه ... اگه بهش اجازه بدن همین جا لباسای اونو مثه یه گرگ وحشی پاره میکنه.
V که تحمل این وضعیت را نداشت، با عصبانیت گفت: معلوم نیست چی خوردن جفتشون صحنه رو با اتاق خواب اشتباه گرفتن.
و بلند شد و گفت: بهشون حالی میکنم روی صحنه باید چجوری اجرا کرد.
بعد به طرف اتاق پرو رفت. لباس هایش را عوض کرد و میکروفونی که کنار میز بود برداشت. وقتی می خواست از اتاق خارج شود، Rap Monster جلویش را گرفت و گفت: کجا میخوای بری؟
-: میبینی که ... رو صحنه.
-: میدونم صبرت تموم شده و دیگه نمیتونی Hana رو با Jungkook ببینی ولی این راهش نیست.
V او را کنار زد و گفت: خودم میدونم دارم چیکار میکنم.
و به طرف در ورودی صحنه رفت. Rap Moster از پشت سرش گفت: ولی من این طوری فکر نمیکنم ... اینو بدون که باید اونو با آرامش و زیرکی به دست بیاری.
V ایستاد و کمی مکث کرد و گفت: میدونم چطور باید مال خودم بکنمش ... تو فقط بشینو تماشا کن.
و به راهش ادامه داد.
با تمام شدن اجرای Hana و Jungkook، برق طرف دیگر سالن روشن شد و V با مهارت شروع به رقصیدن کرد. Jungkook نگاهی به او کرد و گفت: این کوچولو مگه بلده بقصه؟
Hana که کنار او ایستاده بود، اون خیلی خوب میتونه برقصه ... میخوای باهاش مسابقه بدی؟
Jungkook نیشخند تحقیر آمیزی زد و گفت: چرا که نه؟ ... مطمئنم حریف من یکی نمیشه.
و به طرف آن طرف صحنه رفت. Hana هم به طرف طبقه بالا رفت تا مسابقه رقص بین آن دو را بهتر تماشا کند. Jungkook وارد صحنه شد و V دست از رقصیدن کشید و به او نگاه کرد. او چند دقیقه ایی با تمام توانایی اش رقصید و بعد ایستاد و با دست به V اشاره کرد تا شروع کند. V حرکاتش را با آهنگ هماهنگ کرد و دوباره شروع به رقصیدن کرد. هر دو برای از رو بردن دیگری، از هر چه که در چنته داشتند استفاده کردند و بعد از دقائقی، صحنه تقریبا تبدیل به یک میدان دوئل شده بود به جای یک رقابت رقص دوستانه.
Hana که دید، اگر همین طور پیش رود آن ها روی صحنه به جای رقص یکدیگر را می زنند، سریع به اتاق پرو دوید و یک دست لباس پسرانه گشاد پوشید و با عجله به طرف در صحنه رفت. جلوی در ایستاد و یک کلاه لبه دار روی سرش گذاشت و به مسئول نور و صدای صحنه اشاره کرد و گفت: هی! برق صحنه رو خاموش کن و آهنگی که CD شو بهت دادم بذار.
و در صحنه را باز کرد. در میان رقص V و Jungkook، برق صحنه ناگهان خاموش و آهنگ عوض شد و Hana با سه رقاص دیگر وارد صحنه شد. V و Jungkook که از نفس افتاده بودند، با دیدن او کنار رفتند و هر کدام گوشه ایی نشستند. Hana با فیصله دادن به این میدان جنگ، از صحنه پایین آمد و با عصبانیت جلوی Jungkook و V که خیس عرق بودند و هنوز نفس نفس می زدند، ایستاد و گفت: معلوم هست چتونه؟ داشتین به جای رقص دعوا راه مینداختین.
آن ها چپ چپ به یکدیگر نگاه کردند و چیزی نگفتند. Hana نفس عمیقی کشید و انگشتش را به طرف آن ها گرفت و گفت: با هر دوتونم ... اگه بخواین امشبو خراب کنین حساب جفتتونو میرسم بدون اینکه هیچ توجهی به علاقه ایی که بهتون دارم بکنم ... فهمیدین؟
و به طرف اتاق پرو رفت. Jungkook چپ چپ به V نگاه کرد و پوزخندی تحقیر آمیزی زد و به دنبال Hana رفت. V با عصبانیت حوله ایی که در دستش بود را مچاله کرد و آن را روی زمین پرت کرد و به طرف در سالن رفت، اما جلوی در پشیمان شد و با عجله به طرف اتاق پرو رفت و با پررویی تمام در اتاق را باز کرد و وارد شد. Jungkook که لباس هایش را در دستش گرفته بود، با تعجب به او نگاه کرد و گفت: اول در بزنی بد نیستا.
v لباس هایش را از روی صندلی برداشت و گفت: تو نمیخواد به من درس آداب معاشرت بدی.
Hana که بند لباسش را سفت می کرد، با شنیدن صدای آن ها از پشت رگال گوشه اتاق بیرون آمد و گفت: شما دوتا امشب دست به یکی کردین با این کارای مسخرتون منو حرس بدین آره؟ ... V ... برو لباساتو عوض کن ... Kooki تو ام بیا بریم انقد سر به سر V نذار.
V نیشخندی زد و با غرور به Jungkook نگاه کرد. Jungkook با تعجب انگشتش را به طرف خودش گرفت و گفت: من سر به سر این میذارم؟ ... خوبه اون مثه دیونه ها درو کند اومد تو ... Hana خوبی؟ نگاه کن من Kooki ام اون V ئه ها.
Hana نشست و همان طور که بند کفش های پاشنه بلند و قرمز براقش را می بست، گفت: انقدرا گیج نیستم که شما دوتا رو از هم تشخیص ندم ... انقد با من یکی به دو نکن.
بعد بلند شد و دست او را گرفت و گفت: بریم ... بذار V لباساشو عوض کنه.
Jungkook با غضب به V نگاه کرد. V که لبخند پیروزمندانه ایی به چهره شیطنت آمیزش داشت، نوک زبانش را بیرون آورد و با دست به او اشاره کرد که برود. Jungkook با حرس دندان هایش را به هم فشار داد و سر تکان داد. Hana دست او را کشید و او را با خودش به سالن برد.
پسرها طبق معمول، گوشه ایی نشسته بودند و مشغول عیاشی بودند که Hana و Jungkook هم به جمع آن ها پیوستند. Jimin با لبخندی موزیانه به آن ها نگاه کرد و گفت: اجرای امشب از کنترل خارج بود ... این طور فکر نمیکنی Hana؟
Hana با لبخند ملایمی جواب داد: نه ... اتفاقا به نظر من اجرای امشب مثل همیشه خوب بود.
Suga که دست به سینه کنار Jimin نشسته بود، گفت: ولی امشب تو خیلی خودتو به Jungkook میچسبوندی ... راستشو بگین بین شما دوتا چه خبره؟
Jungkook با آرامش سر تکان داد و گفت: خبری نیست ... ما فقط دوستیم.
Jin گفت: آره دوستین ولی نه دوستای معمولی ... از رفتار جفتتون معلومه که یه خبرایی هست ... تازگیا شما دوتا خیلی کنار همین و حتی باهم میاین مدرسه و مهمونیایی که میگیریم در صورتی که قبلا اصلا اینطوری نبود.
Hana کمی مکث کرد و گفت: اولا دلیل رقص امشب من اونم با اون وضع آهنگی بو که اجرا کردیم بعدشم اینایی که گفتین اصلا دلیل نمیشه که بین منو Kooki چیزی باشه ... ما بیشتر کارامونو تازگیا باهم انجام میدیم مثل همین اجراهای همینجا به خاطر همینم هست که خیلی باهم وقت میگذرونیم.
J-Hope ابروهایش را بالا داد و گفت: نچ ... این چیزایی که از شما توی این مدت دیدیم مربوط به یه دوستی عادی نمیشه ... شما باهم رابطه دارین آره؟
Hana و Jungkook ساکت شدند و خودشان را به آن راه زدند. Jimin که به خوبی از رابطه آن ها با خبر بود، تا خواست حرف بزند، V سر رسید و کنار Hana نشست و گفت: Hana نمیتونه هیچ وقت با هیچ کس یه رابطه واقعی و پایدار داشته باشه چون یه دختر شیطون و پسر بازه و فکر نکنم Jungkook هم بخواد با چنین دختر نا متعادلی یه رابطه عاطفی داشته باشه ... خودتون که اینا رو میدونین چرا انقد سوال پیچ شون یکنین؟
Jungkook با عصبانیت چپ چپ به او نگاه کرد و نفس عمیقی کشید و سرش را برگرداند و با خودش گفت: پسره پررو ... خوبه تا دیروز فرق Hana رو با تخته نمیدونست از بس سر به زیرو خجالتی بود اون وقت الان اومده اینجا برای من اظهار نظر میکنه ... آخ که چقد دلم میخواد بزنم اون صورت خوشگلشو بیارم پایین تا حالیش بشه Hana فقط و فقط ماله منه.
Hana لبخندی زد و گفت: حق با V ئه ... من و Kooki فقط از اولین روز که همدیگه رو دیدیم تو سرو کله هم زدیم تا الان اون وقت چطور میتونیم باهم رابطه داشته باشیم؟ ... پسرا دست از این حرفای بیخود بردارین.
Jin به چهره عصبی Jungkook نگاه کرد و با لبخند گفت: باشه ... هر چی شما بگین.
پسرها دیگر حرفی در این مورد به زبان نیاوردند و هر کدام پی خوشگذرانی خودشان رفتند و V و Hana و Jungkook هم کنار هم نشسته بودند و بقیه را تماشا ی کردند. Hana مدام با V می گفت و می خندید و این موضوع هر لحظه Jungkook را بیشتر عصبی می کرد. او دست به سینه کنار Hana نشسته بود و با چهره ایی غضب کرده پایش را مدام زمین می کوبید و به V طوری نگاه می کرد که انگار هر لحظه ممکن است او را بکشید. Jimin و Suga که آن طرف سالن، مشغول بگو بخند با دختران مسئول بار بودند، چشم شان به آن سه افتاد. Jimin با خنده گفت: اوه اوه اوه ... قیافه Kooki رو ... مثه خون آشاما داره V رو نگاه میکنه.
Suga پوزخندی زد و گفت: خب بیچاره حق داره دیگه ... درسته رو نمیکنه که با Hana رابطه داره ولی هر چی باشه این حقیقت داره ... خودتو بذار جای اون. تو بودی عصبانی نمیشدی؟
-: من اگر جای اون بودم V الان زنده نبود ... من مثه Kooki صبر عیوب ندارم.
-: پس خوبه جای اون نیستی وگرنه شب کریسمسی خون و خون ریزی راه مینداختی اینجا.
و هر دو شروع به خنده کردند. Jungkook که دیگر تحمل کارهای Hana را نداشت، بلند شد و به طرف تراس رفت، اما Hana آنقدر غرق در خندیدن به حرفای V شده بود که متوجه رفتن او نشد. بعد از چند دقیقه، Hana تازه به خودش آمد و متوجه شد او رفته است. با تعجب، تمام سالن را با چشمان درشتش به دنبال او جست و جو کرد، ولی خبری از او نبود. V به او نگاه کرد و گفت: چی شد؟ چرا یه هو برق گرفتت؟
Hana بلند شد و گفت: Kooki کجا رفت؟ ... من میرم دنبالش. الان برمیگردم.


و اینک داستان هیجانی میشود ... هاهاها بشینین منتظر تا قسمته بعدو بذارم

قول میدم دیگه زود به زود این داستانو بذارم آخه تمومش کردم دیگه گذاشتنش که کاری نداره





طبقه بندی: Bad Boy Or Bad Girl،
برچسب ها: Bad Boy Or Bad Girl،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 04:23 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب