تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
اینم بقیه این داستان خوشمل
بقیه داستانا رو به احتمال زیاد توی هفته آینده میذارم
بازم معذرت میخوام که نمیتونم به موقع بذارمشون و حوصله شما رو سر میبرم و ممنونم از اینکه اونا رو میخونین و با نظراتتون منو شاد میکنین


Gunwoo و Diana آرام آرام و قدم زنان وارد ساختمان می شدند که Sehun آن ها را دید و با خوشحالی به طرف آن ها رفت اما وقتی Diana را با صورتی ماتم زده و غمگین دید با نگرانی گفت: چی شده؟ کجا بودین؟
Gunwoo گفت: شهر بازی بودیم. من بهش قول داده بودم ببرمش شهر بازی. حالش هم امروز خیلی خوب بود اما Jieun رو توی خیابون دید و دوباره اینجوری شد.
Sehun با عصبانیت گفت: اه! دختره لعنتی. نمیدونم از جون ما چی میخواد.
Diana دست Gunwoo را رها کرد و گفت: خوبم. میخوام یه کم هوا بخورم و بعد برم توی ساختمون.
Sehun به ساعتش نگاه کرد و گفت: من فقط اومده بودم ببینم حالت چطوره الانم بهتره برگردم بچه ها نگرانم میشن. ببخشید نمیتونم بمونم و با هم یه کم حرف بزنیم اما بعدا دوباره برمیگردم باشه؟ میبینمتون.
Sehun به طرف خیابان رفت و برگشت و برای آن ها دست تکان داد. Diana هم با لبخند برای او دست تکان داد و Sehun به طرف خوابگاهشان رفت. حالا Gunwoo دوباره با Diana تنها شده بود و به چهره ی افسره ی او نگه می کرد. او دست Diana را دوباره گرفت و گفت: خوبی؟ امروز خیلی خسته شدی. برو استراحت کن.
-: آره. ممنون بخاطر امروز. شب بخیر.
Yongguk که تازه در حال وارد شدن به محوطه بود با دیدن آن ها کنار در ایستاد و به آن ها خیره شد. Gonwoo چند لحظه ایی به Diana نگاه کرد و Diana چند قدمی از او دور شد. Gunwoo که تازه متوجه شده بود که عاشق او شده است با خودش فکر کرد که شاید تنها فرصتی باشد که بتواند به او بگوید، پس به طرف او رفت و صدایش زد. Diana برگشت و به او نگاه کرد. Gunwoo جلو آمد و گفت: یه چیزی هست که من باید بهت بگم.
Diana با تعجب به او نگاه کرد و گفت: چی؟
-: خب من ... صدای پیانویی که تو می نوازیش واقعا جادوییه و من ....
ناگهان Gunwoo از گفتن ادامه حرفش منصرف شد و حرفش را ناتمام باقی گذاشت. Diana به او با تعجب بیشتری نگاه کرد و پرسید: چرا حرفت رو نصفه گذاشتی؟ Gunwoo.
Gunwoo به او نگاه کرد و گفت: میخواستم بگم ... میشه دوباره برگردی و با هم برای آلبوم جدید ما تمرین کنیم؟
Diana خندید و گفت: بخاطر گفتن این انقدر داشتی تلاش میکردی حرف بزنی؟ چرا نمیشه؟
-: خوبه. فقط همین رو میخواستم بگم. شب بخیر.
-: صبر کن. جایزه برای کارای امروزت نمیخوای؟
-: جایزه؟ چه جایزه ایی؟
-: چون امروز منو کلی خندوندی و خوشحالم کردی میخوام بهت یه جایزه بدم.
Diana گونه او را به آرامی بوسید و دوباره شب بخیر گفت و به داخل خوابگاه رفت. Gunwoo سر جایش ایستاده بود، انگار منجمد شده بود و نمی توانست تکان بخورد و لبخند می زد اما بعد از چند لحظه به خودش آمد و به طرف اتاقشان رفت.
Yongguk که از دیدن این صحنه عصبی و متعجب شده بود، به راهش به طرف اتاقش ادامه داد و با خودش فکر کرد شاید Diana اصلا به او علاقه نداشته است اما وقتی یاد آن حرف های او بیرون از سالن کنفرانس و چهره ی رنگ پریده و گریان او افتاد، این فکر را فراموش کرد و گیج و مبهوت به اتاقش برگشت و به خوابی عمیق فرو رفت.
فردای آن روز مهیج و شاد، Diana دوباره همان دختر مغرور قبل شده بود. او صبح زود، سرحال و شاد، از خواب بیدار شد و به طرف ساختمان کمپانی رفت. وقتی در اتاق تمرین پیانو را باز کرد اعضای MyName و مدیر G.S در اتاق نشسته بودند و صحبت می کردند. Diana با دیدن آن ها در اتاق تمرین پیانو اش تعجب کرد و گفت: شما اینجا چی کار می کنین؟
مدیر به او نگاه کرد و گفت: Diana کی اومدی؟ بیا اینجا. تو رو برای پیانیست آلبوم جدید MyName انتخاب کردیم.
Gunwoo از روی صندلی اش بلند شد و گفت: ما دنبال پیانیست می گشتیم که من تو رو معرفی کردم و مدیرتون هم موافقت کرد. نظر خودت چیه؟
Diana لبخندی زد و وارد اتاق شد و در را بست. بعد پشت پیانو نشست و گفت: منم موافقم. واقعا خیلی خوبه که می تونم با گروه خوبی مثل شما هم کاری کنم.
Seyong با لبخندی دوستانه گفت: ما هم خوشحالیم. Gunwoo خیلی از پیانو زدن شما تعریف می کنه. ما هم مشتاقیم تا از نزدیک هنرنمایی شما رو ببینیم.
-: داداش همیشه از من تعریف می کنه.
 Gunwoo لبخند زد و گفت: نه. تو واقعا خیلی قشنگ پیانو میزنی.
مدیر که کنار آن ها ایستاده بود و مطمئن شده بود که آن ها به خوبی با هم کنار می آیند و مشکلی ندارند، به ساعتش نگاه کرد و گفت: خب من دیگه میرم به کارام برسم. شماها تمرین رو شروع کنین. بعدا می بینمتون.
مدیر از اتاق بیرون رفت. Diana به برگه های نتی که جلویش بود، نگاهی تمسخرآمیز کرد و خندید. Insoo که از خندیدن او به برگه ها تعجب کرده بود جلو آمد و گفت: چرا میخندی؟ خیلی برات پیش پا افتادس که به نت ها اینجوری نگاه می کنی؟
-: نه خیلی هم آهنگ قشنگیه اما من برای تواختنش احتیاجی به نت ندارم.
Chae jin جلو تر آمد و کنار Insoo ایستاد و گفت: احتیاجی به نت نداری؟ مگه قبلا اینو نواختی؟
-: اوهوم!
Diana شروع به نواختن همان آهنگ کرد. Gunwoo دوباره با شنیدن صدای پیانوی اسرارآمیز، قلبش شروع به تپش کرد اما این بار دلیل این تپش های ناگهانی را به خوبی می دانست و با خودش مدام کلنجار می رفت و می گفت: آه پسر! واقعا قشنگ پیانو میزنه. نمیدونم چی کار کنم. اون مثه یه ستاره درخشانه که هر روز درخشان تر و بزرگ تر میشه و نزدیک تر شدن بهش سخت و سخت تر. باید تصمیم بگیرم که بهش بگم یا نه. باید زود تر تصمیم بگیرم.
وقتی آهنگ تمام شد، Seyong که دهانش باز مانده بود گفت: واو! عالی بود. Gunwoo راست می گفت واقعا جادو میکنه. با وجود پیانیستی مثل تو و آهنگ به این خوبی ما واقعا میتونیم توی تمام چارت های ماه بعد جز رتبه های اول باشیم.
Diana لبخند زد و به نشانه تایید سر تکان داد. Gunwoo با جدیت بین جمع آن ها رفت و گفت: خب حالا که باهم آشنا شدین بیاین تمرین رو شروع کنیم. زود باشین.
بعد کنار صندلی کنار پیانو نشست و گفت: خب بیا از اول شروع کنیم.
Diana آماده نواختن شد و شروع کرد. متن آهنگ درست بازگو کننده همان داستانی بود که او در ذهنش از این آهنگ داشت و عاشقانه و غمگین بود. انگار احساسات نهفته در قلب یک عاشق را بیان می کرد و از دردها و گریه های شبانه اش صحبت می کرد.
Gunwoo هم با خواندن آهنگ همراه با صدای پیانوی جادویی،، احساس می کرد تمام احساساتش نسبت به Diana را جلوی چشمان براق و درشت او اعتراف می کند و تمام قلبش را به دست او می سپارد. او بدون اینکه متوجه باشد به Diana نگاه می کرد و با تمام وجود برای او می خواند اما او به کار خودش ادامه می داد و فقط صدای غمناک او را می شنید. Insoo که مشغول تمرین ریتم اهنگ بود، ناگهان چشمش به Gunwoo که با تمام عشق و احساسش به Diana نگاه می کرد و می خواند افتاد و شک کرد و با خوش گفت: چرا اینجوری نگاه می کنه بهش؟ یعنی واقعا از Diana خوشش اومده؟ دیروزم معلوم نبود کجا غیبش زده بود. نکنه با Diana رابطه داره؟ آه! چقدر پیچیده ست. معلوم نیست اینا دارن چی کار می کنن.
آن ها تمام روز را تمرین کردند و Insoo در تمام این مدت به این فکر بود که چرا Gunwoo با Diana انقدر مهربان رفتار می کند و مراقب اوست و از او چشم بر نمی دارد.
وقتی آفتاب طلایی از آسمان مخمل آبی خداحافظی کرد و جای خود را به ماهی که با تور نقره ایی خود را آراسته بود داد. تمام اعضای گروه MyName، بجز Gunwoo، به خوابگاه رفتند تا استراحت کنند اما Diana و Gunwoo برای انجام یک سری از کارها در ساختمان کمپانی ماندند و کمی بعد به طرف خوابگاه قدم زنان حرکت کردند.
در راه، Diana همانطور که راه می رفت به آسمان نگاه می کرد و با لبخندی کودکانه دستش را به طرف ستاره های آسمان دراز می کرد. Gunwoo به او نگاه می کرد و با خودش می گفت: دختر کوچولو! نمیخوای دلم رو پس بدی؟ من چجوری باید بهت بگم که تو قلبم رو دزدیدی؟
Diana همانطور که مثل دختر بچه های بازیگوش و کوچک با ستاره ها بازی می کرد و می خندید، گفت: خیلی قشنگن نه؟ دلم میخواست میتونستم لمسشون کنم.
Gunwoo هم به آسمان نگاه کرد و گفت: آره خیلی قشنگن. میدونستی خودت یکی از اونایی؟
-: آه نه! من نمیتونم یکی از اونا باشم.
-: چرا تو یه ستاره درخشان و قشنگی. یه ستاره که درحال درخشان تر و بزرگ تر شدنه.
-: هنوز نه. من هنوز یه ستاره کامل نیستم.
-: به نظر من که تو یه ستاره کاملی.
-: تو همیشه از من تعریف میکنی و منو مغرور تر از از قبل میکنی.
-: من فقط واقعیت ها رو میگم.
Diana دوباره خندید و بازی بچگانه اش را با ستاره ها شروع کرد. او مثل بچه ها، در خیابان بالا و پایین می پرید و دستانش را با خنده به آسمان پر ستاره دراز می کرد. Gunwoo هم با حسرت به او نگاه می کرد. Diana تمام راه را با ستاره های پولکی و درخشان آسمان که مثل چشمان خودش زیر نور نقره ایی ماه می درخشیدند، بازی کرد و Gunwoo هم او را تماشا کرد و به احساسی که نسبت به دختر کوچولویی که کنارش درحال قدم زدن بود، فکر کرد. جلوی در ساختمان خوابگاه Diana رو به روی Gunwoo ایستاد و گفت: امروز عالی بود نه؟ دوباره برای فردا میبینمت. شب بخیر.
Gunwoo به او نگاه کرد و گفت: آره خیلی خوب بود. من باید یه چیزی رو بهت بگم.
-: چی؟
-: من ... من ...
-: تو چی؟
Gunwoo دلش را به دریا زد و چشمانش را بست و گفت: من دوستت دارم.
Diana چشمانش از تعجب گرد شد و گفت: چی گفتی؟
Gunwoo که قلبش آنقدر تند می زد که می خواست هر لحظه از قفسه سینه اش بیرون بیاید با همان چشمان بسته گفت: ببخشید اما دست من نیست.
Diana از رفتار او خنده اش گرفته بود اما نمی خواست بخندد و به سختی جلوی خودش را گرفت و سعی کرد خودش را عصبانی نشان دهد و گفت: آهای! چرا حالا چشماتو بستی؟
-: نمیتونم بهت نگاه کنم الان چون عصبانی هستی خیلی ترسناک شدی.
-: تو که منو نمیبینی از کجا میدونی من ترسناک شدم؟
Gunwoo کمی چشمانش را باز کرد و زیرزیرکی به او نگاه کرد و گفت: ببخشید اما من مقصر نیستم.
Diana که دیگر نمی توانست جلوی خودش را بگیرد، بلند بلند شرع به خندیدن کرد. Gunwoo که تعجب کرده بود به او نگاه کرد و گفت: چرا میخندی؟
Diana روی زمین نشست و همانطور شکمش را گرفته بود و می خندید گفت: آخه قیافت خیلی خنده دار شده.
-: اما من جدی گفتم.
Diana سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد و از زمین بلند شد و گفت: خب منم دوستت دارم.
-: واقعا؟
-: آره. تو دوست منی و منم خیلی دوستت دارم. حالا بهتره تمومش کنیم باشه؟ شب بخیر.
Diana به اتاقش رفت اما Gunwoo همان جا ایستاد و گفت: اما من منظورم این نبود. من واقعا دوستت دارم.


ببخشید کم بود چون فصل چهارم تموم شد مجبور شدم تا همینجا بذارمش

قول میدم زود میذارمش ... از فصل بعد تازه داستان قشنگ میشه ... من عاشق این داستانم چون هر چی احساس داشتم برای نوشتنش گذاشتم





طبقه بندی: I Love You،
برچسب ها: I Love You،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 04:26 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب