تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
سلام به همگی ... روم سیاه اصلا نمیدونم چجوری باید بگم سلام
واقعا معذرت میخوام که داستانا رو نمیذارم باور کنین همشونو نوشتم ولی وقت نمیکنم بذارم خیلی گرفتارم
اما قول میدم هفته دیگه پنج شنبه جمعه بذارمشون همه داستانایی که الاف موندن و منتظرن تا شماها بخونینشون ... من قول بدم بمیرمم زیرش نمیزنم

خب دیگه براتون امروز فقط وقت کردم قسمت اول فصل پنجم این داستانو بذارم
بازم شرمنده واقعا نمیدونم چجوری ازتون معذرت خواهی کنم ... شما به بزرگیه خودتون ببخشید



فصل پنجم / تلافی

دو ماه بعد از تمام آن اتفاقات مختلف و عجیب، G.S با فعالیت ها و تلاش های بسیاری که انجام دادند، به آنچنان شهرتی رسیدند که هیچ گروه تازه کاری نتوانسته بود، تا آن زمان، به آن دست یابد و روز به روز هم به این شهرت افزوده می شد و این گروه تازه کار به تحقق آرزوهایشان بیشتر نزدیک می شدند. با وجود چنین وضعیت عالی ایی که G.S پیدا کرده بود، تمام کمپانی ها و گروه ها برای همکاری با این گروه با هم سخت رقابت می کردند و سر و دست می شکستند. اعضای گروه هم از این بابت بسیار خوشحال بودند و به تلاش های خود اضافه می کردند، تا به موقعیتی بهتر و بالا تر دست یابند.
Diana، که برای این موفقیت ها و این موقعیت عالی بیشتر از همه تلاش کرده بود، هنوز به این موقعیت راضی نبود و برای بهتر شدن با گروه های ستارگان مشهور دیگر همکاری می کرد و رابطه اش با Yongguk، بعد از آن اتفاقات تلخ، بهتر و بهتر می شد و این وضع، باعث نارضایتی و خشم Jieun می شد. Diana و Yongguk بیشتر وقت خود را با هم می گذراندند و در اکثر کارها با هم مشورت می کردند و از هم کمک می گرفتند، اما Jieun هم دست از تلاش های خود، برای جدا کردن آن ها از هم، نمی کشید و هر زمان که آن ها را با هم می دید، سعی می کرد تا Yongguk را از Diana دور کند ولی این کوشش ها ثمره ایی نداشتند و او را بیشتر عصبی و ناراحت می کردند.
Sehun هم از این وضع راضی نبود و فکر می کرد،Diana ، با این کار خودش را بیشتر عذاب می دهد، اما با این حال نمی توانست با او مخالفت کند، ولی در عوض، تلاش می کرد تا به او نزدیک تر شود و خودش را در دل او جا کند.
Gunwoo هم، دست از تلاش برای با Diana بودن نمی کشید و از هر فرصتی، هر چند کوتاه، استفاده می کرد تا با او باشد و کاری کند که او متوجه احساس حقیقی اش نسبت به او شود، اما Diana حرف ها و کار های او را جدی نمی گرفت و به عنوان یک دوست خیلی خوب او را می پذیرفت، نه به عنوان کسی که با تمام وجود عاشق او ست.
در یکی از روز های گرم تابستان، Diana برای ضبط آهنگ سولوی خودش، با ذوق و هیجان از خواب بیدار و به سرعت آماده شد و باYongguk ، به ساختمان کمپانی رفت. Sehun که منتظر او، روی یکی از صندلی های سالن ساختمان کمپانی، به همراه Luhan، نشسته بود و می خواست خبر رفتن EXO به هونگ کونگ و نبودنش در کنار او را برای مدتی به او بدهد. او بابت این موضوع بسیار نگران و ناراحت بود. Luhan که این حال او را دید، روی شانه او زد و گفت: نگران نباش. زود برمی گردیم.
Sehun نفس عمیقی کشید و سر تکان داد. در همین حین Diana و Yongguk از راه رسیدند. Sehun با دیدن آن ها از روی صندلی بلند شد. Diana وقتی وارد ساختمان شد و چشمش به Sehun و Luhan افتاد، تعجب کرد و به طرف آن ها رفت و گفت: Sehun ... Luhan؟ شما اینجا چی کار می کنین؟
Sehun لبخندی زد و گفت: من میخواستم باهات حرف بزنم.
Yongguk به Diana نگاه کرد و گفت: پس من میرم اتاق ضبط رو آماده کنم تا تو بیای.
-: باشه.
Yongguk به طرف اتاق ضبط رفت و Diana و Sehun هم به گوشه ایی از سالن رفتند تا باهم حرف بزنند. Sehun که با حرف Yongguk کنجکاو شده بود، گفت: امروز ضبط دارین؟
Diana، با خوشحالی بچگانه ایی، خندید و گفت: آره. امروز قراره آهنگ سولوم رو ضبط کنم البته آهنگ اصلی شو چون قبلا بقیه آهنگای آلبوم سولوم رو ضبط کردیم.
-: واقعا؟ این عالیه. با این آهنگ تو خیلی معروف تر از قبل میشی.
-: آره خودمم خیلی خوشحالم ... چی میخواستی بگی؟
-: میخواستم بهت بگم من یه مدتی نیستم.
-: نیستی؟ کجا میخوای بری؟
-: قراره با تمام گروه یه سفر به هونگ کونگ داشته باشیم و از اون طرف چند تا کشور دیگه هم باید بریم. یه چیزی شبیه توره.
-: آه! چقدر بده که نمیتونی کنارم باشی و به من روحیه بدی ... گرچه منم فردا برای فیلم بردای موزیک ویدیو آهنگم قراره برم توکیو.
-: نگران نباش من از دور هم حتی تو رو حمایت میکنم. تو فقط مراقب خودت باش.
-: ممنون ... کی قراره برین؟
-: امروز بعد از ظهر.
-: چقدر زود ... اما خوبه که حداقل برای ضبط آهنگم هستی. میخوای بیای؟
-: با کمال میل.
-: پس بریم.
آن ها به طرف Luhan رفتند تا او را هم از این موضوع مطلع کنند. وقتی به او رسیدند، Sehun گفت: امروز ضبط آهنگ سولوی Diana ست. میای با هم بریم ببینیم؟
-: واقعا؟ تبریک میگم. چرا که نه حتما میام.
آن ها با خوشحالی و هیجان به اتاق ضبط رفتند. Yongguk در اتاق ضبط مشغول آماده کردن وسایل بود که آن ها رسیدند. Diana در اتاق را با هیجان باز کرد، اما وقتی وارد اتاق شد، با نگرانی گفت: Gunwoo کجاست؟ هنوز نیومده؟
Yongguk پشت میز ضبط نشست و گفت: نه. اون برای چی باید بیاد؟
-: مگه نمیدونی که اون بعضی قسمتای آهنگ رو قراره بخونه؟
-: چرا به من نگفتی؟
-: چون فکر کردم تو میدونی.
در همین هنگام، Gunwoo نفس نفس زنان در اتاق را باز کرد و گفت: ببخشید دیر کردم ... خیلی بیرون شلوغ بود.
Diana که از دیدن او خوشحال شده بود، گفت: اشکالی نداره. بیا تو.
Gunwoo وارد اتاق شد و با Sehun و Luhan احوال پرسی کرد و وسایلش را روی صندلی کنار دیوار گذاشت. بعد از چند دقیقه، Diana، که هیجانی وصف ناشدنی در وجودش داشت، همراه Gunwoo، که بسیار خوشحال بود که می تواند با کسی که به اندازه تمام تپش های قلبش در زندگی اش دوستش دارد، بخواند، وارد اتاق ضبط شدند و بعد از چند ثانیه کوتاه، شروع به خواندن کردند.
آهنگ، بسیار زیبا و عاشقانه بود و داستان عشق رومئو و ژولیت را بیان می کرد. Diana با تمام وجود و احساساتی که نمی توانست بیانشان کند و Gunwoo هم با تمام عشقی که نسبت به او داشت، می خواند. آهنگ با صدای آن ها، معنایی عاطفی و زیبا می گرفت و هر عاشقی را به یاد عشقش می انداخت. مثل Sehun که با شنیدن این آهنگ با صدای ژولیتش، از همان لحظه برای او دلتنگ شده بود و دوست نداشت از او فاصله بگیرد، اما چاره ایی هم نداشت.
 بعد از تمام شدن آهنگ، Diana با عجله از اتاقک بیرون آمد و گفت: چطور بود؟
Yongguk با لبخند گفت: عالی مثل همیشه.
Diana خندید و رو به Gunwoo که کنارش ایستاده بود گفت: ممنون.
Gunwoo هم لبخند دوستانه ایی زد و گفت: تشکر لازم نیست. این آهنگ مال توئه و تو بیشترین زحمت رو براش کشیدی.
-: به هر حال تو ام کمکم کردی. ممنون.
-: خواهش می کنم.
Sehun با خوشحالی گفت: عالی بود. اسمش رومئو و ژولیته نه؟
Diana با همان لبخند، گفت: آره. متنش رو من و Yongguk و Gunwoo با هم نوشتیم.
Luhan گفت: خیلی قشنگ بود. مشتاقانه منتظر آلبوم کامل و موزیک ویدیوش ام.
-: ممنون ... ببخشید ما باید یه سری از کارا رو با مدیرمون هماهنگ کنم. باید بریم. ناهار رو که میتونین با ما بخورین نه؟
Sehun که فقط منتظر چنین حرفی بود، مشتاقانه گفت: آره حتما.
-: پس برای ناهار می بینمتون.
Diana و Gunwoo برای انجام کارهایشان رفتند و Sehun ، Luhan و Yongguk با یکی از تنظیم کنندگان آهنگ، مشغول تنظیم آهنگ او شدند.
بعد از چند ساعت، وقت ناهار شد و Diana با خوشحالی به اتاق ضبط برگشت و در اتاق را باز کرد و گفت: زود باشین بریم ناهار بخوریم.
بعد همه با هم به همان رستورانی که Diana و Gunwoo، با هم چندین بار برای خوردن ناهار به آن رفته بودند، رفتند. بعد از ناهار Sehun و Luhan با آن ها خداحافظی کردند و به طرف فرودگاه حرکت کردند تا برای پرواز هونگ کونگ به موقع برسند. Sehun در ماشین، در راه فرودگاه، مدام به این فکر می کرد که Diana در نبود او چقدر تغییر خواهد کرد و چقدر مشهورتر و بزرگ تر خواهد شد؟ آیا با این اتفاقاتی که ممکن است در نبود او بیافتد عشقش از او دور خواهد شد؟ تمام این افکار در سرش، او را عذاب می دادند، اما او باید با تمام توانش با آن ها مقابله می کرد و حتی به خاطر عشقش هم که بود، باید تمام مشکلات را به جان می خرید.
Diana آن روز زودتر از همیشه به خوابگاه رفت و وسایلش را برای سفری ده روزه به توکیو، که قرار بود با Gunwoo برای فیلم بردای موزیک ویدیو آلبومش برود، جمع کرد. Honey که از رفتن او ناراحت بود کنار او نشست و گفت: نمیشه نری و همین جا فیلم برداری رو انجام بدی؟
Diana با همان لبخند همیشگی گفت: نه چون اینجا نمیشه ... من زود برمیگردم.
-: آخه اینجا بدون تو خیلی سوت و کور میشه.
F.A هم کنار آن ها نشست و گفت: آره. بدون تو اینجا خیلی خلوت میشه.
Diana دست هایش را دور گردن آن ها انداخت و گفت: من زود برمیگردم. تازه من از اونجا کلی بهتون زنگ و ایمیل میزنم و براتون از هر جایی که میرم عکس میگیرم و میفرستم. نگران نباشین من دست از سرتون بر نمی دارم.
بعد همه با هم خندیدند و بعد از چند دقیقه، به رختخواب هایشان رفتند و به خوابی راحت و مخملی فرو رفتند.
فردا صبح، Diana زود از خواب بلند شد و چمدان و کتش را برداشت و به طرف اتاق MyName رفت تا با Gunwoo، به طرف فرودگاه بروند. Yongguk کنار ماشینش منتظر آمدن آن ها بود تا آن ها را به فرودگاه برساند. آن ها بعد از چند دقیقه، به محوطه خوابگاه رفتند. پشت سر آن ها، Jieun هم داشت از ساختمان خارج می شد اما با دیدن Yongguk که منتظر Diana و Gunwoo بود دست نگه داشت و همان جا، جلوی در ساختمان خوابگاه ایستاد و به آن ها نگاه کرد.
چمدان Diana خیلی سنگین شده بود و آن را به سختی روی زمین می کشید. Yongguk برای کمک به او آمد و چمدانش را از دست او گرفت و داخل ماشینش گذاشت. Diana از او تشکر کرد و بعد رو به اعضای گروهش که برای بدرقه او آمده بودند کرد و گفت: مراقب خودتون باشین و خوابگاه رو روی سر خودتون و بقیه خراب نکنین.
Honey با چهره ایی غم زده گفت: داداش شیطون گروه ما تویی ... بدون تو هیچی حال نمیده.
Diana و به بازوی او زد و گفت: ناراحت نباش. زود برمیگردم.
F.A، Diana را بغل کرد و گفت: تو هم مراقب خودت باش و شیطنت نکن.
-: باشه مامان.
Diana با آن ها خداحافظی کرد و سوار ماشین شد و با Yongguk و Gunwoo به طرف فرودگاه حرکت کرد. همان طور که F.A و Honey برای او دست تکان می دادند، Jieun که از دیدن دوباره ی Yongguk و Diana عصبی شده بود، از پله ها پایین آمد و سعی کرد خودش را آرام نشان دهد، بعد به طرف F.A و Honey رفت و با لحنی به ظاهر دوستانه پرسید: Diana کجا داره میره؟
Honey به او نگاه کرد و گفت: داره با Gunwoo میره توکیو ... برای فیلم برداری موزیک ویدیو آلبومش.
Jieun که باز در فکر نقشه ایی شوم بود کمی فکر کرد و گفت: آه! ممنون.
و بعد رفت. F.A که از Jieun خوشش نمی آمد، نگاهی تنفرآمیز به او کرد و گفت: معلوم نیست باز میخواد چی کار بکنه.
Honey که کنار او ایستاده بود و از رفتن Diana غمگین بود، ناگهان با صدای بلند گفت: آه! Diana چرا رفتی؟ دلم تنگ شده برات.
F.A که از این کار او خنده اش گرفته بود، گفت: هنوز پنج قیقه هم نشده که رفته.
-: آره اما من دلم براش تنگ شده.
-: بیا بریم بستنی بخوریم حالت خوب میشه.
Honey خوشحال شد و گفت: آره فکر خوبیه.
-: مگه الان نمیگفتی دلت برای Diana تنگ شده ... چطوری یه دفه انقدر خوشحال شدی؟
-: خب اون که تا ابد نمیخواد توی توکیو بمونه ... بالاخره برمی گرده.
-: از دست تو. بیا بریم.
در ماشین Yongguk، Diana از خوشحالی می خواست بال درآورد و بسیار هیجان زده بود، چون بار اولی بود که به توکیو می رفت و رفتن به آن جا یکی از آرزو هایش بود. Gunwoo هم خیلی خوشحال بود که می توانست با او، به مسافرت برود و برای چند روزی با او باشد. اما در این میان، Yongguk از این وضع ناراضی بود، چون دوست نداشت Diana با Gunwoo به مسافرت برود، ولی هیچ راهی وجود نداشت که این اتفاق نیافتد، زیرا خود او هم مشغول انجام دادن کارهای آلبوم جدید گروهش بود و نمی توانست چیزی را عوض کند. پس با این فکر که این سفر فقط و فقط یک مسافرت کاری است، خودش را آرام می کرد و مجبور بود با این وضعیت بسازد.
وقتی به فرودگاه رسیدند و وارد آن شدند، جلوی در شیشه ایی گذرگاه، Diana جلوی Yongguk ایستاد و گفت: ممنون که ما رو رسوندی. مراقب خودت و بقیه اعضای گروهت باش و روی کارات تمرکز کن.
Yongguk لبخند زد و گفت: توام مراقب خودت باش و مثل همیشه با قدرت کارت رو انجام بده.
Diana خندید و با Gunwoo از Yongguk خداحافظی کرد و از در شیشه ایی رد شد و رفت.
در هواپیما Diana و Gunwoo کنار هم نشستند و بعد از دقایقی، هواپیما به طرف آسمان اوج گرفت. Diana هدفونش را در گوش هایش گذاشت و مشغول آهنگ گوش دادن شد و از پنجره ی کوچک کنارش، به زمینی که زیر پاهایش بود و از این ارتفاع هر چیزی که روی آن بود، ذره بینی دیده می شد، نگاه کرد. Gunwoo هم با لبخندی آرامش بخش، به او نگاه می کرد و با خودش می گفت: هر چند که این سفر، یه سفره کاریه اما حداقل ما باهم داریم به این سفر میریم ... و اون الان کنار من توی هواپیما نشسته. خیلی خوشحالم.
در همین هنگام، Jieun منتظر رسیدن Yongguk به خوابگاه بود که او با ماشینش وارد محوطه خوابگاه شد و کنار ساختمان پارک کرد. وقتی Yongguk کتش را از روی صندلی کنارش برداشت و در ماشین را باز کرد و خواست پیاده شود، Jieun در ماشین را با عصبانیت باز کرد و سوار آن شد. Yongguk با تعجب به او نگاه کرد و گفت: باز چی میخوای؟ ... برو پایین من کار دارم.
-: باید با هم حرف بزنیم.
Yongguk از رفتار او عصبی شد و در ماشین را بست و گفت: زود باش ... وقت ندارم.
-: چطور برای مراقبت و هر روز رسوندنش به ساختمون کمپان و یرسوندن Diana به فرودگاه، وقت داری اما برای حرف زدن با من وقت نداری؟
-: چرا من باید برای تو وقت بذارم؟ از اولم من گفتم که فقط برای بستن دهنت این کار رو میکنم.
-: اما من نمیخوام اینجوری باشه.
-: منظورت چیه؟ نکنه فکر کردی من واقعا دوست پسرتم؟
-: نمیشه واقعا این طوری باشه؟ آخه چرا از من خوشت نمیاد؟
-: آه واقعا که. دیونه شدی؟
-: من تو رو دوست دارم.
-: هه! دوستم داری؟ دوستم داری که انقدر اذیتم میکنی؟
-: من که کاری نکردم.
Yongguk از ماشین پیاده شد و در طرف Jieun را باز کرد و گفت: پیاده شو. من وقتی برای مزخرفاتت ندارم.
Jieun نگاهی به او کرد و از ماشین پیاده شد. Yongguk در را با عصبانیت بست و به داخل خوابگاه رفت. Jieun به ماشین تکیه داد و همان طور که اشک هایش روی گونه هایش روان می شد، گفت: من دوستت دارم. تو باید مال من باشی ... بالاخره یه جوری از دست این دختره لعنتی خلاص میشم و بهت نشون میدم من از اون بهترم ... بالاخره میفهمی که اون دختره به درد تو نمیخوره.
در هواپیما، Diana خوابش برده بود و Gunwoo هم مشغول کتاب خواندن بود، که ناگهان، سر Diana روی شانه ی Gunwoo افتاد. Gunwoo چشمانش گرد شد و آب دهانش را قورت داد و کتابی که در دستش بود به آرامی بست و کنار گذاشت. او بعد از چند لحظه گیج بودن، لبخندی از روی شادی زد و سرش را آرام روی سر Diana گذاشت و چشمانش را بست.
بعد از یک ساعت، هواپیما، در فرودگاه توکیو، فرود آمد. با فرود آمدن هواپیما، Diana کم کم چشمانش را باز کرد و از خواب بیدار شد و سرش را روی شانه ی Gunwoo دید، که او هم خوابش برده بود. تعجب کرد و خواست خودش را سریع کنار بکشد اما ناگهان نظرش عوض شد. دستش را آرام زیر سر Gunwoo برد و سر او را بلند کرد و آرام روی شانه خودش گذاشت و لبخنده شرارت آمیزی زد. بعد موهایش را صاف کرد و Gunwoo را بیدار کرد. طوری رفتار می کرد که انگار اصلا نخوابیده بود و به Gunwoo چپ چپ نگاه می کرد. Gunwoo چند لحظه فکر کرد و خواست بگوید که او اول خوابش برد و سرش را روی شانه او گذاشت اما چیزی نگفت و فقط به او نگاه کرد.
در فرودگاه، مدیرG.S ، با عصبانیت منتطر آن ها بود و دنبال آن ها می گشت. Diana و Gunwoo هم چمدان به دست دنبال او می گشتند که Diana او را پیدا کرد و گفت: … Gunwoo این طرف.
آن ها به طرف مدیر رفتند. مدیر وقتی آن ها را دید، جلو رفت و با عصبانیت گفت: کجا بودین؟ دیر کردین.
Diana با تعجب گفت: دیر کردیم؟ اما ما به موقع اومدیم.
Gunwoo هم به ساعتش نگاه کرد و گفت: آره. درست به موقع.
-: ما برای شما یک ساعت پیش اتاق رزرو کردیم اما شما الان رسیدین. زود باشین تا اتاقا رو به کسه دیگه ایی ندادن.
آن ها با سرعت به هتلی که در آن اتاق رزرو کرده بودند، رفتند و مدیر با عجله به طرف پیشخوان هتل رفت و با مسئول اتاق ها صحبت کرد. بعد از چند دقیقه، او با یک کلید، در دستش، برگشت و گفت: بیاین این کلید اتاقتون.
Diana کلید را گرفت و گفت: پس Gunwoo کجا میره؟
-: باید با هم برین تو یه اتاق ... فقط یه اتاق خالی مونده.
Gunwoo و Diana با تعجب گفتند: چی؟ تو یه اتاق؟
-: آره. من باید برم. شمام برین استراحت کنین ... فردا صبح میایم دنبالتون تا بریم سر صحنه فیلمبرداری. خداحافظ.
Gunwoo به مدیر که می خواست سریع تر به کارش برسد و داشت می رفت، گفت: ما نمیتونیم تو یه اتاق بمونیم.
مدیر به ساعتش نگاه کرد و گفت: من دیرم شده بعدا حرف میزنیم.
و با عجله رفت. Diana پشت سرش او را چند بار صدا زد، اما مدیر توجهی نکرد و رفت. Diana و Gunwoo به کلیدی که در دست Diana بود نگاه کردند. Gunwoo که نمی دانست باید چه کار بکنند، سرش را خاراند و گفت: مثه اینکه چاره ایی نیست.
-: آره. بیا بریم اتاقمون.
آن ها با بی میلی به اتاقشان رفتند. اتاق در طبقه سوم هتل و اتاق شماره ی 358 بود. Diana در اتاق را باز کرد و با Gunwoo وارد اتاق شد. اتاق بزرگ و مجللی بود. یک تلوزیون بزرگ در کنار یکی از دیوار های اتاق و چند مبل راحتی مشکی رنگ جلوی آن بود. یک تخت خواب دو نفره و یک کمد هم آن طرف یک تیغه کوچک که وسط اتاق کشیده بود، قرار داشت. Diana چمدانش را روی یکی از مبل ها انداخت و گفت: عالیه ... فقط یه تخت دو نفره داره.
Gunwoo پشت سر او وارد اتاق شد و چمدانش را آرام کنار مبل گذاشت و گفت: خب تو روی تخت بخواب منم روی مبل میخوابم.
Diana به او نگاه کرد و گفت: نمیشه کمر درد میگیری.
-: نه. چیزیم نمیشه.
-: باشه ... هرجور خودت میخوای.
Diana چمدانش را برداشت و به آن طرف تیغه رفت و آن را روی تخت گذاشت و باز کرد. او وسایلش را در گوشه ایی از کمد چید و لباس هایش را آویزان کرد اما Gunwoo همانطور روی مبل نشست و به چمدانش خیره شد. Diana بعد از باز کردن چمدانش از پشت تیغه بیرون آمد و با تعجب به او نگاه کرد و گفت: نمیخوای چمدونت رو باز کنی؟
Gunwoo به او نگاه کرد و گفت: چرا اما  ...
Diana حرف او را قطع کرد و گفت: بیا من یه طرف کمد لباسا و وسایلم رو چیدم ... تو هم اون طرف وسایلت رو بچین.
-: باشه.
Gunwoo بلند شد چمدانش را باز کرد و لباس ها و وسایلش را در طرف دیگر کمد، چید. بعد از باز کردن چمدان ها و چیدن وسایل، وقت ناهار شده بود. Gunwoo که خیلی احساس گرسنگی می کرد و صدای شکمش کلافه اش کرده بود، به Diana نگاه کرد و گفت:… Diana  گرسنه ات نیست؟
Diana که روی تخت نشسته بود و به تلفنش نگاه می کرد، سرش را بالا آورد و گفت: چرا.
-: بریم ناهار بخوریم؟
Diana تلفنش را در جیبش گذاشت و گفت: بریم.
آن ها برای غذا خوردن به سالن رستوران هتل رفتند. بعد از ناهار، Diana گفت: من اولین بارمه که میام توکیو. بریم توی خیابوناش یه گشتی بزنیم؟ من شنیدم که خیلی توکیو جاهای دیدنی داره.
-: اگر دوست داری بری و جاهای دیدنیش رو ببینی چون من خیلی به توکیو اومدم میتونم کمکت کنم.
-: واقعا؟
Diana از روی صندلی اش بلند شد و دست Gunwoo را گرفت و گفت: پس بلند شو بریم.
آن ها، برای گشتن خیابان های توکیو و دیدن جاهای دیدنی آن، از هتل بیرون رفتند و تا دیر وقت با هم در خیابان های توکیو راه رفتند و یک خروار خوراکی های مختلف خوردند و خرید کردند، بعد به هتل بازگشتند. وقتی به دم در اتاقشان رسیدند، Diana گفت: تو بیرون بمون تا من لباسام رو عوض کنم بعد من میام بیرون تا تو لباسات رو عوض کنی. قبوله؟
Gunwoo که چاره ایی نداشت سرش را به نشانه اینکه پذیرفته تکان داد. Diana در اتاق را باز کرد و به داخل اتاق رفت و در را بست. او بعد از چند دقیقه، لباس هایش را عوض کرد و بیرون آمد و گفت: حالا نوبت توئه.
این دفعه، Gunwoo وارد اتاق شد و لباس هایش را عوض کرد. بعد از این سختی هایی که برای عوض کردن لباس کشیدند، بالاخره موقع خواب فرا رسید. Gunwoo یکی از پتوها و بالش های داخل کمد را برداشت و گفت: من روی مبل میخوابم ... تو راحت باش ... شب بخیر.
-: شب بخیر.
و بعد رفت و روی مبل دراز کشید. Diana هم روی تخت دراز کشید اما خوابش نمی برد. او به دلیل اینکه، Gunwoo به خاطر راحتی او روی مبل خوابیده بود، عذاب وجدان داشت. او چند دقیقه روی تخت غلط زد، اما فایده ایی نداشت. او به هیچ عنوان، خوابش نمی برد و عذاب وجدان آرامش نمی گذاشت. بلند شد و آرام از پشت تیغه ی وسط اتاق به Gunwoo که خودش را روی مبل مچاله کرده بود و خوابیده بود، نگاه کرد. Diana که عذاب وجدانش، با دیدنGunwoo ، چند برابر شده بود، به طرف او رفت و خواست او را بیدار کند اما منصرف شد و کنار مبلی که او روی آن خوابیده بود، نشست و به با دلسوزی به او نگاه کرد و سرش را روی بالش او گذاشت و با خودش گفت: دختره خودخواه. میبینی چجوری روی مبل مچاله شده؟ دلم براش سوخت. هه! مثه بچه ها خوابیده.
بعد خمیازه ایی کشید و دوباره با خودش گفت: خوابم میاد ... همین جا میخوابم. شب بخیر Gunwoo.
و بعد همانطور که سرش را روی بالش Gunwoo گذاشته بود به خواب رفت. 


خب دیگه تموم شد ... تا چهار شنبه هفته دیگه فعلا بای بای همگی ... اگه داستانا رو نذاشتم بیاین به هر کدوم از آدرسایی که بالای وب توی پسته ثابته به خدمتم برسین مطمئنا تو یکی شون هستم





طبقه بندی: I Love You،
برچسب ها: I Love You،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 04:30 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب