تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
بعد از یه قرن برگشتم اونم با دست پر
اینم قسمته بعدی فصل چهارم ... برین بخونینش

این عکسه قشنگه؟ خودم درستش کردم



و به طرف در خروجی سالن رفت. V نیشخندی زد و انگشتش را روی لبه گیلاسی که در دستش بود، کشید. Rap Monster کنار او نشست و گفت: امشب خیلی با Hana خوشگذروندی ... کم کم داری به یه شیطون واقعی تبدیل میشی.
-: کجاشو دیدی؟. هنوز مونده تا V ی اصلی رو ببینی ... صبر کن.
-: ولی الان که میبینم بازم تنهایی ... رفت دنبال Jungkook آره؟
-: آره ... خب دوست پسرشه دیگه نمیتونم جلوشو بگیرم که ... البته فعلا نمیتونم جلوشو بگیرم.
-: هیچ وقت نمیتونی ... اونا خیلی وقته باهم رابطه دارن. تو نمیتونی این رابطه قدیمی و محکم شونو دو سه روزه به هم بزنی و بخوای اون مال تو بشه.
-: ولی منم توقع ندارم اون دو سه روزه ماله من بشه چون میدونم این به اندازه علاقه ایی که بهش دارم غیر ممکنه ... من خودم میدونم چیکار تا کاملا مال خودم بشه ... تو فقط بشین نگاه کن.
از آن طرف، در تراس، Jungkook به دانه های برفی که از آسمان می بارید، خیره شده بود و سعی می کرد خودش را آرام کند. Hana که همه جا را به دنبال او زیر و رو کرده بود و حالا به آن جا رسیده بود، با دیدن او، آهسته به طرفش رفت. Jungkook با شنیدن صدای پای او گفت: چی شد؟ خوشگذرونیت با کوچولوی بانمکت تموم شد اومدی سراغ من؟ ... الان حوصله ندارم برو پیش همون.
Hana پالتوی خودش را روی شانه های او گذاشت و گفت: تو دوست پسرمی ولی V یه دوست معمولیه برام ... اینجا سرده بیا بریم تو.
Jungkook نگاهی به او کرد و گفت: پالتو تو بردار خودت سردت میشه سرما میخوری ... لباساتم که کوتاه و کمه.
Hana دست او را گرفت و گفت: خودت میدونی من چجوری ام ... از دستم ناراحت نشو ... خودت ...
Jungkook پالتوی او را روی شانه های خودش برداشت و روی شانه های او انداخت و گفت: از دستت ناراحت نمیشم ... میدونم نمیتونی مثل یه دختر خوب کنار خودم بمونی به خاطر همین درکت میکنم ولی بهم حق بده از نادیده گرفته شدنم عصبی بشم ... حالا برو تو ... سردت میشه.
Hana گونه او را بوسید و گفت: هر جور خودت راحت تری ولی ... اینو بدون تنها کسی که قلب من بهش تعلق داره و هر کاری به خاطرش میکنم تویی ... گرچه میدونم باور نمیکنی اما اگر یه حرف راست توی زندگیم زده باشم این بوده.
و رفت. همین که Hana واردپایش را داخل سالن گذاشت، برق کری اوکی بار به کلی قطع شد. V که به دنبال Hana آمده بود، ناگهان با او برخورد کرد و هر دو روی مبل کوچکی که کنارشان بود افتادند. Hana که در تاریکی سالن، هیچ چیز را نمی توانست ببیند، روی صورت او دست کشید و گفت: V ... توی؟
V با خنده گفت: آره ... اومدم ببینم بالاخره Kooki رو پیدا کردی که یه دفه افتادی تو بغلم.
-: آه واقعا که! ... فکر کنم رژلبم با بلوز تو پاک شده چون صورتم به لباست کشیده شد.
-: اشکال نداره ... فکر کنم صورتمم رژلبی کردی.
در همین لحظه، برق سالن دوباره وصل شد و Jungkook هم وارد سالن شد و نگاهش به ان ها افتاد. Hana سریع از V فاصله گرفت و با نگرانی به او نگاه کرد. V که تمام صورت و لباسش رنگ سرخ رژلب Hana را گرفته بود، آرام بلند شد و گفت: چی شد لباسم ... Hana نمیشه یه رژلب کم رنگ تر بزنی از این به بعد؟ ... فکر کنم دیگه پاک نشه جاش.
Jungkook که به حد انفجار رسیده بود، با سرعت از کری اوکی بار بیرون رفت. Hana هم با نگرانی به دنبالش دوید و خیابان جلوی او را گرفت و گفت: اونجوری که فکر میکنی نیست ... برق سالن رفت منم داشتم برمیگشتم تو که ...
Jungkook که نمی توانست فکر کند، حرف او را قطع کرد و گفت: نمیخواد توضیح بدی. برو هر وقت کارت تموم شد برگرد خونه ... من حالم خوب نیست میخوام برم خونه ... خدافظ.
و به طرف خانه رفت. Hana به او نگاه کرد و به ناچار، با بی حالی به داخل کری اوکی بار برگشت و به اتاق پرو رفت. بی حوصله و دل واپس روی صندلی نشست و با چهره ایی شاکی به خودش در آینه نگاه کرد. ناگهان چشمش به قوطی قرص Jungkook که کنار وسایل گریم افتاده بود، خورد. با نگرانی آن را برداشت و گفت: اینو جا گذاشته ... اگه تو خونه حالش بد بشه چی؟ نمیدونم مامانش خونه ست یا نه؟ ... آخ دلم خیلی بد شور میزنه.
J-Hope که صدای او را از پشت در شنیده بود، وارد اتاق شد و گفت: چی شده؟ چرا انقد نگرانی؟
Hana بلند شد و پالتو و کلاهش را برداشت و گفت: چیزی نیست. فقط Jungkook یه چیزی رو جا گذاشته باید براش ببرم.
J-Hope به چهار چوب در تکیه داد و گفت: خیلی مضطربی مطمئنی چیزی نشده؟
-: آره ... فقط باید زودتر برم تا واقعا اتفاقی نیوفتاده.
Hana با عجله از اتاق بیرون رفت، اما هنوز خیلی دور نشده بود که J-Hope گفت: Hana میشه یه سوالی ازت بپرسم؟
Hana برگشت و گفت: چه سوالی؟
-: تو و Jungkook ... واقعا باهم رابطه دارین؟
Hana کمی مکث کرد و گفت: با اینکه بهش قول دادم کسی نفهمه ولی ... آره.
با این حرف، J-Hope از این رو به آن رو شد و با چهره ایی پریشان، آب دهانش را قورت داد و گفت: آها ... پس واقعیت داره.
Hana به رف او رفت و با نگرانی گفت: Hopi ... خوبی؟
-: آ آره ... مگه نگفتی باید زودتر بری وگرنه اتفاق بدی میوفته؟ ... خب برو دیگه ... بعدا اگه وقت شد باهم حرف میزنیم.
J-Hope چرخید تا به طرف سالن برود، اما Hana دست او را گرفت و گفت: ولی فکر کنم حالت خوب نیستا ... میخوای اول تو رو برسونم خونه؟
J-Hope لبخند تصنعی زد و گفت: نه لازم نیست ... بهتره بری به دوست پسرت برسی ... شب بخیر Devil.
Hana دست او را رها کرد و او به سالن بازگشت. Hana که خیلی گیج شده بود و نمی دانست چه کار کند، سریع از کری اوکی بار خارج شد و به طرف خانه Jungkook دوید. J-Hope هم کابشنش را از روی پشتی صدنلی اش برداشت و رو به بقیه کرد و گفت: من دیگه میرم خونه ... شب خیلی خوبی بود ولی یه کم حالم خب نیست فکر کنم دارم سرما میخورم.
Jin بلند شد و گفت: میخوای برسونیمت خونه؟
-: نه ممنون ... خودم میرم ... یه کم قدم بزنم برام بهتره ... کریسمس تون مبارک بچه ها ... بعدا میبینمتون.
و رفت. Jimin با تعجب به او نگاه کرد و گفت: امشب همه قاطی کردن ... این دیگه چش بود؟
Suga شانه هایش را بالا انداخت و گفت: چمیدونم ... امشب هممون به یه نحوی حالمون خب نیست مثه من که الان هم دلم درد میکنه هم خوابم میاد.
Jin سر تکان داد و روی شکم او زد و گفت: تقصیر خودته ... مجبور نبودی انقد بخوری که بترکی.
Suga شکمش را چشبید و گفت: آه داداش! میگم دلم درد میکنه تو همه نیروتو جمع میکنی میکوبی روش؟ ... واقعا که.
Jin کابشنش را برداشت و گفتک بلند شین مام بریم خونه دیگه برای امشب کافیه.
Jimin بلند شد و گفت: آه! شب خوبی بود ولی زود تموم شد نه؟
Suga همان طور که کابشنش را می پوشید گفت: به ما که خیلی خوش گذشت ولی فکر کنم بقیه خیلی حال نکردن ... اون از Jungkook که Hana حالشو با خوشگذرونیاش با V گرفت اونم از J-Hope که نمیدونم چرا یه دفه شارژش خالی شد ... آخ! اینم از دل خودم که داره میترکه ... خیلی درد میکنه بچه ها.
Jin خندید و گفت: این درس عبرتیه برات تا دیگه با اون دخترای خوشگل نگی و نخندی و از خودت بیخودی نشی ... گرچه تو و Jimin آدم نمیشین ... هر دفه این بلا سرتون میاد ولی فرقی به حالتون نداره.
Jimin با شکایت گفت: هی! من کی زیاده روی کردم؟
-: تو ساکت باش ... تو مثه این نیستی ولی از اون ور یه دفه با دو سه تا دختر ناپدید میشی اونم جوری که انگار اصلا Jimin ایی وجود نداشته.
Jimin چند لحظه ایی ساکت شد و گفت: آها! چرا خودتو نمیگی؟ ... دیدم دخترا دورت جمع شده بودن داشتی مخشونو میزدی.
-: من هیچ وقت مثه شما دوتا خنگ نیستم ... اگرم بخوام یه دختر خوب واسه عشق و حال پیدا کنم یکی مثه Hana رو انتخاب میکنم.
Suga که  درد شکمش امانش را بریده بود، دستش را روی شانه Jin گذاشت و گفت: داداشا بیخیال ... بریم خونه که من الان اینجا منفجر میشم دلو رودم میپاشه درو دیوار.
Jimin روی شانه او زد و گفت: دو دیقه تحمل کن الان میرسیم خونه بهت قرص میدم بیوفتی بی هوش بشی انقد غر غر نکنی.
-: وای که تو چقد به من علاقه داری ... میتونی یه ذره مهربون ترم باشیا.
-: نه نمیتونم ... من اصلا کلا جنسم خرابه.
Jin در خروجی را باز کرد و گفت: نمیگفتی ام معلوم بود ... بریم سوار ماشین بشین منم خوابم گرفته حوصله پرت و پلاهاتونو ندارم.
Suga دستش را دور گردن Jimin انداخت و با او بیرون رفت و Jin هم بعد از آن ها از سالن خارج شد. آن ها هم سوار ماشین شدند و به خانه رفتند. از آن طرف، در یک خیابان بالاتر، J-Hope قدم زنان به خانه اش برگشت و به اتاقش رفت. روی تختش دراز کشید و چند لحظه ایی چشمانش را بست. چیزی در قلبش سنگینی می کرد و او را آزار می داد. دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: آروم باش پسر ... تو که از خیلی وقت پیش میدونستی پس چرا یه دفه قاطی کردی؟ ... بیخیالش باشه؟ ... باید خودتو قوی نگهداری تا بتونی به بقیه کمک کنی ... بیان کردن احساساتی که داری الان به ضرر خودت و بقیه تموم میشه پس بهتر فعلا ساکت باشی.
کمی آن طرف تر، Hana نفس نفس زنان خودش را به خانه Jungkook رساند و در زد. Jungkook که سردرد شدیدی داشت با سختی از روی مبل بلند شد و در را باز کرد و دوباره خودش را روی مبل انداخت. Hana سریع به داخل آشپزخانه رفت و یک لیوان آب آورد و یکی از قرص ها را در دهان او گذاشت و کمی آب به او داد. Jungkook بعد از چند لحظه، بهتر شد و چشمانش را باز کرد. Hana با نگرانی دستش را روی پیشانی او گذاشت و گفت: خوبی؟ چرا حواستو جمع نمیکنی؟ قرصاتو جا گذاشته بودی.
Jungkook کنار او نشست و گفت: چه زود کارت تموم شد و برگشتی ... خوش گذشت؟
Hana آهی کشید و گفت: چرا هیچ وقت به حرفا و کارام اعتماد نداری؟ درسته من دختره بدی ام و مدام با پسرا خوش میگذرونم ولی به تو دروغ نمیگم ... وقتی برقا رفت داشتم میرفتم تو سالن یه دفه نمیدونم V از کجا پیداش شد خوردم بهش باهم افتادیم روی اون مبل لعنتی. باور کن روغ نمیگم ... Jungkook خیلی رنگت پریده ست میخوای یه چیزی درست کنم بخوری؟
Jungkook بلند شد و گفت: نه ... برو بخواب. امروز حسابی آتیش سوزوندی حتما خیلی خسته ایی ... خودم یه چیزی میخورم نگران نباش ... شب بخیر.
و به آشپزخانه رفت. Hana با ناراحتی بلند شد و به طرف اتاق رفت تا لباس هایش را عوض کند و بخوابد. با رفتن او، Jungkook از در آشپزخانه سرکی به داخل سالن کشید و وقتی مطمئن شد او رفته است، دوباره وارد سالن شد و روی مبل دراز کشید و با خودش گفت: نمیدونم از دست تو چیکار کنم؟ ... مدام قلبمو آزار میدی و غرورمو لگد مال میکنی ولی بازم اقند بهت وابسته ام که از اکیژن هوام بیشتر بهت احتیاج دارم ... ای کاش ماهی بودم حافظم سه ثانیه بود همه کاراتو همون لحظه فراموش میکردم تا هم خودم اذیت نشم هم تو راحت باشی.
بعد آه کشید و به در اتاقش نگاه کرد و چشمانش را بست. Hana بعد از چند دقیقه، پتوی او را آورد و روی او کشید، به نرمی گونه او را بوسید و دوباره به اتاق بازگشت. Jungkook چشمانش را باز کرد و نفس عمیقی کشید. بلند شد و با بی تابی چند قدمی این طرف و ان طرف رفت و دستش را لا به لای موهای صافش فرو برد و گفت: لعنتی ... دختره پررو معلوم نیست جادوگره ساحره ست چیه هر کاری میکنه بازم میخوام کنارش باشم ... وای خدایا اخه چرا منو انقد بدبخت و بی دست و پا در مقابل این هیولا آفریدی؟ ... آه! حالا به چه بهانه ایی برگردم تو اتاقم؟
کمی فکر کرد و اطرافش را به دنبال یک چیزی که بتواند آن را بهانه کند که ناگهان چشمش به پتویش افتاد. آن را برداشت و از پله ها بالا رفت. آهسته از پشت در گفت: Hana ... خوابیدی؟
Hana که روی تخت نشسته بود و موهایش را شانه می زد گفت: هنوز نه.
Jungkook در را باز کرد و وارد اتاق شد. دنبال جملات و کلماتی می گشت تا حسی که نمی توانست کنترلش کند را لو ندهد، اما چهره عصبی و بی قراری اش خودش گویای حالش بود. Hana به او نگاه کرد و گفت: چرا خودت نخوابیدی؟
-: آه! ... تو پتو رو برای من آوردی پایین با خودم گفتم شاید پتو نداشته باشی برات آوردمش ... لازمش ندارم یه پتوی دیگه برای خودم برمیدارم ... تو بکشش رو خودت مریض نشی.
-: من برای خودم از کمد رخت خوابا پتو برداشتم نگران نباش ... راستی مامانت کجا رفته؟
-: گفت میره پیش مامان بزرگم یکی دو هفته بمونه ... آخه اون یه کم حالش خوب نبود.
Hana بلند شد و شانه اش را جلوی آینه گذاشت و گفت: آها ... چون امروز از صبح ندیدمش و الانم نیستش برام سوال شده بود که کجا رفته ... خب دیگه من میرم بخوابم ... شب بخیر.
بعد روی تخت دراز کشید و با دست به کلید برق اشاره کرد و گفت: لطفا برقو خاموش کن.
Jungkook با بی میلی به کلید برق کنارش نگاه کرد و آن را زد. Hana پتو را دور خودش پیچید و گفت: ممنون.
Jungkook که آمدنش چندان فایده ایی نداشت، دست از پا دراز تر از اتاق بیرون رفت. جلوی در، پتویش را دور خودش پیچید و همان جا نشست و گفت: بیشتر از این ازت دور بشم خوابم نمیبره ... شب بخیر.
و سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست.
صبح روز بعد، Hana خواب آلود از اتاق بیرون آمد و به بدن ظریف و ماهی مانندش کش و قوصی داد و به اطارفش نگاه کرد و Jungkook را کنار در دید. او خودش را مثل یک بچه گربه کوچک سرمازده یزر پتوی ضخیمش، جمع کرده بود  خوابیده بود. Hana آهسته کنار او نشست و دستان گرمش را روی صورت او گذاشت. صورتش مانند قالب یخ سرد بود. Hana با نگرانی او را صدا زد و روی پاهایش نشست. Jungkook که تمام بدنش درد گرفته بود، با سختی چشمانش را باز کرد و سرش را روی شانه او گذاشت و با صدایی گرفته گفت: صبح بخیر ... ببخشید جلو در خوابیدم ... پایین خوابم نمیبرد از یه طرفم خجالت میکشیدم بیام تو همین جا خوابم برد.
Hana او را در آغوش گرفت و گفت: چرا خل بازی در آوردی آخه؟ ... بدنت چقد سرده. بلند شو برو تو تختت تا برم یه چیزی برات درست کنم بخوری گرم بشی.
و دست او را گرفت و او را بهد داخل اتاق برد و روی تخت نشاند. Jungkook با چشمانی که با زود بازشان نگه داشته بود، به او نگاه کرد و گفت: Hana میشه امروز جایی نری؟ ... دلم میخواد کنار خودم بمونی.
Hana پتوی دیگری روی او کشید و گفت: کجا دارم برم وقتی تو حالت خوب نیست؟ ... جایی نمیرم خیالت راحت ... یه کم دراز بکش گرم بشی تا من برم برات صبحونه بیارم.
و به آشپزخانه رفت. با سرعت صبحانه ایی برای او آماده کرد و به اتاق باز گشت. کنار او روی تخت نشست و سینی صبحانه را روی پاهای سفیدش گذاشت و او را صدا زد. Jungkook خودش را با زحمت جمع و جور کرد و نشست. Hana لیوان شیر داغ را برداشت و کمی آن را فوت کرد و به طرف او گرفت و گفت: بیا ... اینو بخور گرم بشی.
Jungkook لیوان را از او گرفت و کمی از آن نوشید. Hana ساندویچ عسلی که برای او آماده کرده بود را هم به دستش داد و گفت: اینم بخور ... دیشبم هیچی نخوردی حتما الان گرسنه ایی.
-: خودت چی؟ ... نمیخوای صبحونه بخوری؟
-: من میرم میخورم تو نگران من نباش ... شیرو بخور سرد میشه.
Jungkook شیر و ساندویچ را خورد و دوباره با اصرار Hana خوابید. Hana هم به آشپزخانه رفت تا برای او کمی سوپ درست کند. همان طور که مشغول خرد کردن هویج برای سوپ بود، تلفنش، که روی میز وسط آشپزخانه بود، به صدا در آمد. Hana چپ چپ به آن نگاه کرد و گفت: آیش ... این دیگه کیه وقت گیر آورده الان زنگ زده؟
بعد تلفنش را جواب داد: الو؟
V که در خانه اش آماده شده بد تا به دیدن او برود، با خوشحالی گفت: سلام Devil ... خوبی؟ کجایی؟ چرا هر چی زنگ میزنم خونتون برنمیداری؟
-: آه تویی کوچولو؟ ... آره خوبم ... امدم پیش Jungkook ... دیشب سرماخورده اومدم مراقبش باشم آخه مامانشم خونه نیست و تنهاست.
V با شنیدن این حرف، از این رو به آن رو شد و با عصبانیت نفس عمیقی کشید و سعی کرد خشمش را آرام کند و گفت: آها! ... میخواستم ببینمت ولی مقل اینکه سرت شلوغه ... بعد از ظهرم میخوای پیش اون بمونی؟
-: آره. اگه حالش خوب نباشه میمونم ... خب تو ام بیا اینجا ... دارم از اون سوپایی که دوست داری درست میکنم ... برای ناهار بیا اینجا.
V نیشخندی زد و گفت: نگو سوپ که دهنم آب میوفته ... باشه الان میام اونجا.
تلفن را قطع کرد و از خانه بیرون رفت. Hana تلفنش را روی دوباره روی میز گذاشت و مشغول خرد کردن بقیه هویج ها شد که صدای گرفته ی Jungkook از پشت سرش، بار دیگر متوقفش کرد. Jungkook کشان کشان وارد آشپزخانه شد و گفت: با کی حرف میزدی؟ انگار حوصلشو نداشتی.
Hana سریع به طرف او رففت و گفت: چرا از اتاقت اومدی بیرون؟ ... هنوزم که یخی ... بیا بریم حداقل تو سالن بشین گرم بشی ... پسر تو چرا آروم قرار نداری اخه؟
-: خوبم بابا ... فقط دارم یه کم سرما میخورم میخواستم قرص سرماخوردگی بردارم.
-: اولا سرما خوردی حالیت نیست دوما بهم میگفتی برات میاوردم ... نگرانتم اگه تب بکنی و حالت بد بشه من ی کار کنم؟ ها؟
-: باشه بابا حرس نخور ... بیا ... رفتم بخوابم روی مبل خوبه؟
Hana او را به طرف سالن هل داد و گفت: تا خودم نبرمت انجا و نخوابونمت خیالم راحت نمیشه.
Jungkook خندید و به سالن رفت و روی مبل نشست و گفت: بیا ... حالا آوردی منو اینجا نشوندی خیالت راحت شد؟ برو غذاتو درست کن دیگه.
Hana را ناراحتی کنار او نشست و دستانش را دور گردن او انداخت و گفت: آخه دوست ندارم مریض بشی ... ولی تو اصلا به حرفم گوش نمیدی.
-: آخه تو زور میگی ... من نمیتونم همش یه گوشه بشینم یا شیش دونگ حواسم به خودم باشه ... وقتی تو هستی هیچ وقت نمیتونم به خودم فکر کنم همش فکر و حواسم پیش توئه.
Hana با ناز لبخندی زد و او را بوسید. در همین حین، V به آن جا رسید و زنگ در را زد. Hana و Jungkook هر دو به در نگاه کردند. Jungkook با تعجب پرسید: کسی قرار بود بیاد؟
Hana دستانش را از دور گردن او باز کرد و گفت: نه ولی V گفته بود برای ناهار میاد اینجا.
و بلند شد و به طرف در رفت. Jungkook پایش را دراز کرد و Hana به آن گیر کرد و روی او افتاد. Jungkook او را گرفت و گفت: مگه نگفتی امروز میخوای کنار من بمونی و مراقبم باشی؟
Hana لبخند زد و گفت: خب کنار تو ام دیگه ... V فقط برای ناهرا اینجا میمونه و بعدم بهم کمک میکنه خونه رو جمع کنم ...تو استراحت کن ... تازه اینجوری وقتی من کار دارم تو آشپزخونه تنها نیستی.
و بلند شد و دوباره به طرف در رفت. Jungkook که نمی خواست V خلوت او و Hana را به هم بزند، محکم روی بالشت کنارش کوبید و گفت: لعنتی ... یه ساعتم از دست این بچه سوسول راحت نیستیم.
Hana در را باز کرد و V را در آغوش گرفت و با مهربانی گفت: سلام کوچولوی من ... خوبی یا تو ام مثه Kooki کوچولو مریض شدی؟
V هم او را در آغوش گرفت و گفت: سلام ... نه خوبم الانم که تو رو دیدم بهتر شدم.
Hana دست او را رگفت و به سالن برد. V با دیدن Jungkook با لحنی دوستانه گفت: سلام داداشی ... دیشب خودتو مریض کردی آره؟
Jungkook خیلی سرد جواب داد: سلام ... آره متاسفانه.
V کنار او نشست و گفت: اشکال نداره. عوضش Hana مراقبته تا خوب بشی.
Hana وقتی دید آن ها خیلی دوستانه باهم رفتار می کنند، خیالش آسوده شد و با لبخند گفت: خب دیگه شماها حرفاتونو بزنین منم برم ناهار درست کنم ... خرابکاری نکنینا.
V دستانش را بالا برد و گفت: هر چی نونا بگه ... خیالت راحت مراقب Kooki هستم خرابکاری نکنه.
Jungkook با چهره ایی بی حوصله به او نگاه کرد و سر تکان داد. Hana خندید و به آشپزخانه برگشت. V روی شانه Jungkook زد و گفت: پسر خیلی بهت حسودیم میشه همش مراقبته و ازت چشم برنمیداره ... تو خیلی خوش شانسی.
Jungkook پوزخندی زد و گفت: هه! آره همیشه مراقبمه ولی اینم بگو تو پسر بازی دست هر دختری رو از پشت میبنده و با کاراش همش باعث عذاب من میشه.
-: این خصلت Hana ئه ... یا باید باهاش کنار بیای یا خودت عذاب بکشی.
Jungkook با تعبج به او نگاه کرد و گفت: منظورت چیه؟ مگه ... تو ...
V خندید و گفت: خودتو به او راه نزن. هم الان سوتی دادی هم من از خیلی وقت پیش میدونستم باهاش رابطه داری ... بقیه ام یه بوآیی بردن ولی مطمئن نیستن.
-: از کجا فهمیدی؟
-: خوده Hana بهم گفت ... اون شب که با تو توی مدرسه دعواش شد باهام توی کری اوکی بار قرار گذاشت و همه چی رو بهم گفت ... خیلی دلش پر بود میخواست با یکی حرف بزنه منم قبول کردم.
-: جدا؟ چه خوب که حداقل میتونه هر چیزی رو بهت بگه ... با ایت تفاسیر این منم که باید به تو حسودی بکنم.
-: چرا؟ ... چون تازگیا باهات مثل قبل رفتار نمیکنه و نمیدونه چطور عشقشو بهت بفهمونه؟
Jungkook با تعجب و چهره ایی درهم به او نگاه کرد و گفت: واقعا تو اینا رو از کجا میدونی؟ ... نگو Hana بهت گفته چون میدونم هر چقدرم باهات راحت باشه و هر چی بگه درمورد چیزایی که بین منو خودش میگذره با کسی حرف نمیزنه.
V نیشخندی زد و سر تکان داد و گفت: نه اینا رو دیگه اون نگفته ... خودم فهمیدم ... تو از اینکه اونو از دست بدی میترسی ولی نمیتونی جلوشو بگیری تا طرف بقیه پسرا نره ... دیشب علنا اینو ثابت کردی وقتی خواستی توی مسابقه رقص روی منو کم کنی.
-: آره درسته ... من دوست ندارم با پسرای دیگه انقد گرم بگیره چون اون خیلی راحته و ممکنه با هر کسی همون لحظه رفیق بشه ... بعضی وقتا ازش میترسم.
-: حق داری ازش بترسی ... و همین طور از من.
Jungkook سر تکان داد و گفت: چرا باید از تو بترسم؟
V شانه هایش را بالا داد و گفت: نمیدونم ... شاید چون میترسی Hana رو بدزدم.
Jungkook پوزخند تمسخر آمیزی زد و گفت: تو؟ ... نمیتونی این کارو بکنی ... تو اصلا نمیتونی بد باشی چه برسه به اینکه بخوای Hana رو بدزدی ... V بذار یه عنوان یه داداش یه توصیه ایی بهت بکنم ... هیچ وقت حرفی نزن که باعث بشه بقیه فکر کنن تو عقلتو از دست دادی و توهمه اینو داری که خیلی بزرگ و قدرتمندی.
V با آرامشی غیر متقربه گفت: ولی بهتره از همین آدمی که به نظر میاد از فرشته هام بهتره بترسی ... درست من خیلی احمق و پخمه به نظر میام ولی اینو بودن که Hana رو همون اندازه که دوستش داری میخوامش ... و برای به دست آوردنش هر کاری میکنم ... حتی اگر لازم باشه تو رو هم کنار میزنم.
Jungkook ابرو هایش را درهم کرد و به او خیره شد و گفت: تو عقلتو از دست دادی واقعا ... میفهمی چی داری میگی؟
V با لحنی جدی گفت: آره خیلی خوب مفهمم چی میگم ... من Hana رو دوست دارم و توام نمیتونی اعتراضی بکنی چون عشق من به تو ربطی نداره ... تو فقط میتونی Hana رو سقت بچسبی که از دستش ندی گرچه ... فکر نکنم بازم فایده ایی داشته باشه ... چون من بالاخره با هر طرفندی که شده اونو مال خودم میکنم ... توام اگر میخوای بیشتر از این صدمه نبینی بهتره خودت بکشی کنار.
Jungkook که عصبی شده بود، یقه او را گرفت و گفت: حالا تو گوش بده بچه پررو ... Hana فقط ماله منه و اگر کل دنیام بخوان ازم بگیرنش ازش دست نمیکشم چون اونو بیشتر از هر کسی که مثل تو بخواد ادعا بکنه دوستش دارم ... پس اینو تو اون کله پوکت فرو کن ... هر غلطی بکنی Hana بازم آخرش برمیگرده پیش من و امکان نداره حتی بخواد یه شبم با تو بخوابه. فهمیدی؟
V لبخند شرورانه ایی زد و گفت: خیلی به خودت مطمئنی آقای باحال ... ولی اینو میدونی که Hana به منم علاقه داره؟
Jungkook با خشم بیشتری یقه او را در دستانش فشار داد و گفت: بیخود سعی نکن منو با چرت و پرت سرهم کردن عصبی کنی ... Hana هیچ وقت چیزی رو از من پنهان نمیکنه و بهم دروغ نمیگه.
-: جدی؟ پس بهتره بری ازش بپرسی اون شبی که از کری اوکی بار داشت میومد اینجا قبلش میخواست کجا بره ... چون شرط میبندم فکر میکنی مثه دخترای خوب میخواست بره خونه مگه نه؟
Jungkook با سردرگمی به او خیره ماند و منتظر شد تا او بقیه حرفش را بزند. V ادامه داد: تو حتی نمیدونستی اون شب با من قرار داشت و بعدشم میخواست بیاد خونه من پس چطور میگی اون همه چی رو بهت میگه و همیشه ام برای تو فرشته ی راستگوئه؟ ... Jungkook قبول کن Hana داره هر دومونو بازی میده و میخواد خودمون انتخاب کنیم کنار کدوممون بمونه ... و من مطمئنم برنده این بازی که اون ساختتش منم چون دارم با قوانین خودش بازی میکنم.
Jungkook که گیج شده بود، یقه او را رها کرد و به فکر فرو رفت. V بلوزش را صاف کرد و گفت: حالا تصمیم بگیر میخوای یه بازنده باشی یا با قوانین ما بازی کنی و یا ... میخوای خودتو بکشی کنار و که بازم با بازنده بودن فرقی نداره.
Jungkook با عصبانیت به او نگاه کرد و گفت: یه بار بهت گفتم ... اگر تمام دنیام بر علیه من و عشقی که نسبت به اون دارم باشن من بازم عقب نمیکشم.
V سر تکان داد و گفت: باشه ... هرجور خودت میدونی ... ولی به نفعته به حرفام گوش بدی تا بیشتر از این اذیت نشی ... به خاطر خودت میگم.
-: تو به فکر خودت باش بچه ننه ی لوس تا یه وقت نبازی و مایه خنده من بشی ... این بازی جای جوجه های تازه واردی مثه تو نیست پس این تویی که ممکنه صدمه ببینی نه من.
-: با اینکه به چشم تو من یه جوجه تازه واردم ولی ... قادرم کارایی بکنم که تو حتی نمیتونی بهشون فکر بکنی پس بهتره منو دست کم نگیری ... Hana یه درس خیلی خوب به من داده ... اینکه هیچ وقت نه کسی که عاشقشی و نه کسی که دشمنته رو دست کم نگیر چون ممکنه از هر دوتاشون ضربه بخوری و از پا بیوفتی.
Jungkook نگاه معنا داری به او کرد و تا خواست جوابش را بدهد، Hana با کاسه بزرگ پر از سوپ از آشپزخانه بیرون آمد و با لبخند گفت: خب ناهار آماده ست ... V نمیتونستم غذای تو رو از آشپزخونه بیارم اینجا لطفا خودت برو توی آشپزخونه بخورش ... ببخشید کوچولو ولی ظرفا خیلی بزرگن منم که هشتپا نیستم همه رو بیارم.
V بلند شد و گفت: نه اشکالی نداره نونا ... من توی آشپزخونه ناهار میخورم ... شما راحت باشین.
و به آشپزخانه رفت. Hana کنار Jungkook نشست و کاسه سوپ را به طرف او گرفت و گفت: بیا عزیزم ... همونجوری درستش کردم که دوست داری.
Jungkook که در فکر بود، نگاهی به کاسه سوپ کرد و آن را گرفت و گفت: ممنون ... Hana اگه یه چیزی ازت بپرسم راستشو بهم میگی؟
-: معلومه ... حالا چی هست؟
-: اون شب که از کری اوکی بار اومی پیشم ... قبلش پیش V بودی؟
Hana کمی فکر کرد و گفت: آره ... چطور مگه؟
Jungkook چند لحظه ایی مکث کرد و بعد با لبخندی به او نگاه کرد و گفت: آه! هیچی ... فقط همینجوری میخواستم بدونم.
بعد یک قاشق از سوپ خورد و گفت: مثه همیشه خوشمزه شده ... مرسی Devil.
Hana گونه او را بوسید و با خوشجالی گفت: خواهش میکنم ... یه دوست پسر لوس و دیونه که بیشتر ندارم تازه همه کارم براش میکنم این که چیزی نیست.
Jungkook دوباره خندید و بقیه سوپش را خورد. بعد از تمام شدن ناهار، Hana ظرف ها را جمع کرد و به آشپزخانه برد. V که در آشپزخانه، روی صندلی اش لم داده بود، به او نگاه کرد و با لبخندی گفت: Hana خیلی بهت میاد.
Hana با همان لبخند گفت: چی بهم میاد؟
-: اینکه یه خانوم خوب باشی.
Hana ظرف ها را در سینک ظرف شویی گذاشت و گفت: جدا؟ حالا که اینجوریه تو ظرفا رو بشور ببینم به توام آقای خوب بودن میاد؟
V خندید و گفت: باشه معذرت میخوام ... بهت میاد یه شیطون بدجنس و پسرباز باشی خوبه؟
Hana شانه هایش را بالا انداخت و گفت: به من همه چی میاد ولی این باعث نمیشه تو ظرفا رو نشوری ... تازه حالا که خواستی خودتو تبرعه کنی اول میری قرصای Kooki رو از اتاقش میاری بعد میای ظرفا رو میشوری.
V بلند شد و گفت: باشه بابا ... فکر کنم اگه حرفه دیگه ایی بزنم به لیستی که برام گرفتی یه چندتا کاره دیگه اضافه کنی.
-: شاید این کارو بکنم.
V با خنده سر تکان داد و به طف اتاق Jungkook رفت. وارد اتاق شد و چشمش به وسایل Hana، روی میز آینه و گوشه و کنار اتاق افتاد. با تعجب تمام اتاق را وارسی کرد و بعد از چند دقیقه متوجه شد، Hana آمده تا برای همیشه کنار Jungkook بماند. ناگهان جا خورد و با چهره ایی بهت زده روی تخت نشست و با خودش گفت: یعنی واقعا Hana اومده تا پیشش بمونه؟ ... اون که خودش خونه به این بزرگی و خوبی داره چرا باید این کارو بکنه؟ ... اینجا چه خبره؟ ... باید بفهمم چرا Hana میخواد چنین کاری بکنه.
و بلند شد و قوطی شیشه ایی قرص را از روی میز آینه برداشت و به آشپزخانه بازگشت. Hana در آشپزخانه مشغول تمیز کردن میز ناهار خوری بود که با دیدن او گفت: چقد لفتش دادی ... رفته بودی قرص بسازی؟ ... بیا ظرفا رو بشور شب شد. منم میرم قرصای Kooki رو بدم تا بخوابه حالش بهتر بشه.
و با یک لیوان آب از اتاق بیرون رفت. V که جلوی در آشپزخانه ایستاده بود و او و Jungkook را تماشا می کرد. Hana با مهربانی و آرامشی خاص رفتار می کرد. V ناگهان احساس بدی در قلبش پیدا کرد. اگر قرار بود بازنده باشد چرا باید به این بازی ادامه می داد؟ اگر قرار بود Hana واقعا تمام و کمال Jungkook باشد چرا باید خودش را وارد بازی بی انتها و خطرناکی که به پا شده بود می کرد؟ اصلا بد بودن چه فایده ایی داشت وقتی Hana هرگز به او به چشم یک مرد کامل نگاه نمی کرد؟
دوباره همان بغض عذاب آور گلویش را با بی رحمی تمام فشار می داد و راه نفسش را بسته بود. به داخل آشپزخانه رفت و مشغول شستن ظرف ها شد ...

خب فعلا تموم شد ... از قسمته بعد تازه داستان جدی میشه و کلا همه میان توش ... منظورم کله گروهه ... خیلی باحال میشه از دستش ندیدن




طبقه بندی: Bad Boy Or Bad Girl،
برچسب ها: Bad Boy Or Bad Girl،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 04:31 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب