تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
اینم ادامه فصل پنجم
برین بخونینش تا از دهن نیوفتاده



صبح روز بعد، Gunwoo صبح زود از خواب بیدار شد و وقتی چشمش به Diana، که کنار مبل نشسته بود، پاهایش را در بغلش مچاله کرده بود و سرش را روی بالش او گذاشته بود و خوابیده بود، افتاد، تعجب کرد و چند بار چشم هایش را برهم زد تا مطمئن شود خواب نیست. بعد آرام نشست و به او خیره شد و با خودش گفت: مگه روی تخت نخوابیده بود چرا الان اینجاست؟ نکنه حالش خوب نبوده یا از چیزی ترسیده و اومده اینجا؟ هیچی ام روی خودش نکشیده که سردش نشه.
Gunwoo پتویش را آرام روی او کشید و لبخندی زد. بعد گونه ی سفید و نرم او را به آرامی بوسید و از جایش بلند شد تا برای فیلمبرداری آماده شود. Diana چند دقیقه بعد از خواب بیدار شد. وقتی پتوی Gunwoo را روی خودش دید، تعجب کرد. درست همان موقع که Diana با تعجب به پتو نگاه می کرد، Gunwoo که لباس هایش را عوض کرده بود و آماده شده بود، در اتاق را باز کرد و وارد اتاق شد. Diana سرش را با همان چهره متفکر به طرف در چرخاند و به او نگاه کرد. Gunwoo با لبخند گفت: صبح بخیر ... بالاخره بیدار شدی؟ ... مثل اینکه دیشب خیلی خسته شده بودی نه؟
Diana از جایش بلند شد و پتو را روی مبل گذاشت و گفت: تو روی من پتو کشیدی؟
Gunwoo جلوی آینه رفت و همانطور که کراواتش را می بست، گفت: آره. آخه گفتم سردت میشه و سرما میخوری. چرا اینجا خوابیدی؟ مگه نرفته بودی روی تخت بخوابی؟
-: چرا اما عذاب وجدان گرفته بودم.
-: عذاب وجدان؟ ... برای چی؟
-: چون تو اینجا روی مبل خوابیدی تا من راحت روی تخت بخوابم. روی مبل خوابیدن سخته آدم کمر درد میگیره.
Gunwoo کراواتش را بست و آن را صاف کرد، بعد برگشت و به او نگاه کرد و گفت: اما من که انقدر خسته بودم چیزی نفهمیدم. حالا لباسات رو عوض کن و بیا بریم صبحونه بخوریم. یه ساعت دیگه مدیر سرو کله اش پیدا میشه.
-: باشه.
Gunwoo به طرف در رفت و آن را باز کرد و گفت: من این بیرون منتظرم.
و بعد از اتاق بیرون رفت. Diana کت و شلوار خاکستری اش را پوشید و پاپیون سفید و براقی به یغه بلوز طوسی اش زد و از اتاق بیرون رفت. Gunwoo که جلوی در منتظر او بود، با دیدن او در کت و شلوار پسرانه، خندید و گفت: واو! خیلی بهت میاد. اگر کسی نشناستت فکر میکنه پسری.
Diana نیشخندی زد و گفت: ممنون. همه در نگاه اول من رو با پسرا اشتباه میگیرن.
با این حرف Diana یاد روز آشنایی اش با Sehun افتاد و برای او احساس دل تنگی کرد و در فکر فرو رفت. Gunwoo که هنوز با تعجب او را نگاه می کرد، گفت: بیا بریم صبحونه بخوریم ... دیر میشه.
-: آره. بریم.
بعد از صبحانه خوردن، Diana به محوطه هتل رفت و به Sehun که در هونگ کونگ بسیار دل تنگ او و کارهای کودکانه اش شده بود، تلفن زد. Sehun با بی میلی با تمام هم گروهی هایش دور میز صبحانه، در هتلی که در آن اقامت داشتند، دستش را زیر چانه اش گذاشته و با غذایش بازی می کرد و در افکارش غرق شده بود. Beakhuyn که کنار او نشسته بود به او نگاه کرد و گفت: چی شده؟ این غذا رو دوست نداری؟
Sehun با بی حوصلگی دستش را از زیر چانه اش برداشت و گفت: نه ... اتفاقا خیلی ام خوشمزه ست اما من اشتها ندارم.
Chanyeol که رو به روی آن ها نشسته بود به آن ها نگاه کرد و گفت: نمیدونم چرا Sehun تازگیا خیلی تغییر کرده. دیگه اون Sehun شیطونی که یه جا بند نمی شد نیست.
D.O که کنار او نشسته بود سرش را به نشانه تایید حرف او تکان داد و گفت: آره. تازگیا خیلی تو فکر فرو میره و کم حرف میزنه. بعضی اوقاتم اصلا حوصله نداره و یه گوشه کز کرده.
Kris هم حرف آن ها تایید کرد و گفت: آره. Sehun اتفاقی افتاده؟
Sehun لبخند تصنعی زد و گفت: نه چیزی نیست. بعضی اتفاقات آدما رو تغییر میدن.
Kai که تقریبا بو برده بود، که او عاشق شده است، شکاکانه به او نگاه کرد و گفت: آره ... بعضی اتفاقات مثل عاشق شدن.
Sehun که ترسیده بود، Kai به چیزی پی برده باشد، سعی کرد خودش را آرام نشان دهد و خواست چیزی بگوید، که تلفنش زنگ خورد و او، آن را از جیبش بیرون آورد و گفت: من رو ببخشین الان برمیگردم.
و بعد بلند شد از سالن غذا خوری هتل بیرون رفت و تلفنش را جواب داد: بله.
Diana با خوشحالی گفت: سلام. من رو که هنوز یادت نرفته؟
Sehun که از شنیدن صدای او هیجان زده شده بود، گفت: Diana تویی؟ خوبی؟ الان کجایی؟
-: آره خوبم و الان توی توکیو وسط محوطه هتل وایسادم ... منتظر مدیرمونم که بیاد و ببرتمون سر صحنه فیلمبرداری.
-: واقعا؟ ... چه خوب ... موفق باشی.
-: ممنون ... تو چی؟ تو کجایی؟
-: منم توی هتل، تو هونگ کنگم. داشتیم با بچه ها صبحونه میخوردیم.
-: آه واقعا؟ ... برو صبحونه بخور ... ببخشید مزاحم صبحونه خوردنت شدم.
-: نه نه نه. اتفاقا دلم برای این شیرین زبونی های بچگونت تنگ شده بود. کار خوبی کردی که زنگ زدی.
-: منم چون دلم برات تنگ شده بود بهت زنگ زدم. خب دیگه من باید برم مدیر مونم الان میرسه. بازم بهت زنگ میزنم. خداحافظ.
-: مراقب خودت باش ... خداحافظ.
Diana تلفن را قطع کرد و همان موقع مدیر از راه رسید و آن ها را با خودش به صحنه فیلمبرداری برد. از آن طرف، Sehun که انگار وسط فستیوال شادی ایستاده بود، ذوق زده و خوشحال، لبخند می زد و با خودش می گفت: گفت دلش برام تنگ شده بود. یعنی اونم بهم علاقه مند شده که دلش برام تنگ شده؟ آه خدایا! قلبم از شادی داره منفجر میشه.
بعد با خوشحالی به سالن غذا خوری برگشت و با اشتها شروع به خوردن صبحانه کرد. Beakhyun و Chanyeol که رفتار Sehun برایشان عجیب بود به هم نگاه کردند و شانه هایشان را با تعجب بالا انداختند و به Sehun، که تا چند دقیقه پیش بی حوصله بود و با بی میلی با غذایش بازی می کرد و حالا شاد بود و با اشتها غذا می خورد، نگاه کردند.
وقتی شب از راه رسید، Diana وGunwoo، که از خستگی حتی توان روی پا ایستادن را هم نداشتند، به هتل برگشتند. Diana آنقدر خسته بود که وقتی روی صندلی نشست، تا کمی خستگی در کند، همان جا خوابش برد. Gunwoo لباس هایش را عوض کرد و مسواکش را برداشت و از پشت تیغه وسط اتاق بیرون آمد. همان طور که خمیازه می کشید و به مسواکش نگاه می کرد، چشمش به Diana که مثل یک فرشته کوچک، بدون اینکه لباس هایش را عوض کند، روی مبل خوابش برده بود، افتاد و لبخند محبت آمیزی زد و پتوی تخت را جمع کرد و روی او کشید. بعد چند لحظه کنارش نشست و روی موهای کوتاه و لخت خرمایی او دست کشید و آرام گفت: وقتی چقدر خوابی پاک و معصوم به نظر میرسی ... صورت عروسکیت مثل ماه میدرخشه ... ای کاش باور می کردی که با تمام وجودم دوستت دارم ... مهم نیست ... همین که کنارم داشته باشمت برام کافیه ... گرچه نمیدونم تا کی میتونم با این وضع دووم بیارم. میدونم هر چی بیشتر کنارت باشم بیشتر بهت عادت میکنم اما اگر نباشی همه چیز خسته کننده ست. بدون اجازه قلبم رو دزدیدی و حتی ازم نپرسیدی که میتونم عاشق باشم یا نه ... هیچی از این برام آرامش بخش تر نیست از اینکه تو رو داشته باشم ولی تو حتی عشقم رو باور نداری. اشکالی نداره ... مهم اینه که الان کنارمی.
بعد دوباره با مهربانی او را نگاه کرد و پیشانی اش را بوسید و رفت.
نه روز بعد از، دور بودن از خانه، دوستان، تلاش و سخت کوشی برای ساختن موزیک ویدیو در توکیو، بالاخره، Diana و Gunwoo به سئول باز گشتند. در خوابگاه اعضای MyName و G.S بی صبرانه منتظر لیدر هایشان بودند و با شادی، به کمک اعضای B.A.P، سالن غذاخوری خوابگاه را برای خوش آمد گویی به آن ها، تزیین کرده بودند و چندین نوع خوراکی خوشمزه و رنگارنگ برای جشن گرفتن، آماده کرده بودند. Yongguk هم جلوتر از همه، به استقبال آن ها به فرودگاه رفته بود و با خوشحالی منتظر آن ها بود. Diana و Gunwoo هم از برگشتن به خانه بسیار خوشحال بودند و با چمدان هایشان به طرف در خروجی فرودگاه می رفتند که Yongguk آن ها را دید و با خوشحالی صدایشان زد. Diana وقتی صدای او را شنید، سرش را برگرداند و او را دید که با خوشحالی به طرف آن ها می آمد. نفسش از خوشحالی بند آمد و با ذوقی بدون وصف، گفت: داداش  .Yongguk
Yongguk با خوشحالی جلو آمد و گفت: خوش اومدین. دل همه براتون تنگ شده بود.
-: پس زود تر بریم خونه.
آن ها با ماشین Yongguk به خوابگاه بر گشتند. Honey که خیلی دل تنگ Diana شده بود، به ساعت نگاه کرد و با عصبانیت، گفت: اه! پس چرا نیومدن؟
Chae jin هم به ساعت نگاه کرد و گفت: آره. به نظر منم دیر کردن. نکنه اتفاقی افتاده.
Honey با نگرانی گفت: ای وای! شاید واقعا اتفاقی براشون افتاده که دیر کردن.
Seyong روی شانه هر دو زد و با لبخند، گفت: نه بابا! چه اتفاقی میخواد بیافته. شما بیخودی نگرانین الان دیگه سرو کله شون پیدا میشه.
در همین موقع، Diana در سالن را باز کرد و با خوشحالی گفت: سلام به همگی. ما برگشتیم.
Honey وقتی او را دید، با هیجان و شادی، به طرف او دوید و او را با تمام قدرت در آغوش گرفت و گفت: چقدر دیر کردین. نگرانتون شدیم. خوش اومدین. دلمون براتون خیلی تنگ شده بود.
Diana هم او را در آغوش گرفت و گفت: منم دلم براتون تنگ شده بود اما اگر همینجوری فشارم بدی دفه دیگه اصلا بر نمیگردم.
Honey سریع او را رها کرد و گفت: ببخشید ذوق زده شدم.
-: اشکالی نداره.
F.A جلو آمد و با خوشحالی گفت: چطوری؟ بهتون خوش گذشت؟
Diana به او نگاه کرد و گفت: خوبم. بدون شماها هیچ جایی به من خوش نمیگذره.
-: خوش اومدی.
اعضای MyName هم، در کنار آن ها، لیدر شان را، همه باهم، در آغوش گرفتند و به او خوش آمد گفتند. بعد از خوش آمد گویی و احوال پرسی، آن ها باهم جشن گرفتند و تا شب با هم خوش گذراندند و گفتند و خندیدند. شب تمام اعضای سه گروه، خسته و خواب آلود به اتاق هایشان رفتند و استراحت کردند.
فردای آن روز، Diana با صدای زنگ تلفنش از خواب بیدار شد. خواب آلود و با چشمانی که به سختی بازشان نگه داشته بود، در کوله اش دنبال تلفنش گشت. وقتی آن را پیدا کرد، با صدایی گرفته و خواب آلود آن را جواب داد: الو.
Sehun پشت خط بود و با خوشحالی گفت: الو، Diana! سلام. ما فردا برای دو روز بر میگردیم  سئول. تو الان کجایی؟
-: ها؟ من الان توی اتاقم توی خوابگاه ام. ما دیروز برگشتیم.
-: جدا؟ چه خوب. وقتی بیام برات یه سورپرایز دارم.
-: چه سورپرایزی؟
-: وقتی اومدم خودت میفهمی. مراقب خودت باش. خداحافظ.
-: خداحافظ.
Diana خواب آلو دوباره روی تختش رفت و خوابید. نیم ساعت بعد، کسی در اتاق آن ها را با قدرت تمام کوبید و گفت: در رو باز کنین. هنوز خوابین؟ زود باشین در رو باز کنین.
Honey خواب آلود بلند شد و در را باز کرد. Yongjae پشت در بود. Honey گفت: چیه؟ چی شده که این وقت صبح اومدی و در اتاق ما رو داری از جا در میاری.
Yongjae با تعجب گفت: این وقت صبح؟ همه رو بیدار کن بیار پایین. همه منتظرن ببینن این خبر حقیقت داره؟
-: چه خبری؟
-: شما بیاین پایین خودتون میفهمین. زود باشین.
Yongjae رفت و Honey در را بست. Diana که از خواب بیدار شده بود، گفت: کی بود؟
Honey که در فکر فرو رفته بود گفت: Yongjae.
F.A بلند شد و روی تختش نشست و گفت: چی کار داشت؟
-: گفت بریم پایین و بگیم این خبر حقیقت داره یا نه.
Diana از روی تختش بلند شد و گفت: چه خبری؟
-: نمیدونم. چیزی نگفت. فقط گفت بیاین پایین خودتون میفهمین.
F.A هم از تختش پایین آمد و گفت: پس آماده شیم بریم پایین ببینیم چه خبره.
آن ها سریع آماده شدند و به طبقه پایین خوابگاه رفتند. تمام کسانی که در خوابگاه بودند، آن جا جمع شده بودند و به مانیتور سالن، با تعجب، نگاه می کردند. گروه Secret که جلوی در ایستاده بودند، اول از همه آن ها را دیدند. Jieun با دیدن Diana پوزخند شیطانی ایی زد و گفت: این خبر حقیقت داره؟
Diana با غرور به او نگاهی انداخت و گفت: چه خبری؟
-: یعنی نمیدونی که Sehun توی یکی ازکنفرانس های خبری که توی هونگ کونگ داشتن تایید کرده که تو و اون با هم رابطه دارین؟
Diana اول تعجب کرد اما بعد از کمی فکر کردن، سعی کرد خودش را مطلع از تمام اخبار نشان دهد و گفت: آهان! چرا این رو که میدونم.
Sonhewa که کنار Jieun ایستاده بود، گفت: پس تو هم این رو تایید میکنی؟
Diana لبخند مغرورانه ایی زد و گفت: آره ... منم تاییدش میکنم.
و بعد به داخل سالن رفت. Jieun که لبخند شیطانی بر چهره اش داشت، به او نگاهی کرد و گفت: هه! از اولشم معلوم بود که تو اصلا هیچ علاقه ایی به Yongguk نداری. حالا خود اونم میفهمه که تو چجور آدمی هستی.
Diana به همراه هم گروهی هایش، به اول سالن رفتند. Diana جلوی مانیتوری که این خبر را روی آن کامل شرح داده بود ایستاد و گفت: همگی حتما این خبر رو شنیدین یا همین جا خوندینش و خیلی هم تعجب کردین پس بهتره بدنین منم این رو تایید میکنم و همین جا جلوی همه ی شما میگم که من و Sehun خیلی وقته که با هم رابطه داریم. حالا دیگه لازم نیست این رو قایم کنیم ... چون تقریبا همه این ماجرا رو میدونن. حالا همگی برگردین سر کارای خودتون.
همه سالن پچ پچ کنان متفرق شدند، بجز اعضای B.A.P و MyName. Gunwoo، با شنیدن این حرف ها از زبان Diana، سر جایش خشکش زده بود، انگار در استخری از آب و یخ خالص افتاده بود و نمی توانست خودش را از آن بیرون بکشید. Seyong که از تعجب چشمانش گرد شده بود، به او گفت: تو میدونستی؟
Gunwoo که بهت زده بود، سرش را به نشانه رد کردن این موضوع تکان داد. Jun Q که متوجه رفتار های عجیب او در این مدت اخیر و چهره رنگ پریده و بهت زده او شده بود و پی برده بود که او عاشق Diana شده است، به او نگاهی کرد و گفت: بیاین برگردیم سر کارامون.
وقتی همه گروه به طرف اتاقشان رفتند، Jun Q دست Gunwoo را گرفت و گفت: میخوای با هم حرف بزنیم؟
Gunwoo که هنوز بهت زده بود، گفت: نه. میخوام برم تو اتاقم.
-: میدونم که عاشقش شدی.
-: چی؟
-: میدونم که از اون ماده روباه مغرور و زیرک خوشت اومده و الان به خاطر حرفای اونه که انقدر شوکه و بهت زده شدی.
-: بیا بریم بیرون ... اینجا نمیشه حرف زد.
بعد با هم به بیرون از ساختمان خوابگاه رفتند. پشت ساختمان، Gunwoo به Jun Q خیره شد و گفت: از کی میدونی؟
-: خیلی وقت نیست ... اولش شک داشتم اما الان که با این قیافه دیدمت مطمئن شدم.
-: به کسی حرفی نزن ... نمیخوام کسی بدونه.
-: نگران نباش. من به هیچ کس حرفی نمیزنم ... میتونی بهم اعتماد کنی و هر وقت خواصتی باهام حرف بزنی.
Gunwoo که حال درستی نداشت، سر تکان داد و به دیوار کنارش تکیه داد و گفت: تو برو ... میخوام یه کم تنها باشم.
Jun Q چیزی نگفت و او را با غم و درد فراوانی که در قلبش بود تنها گذاشت.
در سالن، اعضای B.A.P با تعجب به Diana نگاه می کردند. Diana که از نگاه های آن ها خسته شده بود، با همان غرور همیشگی، که بیشتر اتفاقات به خاطر همین غرور بیش از اندازه اش افتاده بودند، گفت: چرا اینجوری به من نگاه می کنین؟
Himchan با تعجب گفت: واقعا این خبر حقیقت داره؟
-: گفتم که آره.
Daehyun گفت: اصلا غیر قابل تصوره.
-: چرا؟ مگه من نمیتونم با کسی باشم؟
Yongguk که عصبی شده بود و با ناامیدی به او نگاه می کرد، گفت: چرا میتونی. کسی نمیتونه هیچ کس رو از دوست داشتن منع کنه. فقط ما باور نمی کردیم تو با Sehun باشی.
Diana به او نگاه کرد و گفت: حق باتوئه ... اما همیشه اتفاقاتی که فکر شون رو هم نمیکنی خیلی ناگهانی اتفاق می افتن. مثل لو رفتن رابطه تو و Jieun مگه نه؟ کسی هم فکرش رو نمی کرد که تو اون با هم باشین. من و تو خیلی شبیه هم هستیم ... اینجوری فکر نمیکنی؟
بعد لبخند مغرورانه ایی زد و به طرف اتاقش رفت. Yongguk که با این حرف های او عصبی تر شده بود، به او که با غرور راه می رفت و از او دورتر می شد، نگاه کرد و با خودش گفت: فکر کردی به خاطر کی مجبور شدم به همه بگم با Jieun ام؟ فکر میکنی به خاطر کیه که الان دارم عذاب میکشم؟ همش به خاطر توئه. تویی که حتی نمیخوای بپذیری من بهت دروغ نگفتم.
وقتی G.S به وارد اتاقشان شدند، Honey در اتاق را بست و با تعجب جلوی Diana ایستاد و گفت: این واقیت داره؟
Diana نفس عمیقی کشید و گفت: آه! چند بار باید به این سوال جواب بدم؟
F.A که دست به سینه کنار او ایستاده بود، گفت: پس چرا تا الان به ما چیزی نگفتی؟
-: چون نمیشه شما همه چیز زندگی من رو بدونین. دیگه سوالی نیست؟
بعد با عصبانیت از اتاق خارج شد و به طرف ساختمان کمپانی رفت. میخواست دوباره با پیانو اش، که تنها یار همیشگی تمام دوران های سخت زندگی اش بوده و تنها دوستش، که تمام رازهای قلب عاشق و کشسته اش را با او گفته و سرش را روی شانه های او گذاشته و به آرامی و از ته دل گریسته تنها باشد و دوباره، درد و دل کند. او تا دیر وقت کنار پیانو اش ماند و با تمام وجودش نواخت و نواخت، تا تمام احساساتی که او را آزار می دادند و گلوی او را تا حد خفگی می فشردند، از خودش دور کند و خود را تخلیه کند.
بعد از اینکه تمام کار کنان کمپانی رفتند، Diana هم از ساختمان بیرون آمد و قدم زنان به طرف خوابگاه رفت. در محوطه خوابگاه، Gunwoo منتظر او بود تا دوباره، تایید این خبر را از دهان خود او بشنود و مطمئن شود. Diana وقتی به محوطه خوابگاه رسید و او را دید با لبخندی دوستانه جلو رفت و گفت: این وقت شب هنوز نرفتی بخوابی؟
Gunwoo که در تنهایی و انتظار او، در تاریکی شب، اشک ریخته بود و در تاریکی ایستاده بود، با صدایی گرفته گفت: منتظر تو بودم.
Diana با تعجب زیر نور چراغ ایستاد و گفت: منتظر من؟
-: آره میخواستم بدونم واقعا این خبر حقیقت داره؟
-: من که گفتم.
-: میخوام دوباره ... رو در رو ... از زبون خودت بشنوم.
-: حالا چرا توی تاریکی وایسادی؟
Gunwoo با بی حالی پاهایش را روی زمین کشید و زیر نور چراغ رفت و جلوی او ایستاد و با چشمان خیسش به او نگاه کرد. Diana که این حال او را دید، لبخندش از لبانش محو شد و با نگرانی گفت: گریه کردی؟
-: این مهم نیست که گریه کردم یا نه ... جواب من رو بده.
Diana دستش را به طرف صورت او برد تا اشک هایش را پاک کند، اما Gunwoo صورتش را عقب کشید و گفت: نمیخوای جوابم رو بدی؟
Diana دستش را عقب کشید و گفت: میخوای برات توضیح بدم؟ ... باشه.
-: من منتظرم. خیلی وقته که منتظرم.
-: این خبر حقیقت نداره. من فقط به خاطر دلایل خودم این کار رو کردم.
-: واقعا؟
-: آره ... حالا تو بگو چرا گریه کردی؟
-: مهم نیست ... شب بخیر.
Gunwoo برگشت و خواست به اتاقش برود، اما Diana دستش را گرفت و گفت: تا نگی برای چی انقدر ناراحتی نمیذارم بری.
Gunwoo چشم هایش را بست و ابروهایش را در هم کرد و لبانش را گاز گرفت، بعد نفس عمیقی کشید و دوباره رو به او کرد و دوباره، اشک هایش مثل دانه های باران، آرام آرام شروع به پایین آمدن کردند و گفت: میخوای بدونی چرا گریه کردم؟ چون دوستت دارم. چون حاضرم برات هر کاری بکنم ... به خاطر تو. قبلا هم بهت گفتم اما تو حرفام رو به شوخی گرفتی. الان دوباره بهت میگم، دوستت دارم حتی اگر با این حرف تو از من متنفر بشی اما من بازم دوستت دارم. نمیتونم کاریش هم بکنم. من فقط تو رو دوست دارم.
Diana که از حرف های او تعجب کرده بود و چشمانش گرد شده بود، نمی دانست چه بگوید و فقط به او خیره شده بود و چند لحظه ایی ساکت ماند. بعد از چند ثانیه، به خودش آمد و گفت: نمیدونم چی بگم ... اما من ... کسه دیگه ایی رو دوست دارم. تو حتما درکم میکنی نه؟ چون تو هم یه عاشقی ... میفهمی چه احساسی دارم.
-: میدونم که دوستم نداری.
-: نه منظور من این نبود. من ...
Gunwoo حرف او را قطع کرد و اشک هایش را پاک کرد و گفت: آره. تو کسه دیگه ایی رو دوست داری اما من فقط تو رو دوست دارم و حاضرم برات حتی بمیرم ولی اونی که تو دوستش داری تا حالا برات چی کار کرده؟
Diana دوباره چند لحظه ایی ساکت شد و بعد گفت: این عشقه. حتی اگر کسی که عاشقشی برات هیچ کاری نکنه یا حتی ازت متنفر باشه هیچی عوض نمیشه چون عشق عوض نمیشه. هیچ وقت.
-: آره. حق با توئه.
-: من متاسفم. واقعا متاسفم که نمیتونم عشقت رو بپذیرم. من رو ببخش.
Gunwoo لبخندی تلخ زد و گفت: خودت گفتی اگر عشقت ازت متنفر هم باشه چیزی عوض نمیشه پس تو هم معذرت خواهی نکن.
Diana که بغضش گرفته بود به او نگاه کرد، اما نتوانست چیزی بگوید و سریع به داخل ساختمان رفت و همانطور که گریه می کرد، به طرف اتاقشان دوید و وارد آن شد و روی تختش افتاد و از ته دل گریست تا خوابش برد.



اینم از این قسمت ... نظر یادتون نره هااااااااااااااااااااااااااااااااا



طبقه بندی: I Love You،
برچسب ها: I Love You،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 04:42 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب