تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

رای اولین پستم مقدمه و یه کمی از اولین داستانم رو میذارم امیدوارم خوشتون بیاد
بپرین ادومه تا مقدمه و قسمت اول رو بخونین

مقدمه
این داستان یک داستان رمانتیک و کمدی است که بیان کننده ی داستان زندگی سه دختر جوان است که برای رسیدن به آرزوی خود، که ستاره شدن است، تلاش می کنند. این سه دختر بعد از قبول شدن در امتحانات استعدادیابی کمپانی شان و گذراندن دوره های مختلف و ساخت اولین مینی آلبوم خود و شروع فعالیتشان مجبور به تعویض مدرسه شان می شوند و به یک خوابگاه دیگر که بیشتر ستارگان کمپانی در آنجا زندگی می کنند می روند. با عوض شدن مدرسه و خوابگاه و نزدیک تر شدن اعضای این گروه به افراد مشهور و مورد علاقه ی آن ها اتفاقات جالبی بین آن ها و شخصیت های دیگر داستان می افتد. این گروه خاص که اسم آن G.S و مخفف Golden Stars است گروهی متشکل از سه دختر جوان است که رفتار هایشان در ظاهر پسرانه است اما باطن پاک و معصوم دارند و بسیار احساساتی و ظریف هستند. شخصیت های اصلی داستان اعضای گروه های: G.S، B.A.P، EXO و MyName هستند.  
شخصیت اصلی داستان Diana ست که لیدر گروه و مغرور ترین فرد گروه است و رفتار های او به مراتب از بقیه اعضا پسرانه تر است. شخصیت او شخصیتی پر جنب و جوش و شاد است اما در برابر اعضای گروه احساس مسئولیت فراوان میکند و همیشه مراقب آن هاست. البته Diana شخصیتی احساساتی نیز دارد که این بعد از شخصیت اوست که باعث بیشتر اتفاقات داستان می شود و می توان گفت تنها نقطه ضعف او محصوب می شود.
Honey شخصیت دوم داستان و بهترین دوست و در واقع نزدیک ترین فرد به  Dianaاست. که شخصیتی شاد و پر سر و صداست و همیشه در کار های Diana شریک است و به او کمک میکند.
F.A عضو آخر گروه و شخصیت سوم داستان است که دوستی دل سوز برای دو عضو دیگر، یعنی Diana و Honey، است. او از تمام گروه بزرگ تر است و مثل مادری مهربان برای اعضاست اما Diana با او راحت نیست و او هم برای نزدیک شدن دست به کار هایی می زند که بیشتر Diana را عصبی می کند و نتیجه کار هایش برعکس می شود و Diana و او از یکدیگر بیشتر فاصله می گیرند.

بقیه شخصیت ها در طول داستان وارد آن می شوند و اتفاقات داستان را به وجود می آورند.



حالا میریم سر اصل مطلب: فصل اول/ ورود به آرزو/ پارت اول

Diana با لباس های پسرانه و کفشای بزرگ و قرمزش، درحالی که دسته چمدانش در دستش بود، با ذوقی بدون وصف، درحالی که قلبش به شدت میتپید به همراه اعضای گروهش، Honey و F.A، وارد خوابگاه شد. آن ها با کنجکاوی و خوشحالی تمام به در و دیوار خوابگاه نگاه می کردند و پشت سر مدیرشان راه می رفتند.
بعد از چند دقیقه راه رفتن در راه رو های خوابگاه، که کف آن با موزاییک های سفید و براق پوشانده شده بود، مدیر جلوی در یکی از اتاق ها ایستاد، بعد در اتاق را باز کرد و گفت: این اتاق شماست. فعلا اینجا  میمونید. اگر به چیزی احتیاج داشتید به من بگید. میدونید که کجا پیدام کنید؟
Diana با شیرین زبانی گفت: خب معلومه دیگه! توی دفتر مدرسه یا توی کمپانی پشت میزت. اگر پیدات نکردیم هم شمارت رو داریم. نگران نباش اگر چیزی بخوایم حتما سراغت میایم.
مدیر لبخند زد و گفت: واقعا برای ستاره شدن به دنیا اومدی با این زبون چرب و نرمت! خب دیگه برین تو باید زود تر تمرین رو شروع کنین چند روز دیگه اولین کنسرتتون رو قراره اجرا کنین. باید عالی باشین.
Honey با چهره ای مغرورانه به مدیر نگاه کرد و گفت: ما عالی هستیم. بیخود اسممون G.S نیست. ما نسل جدید ستاره های K.POP هستیم.
Diana با دست به شکم Honey زد و گفت: هی مودب باش! ما باید بهترین باشیم. مگه نه مدیر؟
مدیر به نشانه تایید سرش را تکان داد و گفت: آره، اما با اینجا وایسادن بهترین نمی شین!
F.A با خوشحالی Diana و Honey رو به داخل اتاق هول داد و گفت: اه! چقد وقت تلف میکنید زود باشید.
بعد از این که بچه ها وارد اتاق شدند، F.A در را بست و یک نفس عیق کشید و گفت: آه! بالاخره تونستیم به اینجا برسیم. من خیلی خوشحالم.
Diana چمدانش را کنار گذاشت و شروع به بررسی اتاق کرد. اتاق در طبقه دوم خوابگاه و نسبتا کوچک بود. با یک تخت خواب دو طبقه کنار دیوار سمت راست و یک تخت یک نفره کنار دیوار سمت چپ. بین دو تخت یک پنجره قرار داشت که پرده ی صورتی رنگش با وزش نسیم ملایم ظهر تکان میخورد. زیر پنجره یک میز سفید رنگ با سه کشوی کوچک و کنار آن یک کتابخانه کوچک وجود داشت.
به نظر Diana این اتاق برای خودش و اعضای گروهش خیلی کوچک بود، چون Diana عادت به بودن در کنار اعضا آن هم در یک اتاق مشترک برای یک مدت طولانی نداشت، اما امیدوار بود با گذشت زمان همه چیز درست شود.
همان طور که Diana غرق در افکارش و کنار میز ایستاده بود و به پنجره خیره شده بود، Honey که درحال باز کردن چمدان خود بود با لبخند به او نگاه کرد و گفت: هه! نگاش کن هنوز نیومده معلوم نیست چه نقشه ای واسه این اتاق و ما داره میکشه.
بعد از جایش بلند شد و با دست روی شانه ی او زد و گفت: بهتره اول چمدونت رو باز کنی بعد نقشه بکشی اینجوری فکرت باز تر میشه.
Diana با لبخندی مرموز به Honey نگاه کرد و گفت: نگران نباش من واسه نقشه کشیدن همیشه فکرم بازه!
بعد به طرف چمدانش رفت و شروع به چیدن وسایلش کرد.
بعد اینکه تمام وسایلشان را کامل در اتاق چیدند و لباس هایشان را عوض کردند برای تمرین، به اتاق تمرین که طبقه پایین بود رفتند. Diana جلوی گروه راه می رفت و درحالی که کلید اتاق تمرین را در دستان خود داشت، دنبال اتاق تمرین می گشت. بقیه اعضا هم پشت سر او دنبال اتاق تمرین می گشتند تا اینکه بعد از ده دقیقه دور خود چرخیدن و گشتن در راه رو های خوابگاه، اتاق تمرین را پیدا کردند و وارد آن شدند.
اتاق تمرین بزرگ بود. یکی از دیوار های آن با یک آینه ی بزرگ و کف آن با پارکت صاف و لیز پوشیده شده بود. صدا در اتاق تمرین می پیچید. طرف دیگر اتاق نیز وسایل ورزشی قرار داشتند و طرف دیگر هم یک پیانوی بزرگ و مشکی رنگ وجود داشت. در گوشه ای از اتاق هم یک کاناپه برای استراحت بود و در کنار آن یک یخچال کوچک بود که درون آن آبمیوه و آب گذاشته شده بود.
بچه ها وارد اتاق شدند و با هیجان به در و دیوار اتاق تمرین نگاه می کردند. Diana با هیجان و لبخندی که از خوشحالی به لبانش آمده بود گفت: واو! پسر عجب اتاقیه! خیلی باحاله. نگاه کن.
Honey که مثل Diana هیجان زده شده بود دستش را روی قفسه سینه اش گذاشت و گفت: آه! فکر کنم از هیجان قلبم الان از جاش در میاد.
F.A وسط اتاق پرید و در حالی که کوله پشتی اش را روی شانه اش نگه داشته بود با هیجان گفت: بچه ها اینجا خیلی باحاله. از اتاق تمرین خودمون بزرگ تر و باحال تره. کلی توش میشه حال کرد.
Diana از روی اطمینان نفس عمیقی کشید و گفت: آره. دیگه از امروز بهترین ها رو خواهیم داشت.
بعد کوله پشتی اش را روی کاناپه گذاشت و رو به بقیه کرد و گفت: بدویید باید تمرین رو شروع کنیم. زود باشید.
آن ها وسایلشان را روی کاناپه قهوه ای رنگ کنار اتاق گذاشتند و بعد از نرمش، شروع به تمرن کردند.
هنوز خیلی از شروع تمرین نگذشته بود که ناگهان در اتاق باز شد. تمام بچه ها دست از تمرین برداشتند و خیره به در اتاق شدند.
کسی که در اتاق را باز کرده بود Bang Yongguk لیدر گروه B.A.P بود. ناگهان Diana سر جایش میخکوب شد. Diana علاقه ی شدیدی نسبت به Yongguk داشت اما به خاطر غرور بیش از اندازه اش هیچ کس این موضوع را نمی دانست. دستان Diana سرد شدند و گوش هایش شروع به داغ شدن کردند. Diana خودش خوب می دانست چه اتفاقی دارد می افتد اما نمی خواست کسی این موضوع را بفهمد. پس با تمام توانش سعی کرد خودش را آرام کند پس یک نفس عمیق کشید.
اعضای دو گروه با تعجب به یکدیگر خیره شده بودند و هیچ کس هیچ چیز نمی گفت. فقط صدای آهنگ G.S شنیده می شد تا اینکه Diana با اضطراب به اعضای گروهش نگاه کرد و بعد با غرور یک نفس عمیق دیگر کشید و جلو رفت و به Yongguk گفت: سلام. ما G.S هستیم. امیدوارم ما رو بشناسین.
بعد دستش را به نشانه دوستی به سمت او دراز کرد. Yongguk با لبخندی دوستانه گفت: بله میشناسیمتون. همون دخترایی که مثه پسرا رفتار می کنند و با آهنگ اولشون تمام چارت ها موسیقی رو به هم ریختن.
Diana لبخندی غرورآمیز زد و گفت: بله درست حدس زدید.
بعد هر دو شروع به خنده کردند. Himchan عضو دیگر گروه B.A.P با لبخند جلو آمد و گفت: خب فکر کنم شما هم ما رو میشناسد نه؟
Honey با لبخند گفت: مگه میشه کسی B.A.P رو نشناسه؟
Daehyun گفت: نه فکر نکنم.
F.A که نگران تمرین کردنشان بود و فکر می کرد وقت شان دارد تلف می شود و گفت: خب حالا که همدیگه رو میشناسیم بهتره تمرین رو شروع کنیم. لیدر وقت نداریما.
Diana برگشت و به F.A گفت: صبر کن. تا شب کلی وقت داریم.
Yongguk که این مشاجره را بین Diana و F.A دید گفت: خب ما میتونیم بعدا تمرین کنیم. شما به کارتون برسید وقتی کارتون تموم شد به ما بگید. ممنون میشیم.
در دل Diana جشن و پایکوبی به راه افتاده بود اما به خودش اجازه ی ابراز آن را نمی داد و با همان چهره ی مغرورانه و با لبخندی دوستانه به Yongguk نگاه کرد و گفت: اگر اشکالی نداره ما فعلا اینجا تمرین می کنیم. وقتی تمرین مون تموم شد حتما بهتون میگیم.
Himchan با لبخند گفت: اشکالی نداره! شما تازه کار هستید و باید بیشتر تمرین کنید و ما هم شما رو ساپورت خواهیم کرد.
بعد با اشاره انگشت Yongguk را نشان داد و گفت: داداش از سبک شما خیلی خوشش اومده مگه نه؟
Yongguk با لبخند و لحنی دوستانه گفت: خب سبک شما واقعا پر قدرت و خاصه و برای دخترها تازه و جدیده.
Diana با لبخندی سرش را به نشانه تایید تکان داد و Honey هم با خوشحالی گفت: آره. ما نسل جدید ستاره هایK.POP هستیم نه Diana؟
Diana دوباره به نشانه تایید سر تکان داد. F.A با بی حوصلگی و بی اهمیت به بحث آن ها گوش می داد و مدام فوت می کرد.
Yongjae با لحنی دوستانه گفت: خب پس ما میریم تا تمرین کنید.
آن ها با یکدیگر خداحافظی کردند و رفتند. درون اتاق، G.S هیجان زده بودند Diana خیلی خوشحال بود اما به روی خودش نمی آورد اما Honey که Daehyun را خیلی دوست داشت دستانش را درون هم قفل کرده بود و با خوشحالی هرچه تمام تر می گفت: Diana دیدیش؟ دیدیش چقد بانمک و خوشگل بود؟ وای خدایا دارم سکته می کنم.
Diana با چهره ای آرام و لبخند گفت: آره. دیدم Dae رو. مثه همیشه بود.
F.A با لبخند دستش را دور گردن آن ها انداخت و گفت: خب خب خب! دیگه بسه پاشین تمرین کنیم.
دوباره تمرین آغاز شد. آن ها تا بعد از غروب آفتاب تمرین کردند و بعد از تمرین خسته و خیس عرق به اتاقشان برگشتند و بعد از دوش گرفتن هر کدام از اعضا به کار خودشان مشغول شدند. Diana در حالی که موهای کوتاه و قهوه ای اش را با حوله خشک می کرد روی تختش نشست و درحالی که داشت به اتفاقات و ملاقات امروزش با عشق تمام زندگی اش فکر می کرد بدون اینکه متوجه شود لبخند می زد. Honey که داشت شام می خورد ناگهان نگاهش به Diana افتاد و لبخندی مرموزانه زد و ظرف غذایش را برداشت و آرام به سمت Diana رفت و آرام کنارش نشست و گفت: آه! داداش چرا می خندی؟ به چی فکر می کنی که انقد شادی؟
Diana از افکارش بیرون آمد و با همان لبخند همیشگی و چهره ای آرام رو به Honey کرد و گفت: داداش؟ هه! به هیچی. مگه تو باید همه چی رو بدونی؟ غذاتو بخور زیادم به این چیزا فکر نکن.
بعد بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
Honey همان طور که غذا در دهانش بود گفت: هوووممم! انقد عجیب غریبی که هیچی نمی تونم بگم. هوووممم! همیشه اینجوری بودی.
در همین حین F.A از حمام بیرون آمد و این طرف و آن طرف را نگاه کرد تا Diana را پیدا کند بعد رو به Honey کرد و گفت: Diana کجاست؟
Honey همان طور که غذا را با اشتها می خورد، با دهان پر گفت: نمیدونم. رفت بیرون.
Diana آرام و قدم زنان به طرف اتاق B.A.P می رفت. او در راه به چهره ی خندان عشقش و لحن مهربان او فکر می کرد و لبخند می زد، تا اینکه به در اتاق رسید. قلبش شروع به تند زدن کرد، انگار می خواست از قفسه سینه اش بیرون بیاید. دوباره دستانش سرد و گوش هایش داغ شدند اما باز هم خودش را با دو نفس عمیق آرام کرد و در زد. Himchan در را باز کرد و گفت: Diana! اینجا چی کار می کنی؟
Diana با لبخندی دوستانه گفت: می خواستم بگم فردا تو اتاق تمرین شما می تونید تمرین کنید چون ما فردا قراره واسه بعضی کارا که باقی مونده بریم کمپانی و اصلا اینجا نیستیم.
Himchan با لبخند گفت: آها! به خاطر این اومدی؟ نگران نباش ما اتاق تمرین خودمونو فردا تحویل می گیریم و دیگه مزاحم تمرینات شما نمیشیم. شما هم نگران ما نباشید دیگه. ما جای زیادی برای تمرین داریم. راحت باشید.
-: آه! پس که اینطور. خیلی خوبه چون من نگران بودم که شما به خاطر ما از تمریناتتون عقب بمونین.
-: نه. گفتم که نگران نباش.
-: باشه. خوبه که ما مزاحم تمرینات شما نیستیم.
-: چی؟ مزاحم؟ نه بابا. ما باید به شما کمک بکنیم تا شما هم موفق بشید. اتفاقا خوبه که بتونیم اتاق تمرین مونو حداقل بهتون بدیم.
-: در هر حال ممنون که انقدر با ما مهربونید. خب من میرم دیگه. شب بخیر. از طرف من به بقیه شب بخیر بگو.
-: باشه. شب بخیر.
Diana رفت و Himchan به داخل اتاق برگشت و در را بست. Zelo که روی تختش نشسته بود پرسید: داداش کی بود؟
Himchan در حالی که پتوی تختش را کنار میزد، گفت: Diana لیدر G.S. نگران این بود که ما کجا تمرین می کنیم منم بهش گفتم نگران نباشه ما فردا اتاق تمرین مونو تحویل می گیریم.
Yongguk همان طور که به طرف تختش می رفت و حوله سفیدی روی شانه اش و مسواکش در دستش بود گفت: واقعا؟ چه دختر با فکریه.
Yongjae که روی تختش دراز کشیده بود و کتاب می خواند، کتاب را از جلوی صورتش پایین آورد و به Yongguk نگاه کرد و گفت: آه! داداش فکر کنم ازش خوشت اومده.
Daehyun که کنار تختش با یک لیوان آب در دستش ایستاه بود با تعجب Yongguk را نگاه کرد و پرسید: اوه! داداش، Yongjae راست میگه؟
Yongguk به نشانه رد کردن این موضوع سر تکان داد و گفت: نه. چی دارین میگین؟ من فقط گفتم دختر با فکریه همین.
Yongjae و Daehyun به هم نگاه کردند و Daehyun شانه هایش را بالا انداخت و Yongjae هم لب هایش را گاز گرفت و ابرو هایش را درهم کرد و دوباره مشغول کتاب خواندن شد.
فردا صبح، Diana با صدای ساعت کوچک قرمز رنگ و شیطان مانندی که همیشه کنار تختش بود،  بیدار شد. بلند شد و روی تخت با چشم های بسته نشست و کش و غوصی به بدنش داد و بعد از یک خمیازه چشم هایش را باز کرد و به Honey و F.A نگاه کرد. از روی تختش پایین آمد و به طرف آن ها رفت و گفت: آهای! صبح شده زود بیدار شین. امروز باید بریم کمپانی دو روز دیگه شوکیس داریم.
Honey خواب آلود و غرغر کنان بلند شد و سرش را با دست خاراند و گفت: اه! واقعا که. باید به این زودی بلندشیم. تازه توقع پر انرژی بودن در تمام روز رو هم ازمون دارن.
F.A با چهره ای خندان به شونه ی Honey زد و گفت: آی! انقد غر نزن بلند شو ببینم.
آن ها بعد از بیرون آمدن از رخت خواب و آماده شدن از اتاق بیرون آمدند و به طرف ماشینی که قرار بود آن ها را به سمت ساختمان اصلی کمپانی ببرد رفتند. سه دختر جوان داستان کاملا با کت و شلوار طوسی و عینک های دودی مثل پسر ها به نظر می رسیدند. آن ها سوار ماشین شدند و بعد از دقایقی به ساختمان اصلی کمپانی رسیدند. وقتی از ماشین پیاده می شدند، اعضای B.A.P به آنجا رسیدند و با دیدن دخترها در کت و شلوار کاملا مردانه، جا خوردند. Himchan اول از همه آن ها را دید و با دهان باز با دست به آن ها اشاره کرد و گفت: دا دا داداشا نگاه کننین.
Zelo و Jongup با دیدن آن ها چشمانشان گرد شد و یک صدا گفتند: واو! چقد شبیه پسرا شدن!
Yongguk با لبخند گفت: هه! لیدر G.S واقعا بهش میاد یه لیدر خوب باشه. چه با غرور و ابهت رفتار می کنه.
Daehyun درحالی که از تعجب دهانش باز مانده بود گفت: داداشا بیان بریم باهاشون حرف بزنیم. باورم نمیشه همونایی هستن که تو اتاق تمرین دیدیم.
Yongjae به نشانه تایید سر  تکان داد و گفت: منم همین طور.
آن ها، درحالی که طرفداران دو گروه جلوی در کمپانی جیغ می کشیدند و اسامی آن ها را صدا می زدند، باهم به داخل ساختمان رفتند. بعد از اینکه وارد سالن ساختمان شدند، Himchan جلوی G.S ایستاد و گفت: هی دخترا! واقعا شما خاص هستید. با این لباسا خیلی شبیه پسرا شدین.
Diana با لبخندی مغرورانه سر تکان داد و عینکش را از چشمانش برداشت و گفت: شکی در خاص بودن ما نیست.
Yongguk جلو آمد و گفت: بله اما ... برای یک دختر اینجوری رفتار کردن سخت نیست؟
Diana که از این حرف Yongguk عصبی شده بود با لحنی مغرورانه گفت: ها؟ چرا باید سخت باشه؟ مگه چی از شما پسرا کم داریم؟
Honey که می دانست Diana روی این موضوع بسیار حساس است و به زودی طوفانی به پا خواهد شد گفت: آه! بهتر نیست بی خیال بشیم.
Yongguk دست هایش را به نشانه تسلیم بالا آورد و گفت: من معذرت میخوام. اصلا نمیخواستم ناراحتتون کنم.
Diana با دیدن لبخند Yongguk سر جاش دوباره میخکوب شد اما این بار متوجه نبود چه اتفاقی دارد می افتد. او هیچ حرفی نمی زد و به Yongguk خیره شده بود و به نظر می آمد اصلا نفس هم نمی کشد. Honey با نگرانی دست سرد او را گرفت و گفت: خوبی؟
Diana انگار از یک کابوس بیدار شده بود ناگهان پرید و آب دهانش را قورت داد و با اضطراب گفت: آ آ آره. ببخشید ما باید بریم. Honey، F.A بریم کلی کار داریم.
Diana با سرعت به طرف اتاق ضبط صدا رفت و اعضای گروهش هم با نگرانی پشت سرش راه می رفتند. F.A همان طور که تند تند راه می رفت آرام به Honey گفت: یه دفه چش شد؟ حالش که خوب بود.
-: من چمیدونم. دستاش مثه قالب یخ سرد بودن.
-: چیزی دید که اینجوری شد؟
-: احمق نشو. آخه اگه چیز ترسناکی دیده باشه ما هم باید می دیدیم دیگه.
-: اه! پس چی شده؟
-: شششش! می خوای بشنوه.
وقتی به اتاق ضبط صدا رسیدند Diana هنوز شوکه بود و به شدت عرق کرده بود. او کراواتش را شل کرد و یک لیوان آب خورد. کمی آرام شد و به اعضای گروهش که با نگرانی به او نگاه می کردند، نگاه کرد و با لبخند همیشگی اش گفت: نگران نباشید. لیدر دیوونه تون حالش خوبه.
F.A که انگار چیزی متوجه شده بود گفت: فکر نکنم.
Honey گوشه لباس F.A را کشید و گفت: شششش!
Diana از جایش بلند شد و کراواتش را محکم کرد و موهایش را مرتب کرد. در همان لحظه مدیر وارد شد و همان طور که چند برگه در دست داشت، گفت: آه! پس اینجایین. بیاین برای شوکیس چند تا نکته هست باید باهم در موردش حرف بزنیم.
Diana مثل همیشه رفتار می کرد اما نگران بود. در دلش آتشی برپا شده بود، چون می ترسید کسی از عشقش با خبر شود. آن ها تا ظهر، با مدیرشان درباره ی شوکیس که قرار بود دو روز بعد، یعنی در تاریخ بیستم ژانویه، برگزار شود صحبت کردند. بعد از تمام شدن صحبت هایشان دخترها برای خرید به بیرون رفتند و شب بعد از خوش گذرانی در خیابان و دیدن مغازه های مختلف به خوابگاه برگشتند. وقتی به جلوی ساختمان خوابگاه رسیدند، Yongguk که به نظر می رسید منتظر آن ها بوده است، با دیدن آن ها لبخند زد و دست تکان داد. Diana که تقریبا اتفاق صبح را فراموش کرده بود دوباره ساکت و عصبی به نظر می رسید. Honey همان طور که به طرف ساختمان می رفتند با تعجب گفت: بچه ها کسی میدونه این موقع شب Yongguk اینجا چی کار می کنه؟ با ما کار داره؟
Diana ساکت بود انگار اصلا هیچ چیز نمی شنید تا بخواهد جوابی دهد. F.A نگاهی به او کرد و گفت: هی! خوبی؟ چرا یه دفه یخ زدی؟
Diana با صدایی گرفته و لرزان گفت: ن ن نه! خوبم. بریم ببینیم اینجا چی کار می کنه؟
وقتی به Yongguk رسیدند ایستادند و Honey با تعجب از او پرسید: Yongguk! اینجا چی کار می کنی؟
Yongguk با لبخند خجالت آمیزی، سرش را پایین انداخت و چند لحظه ساکت ماند. F.A نگاهی به Yongguk کرد و گفت: چیه؟ نکنه منتظر دوست دخترتی آره؟
Diana با شنیدن این جمله مثل یک گلوله آتش داغ شد و با نفرت به F.A نگاه کرد. Yongguk با همان لبخند سرش را بالا آورد و گفت: آه! نه. من منتظر شما بودم.
Honey پرسید: منتظر ما؟
-: در واقع می خواستم با لیدرتون صحبت کنم.
بعد رو به Diana کرد و گفت: میشه باهم چند لحظه صحبت کنیم؟


خب دیگه بسه ... 78.gif حالا نظرا رو رد کنین بیاد وگرنه ...




طبقه بندی: I Love You،
برچسب ها: I Love You،
[ چهارشنبه 16 بهمن 1392 ] [ 09:24 ب.ظ ] [ dayan ]
نظرات
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب