تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

وقتی کای از سالن رفت بیرون...کتی چند دقیقه بعد از دیو پرسید چرا کای نیومده و دیو گفت بهتره بری ازش بپرسی..

کتی رفت دنبال کای و اونو دید درحالیکه نشسته بود یه گوشه و به آسمون خیره شده بود. کتی کتی با اینکه خیلی دلش میخواست عشق کایو قبول کنه ولی نمیتونست حرفای پدرشو فراموش کنه..

کتی رفت جلو به کای گفت چرا اینجا نشستی نکنه ازاینکه من دارم مشهور میشم ناراحتی؟کای درحالیکه تو چشماش اشک جمع شده بود رفت به طرف کتی و گفت از اینکه برام غروری نذاشتی ناراحتم از اینکه چرا نمیتونم جای تمین باشم ناراحتم ازاینکه چرا بین این همه دختر عاشق تو شدم ناراحتم..

کای داشت ادامه میداد که یکدفعه کتی اونو بغل کرد و کای دیگه حرف نزد چند دقیقه ای تو این حالت بودن که تمین اومد و اون دوتا رو دید و چون نتونست خودشو کنترل کنه اومد جلو و اونا رو جدا کرد کای هم یقه ی تمین رو گرفت و گفت از اولشم اشتباه فکر میکردی کتی فقط مال منه..کتی که خیلی از دیدن این صحنه ناراحت شده بود اونا رو جدا کرد و گفت نمیخواد دوستیتونو بخاطر من خراب کنید من با هرکسی که دلم بخواد میمونم و با دعوای شما چیزی عوض نمیشه .

کتی این حرفا رو زد و رفت داخل تمین هم که خیلی عصبانی بود به کای گفت از کتی دست نمیکشم و رفت. کای رفت توی فکر و از اینکه بین دوست دوران بچگی و عشقش باید یکیو انتخاب میکرد ناراحت بود.

اون شب بارون شدیدی از آسمون میبارید و کای هم زیر این بارون بود درحالیکه توی فکرش غرق شده بود دیو اومد و اونو برد به اتاقشون.

کای شب تب شدیدی داشت وبه شدت مریض شده بود...




برچسب ها: عشق بی پایان،
[ یکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 02:42 ب.ظ ] [ F.A ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب