تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان


کتی با کای تماس گرفت و ماجرارو به اونم گفت در این حال کریستال داشت از جلوی در کتی میگذشت و همه ی حرفای کتی رو شنید وبا خودش نقشه ای کشید چون کتی به کای گفته بود ساعت دو میام دنبالت تا برای گرفتن برنامه تمرین بریم پیش معلم کریستال با خودش گفت من نمیذارم شما دوتا اون روز با هم باشید و رفت به طرف اتاق کای .
ساعت یک و نیم بود وکریستال در اتاق کایو زد و کای که فکر کرده بود کتی پشت دره با عجله اومد بیرون و بدون اینکه به صورت اون نگاه کنه دستشو گرفت و کشیدش توی اتاق..کریستال هم از اینکه نقشش داشت عملی میشد حس خوبی داشت .
کای وقتی کریستالو دید خیلی تعجب کرد و به اون گفت تو چرا اومدی تو اتاق من؟ وکریستال در جواب گفت من دوست دارم و شروع کرد به گریه کردن . کای که قلب مهربونی داشت واز نقشه ی کریستال بی خبر بود به اون گفت از اینکه به من علاقه داری خوشحالم.. کتی از پشت در این حرف کایو شنید و در حالیکه عصبانی بود در اتاق کایو زد..وقتی کای در اتاقشو باز کرد کتی زد توی گوشش و درحالیکه گریه میکرد به اون گفت من فکر میکردم تو فقط منو دوست داری من گول حرفای تو رو خوردم و تودام تو افتادم ..کای که خیلی سردرگم شده بود به کتی گفت تو داری اشتباه میکنی ..اشکای کتی قلب کای رو داشت از جا میکند تمین این صحنه ها رو دید و اومد جلو ودست کتی رو گرفت و اونو برد بیرون و از اینکه کتی انقدر کای رو دوست داره خیلی ناراحت بود.
کای کریستال رو از اتاقش بیرون کرد و بهش گفت دیگه نمیخوام ببینمت بهتره دیگه پاتو تو زندگی من نذاری وگرنه ازت نمیگذرم ..کریستال که از این حرف کای خیلی ترسیده بود با عجله رفت به سمت اتاقش و کای هم رفت دنبال کتی.
کای تمام شب رو دنبال کتی گشت ولی نتونست اونو پیدا کنه وخیلی نگرانش شده بود درهمین حال یک لحظه به فکر این افتاد که شاید تمین کتی رو برده باشه خونه ی پدریش ..پدر و مادر تمین رفته بودن مسافرت و تمین از این فرصت استفاده کرده بود..کای با عجله به سمت اونجا رفت.
تمین و کتی توی خونه بودن و کتی دائم اشک میریخت..بعد از چند دقیقه کتی به تمین گفت تو همیشه به من کمک میکنی و من خیلی به تو مدیونم ..تمین هم از این فرصت استفاده کرد وبه اون گفت تو چرا به کای علاقه داری ؟ کای که به تو علاقه نداره و با دخترای دیگه دوست میشه اون به کریستال علاقه داره و چند بار به اون پیشنهاد دوستی داده قلب تائه شی دیگه تحمل این درد رو نداشت ..کتی یکدفه به تمین گفت دیگه نمیخوام چیزی بشنوم و تمین در جواب گفت چی میشه به جای کای منو دوست داشته باشی؟ من تو رو خوشبخت میکنم ونمیذارم اینطوری با ناراحتی زندگی کنی .
کتی که از این حرفای تمین سردرگم شده بود چیزی نگفت و سکوت کرد و تمین دست کتی رو گرفت و گفت منو به عنوان دوست پسرت قبول میکنی؟ کتی بازهم سکوت کرد و..  




برچسب ها: عشق بی پایان،
[ یکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 02:46 ب.ظ ] [ F.A ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب