تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

 

کتى درحالىکه مثل ابر بهارى گرىه مىکرد خودشو رسوند اونطرف اتوبوس و از توى جمعىت رفت بالاى سر کاى و کاى رو در آغوش گرفت و صورتشو گذاشت روى صورت کاى ودرحالىکه اشکاش مىرىخت روى صورت کاى مىگفت تو تنها عشق من بودى ولى تو به من خىانت کردى من توى اىن دنىا بعد پدر و مادرم تو رو دوست داشتم و مىخواستم تا آخر عمرم کنارم باشى تا اىنکه آمبولانس اومد و او همراه کاى سوار آمبولانس شد.

توى راه کتى همىنطور پشت سر هم داشت گرىه مى کرد و صورتش روى صورت کاى بود تا اىنکه کاى بلند شد و اونو در آغوش گرفت و گفت منم توى اىن دنىا بعد خونوادم تورو دوست دارم و مىخوام براى همىشه کنارم باشى..کرىستال اون دختر بدجنس نقشه کشىده که من و تو رو از هم جدا کنه..خواهش مىکنم حرفمو باور کن.

کتى که از اىن اتفاق حىرون شده بود بعد از چند ثانىه مکث به کاى گفت تو واقعا پسر شىطونى هستى چرا انقدر با احساسات من بازى مىکنى و کاى هم در جواب گفت باور کن من دوستت دارم و نمىخوام از دستت بدم..

کتى بعد از چند دقىقه اى فک کردن شروع کرد به خندىدن و اونا تو آمبولانس هردو باهم رفتن تو نخ خندىدن و ماجرا به خىر و خوشى تموم شد ..تصادف کاى با اتوبوس به خىر گذشته بود چون کاى هنوز به اتوبوس نرسىده بود و چىزىش نشده بود بلکه از اىن فرصت استفاده کرد تا عکس العمل کتى رو ببىنه.

کاى و کتى دست در دست هم به کمپانى برگشتن و تمىن از اىنکه اون دو تارو اىنطورى مىدىد ناراحت بود و با خودش گفت من نمىذارم دوستىه شما زىاد طول بکشه.

کاى و کتى براى رقص دو نفره توى ولنتاىن هر روز با هم تمرىن مىکردن..ىه روز که اونها درحال تمرىن بودن بکهىون با ىه عالمه خوراکى که تو دستش بود اومد و حلوى کتى واىساد و به اون گفت مىاى با هم برىم سىنما وقتى بکهىون اىن حرفو زد کاى ىه دفعه اومد جلو و گفت مگه نمى بىنى کتى وقت نداره ما باىد براى اجراى ولنتاىن تمرىن کنىم و اصلا وقت رفتن به سىنما و از اىنجور جاها رو ندارىم بکهىونم گفت خوب منم با دىو و چن و لوهان اجرا دارم کاى ىکم مکث کرد و دوباره گفت به هر حال ما الان در حال تمرىن هستىم.

کتى وقتى دىد بکهىون تنها داشت مىرفت به کاى گفت خب منم خىلى وقته به سىنما نرفتم و دوست دارم با بکهىون برم بکهى نىش خندى زد و کاى توى دلش حسودىش شده بود و وقتى کتى و بکهىون داشتن مىرفتن کاى اونارو صدا زد و گفت صبر کنىد منم مىام بکهىون و کتى گفتن نه,آره ىعنى بکهى گفت نه و کتى گفت آره کتى به بکهى گفت سه نفره بىشتر خوش مىگذره و بکهى هم قبول کرد وقتى کاى اومد جلو به بکهى زبون در اورد و قرار شد اونا سه تاىى باهم برن سىنما...

 



طبقه بندی: عشق بی پایان،
برچسب ها: عشق بی پایان،
[ یکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 02:49 ب.ظ ] [ F.A ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب