تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

 

بکهیون ماشىنش رو اورد و در جلو رو براى کتى باز کرد ولى کاى اومد و نشست جلو..این کار اون بکهیونو خیلی عصبانی کرد ولی به روی خودش نیورد...

اونا به یک سینمای مجلل در یکی از مناطق ثروتمند نشین سئول رفتن...بکهیون که توی یه خونواده ثروتمند بزرگ شده بود قبلا زیاد به اونجا میومده ولی کای و کتی اولین بارشون بود که چنین جایی میرفتن و حتی با اون منطقه آشنا نبودن.

وقتی فیلم تموم شد بکهیون به کتی گفت چند دقیقه اینجا منتظر بمون تا من و کای بریم قهوه بخریم کتی هم قبول کرد.

کتی همینطور داشت به اطرافش نگاه میکرد که یه دفه چشمش افتاد به یه دختر بچه که داشت گریه میکرد و میگفت مامانم...مامانم...کتی رفت نزدیک اون بچه و ازش پرسید چی شده اون بچه هم در جواب گفت مامانم منو اینجا ول کرد و رفت کتی پرسید برای چی مادرت همچین کاری کرده اونم در جواب گفت مادرم دیگه منو نمیخواد.

کتی وقتی این حرفا رو از اون بچه شنید خیلی دلش براش سوخت و به کلی فراموش کرد که با کای و بکهیون اومده بوده و دست اون بچه رو گرفت و به اون گفت بیا بریم من مادرتو برات پیدا میکنم ...کتی به این طرف و اون طرف نگاه می کرد و به دنبال مادر اون بچه بود چند دقیقه ای مکث کرد و از اون بچه پرسید مادرت چه لباسی پوشیده بود..اون بچه هم در جواب گفت مادرم یه پالتوی کرمی پوشیده و یه کلاه مشکی هم روی سرش گذاشته..کتی دوباره به راه افتاد و بعد از یکی دو ساعتی که اونا سرگردون بودن کتی یه زن با اون ویژگی رو دید به سرعت به طرف اون رفت .. اون دختر دست مادرشو گرفت و با گریه گفت مادر من دوست دارم چرا تو منو دوست نداری چرا میخوای منو رها کنی..اون زن دستشو کشید و با صدای لرزان گفت این دختر چرا اینطوری میکنه من اونو نمیشناسم..کتی رفت نزدیکش وبهش گفت تو واقعا مادر سنگ دلی هستی چطوری میتونی دختر کوچولوی خوشگلت رو توی خیابون رها کنی با این همه خطراتی که ممکنه اونو تهدید کنه..و اون زن گفت من نمیفهمم شما راجع به چی حرف میزنید..کتی هم گفت تا کی میخوای نقش بازی کنی به هرحال اون بچه ی توهست و از وقتی به دنیا اوردیش مسئول زندگی اون هستی تا وقتی بزرگ بشه وگرنه اگه معتاد بشه یا هزار تا بلای دیگه سرش بیاد تو باعثشون هستی..وقتی اون زن این حرفارو از کتی شنید و اشک های بی وقفه ی بچشو دید زد زیر گریه و به پای کتی افتاد و گفت ممنونم که دخترم رو برگردوندی من نمیخواستم این کارو بکنم ولی چون همسرم و پدر بچم فوت کرد ومن میخواستم زندگی جدیدی رو شروع کنم همسر دومم این بچه رو قبول نمیکرد ومنم مجبور شدم این کارو بکنم.

حرفای اون زن کتی رو خیلی تحت تاثیر قرار داد تا اینکه کتی هرچی پول همراهش بود به اون داد واز اون خواست که بره کار کنه و خرج بچشو در بیاره و اونو بخاطر پول رها نکنه.

اون زن بچشو در آغوش گرف و کتی از دیدن این صحنه خیلی خوشحال شد تا اینکه یه دفعه یادش اومد با کای و بکهیون توی سینما بود و با عجله به طرف سینما دوید.

اون زن که میخواست از کتی تشکر کنه وقتی برگشت دید اون نیست وتوی دلش براش آرزوی خوشبختی کرد.

کتی که اصلا اون محله رو نمیشناخت گم شده بود وخیلی ترسیده بود داشت گریه میکرد..کای و بکهیون همه جا رو دنبال اون گشتن و کای از نگرانی زیاد دستاش میلرزید...




برچسب ها: عشق بی پایان،
[ یکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ F.A ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب