تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان



بکهیون با خودش میگفت ای کاش کتی رو تنها نمیذاشتیم..باتری گوشی کتی تموم شده بود و خاموش کرده بود بخاطر همین کای نمیتونست با اون تماش بگیره..کای به بکهیون گفت تو به راست برو و منم به طرف چپ میرم دیگه نمیتونم اینجا وایسم تا اون بیاد..بکهونم گفت آره بهتره همین کارو بکنیم.
کتی گریه کنان توی خیابون سرگردون بود که دید کای اونطرف خیابون داره دنبالش میگرده.. کتی فریاد زد..کاااای..و وقتی کای اونو دید به طرفش دوید. کتی که از ترس میلرزید و صورتش خیس شده بود..وقتی کای به کتی کتی رسید اونو در آغوش گرفت و گفت همه چیز تموم شده تو الان دیگه پیش منی و دیگه نمیذارم یه همچین اتفاقی برات بیوفته.
بعد از چند دقیقه کای با بکهیون تماس گرفت و به اون گفت که کتی رو پیدا کرده و بکهیونم به اونا ملحق شد و از اینکه اون اول کتی رو پیدا نکرده بود ناراحت بود ولی خوشحالی از سالم بودن اون ناراحتیشو پوشونده بود..بکهیون به کتی گفت چرا صبرنکردی میدونی ما تا حد مرگ ترسیده بودیم..وکتی هم تمام ماجرا رو براشون تعریف کرد ..کای هم به کتی گفت بیخود نیست که من عاشقت شدم..بکهیون با شنیدن این حرف کای موضوع
رو عوض کرد و گفت بیاید دیگه برگردیم خوابگاه داره دیر میشه.
اونا با هم به خوابگاه برگشتن و وقتی بکهیون رفت داخل کای به کتی گفت میشه چند دقیقه بریم اتاق تمرین..کتی هم با تعجب گفت شوخیت گرفته الان که برای تمرین کردن خیلی دیره..و کای هم دست کتی رو گرفت و گفت بیا بریم میخوام یه چیزی بهت بگم.
وقتی کای و کتی توی اتاق تمرین بودن کای از توی جیبش یه گردنبند در اورد..اون گردنبند یه قلب بود که از هم جدا میشد و به دوتا قلب نصفه تبدیل میشد..کای اون قلبو نصف کرد..یک تیکشو پیش خودش نگه داشت و تیکه ی دیگه ی اونو به گردن کتی آویزون کرد و به اون گفت اینطوری دیگه از هم جدا نمیشیم و تا ابد کنار هم میمونیم.
کتی از اون گردنبند خیلی خوشش اومده بود و اون شب یکی از بهترین شبا برای کتی بود و وقتی به اتاقش برگفت تمام اتفاقاتی که اون روز براش افتاده بودو توی دفتر خاطراتش یادداشت کرد و همونجا خوابش برد کتی توی خوابش دید که داره با کای ازداج میکنه ولی یه دفعه یه چاله باز میشه و اون میوفته توش..وفتی کتی داشت میدید که داره میوفته توی چاه  داد میزنه و از خواب بلند میشه..جینا باعجله اومد پیش کتی و گفت اونی چیشده چرا این موقع شب فریاد میزنی حالت خوب نیست؟ و کتی در جواب گفت یه خواب وحشتناک دیدم..جینا هم گفت خوب معلومه که باید خواب وحشتناک ببینی آخه اینجا جای خوابیدنه؟.
صبح شد طبق معمول کتی و کای برای تمرین به اتاق تمرین رفتن..وقتی کتی به اتاق تمرین رسید کای به اون سلام کرد و گفت امروز دیگه آخرین روز تمرینمونه آماده ای؟..کتی هم در جواب گفت از همیشه آماده ترم..در همین حال تمین اومد و از پشت در به تمرین اونا نگاه میکرد ولی از عصبانیت اونجا رو ترک کرد که یه دفعه کریستال جلوی اون ظاهر شد و گفت فکر نمیکردم انقدر ضعیف باشی..میخوای به همین زودی بکشی کنار؟ تمین در جواب گفت اینا به تو ربطی نداره من هر جور خودم بخوام رفتار میکنم..کریستال هم گفت پس نمیخوای به کتی برسی؟ من یه نقشه ای دارم که اگه عملی بشه اون دوتا هرگز دیگه در کنار هم نخواهند بود..تمین در جواب گفت من هرگز با تو همدست نمیشم و کریستال هم به تمین گفت باشه پس بذار این دوتا برای همیشه در کنار هم باشن کریستال این حرفا رو زد و رفت..تمین هم بخاطر حرفای اون رفت توی فکر و گرچه توی دلش راضی نبود با کریستال همدست بشه رفت دنبال اون و گفت چی تو ذهنت داری؟ و اونم نقششو با تمین در میون گذاشت.
روز ولنتاین فرا رسید و کای و کتی توی اتاق پرو بودن و گریمرها در حال گریم کردن اونا بودن..کای وقتی به صورت کتی نگاه میکرد انرژیش برای پیشرفت چند بیشتر میشد..بعد از اجرای گروه سوپرجونیور نوبت به رقص دونفره ی کای و کتی رسید..کای و کتی کارشونو به خوبی اجرا کردن و همه ی تماشاچیا خوششون اومده بود و وقتی اجراشون تموم شد همه پاشدن و برای اون دوتا دست زدن.
بعد از این اجرا کای و کتی در اتاق پرو داشتن با هم صحبت میکردن که تمین اومد جلوی اونا و دستشو گذاشت روی شونه ی کای و گفت خوشحالم که میبینم هرروز داری مشهور تر میشی..کای هم در جواب گفت منم همینطور(اونروز گروه شاینی هم اجرا داشتن)..تمین روشو کرد به کتی و نزدیک گوش اون گفت خیلی دوست داشتم امروز با هم میرفتیم رو صحنه.
اون شب کای دوباره به کتی گفت بیا بریم اتاق تمرین..وقتی اون دوتا توی اتاق تمرین بودن کای جلوی کتی وایساد و کادوی روز ولنتاینشو بهش داد وگفت تو عشق اول و آخر من هستی و خواهی بود در این حال یه نفر از پشت در داشت از اونها عکس میگرفت..بعد از چند دقیقه کای کتی رو در آغوش گرفت و به اون گفت دوست دارم ..کتی هم در جواب گفت منم همینطور.
وقتی کتی داشت میرفت به طرف اتاقش حس کرد که یه نفر داره دنبالش میکنه..برگشت و پشتشو نگاه کرد ولی چیزی ندید و فکر کرد خیالاتی شده و رفت توی اتاقش...





طبقه بندی: عشق بی پایان،
برچسب ها: عشق بی پایان،
[ یکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 04:34 ب.ظ ] [ F.A ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب