تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
شلام بر همگی

من آمدم با بقیه این داستان خوشمل ... سریع برین ادومه



Hana بعد از چند دقیقه برگشت و کنار سینک، روی کابینت، نشست و با یک دستمال صورتی رنگ مشغول خشک کردن ظرف ها شد. سکوت آزار دهنده ایی در فضا بود و Hana اصلا از آن خوشش نمی آمد. به V نگاهی کرد و با لبخند گفت: کوچولو خوب ظرف میشوریا ... به توام میاد یه آقای خوب بودن.
V نیشخند تصنعی زد و همان طور که ظرف ها را آب می کشید، گفت: جدی؟ یعنی انقد خوب هستم که تو منو مرد خودت بدونی؟
Hana با این حرف کمی مکث کرد و گفت: من قبلام گفتم ... تو و Kooki رو به یه اندازه دوست دارم.
-: ولی کم کم  دارم میفهمم Kooki رو خیلی خیلی بیشتر از من دوست داری ... وگرنه چه دلیلی داره بیای و بخوای برای همیشه پیشش بمونی.
-: من نمیدونم تو از کجا فهمیدی ولی اینو بدون که این ربطی به علاقه من به اون نداره ... راستش بابام زن گرفته و اونو و دخترشو آورده خونه من ... منم چون حوصله اونا رو نداشتم زدم بیرون و چون جایی نداشتم اومدم اینجا ... این دلیله اینجا موندنمه و جز این چیزه دیگه ایی نیست.
V شیر آب را بست و به او نگاه کرد و گفت: ولی بازم وقتی فکر کنی بهش میبینی Kooki خوشبخت تره ... تو حتی شبا با اون میخوابی حالا کاملا ماله اونی ... ولی من چی؟ سهم من از عشق تو فقط و فقط هق هقای شبانه روی تخته ... تنها و دل تنگ ... همین.
Hana از کابینت پایین اومد و گفت: میفهمم چی میگی اما نمیدونم واقعا باید چیکار کنم ... از طرفی Jungkook بهم احتیاج داره و از طرفه دیگه هم تو ازم میخوای کنارت بمونم ... یه کم بهم زمان بده تا بتونم یه فکر بکنم که هم به نفع تو باشه هم به نفع اون ... باور کن من هر دوتونو به یه اندازه میخوام و دوست دارم.
-: ولی برای این حرفا دیگه خیلی دیره ... قلبه من شکسته و یه قلبه شکته مثه یه شیره زخمیه و ممکنه هر کاری بکنه تا زخماش التیام پیدا کنه ... گرچه زخما خوب میشن اما جاشون میمونه ولی ... بهتر از اینه که تا آخر عمرت از دردشون به خودش پبیچی و اخرشم مثه یه بدبخت بمیری.
Hana که باور نمی کرد این کسی که رو به رویش ایستاده و چنین حرفا هایی می زند، همان v کوچولوی سربه زیری باشد که تا دو هفته پیش حتی خجالت می کشید دستش را بگیرد، به چشمان او خیره شد و گفت: منظورت چیه؟
V نفس عمیقی کشید و گفت: منظور خاصی ندارم فقط اینکه ... از این به بعد برای به دست آوردنت هر کاری میکنم چون دیگه تحمل شنیدن صدای خورد شدن قلبمو تنهایی های مرگ آوری که بدون تو احساسشون میکنمو ندارم.
Hana که زبانش بند آمده بود، سر تکان داد و گفت: تو V کوچولوی منی که داره این حرفا رو بهم میزنه؟
-: عشق آدما رو عوض میکنه ... شیطونو فرشته میکنه ... جهنمو بهشت میکنه ...  ولی بعضی وقتا برعکسم عمل میکنه ... فرشته رو شیطون و بهشتو جهنم میکنه ... این چیزیه که خوده تو بهم یاد دادی و من تازه دارم درکش میکنم.
-: خدای من! ... نمیتونم باور کنم که تو ... تو همون V کوچولو باشی.
V دستمال کوچک رو کابینت را برداشت و گفت: ولی من همون کوچولوی بامزه توام ... فقط یه کم بزرگ شدم ... خیله خب ... من بقیه کارا رو میکنم تو برو یه کم استراحت کن.
و مشغول تمیز کردن آشپزخانه شد. Hana که از تعجب و حیرت سرجایش میخکوب شده بود، چند لحظه ایی به او خیره ماند و بعد به آرامی از آپزخانه بیرون رفت. نمی دانست باید چکار کند. هرگز فکرش را نمی کرد که V، که یک پسر بچه ساده و ترسو بود، حالا تبدیل به یک هیولا، که فقط برای به دست آوردن هر چه می خواهد، می جنگد، بشود.
با چهره ایی درهم و آشفته کنار مبل نشست و به Jungkook، که خوابش برده بود، نگاه کرد. آهسته پتو را روی شانه های او کشید و سر را به مبل تکیه داد و با خودش گفت: نمیدونم چرا اینجوری شد ... هیچ وقت فکر نمیکردم تا این حد روی رفتار و شخصیتش بتونم تاثیر بذارم ... من باعثش شدم ... تقصیره منه که اون داره به یه هیولا تبدیل میشه ... باید کاری کنم تا دوباره همون V کوچولوی قبلی بشه ... ولی باید چیکار کنم؟ از کجا شروع کنم؟
در همین افکار بود، که کم کم خوابش برد. V تا نزدیکی ها غروب آنجا ماند و بعد، به خانه اش برگشت. بی حوصله و تنها، خودش را روی مبل انداخت و چشمانش را بست و گفت: آه ای پسره احمق ... امروز زدی به سیم اخر و هر چی تو دلت بود بهشون گفتی ... آفرین ... همین واسه شروع خیلی خوبه.
در همین حین، زنگ در به صدا در آمد. V یکی از چشمانش را باز کرد و به در نگاهی انداخت و گفت: این دیگه کیه این وقت روز؟
و بلند شد و در را باز کرد. Rap Monster و Jin، پشت در بودند و با او سلام و احوال پرسی گرمی کردند و وارد خانه شدند. V به آشپزخانه رفت و همان طور که نوشیدنی برای آن ها اماده می کرد، گفت: چی شده شماها هوس کردین به بدبخت بیچاره هایی مثه من سر بزنین؟
Rap Monster خندید و گفت: ای بچه پررو ... ما که هر دقیقه ور دله توییم.
Jin با خنده به طرف اوپن رفت و رو به روی V ایستاد و گفت: واقعا خیلی پررو نمک نشناسی ... کاریتم نمیشه کرد بلاخره تاثیرات Hana روته دیگه.
V یکی از گیلاس ها را به طرف او گرفت و گفت: حالا که اینطوریه اصلا من همینی ام که هست میخواین بخواین نمیخواینم نخواین.
و هر سه شروع به خنده کردند. Rap Monster هم کنار ان ها رفت و گفت: جدا از اینا ما میخواستیم باهات درباره یه موضوعی حرف بزنیم.
V کمی از گیلاسی که در دستش بود نوشید و گفت: درباره چی؟
Jin گفت: قبل از اون بگو برای چی امروز رفته بودی خونه Jungkook؟
V نفس عمیقی کشید و گیلاسش را روی اوپن گذاشت و گفت: من نمیخواستم برم اونجا فقط میخواستم Hana رو ببینم ... گرچه اینجوری خیلی بهتر شد چون رفتم و حسابی به Jungkook حالی کردم که اگه Hana رو میخواد باید با من طرف بشه ... و درضمن یه چیز دیگه هم فهمیدم.
Rap Monster پرسید: چی؟
-: Hana میخواد پیش اون زندگی کنه.
Jin با تعجب گفت: چی؟ چرا؟ اون که خودش خونه داره ... آه! صبر کن صبرکن ... نکنه به خاطر رابطشونه؟
V سر تکان داد و گفت: نه به خاطر این نیست ... گرچه یه درصدیش به خاطر همینه ولی دلیل بزرگتری داره ... اون انقد احمق نیست که پای بند یه نفر ثابت بشه خودتون که خوب میشناسینش.
Rap Monster سر تکان داد و گفت: آره ولی ... ولی چه دلیل دیگه ایی میمونه جز این؟
-: بابای Hana زن گرفته و اونو دختر خوندشو آورده خونه Hana ... اونم چون تحملشونو نداشته زده بیرون و رفته پیش Jungkook.
Jin پوزخندی زد و گفت: تو چقد ساده ایی بچه ... Hana انقد وضعش توپ هست که اشاره کنه صدتا خونه رو باهم بخره ... اون وقت چنین آدمی چرا باید بره توی خونه دوست پسرش زندگی کنه جز اینکه میخواد کنارش باشه.
V با این حرف جوش اورد و دستش را روی پیشانی اش گذاشت و گفت: لعنتی ... من واقعا احمقم.
Rap Monster نیشخندی زد و گفت: حالا اشکال نداره میتونی درستش کنی و ورق رو به نفع خودش برگردونی.
V با تعجب به او نگاه کرد و گفت: منظورت چیه؟
Jin به او اشاره کرد و گفت: دیشب اون مردی که توی بار بود یادته؟
V کمی فکر کرد و گفت: آره ... خب؟
-: خب به جمالت ... اون کارتی که بهت داد چیکارش کردی؟
-: تو جیب کتمه ... اه زود حرف بزنین ببینم چه غلطی باید بکنم تا کار از کار نگذشته.
Rap Monster گفت: تو میتونی بهش زنگ بزنی و بگی ما پیشنهادشو میپذیریم ... اینجوری میتونی یه راهی برای به دست آوردن Hana هم پیدا کنی و خودتو بهش ثابت کنی ... تا اون جایی که من یادمه اون همیشه دوست داشته مشهور باشه پس اگه تو کاری بکنی که بتونه به خواستش برسه شاید بیاد به طرفت.
V ساکت شد و به فکر فرو رفت. Jin گلاس خالی را روی اوپن گذاشت و گفت: خب ... جوابت چیه؟
V به آن ها نگاه کرد و گفت: کدوم احمقیه که این فرصتو از دست بده؟ ... امشب بهش زنگ میزنم.
Rap Monster دستش را بالا گرفت و گفت: ایول ... حالا بزنین قدش.
Jin دستش را به دست او زد و بعد هم V. Jin رو به V کرد و گفت: خیله خب پس حالا که همه چی حله منم برم خونه رو مخ Jimin و Suga کار کنم چون اونا تا امروز صبح مخالف بودن ... ببینم میتونم از خر شیطون بیارمشون پایین یا نه.
Rap Monster سر تکان داد و گفت: برو پیششون هر جور شده راضیشون کن ... ما باید بتونیم از این فرصت طلایی خوب استفاده کنیم.
Jin کتش را صاف کرد و گفت: نگران نباش رگ خواب اون دوتا دیونه رو خوب میدونم راضیشون میکنم ... بعدا میبینمتون.
V از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: صبر کن ... فردا خوبه با اون یارو توی کری اوکی بار قرار بذارم؟
Rap Monster کمی مکث کرد و گفت: به نظر من که خوبه ولی باید به Hana هم بگیم.
Jin هم سر تکان داد و گفت: به نظر منم خوبه.
V تلفن را برداشت و گفت: خوبه ... پس من به Hana هم میگم.
Jin در را باز کرد و گفت: پس قرارمون فردا ساعت شیش توی بار ... میبینمتون.
V و Rap Monster با او خداحافظی کردند و او به طرف خانه حرکت کرد. V کارت کوچکی را از جیب کتش که روی مبل افتاده بود، بیرون آورد و مشغول شماره گرفتن شد. Rap Monster کنار او ایستاد و منتظر شد تا ببیند چه اتفاقی می افتد. بعد از چند دقیقه بوق خوردن تلفن، مردی که صدای نسبتا کلفتی داشت، تلفن را جواب داد: بله؟
V نفس عمیقی کشید و گفت: آه! سلام ... شما ... آقای Shin هستین؟
-: بله خودمم. شما؟
-: من همون پسری ام که دیشب توی کری اوکی بار بود ... Kim Taehyung.
-: آه! پسر تویی؟ ... چی شد؟ به پیشنهادم فکر کردی؟
-: خب راستش ... به خاطر همین زنگ زدم ... من و دوستام تصمیم گرفتیم قبول کنیم.
مردی که در یک خانه بسیار مجلل بود، با لبخندی شیطانی روی مبل راحتی اش لم داد و گفت: تصمیم خوبی گرفتین.
-: میخواستم بگم برای اینکه بقیه دوستامم شما رو ببینن میشه دوباره فردا شب ساعت هفت بیاین همون بار؟
-: چرا نشه ... من فردا ساعت هفت اونجام.
-: خیله خب پس فردا میبینمتون ... شب خوش.
V تلفن را قطع کرد و گفت: حل شد ... حالا زنگ میزنم به Hana.
Rap Monster دستش را روی تلفن گذاشت و گفت: نه.
V با تعجب به او نگاه کرد و گفت: چرا؟
-: بذار فردا صبح باهم میریم دنبالش.
-: ولی باید قبلش بهش بگم چی شده یا نه؟
-: لازم نیست چیزی بهش بگی ... بذار فردا سورپرایزش کن.
V سر تکان داد و گفت: باشه هر چی تو بگی.
***
شب گذشته، درست بعد از تمام شدن مسابقه رقص بین V و Jungkook، وقتی Jungkook و Hana به سالن بازگشتند، V به طرف بار رفت و کنار Rap Monster نشست و همان طور که با او صحبت می کرد، ناگهان یک مردف که یک بارانی مشکی رنگ پوشیده بود و یک عینک آفتابی هم به چشم داشت، کنار آن ها نشست و یک نوشیدنی سفارش داد.
V با تعجب به او نگاهی انداخت و آرام به Rap Monster گفت: تو این یارو رو میشناسی؟ مشکوک میزنه.
Rap Monster تیپ و قیافه مرد را بررسی کرد و گفت: نه ... منم نمیشناسمش.
مرد، چند لحظه بعد، عینکش را برداشت و رو به V کرد و گفت: هی پسر جون ... اجراتو با اون پسره دیدم ... عالی بودین ... تا حالا چنین دوئل رقص معرکه ایی ندیده بودم ... البته اون دختر خوشگله که بعد شما اومد رو استیجم خیلی سکسی و جذاب به نظر میومد.
V که اصلا خوشش نمی آمد کسی از Hana اینطوری تعریف کند، با لحنی جدی گقت: که چی؟
مرد، نیشخندی زد و گفت: Wow! جدی تر از اونی که فکر میکردم به نظر میای.
بعد دستش را به طرف او دراز کرد و گفت: من Shin ام ... Shin Kowan.
V نگاهی به دست او خودش کرد و گفت: خب اینایی که میگی به ما چه دخلی داره؟
-: اوه پسر تو خیلی آتیشت تنده ... من از اجرای شماها خوشم اومد ... شماها استعدادشو دارین که سوراستار بشین ... اگه بهتون پیشنهاد کار بدم موافقت میکنین؟
V و Rap Monster به هم نگاه کردند. Rap Monster به سر به مرد اشاره کرد و گفت: شما کی باشین که ما براتون کار کنیم؟
-: خودمو که معرفی کردم ... ولی برای اطلاعات بیشتر بهتون میگم که من یکی از سرمایه دارای یه کمپانی بزرگ تفریح و سرگرمی هستم ... شماها عالی هستین و یه ادم عاقل هیچ وقت نباید از دستتون بده.
V نیشخندی زد و ابروهایش را بالا داد و گفت: اووووو ... بهتر نیست بجای این تعریف و تمجیدای اغراق آمیزتون برین سراغ اصل مطلب و قضیه رو انقد نپیچونین؟
-: راستش من میخوام یه گروه جدید درست کنم و دنبال چندتا بچه باحال و با استعداد میگشتم که شماها رو دیدم ... و الانم دارم بهتون پیشنهاد کار میدم ... قبول میکنین یا نه؟
V گفت: من باید با بقیه صحبت کنم ... نمیشه که از خودم حرف بزنم.
مرد، دوباره نیشخند زد و سر تکان داد و یک کارت کوچک  از جیبش بیرون اورد و به او داد و گفت: باشه ... این کارته منه ... وقتی باهاشون حرف زدی بهم زنگ بزن.
و بعد بلند شد و عینکش را دوباره به چشمش زد و گفت: شب خوش آقایون.
و از بار بیرون رفت. V هم کارت را در جیبش گذاشت و گفت: نظر تو چیه؟ ... موافقت کنیم؟
Rap Monster سر تکان داد و گفت: بذار با بقیه حرف بزنیم بعد ... من امشب با Jin صحبت میکنم ببینم اون چی میگه اگه قبول کرد فردا میایم یشت.
V بلند شد و گفت: باشه ... فعلا بیا بریم پیش بقیه حوصلم سر رفت اینجا.
و باهم به جمع بقیه پسرها پیوستند.
***
در خانه Jungkook، Hana روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود و به حرف های V و رفتار های اخیر Jungkook و تمام اتفاقاتی که افتاده بود فکر می کرد. نفس عمیقی کشید و باخودش گفت: واقعا من باید چیکار کنم؟ ... دارم دیونه میشم ... از یه طرف باید برای برگشتن V به گذشتش تلاش کنم و از طرفی باید مراقب Kooki باشم ... آه! همه چی باهم به هم ریخته و هر لحظه ام وضع داره بدتر میشه.
در همین افکار بود که Jungkook در اتاق را باز کرد و با نگاه مهربانش گفت: تنهایی چیکار میکنی خانومی؟
Hana لبخندی زد و بلند شد و گفت: هیچی ... یه کم حوصلم سر رفته بود.
Jungkook کنار او نشست و گفت: امشب که دیگه بهم اجازه میدی اینجا بخوابم؟
-: دیونه ... مگه من دیشب بهت گفتم نیا پیشم؟ خودت خل بازی درآوردی جلوی در خوابیدی.
-: دیشب عصبانی بودم هیچی حالیم نبود.
Hana سرش را روی شانه او گذاشت و گفت: میفهمم ... حق داری از دستم عصبانی بشی ... من خیلی بدم.
-: آره ... تو خیلی بدی ولی حتی اگه بیشتر از اینم بهم بدی کنی من بازم عاشقتم ... نمیتونم جلوی خودمو بگیرم حتی وقتی تو منو نادیده میگیری و با پسرای دیگه خوش میگذرونی.
Hana انگشتش را روی بینی او زد و گفت: از بس که خوبی ... میدونی منو تو شبیه چی هستیم؟
-: چی؟
-: یه فرشته و یه شیطون که عاشق هم شدن و نمیتونن از هم جدا بشن ... حتی وقتی شیطونه قلب فرشتهه رو میشکنه فرشتهه بعد از چند دقیقه به راحتی میبخشتش ولی شیطونه هیچ وقت نمیفهمه.
-: Hana خیلی خوب قصه میگیا ... داره خوابم میگیره.
-: آره دارم قصه میگم ... یه قصه که نقش اصلیاش نمیدونن دارن چیکار میکنن ... یه قصه واسه منو تو و بقیه ... یه قصه که معلوم نیست اخرش میخواد چی بشه.
Jungkook با حرف های Hana لبخندش را فراموش کرد و دوباره در فکر فرو رفت. باز هم به یاد حرف های V افتاد و دوباره دلشوره و ترس به سرغش آمد. از گوشه چشم به Hana که هنوز سرش روی شانه اش بود، نگاهی کرد و گفت: داری منو میترسونی بس کن ... نمیخوام از پایان قصه حرف بزنی.
Hana او را در آغوش گرفت و گفت: چرا؟ ... همیشه آخر داستانای فرشته و شیطون خوبه و همه هم پایان خوب رو دوست دارن.
Jungkook از او فاصله گرفت و گفت: نه ... Hana این قصه نیست زندگیه ... زندگیه منو تو و بقیه ... نه تو شیطونی و نه من فرشته و نه اینجا جهنم و بهشته ... پایان قصه هم فقط توی کتابا خوشه ... زندگی از اونی که فکر میکنی بی رحم تره.
Hana که تا به حال چنین رفتاری را از او ندیده بود، با تعجب و نگرانی به صورت برآشفته او نگاه کرد و گفت: تا حالا ندیده بودم اینجوری به حرفام واکنش نشون بدی ... چیزی شده که انقد به هم ریخته ایی؟
Jungkook که بی دلیل بغض کرده بود، صورتش را برگرداند تا او چشمان پر از اشکش را نبیند و گفت: نه چیزی نیست ... فقط نمیخوام از تموم شدنش حرف بزنی.
Hana روی پاهای او نشست و گفت: میدونم یه چیزی ست که داره اذیتت میکنه ... نمیخوای بهم بگی تا کمکت کنم؟
Jungkook چشمانش را بست و اشک هایش با سرعت روی صورت پایین امدند. Hana اشک های او را پاک کرد و گفت: باهام حرف بزن تا سبک بشی ... میدونم نمیخوای من بفهمم چی شده ولی حداقل سر بسته میتونی که باهام حرف بزنی؟
Jungkook نفس عمیقی کشید و گفت: نمیخوام از دستت بدم ... میترسم Hana از همه چی ... از همه آدمایی که دورمونن.
Hana که بیشتر گیج شده بود، چند لحظه ایی مکث کرد و بعد لبانش را روی لبان او گذاشت و گفت: هیچ کس نمیتونه ما رو از هم جدا کنه ... حتی اگه ما رو با مرگ هم بخوان از هم جدا کنن نمیتونن ... منو تو از روزی که به دنیا اومدیم برای هم ساخته شده بودیم و تا اخرین نفس هم ماله همیم.
Jungkook با چشمان خیسش به او نگاه کرد و گفت: میدونم ولی اگه یه روزی رسید که خواستی بری ... لطفا ... حتی به دروغ هم که شده ... بهم قول بده برمیگردی.
Hana سرش را روی سینه او گذاشت و گفت: من نمیرم ... هیچ وقت نمیرم ... حتی اگه ظاهری ام ازت دور بشم اینو بدون همیشه قلبم و روحم پیش توئه ... قول میدم هیچ وقت هیچ کس رو جز تو توی قلبم اونجوری که باید راه ندم.
Jungkook همان طور که اشک می ریخت، او را در آغوش گرفت و با صدایی آهسته گفت: اینو آروم میگم تا هیچ کس نشنوه ... Hana خیلی دوستت دارم ... تو زندگیه منی ... خیلی دوستت دارم.
Hana که خودش هم بغض کرده بود، اشک هایش جاری شد و دستانش را دور گردن او حلقه کرد.
صبح روز بعد، Hana مثل همیشه صبح زود بلند شد و برای رفتن به خرید اماده شد و از خانه بیرون رفت. V هم همان لحظه از خانه خارج شد و به طرف خانه Jungkook رفت. ان دو سر پیچ خیابان باهم رو به رو شدند. Hana با خنده گفت: هی کوچولو! چرا هر جا میرم تو مثه جن پیدات میشه؟
V لبخندی زد و گفت: Wow! عجب تیپ زمستونی خوشگلی زدی ... مثه همیشه خوشگل و فریبنده به نظر میای.
Hana ابرو هایش را بالا انداخت و گفت: مسلما برای تعریف و تمجید از تیپ و قیافه من اینجا پیدات نشده ... بگو ببینم کجا داشتی میرفتی؟
-: خب ... تو بگو کجا میرفتی؟
-: من داشتم میرفتم یه سری خرت و پرت بخرم.
-: پس بیا بریم توی راه بهت میگم چرا یه دفه سر راهت پیدام شده.
آن دو به طرف فروشگاه کوچکی که یک خیابان بالاتر بود رفتند و V، در راه، برای Hana تمام اتفاقاتی که افتاده بود، تعریف کرد و تمام ماجرا را شرح داد.
Hana با خوشحالی همان طور که پاکت های میوه و غذاها را در دستش گرفته بود، گفت: بالاخره یکی پیدا شد استعداد ما رو بفهمه ... البته اول از همه چی تو و Kooki با دوئلتون باعث شدین اون کسی که میگی ما رو ببینه و استعدادمونو بفهمه.
V لبخندی زد و گفت: آه نونا! خجالتم نده دیگه ... اها راستی امشب ساعت شیش قرار شده هممون توی بار جمع بشیم میای دیگه؟
-: آره ... با Kooki میام.
V که خوشش نمی آمد Hana مدام اسم Jungkook را به زبان بیاورد، پاکت ها را از او گرفت و گفت: بده من اینا رو خسته میشی.
و با سرعت به طرف خانه Jungkook رفت. Hana خندید و گفت: هی صبر کن دنبالت که نکردن ... وایسا کوچولو.
آن ها تا دم خانه، گفتند و خندیدند. جلوی در، Hana همان طور که می خندید، دسته کلیدش، که یک قلب بزرگ و قرمز رنگ به آن اویزان بود، از کیف کوچکش بیرون آورد و گفت: از دست تو ... دیونه انقد خندوندیم دل درد گرفتم.
و تا خواست در را باز کند، Jungkook در را باز کرد. به نظر می رسید می خواد جایی برود و لباس های شیک و مرتبی پوشیده بود. Hana به او نگاهی انداخت و گفت: Wow! عجب تیپی زدی ... جایی داری میری؟
Jungkook به V نگاهی انداخت و گفت: نه ... فقط میخواستم برم هوا خوری ... پوسیدم توی این قوطی گفتم برم بیرون یه بادی به کلم بخوره.
V با سر به او اشاره کرد و گفت: ولی من تا حالا ندیدم کسی برای یه هوا خوری ساده انقد تیپ بزنه ... اونم به این خفنی.
Jungkook از میان آن دو رد شد و گفت: فوضولیش به تو نیومده ... بعدا میبینمتون.
و رفت. Hana با تعجب گفت: باز چرا اینجوری کرد؟ ... آه خدایا! آخرش از دستش دیونه میشم.
V به Jungkook که دور و دورتر می شد نگاه کرد و گفت: معلوم نیست چشه یه دفه جن میگیرتش دیونه میشه.
Hana خندید و گفت: هی! هر چی باشه دوست پسرمه ها ... اینجوری دربارش نگو.
V یکی از ابروهایش را بالا داد و با چهره ایی درهم گفت: خیله خب بابا ... ولی بازم میگم یه دفه جن میره تو جلدش دیونه میشه ... آخه خودت فکر کن ... الان مثلا چرا یه دفه اینجوری کرد؟
Hana سر تکان داد و به داخل خانه رفت و گفت: بیا تو انقد پرت و پلا نگو.
V با شکایت گفت: اِ! من پرت و پلا میگم؟ ... Hana خودت فکر کن به حرفام ببین درست نیستن.
و وارد خانه شد. Hana پالتویش را روی مبل پرت کرد و گفت: بیا این وسایلو زودتر بذارم سرجاشون بیاد برم جایی کار دارم.
V پاکت های خرید را روی میز آشپزخانه گذاشت و گفت: کجا میخوای بری؟
Hana وسایلی را که خریده بودند، از پاکت ها بیرون آورد و همان طور که آن ها را سر جایشان می گذاشت، گفت: میخوام برم کری اوکی بار یه سری کار هست باید رو به راه کنم و بعدشم باید برم دفتر بابام ... یه سری قرض بهش دارم باید بهش بدم تا دیگه رسما از زیر دینش بیام بیرون.
V به او نگاه کرد و گفت: Hana ... واقعا میخوای باباتو ترک کنی؟ ... تو که جز اون کسی رو نداری.
-: آره میخوام ترکش کنم تا تمام زندگش راحت باشه و یه وقتی به خاطر من اذیت نشه ... اون از اولشم به من و مادرم اهمیت نمی داد ... اول که مادرمو کشت و حالام کاری کرد تا من با پای خودم از زندگیش برم بیرون ... من خودم به اندازه کافی مشکل دارم نمیخوام اونم به مشکلاتم یه مشکل دیگه اضافه کنه ... خودم دممو میذارم رو کولم میرم تا خیالش راحت بشه.
-: ولی تو خیلی عجولانه داری قضاوت میکنی ... اون پدرته هر چی باشه دوستت داره.
-: نه V تو اون هیولا رو نمیشناسی ... اون فقط به فکر خودشو کار و موقعیتشه ... فکر میکنه همه چی رو میشه با پول خرید ولی اینجوری نیست ... عشق و محبت و آرامش و خیلی چیزای اینجوری رو نمیشه با پول خرید ... شاید بشه با زور به دستشون آورد ولی با پول ... نه.
Hana در یخچال را بست و گفت: خیله خب ... من دیگه باید برم.
V سر تکان داد و با او از خانه بیرون رفت. سر خیابان، Hana رو به او کرد و گفت: کارم تموم شد میرم بار و بهت زنگ میزنم ... فعلا خدافظ.
و گونه او را بوسید و رفت. V به او نگاه کرد و لبخندی زد و به طرف خانه Jin رفت. از آن طرف، Jungkook بی حوصله در پارک بزرگی که از خانه اش خیلی دور تر بود، قدم می زد و به اهنگ ملایمی گوش می داد. هر وقت بی حوصله بود و یا از چیزی ناراحت بود، به آن جا می رفت و ساعت ها کنار درپاچه مصنوعی وسط پارک می نشست. دستانش را در جیب شلوار جینش فرو برد و روی یکی از نیمکت های رو به روی دریاچه نشست. صدای آهنگ را تا اخر زیاد کرد و سرش را به پشتی نیمکت تکیه داد و چشمانش را بست. یاد اولین قراری که با Hana گذاشته بود، افتاد.
سه سال پیش، وسط گرمای تابستان، دقیقا همان جا با او قرار گذاشت و با ترس و لرز سر قرار امد. آن روز بهترین روز زندگی اش بود و او هیچ وقت فراموشش نمی کرد، حتی اگر Hana او را برای همیشه ترک می کرد. چهره پر شیطنت Hana در اولین روزهای آشناییشان و لبخند های شیطنت آمیز او، مدام از جلوی صورتش می گذشتند. با اینکه می دانست هنوز Hana مال او است، ولی احساس آدم هایی را داشت که عشقشان ترکشان کرده و تنها مانده اند.
در همین افکار بود، که گرمای دستان ظریفی را روی دستانش احساس کرد. با تعجب چشمانش را باز کرد و به کنارش نگاه کرد. دختری کنارش نشسته بود و با لبخندی محبت آمیز به او نگاه می کرد. ابروهایش صاف نشست و از او فاصله گرفت. دختر با لحن مهربانی گفت: ببخشید که آرامشت رو به هم زدم ... منو یادت نمیاد؟
Jungkook نگاهی بی تفاوت به او انداخت و گفت: نه.
-: من خواهر Hana ام ... همون دختری که اون شب توی خونش دیدی ... اسمم Jini ئه ... حالا یادت اومد؟
Jungkook دستش را روی صورتش گذاشت و گفت: آره ... توام مثه خودش مرموزی ... از کجا یه دفه پیدات شد؟
-: چقد بداخلاقی ... اصلا به قیافت نمیخوره اینجوری باشی.
-: قیافه آدما همه چیزو نشون نمیده ... هیچ وقت از روی قیافه درباره کسی قضاوت نکن.
Jungkook بلند شد و به طرف درپاچه رفت و کنار آن ایستاد. Jini هم کنار او ایستاد و گفت: خیلی پکر و بی حوصله به نظر میای ... اگه میخوای با کسی حرف بزنی میتونی بهم اعتماد کنی.
Jungkook نیشخندی زد و گفت: توام بر عکس قیافت خیلی ساده ایی ... ممنون ولی این چیزی نیست که بتونم دربارش با کسی حرف بزنم.
-: نکنه درباره رابطت با Hana ئه؟
Jungkook نفس عمیقی کشید و گفت: با اینکه دوست ندارم به کسی در این باره چیزی بگم ولی نمیدونم چرا احساس میکنم میتونم به تو اعتماد کنم ... تو از خواهرت خیلی بهتری.
Jini خندید و گفت: تو خیلی بامزه ایی ... اسمت Jungkook ئه نه؟
-: آره ... از کجا اسممو فهمیدی؟
Jini به دست بند او اشاره کرد و گفت: اینجا نوشته Jeon Jungkook ... دست بنده قشنگیه.
Jungkook به دست بندش نگاه کرد و گفت: آره ... Hana برام خریدتش ... البته اون اویل رابطمون که خیلی بیشتر به فکرم بود و ... آه ولش کن.
-: از دستش عصبانی هستی درسته؟
Jungkook یک سنگ گرد از روی زمین برداشت و آن را در آب دریاچه پرت کرد و گفت: نمیدونم ... انقد دوستش دارم که نه میتونم از دستش عصبانی باشم و نه میتونم بذارم هر کاری دوست داره با قلبم بکنه ... اون پسربازه و هیچ وقت نمیتونه آرم بشینه ... حتی اگه واقعا عاشق باشه.
-: من خیلی Hana رو نمیشناسم چون اون خواهر نا تنیه منه ولی اینو میدونم که برای حفاظت از کسایی که دوستشون داره همه کار میکنه.
Jungkook یقه لباسش را صاف کرد و گفت: تو از کجا اینو میدونی؟
Jini از داخل کیف قهوه ایی مخملی اش یک دفتر با جلد طلایی بیرون آورد و گفت: راستشو بخوای اینو توی اتاقش جا گذاشته بود ... دفترچه خاطراتشه البته یه جلدشو پیدا کردم فکر کنم بقیش دست خودشه.
Jungkook دفتر را از او گرفت و گفت: نه این دفترچه اسرارشه ... اون هر وقت دلش میگیره دوست داره هر اتفاقی که براش افتاده رو بنویسه ... اولین بار که باهم قرار گذاشتیم این دفتر همراهش بود ... هر چی توش هست رو باهم نوشتیم.
Jini دفتر را باز کرد و یک کاغذ کوچک از زیر جلد آن بیرون کشید و گفت: آره ولی فکر نکنم تو از این خبر داشته باشی.
Jungkook با تعجب به کاغذ نگاه کرد و گفت: این چیه؟
Jini کاغذ را باز کرد و آن را به طرف او گرفت و گفت: این یه چک پنجاه هزار وونی با امضای بابامونه ... پشتش نوشته برای بهترین دوستم JJ تا مشکلش حل بشه ... تو میدونی منظورش کیه؟
Jungkook سریع چک را از او گرفت و با تعجب آن را زیر و رو کرد و کمی فکر کرد. منظور Hana از JJ کدام یکی از پسر ها بود؟
....


تموم شد ... خب بگین ببینم به نظر شما منظور Hana از JJ کدوم یکی از پسراست؟



طبقه بندی: Bad Boy Or Bad Girl،
برچسب ها: Bad Boy Or Bad Girl،
[ سه شنبه 22 بهمن 1392 ] [ 05:56 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب