تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
سلام بر همگی
اینم بقیه داستان ... برین ادومه که خیلی جالب داره میشه داستان



Jungkook سریع چک را از او گرفت و با تعجب آن را زیر و رو کرد و کمی فکر کرد. منظور Hana از JJ کدام یکی از پسر ها بود؟ چند لحظه ایی فکر کرد. ناگهان یاد دو سال پیش پاییز افتاد. Jin تازه از خانواده اش جدا شده بود و پولی در بساط نداشت و مدام به دنبال کار این در و آن در می زد، ولی بعد از یک ماه، به طرز معجزه آسایی مشکلش حل شد و حالا برای خودش یک نمایشگاه ماشین داشت.
Jungkook که از تعجب چشمانش گرد شده بود، دستش را روی پیشانی اش گذاشت و گفت: خدای من یعنی اون ... اون بهش کمک کرده؟
Jini که نمی دانست موضوع از چه قرار است، گفت: میشه به منم بگی موضوع چیه؟
Jungkook دفتر را بست و گفت: یکی از دوستامون که اسمش Jin ئه دو سال پیش از خانوادش جدا شد ... اون موقع خیلی دستش خالی بود و کاری هم نداشت ولی بعد از یه ماه خیلی معجزه آسا یه خونه بزرگ خرید و یه نمایشگاه بزرگ ماشین برای خودش راه انداخت ... منظور Hana از JJ همون Jin ئه ... اون بیشتر اوقات اونو Jin jin صدا میزنه ... اون کمکش کرده.
Jini کمی فکر کرد و گفت: پس اون عکسایی که توی اون حفره زیر تخت بود ماله اون و Jin ئه؟
Jungkook که با هر حرف او بیشتر جا می خورد و تعجب می کرد، گفت: کدوم عکسا؟
Jini به او نگاه کرد و گفت: یه سری عکس توی یه حفره کوچیک زیر تختش بود ... حفرهه با کاشی ها پوشیده شده بود منم اتفاقی پیداش کردم ... توی عکسا خیلی صمیمی به نظر میومدن ... حتی پشت یکی از اونا نوشته بود "ما تا ابد دوست میمونیم ... بهترین دوستای هم ... JJ و Hana".
Jungkook که کاملا گیج و سردرگم شده بود، به نرده های کنارش تکیه داد و گفت: یعنی Hana ... قبل از اینکه با من ... با من آشنا بشه ... با Jin رابطه داشته؟
Jini با نگرانی گفت: من فکر می کردم تو خبر داری ... حالت خوبه؟
Jungkook که خیلی عصبی شده بود و دوباره سردرد گرفته بود، قوطی قرصش را با دستان لرزانش از جیبش بیرون اورد و یکی از قرص ها را خورد و روی زمین نشست و گفت: خدایا چرا من باید عاشق این دختر بشم؟ ... دختری که معلوم نیست گذشته و آیندش چطوریه ... دختری که هیچ کس حتی خوده تو هم نمیدونی چجور ادمیه.
Jini کنار او نشست و گفت: آروم باش Jungkook ... تو از چیزی مطمئن نیستی بیخود خودتو عصبی نکن.
Jungkook به او نگاه کرد و گفت: اون عکسا الان همراهته؟
-: نه ... وقتی دیدمشون گذاشتمشون سر جاش.
Jungkook بلند شد و گفت: یالا بلند شو ... باید بریم اون عکسا رو بهم نشون بدی ... باید بفهمم اینجا چه خبره.
و با او به طرف خانه قبلی Hana رفت. به محض اینکه Jini در را باز کرد، Jungkook که هیچ چیز نمی فهمید و فقط می خواست ببیند چیز هایی که فکر می کند حقیقت دارد یا نه، به طرف اتاق Hana دوید. Jini سریع در را بست و گفت: Jungkook صبر کن.
Jungkook وارد اتاق شد و گفت: کجاست؟
Jini کنار تخت نشست و یکی از کاشی ها را به راحتی بیرون آورد و گفت: ایناهاش.
Jungkook پاکت خردلی رنگ و خاک گرفته ایی که در حفره بود، برداشت و آن را روی میز خالی کرد. درون ان چند عدد عکس و دو سه کاغذ خاکی و یک کارت پستال با عکس بابانوئل بود. Jungkook عکس ها را برداشت و به ان ها خیره شد. در هر کدام از عکس ها، Hana مثل بچه های پنج شش ساله  از سر و کول Jin، با خنده ایی کودکانه بالا می رفت و Jin هم با خنده به او نگاه می کرد.
Jungkook کم کم داشت از شدت عصبانیت و سردرگمی دیوانه می شد. روی صندلی کنارش نشست و گفت: خدای من ... پس همش حقیقت داره؟ ... آخه چرا این دختر همه رو بازی میده؟ ... چرا از آزار دادن همه ما خوشش میاد؟ ... Hana تو یه شیطون عوضی هستی.
و مشتش را محکم روی میز کوبید. Jini که می دانست او خیلی عصبی و ناراحت است، چیزی نگفت و آهسته یکی از کاغذ ها را برداشت. ظاهرا نامه ایی بود که Jin برای Hana نوشته بود. Jini با صدایی آرام گفت: Jungkook ... بهتره اینو بخونی ... فکر کنم یه نامه باشه.
Jungkook سر تکان داد و گفت: چیو بخونم؟ به چه دردم میخوره جز اینکه بیشتر عصبیم کنه؟
Jini نامه را به طرف او گرفت و گفت: ولی اینجوری که تو فکر میکنی نیست.
Jungkook به او نگاه کرد و گفت: منظورت چیه؟
-: اینو بخون میفهمی.
Jungkook نامه را از او گفت و مشغول خواندن آن شد:
"از طرف JJ به Hana شیطونه"
سلام شیطونک ... امروز درست میشه ده سال ... میدونی که چی رو میگم؟ منظورم روزیه که ما اومدیم و همسایتون شدیم ... اون موقع تو پنج سالت بود و منم هشت سال بیشتر نداشتم. چه روزای خوبی باهم داشتیم نه؟
امروز که توی تراس خونم نشسته بودم یاد اون روزا افتادم و کلی با خودم خندیدم ... هه! Jimin اومده بود پیشم و میگفت داری دیونه میشی چرا با خودت میخندی؟
بیخیال دیونه بازیای من ... راستش خیلی دلم برات تنگ شده ... واسه اون دیونه بازیات و شیطونیات. حواستو جمع کن تا اونجا شیطونی نکنی ... من هنوزم منتظرم برگردی.
راستی ... دیروز رفته بودم دفتر بابات کلی تحویلم گرفت ... میدونی چرا؟ چون هنوزم فکر میکنه من دوست پسرتم ... انقد خندیدم که نگو و نپرس.
از اون روز که باهم توی خیابون اصلی گم شدیم مامان باباهامون فکر میکنن ما باهم رابطه داریم و اون روزم از قصد باهم در رفته بودیم ولی نمیدونن که من اگه خودمم برات بکشم تو منو آدم حساب نمیکنی ... ای دختر بد ... هزار بار بهت گفتم دوستت دارم ولی تو همش میخندی و مسخرم میکنی نمیدونم کی میخوای سر عقل بیای؟
آه! میدونم الان داری دنبال یه دوست پسر خوش تیپ میگردی ولی اینو بدون آمریکایی ها اصلا خوب نیستن ... یعنی به خوبی من نیستن ... فکر نکنی دارم از خودم تعریف میکنما نه. فقط میخوام بگم اگه تو با یه پسر کره ایی دوست بشی حضمش برای من آسون تره تا با یه امریکایی باشی.
دیگه حرفی ندارم عزیزم ... مراقب خودت باش ... دوست همیشگی تو "حتی از راه دور" Jin jin

2009.02.10: تاریخ نامه

Jungkook که حالا بیشتر گیج شده بود، ابروهایش را درهم کرد و گفت: یعنی ... Hana و Jin ... وای خدا اینجا چه خبره؟
و یکی دیگر از نامه ها را برداشت و مشغول خواندن ان شد:

سلام عزیزم ... امروز زده بودم به سیم اخر با یکی از راننده هام دعوا کردم ... خیلی عصبی شدم نمیدونم چرا ولی هر چی میشه داد و بی داد راه میندازم ... فکر کنم به خاطر دوریه توئه ... کی میخوای برگردی؟ چرا جواب نامه ها و تلفنام رو نمیدی؟ اگه مشکلت عشقیه که بهت دارم باشه ... فراموشش میکنم ولی این کارو باهام نکن.
آه! از روزی که رفتی خیلی میگذره حدودا یک ساله ... تو گفتی میری و به یه سال نکشیده برمیگردی پس چی شد؟ بازم دروغ گفتی دختره پررو؟ ... از دست تو آدم دیونه میشه.
بگو ببینم دوست پسر که پیدا نکردی؟ معلومه که نه ... کجای دنیا میخوای یه دیونه مثه ماها پیدا کنی که کنارت بمونن؟
دیروز و پری روز Suga مریض شده بود و تب داشت. همش حزیون میگفت و صدات می زد ... فکر کنم اونم عاشقت شده ... هه! تو مهره مار داری همه رو به خودت جذب میکنی.
دل هممون برات تنگ شده ... زودتر برگرد.

2009.12.04 :تاریخ نامه

Jungkook که حالا فهمیده بود، Hana و Jin از دوران کودکی باهم بزرگ شدند و دوستان قدیمی هم هستند، کمی آرام تر شد و عکس ها و نامه ها را روی میز گذاشت و بلند شد و گفت: پس یعنی ... اونا فقط باهم دوستن؟ ولی اگه فقط باهم دوستن چطور Jin توی نامه هاش از علاقه ایی که بهش داره همش حرف میزنه؟ ... اه! لعنتی ... اینجا چه خبره؟
Jini به میز تکیه داد و گفت: تو از کی باهاش رابطه داری؟
Jungkook به او نگاه کرد و گفت: حدودا سه ساله ... اون سال 2010 اومد به مدرسه ما البته آخرای سال بود ... من دیونه ام همون موقع عاشقش شدم ... نمیدونم با خودم چی فکر کردم که اینجوری خودمو توی یه باتلاق بی انتها انداختم.
-: تاریخ این نامه ها ماله سال 2009 و قبل از اونه ... اگر دقت کنی میبینی هیچ نامه ایی با تاریخ 2010 توشون نیست ... فکر کنم بعد از اینکه باهات آشنا شده رابطشو با Jin قطع کرده ... تو چی فکر میکنی؟
Jungkook پوزخندی زد و گفت: یه چیزی که باید درباره اون دختر بدونی اینه که هیچ وقت چیزی که دربارش فکر میکنی درست درنمیاد چون اون اصلا قابل پیش بینی نیست.
-: ولی من فکر میکنم خیلی دوستت داره ... توی اون دفترچه خاطرات یه قسمتی هست که نوشته "از وقتی باهاش آشنا شدم زندگیم مدام درحال تغییره ... هر روز و هر شب بهش فکر میکنم و دلم میخواد بهش اجازه بدم لمسم کنه ولی اون خجالتی تر از این حرفاست." ... فکر نمیکنی منظورش تو باشی؟
Jungkook آهی کشید و گفت: چرا ... منظورش منم ... حتی بهم ثابت کرده دوست نداره بجز من به کسه دیگه اجازه بده لمسش کنه ولی ... الان خیلی عوض شده ... دو سه ماه پیش فقط میخواست من کنارش باشم اما الان نمیدونم هنوزم اینو میخواد یا نه؟ خیلی اذیتش کردم ... غرورش رو جلوی بچه های مدرسه شیکستم و خیلی سرش داد کشیدم ولی همش به خاطر عشقیه که بهش دارم ... اگه نباشه خوابم نمیبره ولی ... آه! اون نمیخواد بفهمه که برام ... حتی از جونمم مهم تره.
Jini دست را روی شانه او گذاشت و گفت: ولی تو میتونی بهش ثابت کنی ... تا حالا سعی کردی بهش بفهمونی؟
-: بیشتر از تعداد نفس هایی که از اولین روز تولدم کشیدم ... ولی نمیفهمه ... شایدم میفهمه و خودشو به نفهمی میزنه ... نمیدونم.
Jini خندید و گفت: خب میدونی چیه؟ دخترا دوست دارن پسرا جور دیگه ایی مالکیتشون رو ثابت کنن.
Jungkook سر تکان داد و گفت: مثلا چجوری؟
Jini کمی مکث کرد و گفت: خب مثلا ... مثلا دوست دارن دوست پسرشون براشون حلقه بخره و توی یه روز مهم بهشون بده ... تا حالا سعی کردی این کارو بکنی؟
Jungkook نیشخندی زد و گفت: آره ... براش حلقه گرفتم ولی هر وقت میخوام بهش بدمش یه اتفاقی میوفته که مانعم میشه.
Jini به او اشاره کرد و گفت: خودشه ...
و تا خواست حرفش را کامل کند، تلفن Jungkook به صدا در امد. Jungkook آن را از جیب کتش بیرون اورد و به صفحه آن نگاه کرد. لبخندی زد و گفت: Hana ئه.
Jini آهسته گفت: ببین چی میگه.
Jungkook تلفنش را جواب داد: الو؟
Hana که در کری اوکی بار بود، گفت: سلام عزیزم ... کجایی؟
-: جای خاصی نیستم ... تو کجایی؟
-: من تو بارم ... امروز با بچه ها قرار گذاشتیم اینجا جمع بشیم.
-: به چه مناسبت؟
-: ماجراش طولانیه بیا اینجا تا باهم ناهار بخوریم و حرف بزنیم ... کاری که نداری؟
Jungkook به Jini نگاهی کرد و گفت: نه ... نیم ساعت دیگه اونجام ... فعلا.
و تلفن را قطع کرد و گفت: من باید برم ... گفت واسه ناهار برم پیشش توی بار.
Jini گفت: خوبه ... این بهترین فرصته تا باهاش تنها باشی و کاری که بهت گفتم رو بکنی.
-: کار سختیه ... مخصوصا الان که خیلی گیج و دو دلم.
-: اگه واقعا میخوایش و دوستش داری همه اینا رو باید بذاری کنار.
Jungkook کمی مکث کرد و نفس عمیقی کشید و گفت: حق با توئه ... تو دختر خوبی هستی ... ممنون که کمکم کردی خیلی چیزا رو درباره دوست دخترم بفهمم.
Jini لبخندی زد و گفت: نیازی به تشکر نیست ... چون میخوام و تو و اون باهم بمونین و خوشبخت باشین این کارو میکنم ... اگه بازم کمک خواستی خبرم کن ... این شماره منه ... هر وقت کاری داشتی میتونی بهم بگی.
Jungkook تعظیم کوتاهی کرد و گفت: بازم ازت ممنونم ... راستی ... اگه دوست داشتی امشب بیا کری اوکی بار ... امشب هممون اونجاییم شاید بتونم خواهرتو راضی کنم یه ذره باهات مهربون تر رفتار کنه و طرز فکرش رو نسبت بهت عوض کنه ... فعلا.
Jini با لبخندی دوستانه برای او دست تکان داد. Jungkook سریع از پله ها پایین امد و به طرف کری اوکی بار حرکت کرد. حدودا بیست دقیقه بعد به انجا رسید و وارد سالن خلوت و ساکت بار شد. هیچ کس انجا نبود. نگاهی به اطرافش انداخت و روی یکی از صندلی های کنار بار نشست و دستش را روی پیشانی اش گذاشت و چشمانش را اهسته بست.
هنوز چند لحظه نگذشته بود، که گرمای نفس کسی را از پشت گردنش احساس کرد. چشمانش را باز کرد و سرش را چرخاند. Hana چانه اش را روی شانه او گذاشته بود و با لبخندی ملایم، چشمانش را بسته بود. Jungkook خندید و گفت: مثله جن میمونی یه دفه پیدات میشه.
Hana چشمانش را باز کرد و آهسته گفت: من یه جن بدجنسم که اومدم سراغت تا حسابتو برسم ... چطوری آقا خوشگله ی من؟
Jungkook شانه هایش را بالا داد و گفت: نمیدونم ... شاید خوب باشم شایدم بد ... اصلا حوصله ندارم امروز نمیدونم چرا.
Hana مثل همیشه، در آغوش او نشست و گفت: من میدونم ... چون دیشبم حالت خیلی خوب نبود خوب نخوابیدی امروز بی حوصله ایی ... میخوای بریم طبقه بالا یه کم بخوابی؟
Jungkook چپ چپ به او نگاه کرد و گفت: نه خیر خیلی ممنون ... باز میخوای گولم بزنی Devil؟ پیشنهادای وسوسه انگیزتو بذار برای موقعی که حالم خوبه و حوصله دارم نه الان.
Hana روی سینه او زد و گفت: آیششش ... تو همیشه نقشه های منو نقش بر آب میکنی ... واقعا که!
Jungkook خندید و گفت: چه فرقی به حال تو میکنه وقتی اخرش همیشه موفق میشی منو راضی کنی کاری که میخوای انجام بدم؟
Hana او را در آغوش گرفت و گفت: آیگو ... نمیدونی چقد دلم میخواست دوباره اینجوری بغلت کنم ... پسر بد ... میدونی چند وقت بود آرزو به دل مونده بودم؟
Jungkook روی کمر او دست کشید و گفت: چرا پرت و پلا میگی عزیزم؟ مگه دیشب منو بغل نکرده بودی؟
Hana چپ چپ به او نگاه کرد و گفت: آیششششششش ... دیشب که بغلت کردم تا آرومت کنم ... اون بغل کردن فرق داره تا اینجوری بغل کردن.
-: تو برای بغل کردنم نوع تعیین میکنی؟ ... Hana خیلی دیونه ایی.
-: هی! دلیل دیونه بودنمم بگو وقتی میگی دیونه ایی.
Jungkook سر تکان داد و گفت: لابد میخوای بگی به خاطر من دیونه شدی ... کی میخوای از دروغ گفتن دست برداری اخه؟
Hana بلند شد و با اعتراض گفت: نه خیر تو امروز فقط میخوای اذیتم کنی ... اصلا من میرم.
Jungkook دست او را گرفت و او را به طرف خودش کشید و گفت: ای دختره ناز نازو ... خیله خب بابا نرو ببخشید.
Hana روی پاهای او افتاد و با ابروهای درهم گفت: نه ... نمیبخشمت ... همش داری منو ضایه میکنی ... کدوم دوست پسری این کارو با دوست دخترش میکنه؟
Jungkook نیشخندی زد و گفت: من ... ببخشید ولی دست خودم نیست ... لحن حرف زدنت وقتی جوابتو میدم خیلی بامزه ست. ازش خوشم میاد به خاطر همین این کارو میکنم.
Hana دست به سینه، سرش را چرخاند و گفت: اصلا حالا که اینطوریه من باهات قهرم.
Jungkook روی بازوی او زد و گفت: الان مثلا با من قهری؟
Hana جوابی نداد. Jungkook نفس عمیقی کشید و گفت: خیله خب ... یادت باشه خودت خواستی.
بعد دست او را گاز گرفت. Hana جیغ بلندی کشید و محکم به گونه او زد و گفت: آی دردم گرفت وحشی.
Jungkook شانه هایش را بالا انداخت و گفت: تقصیر خودت بود.
Hana با عصبانیت گفت: منو گاز میگیری آره؟ الان بهت نشون میدم.
و گوش او را گرفت و گفت: میای بریم بالا یا نه؟
Jungkook که دردش گرفته بود، یکی از چشمانش را بست و گفت: آی آی آی ... دختره وحشی آفریقایی ولم کن از جونم چی میخوای آخه؟ ... اینو بدون ... اگه بکشیمم باهات نمیام.
Hana بلند شد و گفت: چرا میای ... وقتی حسابتو رسیدم مجبور میشی بیای.
Jungkook که نمی خواست بلند شود، با تمام توانش مقاومت کرد، اما چون خیلی دردش گرفته بود، تسلیم شد و گفت: باشه باشه باهات میام ... بابا ولم کن گوشم کنده شد.
Hana گوش او را رها کرد و گفت: حالا شدی پسر خوب.
Jungkook با چهره ایی درهم و عصبانی گوشش را مالید و به او نگاه کرد و گفت: یه نگاه به قد و قواره من بنداز مگه من شیش سالمه که گوشمو میکشی؟ ... همش غرور آدمو میبری زیر سوال دختره عوضی.
Hana با خنده گفت: آی دوست پسر دیونه من ... تو از پسر بچه های شیش ساله هم بامزه تری.
Jungkook چپ چپ به او نگاه کرد و گفت: برو بابا توام ... معلوم نیست امروز چته خوشی زده زیر دلت.
Hana خودش را به بدن او چسباند و گفت: چقد حرف میزنی.
و لبانش را محکم روی لبان او فشار داد و دستانش را دور گردن او انداخت. Jungkook هم او را در آغوش گرفت. در همین لحظه، V وارد سالن شد و با دیدن آن ها سر جایش میخکوب شد. چشمانش از شدت عصبانیت و خشم گرد شدند و ابروهایش درهم رفت. همانطور که به آن ها خیره شده بود، مشتش را گره کرد و دندان هایش را به هم فشار داد. نمی توانست این صحنه را تحمل کند. قدمی برداشت تا به طرف ان ها برود، اما صدای Rap Monster متوقفش کرد.
Rap Monster دستش را روی شانه او گذاشت و گفت: بیا بریم بهتره خلوتشونو به هم نزنی.
V با چشمانی پر از نفرت به ان ها نگاه کرد و با او از سالن خارج شد و از پله ها بالا رفت و وارد تراس شد. با عصبانیت لگدی به دیوار زد و گفت: لعنتی.
Rap Monster دستش را در جیب پالتوی بلندش فرو کرد و به نرده های کنارش تکیه داد و گفت: تقصیر اونا نیست ما زود اومدیم ... قرار بود ساعت شیش بیایم اما الان تازه ساعت سه شده.
V که از شدت عصبانیت داغ شده بود و نمی دانست چه کار کند، گفت: آره تقصیر مائه که زود اومدیم و نزدیک بود خلوتشونو به هم بزنیم ... آه! من چه گناهی کردم که باید همش ببینم عشقم تو بغل کسای دیگه ست و حرف نزنم؟ ... دارم دیونه میشم دیونه.
-: تو زیادی به خودت سخت میگیری ... باید تحمل کنی و آروم آروم اونو به طرف خودت بکشی ... اونا سه ساله باهم رابطه دارن و تو تازه امسال اومدی و Hana رو دیدی و عاشقش شدی ... یه راه هزار ساله رو نمیشه یه شبه رفت داداش.
V به او نگاهی کرد و گفت: آره نمیشه ... ولی امشب میدونم چیکار کنم که بشه ... بهش حالی میکنم کسی نمیتونه جلوی منو بگیره.
و لگد دیگری به دیوار زد. حدود سه ساعت بعد، بقیه پسرها هم طبق قراری که گذاشته بودند، به کری اوکی بار امدند و دور هم جمع شدند، اما خبری از Hana و Jungkook نبود. Jin به اطرافش نگاه کرد و گفت: این زوج پر دردسر باز کجا غیبشون زده؟
Jimin پوزخندی زد و گفت: اون وقت Hana به من میگه نگرانتم با دخترا غیب میشی ... یکی نیست بگه دختی یکی میخواد نگران تو باشه که دم به دقیقه با Kooki غیب که خوبه از روی کره زمین محو میشی.
V که دیگر تحملش تمام شده بود، نفس عمیقی کشید و تا خواست از پله ها بالا برود، Hana و Jungkook دست در دست هم از پله ها پایین امدند. Hana با دیدن آن ها لبخندی زد و گفت: سلام پسرا ... چقد زود اومدین.
Jin که دست به سینه ایستاده بود، گفت: ما زود نیومدیم شما دیر کردین.
Suga به دستان ان ها اشاره کرد و گفت: این دیگه چیه؟
و به طرف ان ها رفت و دستان چپ هر کدام را بالا گرفت و گفت: بروبچ میبینین؟ ... Wah! پس بگو کجا غیبشون زده بود.
Jungkook لبخند خجالت امیزی زد و گفت: ببخشید که توی این مدت چیزی بهتون نگفتیم ... ما خیلی وقته باهمیم ... و امروز بالاخره تصمیم گرفتیم رسما بهتون بگیم ... البته فکر کنم شما خودتون فهمیده بودین.
J-Hope با خنده گفت: شما دوتا کپی برابر اصل همین ... دوتا آدم دیونه و بی کله و یه دنده که فقط به درد هم میخورین ... در هر حال ... مبارکه.
Jin نیشخندی زد و گفت: انقد عشقتون آتشین بود که حرارتش هممونو متوجهش کرد ... شما از همون اوام هر وقت همدیگه رو میدیدین کنترلتونو از دست میدادین ... مبارک باشه.
Jinim روی شانه Jungkook زد و گفت: ای بچه پررو ... بلاخره کار خودتو کردی اره؟ ... مبارک باشه.
Hana که گونه هایش سرخ شده بود، گفت: ممنون داداشا ... امیدوارم شمام یه روزی با دخترای مورد علاقتون بیاین و همینا رو بهمون بگین.
Jimin آهی کشید و گفت: خدا کنه.
Suga با خنده روی شانه او زد و گفت: هی تو از همه ما وضعت بهتره و همه دخترا واست میمیرن دیگه تو چرا مینالی؟
Jimin با ناامیدی سر تکان داد و گفت: آره ولی هیچ کدوم اونی که میخوام نیستن ... همشون یه جوری ان.
Hana با خنده بازوی Jungkook را گرفت و گفت: خوبه یه جوری ان که به یه ثانیه هم نمیکشه مخ همشونو میزنی.
و همه پسرها شروع به خنده کردند. Jimin با اعتراض گفت: نونا ... چرا همش منو ضایه میکنی آخه؟ تو الان یه خانوم کامل شدی دیگه نباید منو ضایه کنی که.
Jungkook خندید و گفت: درسته الان رسما دوست پسر داره ولی فرقی به حالش نمیکنه ... اون همیشه Devil میمونه حتی اگه ازدواج کنه.
Hana او را زد و گفت: هی! درسته من خیلی شیطونم ولی حواسم به اطرافم هست.
-: جدا؟ ولی فکر نکنم اینجوری باشه.
-: باز داری عصبانیم میکنیا ... نمیدونم تو این جسارت رو نداشتی میخواستی چیکار کنی؟
-: احتمالا همون دفه اول دخلمو میاوردی و الان من اینجا نبودم.
Hana خندید و سرش را روی شانه او گذاشت و گفت: نه عزیزم ... من اگه بلایی سر تو بیارم خودم همون موقع خودکشی میکنم.
Jungkook هم سرش را روی سر او گذاشت و گفت: آی آی آی ... نمیدونم تو کی میخوای دست از دروغ گفتن برداری؟
همان طور که آن ها باهم می گفتند و می خندیدند، روی یکی از صندلی های کنار سالن نشستند. Jin که به ان ها نگاه می کرد، نیشخندی زد و گفت: جفتشون احمقن.
و سر تکان داد و به طرف در بار ان طرف سالن رفت. Jimin با حرس به Jungkook نگاهی کرد و گفت: آره ... جفتشون احمقن.
و پایش را زمین کوبید و از بار بیرون رفت. J-Hope که آرامش ایستاده بود، لبخندی زد و گفت: ولی من فکر میکنم اون دوتا فقط عاشقن ... تو چی فکر میکنی داداش Suga؟
Suga که عصبی به نظر می رسید، گفت: من اصلا فکر نمیکنم.
و او هم از بار بیرون رفت. V که به میز کنارش تکیه داده بود و با تنفر تمام به Jungkook نگاه می کرد و لبانش را گاز می گرفت، با خودش زیر لب گفت: لعنتی ... پسره لعنتی ... میدونستم عقب نمیکشه ... ولی من از تو بهترم ... Hana ماله منه ... فعلا هر چقد میخوای بهش بچسب و بوسش کن که قراره واسه همیشه ازت بگیرمش.
Rap Monster به چهره عصبی و درهم او نگاه کرد و دستش را روی شانه او گذاشت و آرام زیر گوشش گفت: میدونم عصبانی شدی ولی الان وقتش نیست ... بیا بریم یه چیزی بخور حالت یه خورده جا بیاد.
V که دیگر تحمل نداشت، به طرف راه پله رفت و با عجله از پله ها بالا رفت. Rap Monster هم به دنبالش رفت. V به طرف بار رفت و یک بطری مشروب سفارش داد. خیلی عصبی بود و هیچ چیز آرامش نمی کرد. سه بطری مشروب را کامل تمام کرد و بطری چهارم را سفارش داد. Rap Monster جلوی او را گرفت و گفت: هی پسر میخوای خودکشی کنی؟
V که مست شده بود، با صدایی بی حال گفت: آره ... وقتی این وضع زندگیمه چه فایده ایی داره زنده بمونم؟
-: احمق جون به جای این کارا باید یه فکری بکنی ... پاشو خودتو جمع و جور کن شبیه آدمای دائم الخمل شدی.
Jin که تازه وارد بار شده بود، با یک گیلاس که تا نیمه پر بود، به طرف ان ها رفت و گفت: بدجوری زدی به سیم اخرا ... پسر اینجوری حالت بد میشه.
V دوباره کمی از بطری مشروب نوشید و گفت: به جهنم ... بذار ببینم اینجوری خیال اون زوج خوشبخت راحت میشه یا نه؟
در همین حین، Hana از پله ها بالا امد و با دیدن چهره رنگ پریده و مست V، به طرفش رفت و گفت: چیکار داری میکنی پسره دیونه؟ مگه نمیدونی نباید از این چیزا بخوری؟
V او را هل داد و گفت: به توچه ... تو برو پیش دوست پسرت باهاش لاو بترکون به ادمای بدبختی مثه منم فکر نکن مثه ... برو مثه همیشه رفتار کن.
Hana با عصبانیت بطری را از دست او گرفت و ان را محکم زمین کوبید و گفت: انقد مستی که نمیفهمی چی داری میگی.
V بلند شد و همان طور که به طرف او می رفت، گفت: خیلی خوبم میفهمم چی دارم میگم ... درسته مستم ولی هنوز حالیمه که داری بازیم میدی ... فکر کردی من هالو ام؟ نه دختر خانوم نه ... من احمق نیستم ... من دیگه احمق نیستم فهمیدی؟
Hana عقب عقب رفت و پشتش را دیوار خرد و متوقف شد. V دستش را کنار سر او به دیوار کوبید و گفت: چرا همش منو نادیده میگیری؟ ... لعنتی چرا عشق منه بدبختو نمیبینی؟
Hana که ترسیده بود، سرش را با فریاد های او پایین انداخت و ساکت شد. V با صدای بلندتر داد زد: ده لعنتی یه چیزی بگو ... بگو چرا منو عاشق خودت کردی وقتی هیچ علاقه ایی بهم نداشتی؟ ... حرف بزن دیگه چرا لال شدی؟
در همین لحظه، Jungkook وارد سالن شد و با دیدن V که مست بود و دیوانه وار سر Hana داد می کشید، به طرفش رفت و او را به گوشه ایی پرت کرد و گفت: پسره آشغال معلومه چه غلطی داری میکنی؟
V روی زمین پرت شد و به او نگاه کرد و با تیشخندی تمسخرامیز گفت: فرشته نجات رسید ... چقد خوب شد که اومدی نجاتش دادی وگرنه من مثه یه خون اشام وحشی تیکه تیکش میکردم.
Jungkook با عصبانیت یقه او را گرفت و او را بلند کرد و گفت: تو غلط میکردی پسره لاعو بالی.
V او را هل داد و گفت: دستتو بکش ... فکر کردی چون دوست پسرشی خیلی ادم مهمی هستی؟ نه جونم ... اون یه مدت بازیت میده و ولت میکنه ... همون کاری که با بقیه دوست پسراش کرد.
Hana که بغض کرده بود و به دیوار چسبیده بود، اشک هایش سرازیر شدند و خودش را کنج دیوار مچاله کرد. Jin با دیدن چهره رنگ پریده و وحشت زده او، به طرفش رفت و او را در آغوش گرفت و از سالن بیرون برد. Jungkook که خیلی عصبانی بودف متوجه رفتن ان ها نشد و همان طور که با چهره خشمگینش به V خیره شده بودف گفت: خودم میدونم اون عادی نیست و ممکنه حتی همین الانم ترکم کنه ولی دوستش دارم ... دوستش دارم حتی بیشتر جونم میفهمی؟ ... قبلام بهت گفتم عقب نمیکشم و میجنگم ولی تو انقد به خودت مغرور بودی که جدی نگرفتی حرفامو.
V پوزخندی زد و گفت: من گفتم اونو میخوام و اگه بمیرمم کنار نمیکشم یادته؟
-: آره ... خوب یادمه ... اگه دوست داری بجنگی باشه قبوله ... ولی یادت باشه وقتی زمین خوردی و نتونستی دوباره بلند بشی مثه بچه ها گریه نکنی.
و با نیشخند تحقیرامیزی به طرف تراس رفت. Hana در تراس، در آغوش Jin، مثل ابر بهاری هق هق کنان می گریست. Jin روی موهای لخت او دست کشید و گفت: آروم باش ... تو باید قوی باشی.
Hana هق هق کنان گفت: چطوری؟ نمیبینی همه به خاطر من دارن به جون هم میوفتن؟
Jin اشک های او را پاک کرد و گفت: میدونم حس بدی داری ولی بدون کاریش نمیشه کرد جز اینکه تا اخرش پیش بری ... این بازی شروع شده و ماهم بدون اینکه بخوایم هممون تک تک واردش شدیم ... یا باید ببازیم یا باید برنده بشیم بجز این راه دیگه ایی نداریم.
در همین حین، Jungkook به تراس رسید و با دیدن ان ها سر جایش ایستاد و کنار چهار چوب در پنهان شد. با شنیدن هر کلمه از حرف های ان ها، کم کم اعتمادی که Hana داشت کمتر از می شد. نمی دانست چه کار کند. عشق و بوسه های Hana را باور کند یا چیزهایی که درباره او و دیگران دیده و خوانده است. همان طور که در فکر بود، تصمیم گرفت به طبقه پایین برود و ان ها تنها بگذارد.
بی حال، همان طور که پاهایش را روی زمین می کشیدف وارد سالن اصلی بار شد. Jini که تازه وارد بار شده بود، با دیدن او صدایش زد و با لبخندی دوستانه به طرفش رفت. Jungkook که خیلی در فکر بود، با شنیدن صدای او، لبخند تصنعی زد. Jini با دیدن چهره درهم او، لبخندش محو شد و گفت: چیزی شده؟ با هاش حرف زدی؟
Jungkook به طبقه بالا نگاه کرد و گفت: اره ...
بعد دست چپش را بالا اورد و گفت: اینم نشونش ... ولی فکر نکنم اون اخلاقیات قبلش رو با این کار کنار بذاره ... Hana هیچ وقت عوض نمیشه من بیخودی دارم خودمو خسته میکنم.
Jini آه کشید و گفت: نکنه بازم با کسی دیدیش؟
Jungkook پوزخندی زد و گفت: تا دو سه دقیقه پیش نبودی ببینی اینجا چه خبر بود ... به خاطرش با یکی از دوستامون دعوام شد ... بعدش که تو بغل Jin دیدمش ... تو بگو من باید چیکار بکنم از دستش؟ همش دارم از کاراش چشم پوشی میکنم ولی انگار نه انگار ... هر روز بدتر از دیروز میشه.
-: نمیدونم چی باید بگم.
-: اصلا چیزی وجود نداره که بخوای بگی ... هر کی جای من بود تا حالا هزار بار رفته بود و پشت سرشم نگاه نکرده بود ولی من نمیتونم ... نمیتونم بذارم برم ... حتی نمیتونم بذارم اون بره ... تمام زندگیم ماله اونه اگه بخواد براش میمیرم تا بهش ثابت بشه عاشقشم ولی ... آه! حتی اگه این کارم بکنم اون بازم نمیفهمه.
Jini برای اینکه او را آرام کند، آرام روی بازویش دست کشید و گفت: نگران نباش بالاخره میفهمه ... من مطمئنم اونم تو رو دوست داره.
Jungkook نفس عمیقی کشید و با لبخند دوستانه ایی به او نگاه کرد. در همین لحظه، Hana با Jin به طرف راه پله آمد و از بالای پله ها، Jungkook و Jini را دید. Hana با دیدن آن ها چشمانش گرد شد و با تحیر تمام سر جایش میخکوب شد. Jin به آن ها و چهره بهت زده Hana نگاه کرد و گفت: Hana ... خوبی؟
Hana که از این صحنه نمی دانست چه برداشتی باید بکند، با ناباوری سر تکان داد و گفت: نمیدونم.
پاهای Hana توان ایستادن نداشتند. ناگهان چشمانش سیاهی رفت و نزدیک بود بیافتد که Jin کمر او را گرفت و گفت: دفه چت شد؟ ... بیا بریم یه گوشه بشین ... فکر کنم فشارت باز اومده پایین.
و او را به گوشه سالن برد و برایش یک لیوان نوشابه آورد. Hana کمی از آن نوشید و بی حال به پشتی صندلی اش تکیه داد. Jin دستان او را گرفت و گفت: چقد سردی ... حالت خوبه؟ میخوای ببرمت خونه؟
Hana سر تکان داد و گفت: نه ... خوبم چیزی نیست ... باید قوی باشم ... مگه نه؟
Jin نفس عمیقی کشید و او را در آغوش گرفت و گفت: عزیزم انقد خودتو اذیت نکن ... میدونم الان حس بدی داری و با دیدن Jungkook حالت بدتر شده ولی اینو بدون ... من همیشه کنارتم ... حتی اگه همه تنهات بذارن.
Hana که باز بغض کرده بود، او را در آغوش گرفت و دوباره شروع به گریه کرد.




وای وای وای چه شیر تو شیری شده ... منتظر بقیه داستان باشین



طبقه بندی: Bad Boy Or Bad Girl،
برچسب ها: Bad Boy Or Bad Girl،
[ پنجشنبه 24 بهمن 1392 ] [ 08:31 ب.ظ ] [ dayan ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب