تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
سلام من برگشتم با هزاران بدبختی
نتم قطعیده تا درست بشه مجبورم با گوشیم بیام الانم با هزار مکافات دارم می آپم
ولی با این حال قسمت دویوم داستان رو براتون آوردیم
برویید ادومه


  Dianaبا اینکه قلبش از خوشحالی داشت به پرواز در می آمد، با بی میلی و مغرورانه گفت: با اینکه خسته ام اما .... باشه.
 Honeyیک نگاه به Diana کرد و با خودش گفت: آه خدا! این دختر از سنگه؟ اوووففف!
بعد به F.A گفت : آه! F.A الان بستنی هایی که خریدیم آب میشه بیا بریم تو. زود باش.
-: آره آره! زود باش. ای وای.
بعد از اینکه آن ها رفتند، Diana دوباره با بی میلی گفت: خب. بگو میشنوم.
-: اینجا نمی شه ... یعنی بیا قدم بزنیم اینجوری بهتره.
-: باشه. بریم.
راه رفتن در زیر نور مهتاب در خیابان های خلوت، کنار عشقش، به Diana احساس آرامش و شادی می داد. نسیم خنک شبانه، روی گونه ها و موهای قهوه ای کوتاه و پسرانه ی او دست می کشید. Yongguk با مِن مِن کردن حرف می زد که باعث خنده Diana می شد. Yongguk هم با خنده های بچگانه او می خندید و می گفت: خب من تا حالا با هیچ دختری اینجوری حرف نزدم. بهم حق بده.
-: چجوری؟
-: خب همینجوری دیگه.
-: آها!
-: خوبه که فهمیدی.
-: خب چی میخوای بگی؟ زود باش تا حالا یا ساکت بودی یا با مِن مِن کردن حرفای بی ربط زدی. زود باش من باید برم خونه فردا و پس فردا رو باید حسابی تمرین کنم چون بیستم ژانویه شوکیس داریم. میدونی که.
-: آره. ببخشید اما برام سخته. اوووففف! باشه. میشه ... باهم دوست باشیم؟
Diana با شنیدن این جمله جا خورد و با چهره ای مبهوت و چشمانی براق و قهوه ای که زیر نور ماه جادویی به نظر می رسید به Yongguk خیره شد و بعد از چند لحظه گفت: چ چ چی؟ چی گفتی؟
Yongguk با اضطراب و دست پاچگی گفت: نه. خب آخه تو دختر مغرور و آرومی به نظر میرسی و پر انرژی و بانمکی. اما خب می دونم که ....
Diana حرف Yongguk را با عصبانیت قطع کرد و گفت: هه! مسخره ست. توی این دو روز این همه منو شناختی؟ تو هیچی درباره من نمیدونی پس از من فاصله بگیر.
بعد با عصبانیت آنجا را ترک کرد و با سرعت به طرف خوابگاه رفت. او در راه، با خودش می خندید و می گفت: وای! یعنی از من خوشش اومده؟ وای خدا جونم.
این جملات مدام در ذهنش می آمدند و می رفتند و او مانند یک بچه در خیابان می خندید و راه می رفت درحالی که Yongguk آرام آرام در خیابان قدم می زد و با خودش می گفت: شاید بد بیانش کردم؟ احمق ... اون با بقیه متفاوته. پس باید راهی متفاوت برای بیان این موضوع پیدا کنم. آره خودشه.
صبح روز بعد، Diana دوباره با زنگ ساعتش بیدار شد و بقیه را بیدار کرد. آن ها بعد از دوش گرفتن و صبحانه خوردن، برای تمرین به اتاق تمرین رفتند.آن ها درحال نرمش بودند که ناگهان در اتاق باز شد و Diana با عصبانیت گفت: هی! اول باید هر جایی که وارد میشین در بزنین.
Daehyun با شرمندگی گفت: آه! واقعا ببخشید. من فکر کردم دوباره ما اینجا تمرین می کنیم. اصلا حواسم نبود. ببخشید.
Diana با عصبانیت و بی حوصلگی گفت: همه B.A.P اینجورین. همه شون. باشه اشکالی نداره حواستو جمع کن از این به بعد.
Daehyun با خجالت و شرمندگی در را بست و رفت. Honey با عصبانیت و دلسوزی نسبت به Daehyun به دست Diana زد و گفت: چی کار می کنی؟ دیدی چقد ناراحت شد و خجالت کشید. آخی طفلکی.
Diana با خنده گفت: آره دیدم. خیلی باحال بود قیافش.
F.A با طعنه به Diana گفت: چی شد دیشب؟ با Yongguk خوش گذشت؟
Diana جدی شد و گفت: خوش گذشت؟ منظورت چیه؟ فقط یه صحبت معمولی بود.
-: آها برای یه صحبت عادی برای قدم زدن رفتین.
-: گفتم که فقط یه صحبت عادی بود. فهمیدی؟
Honey که شاهد این مشاجره بود گفت: هی بسه. معلوم هست چتونه؟
Diana نفس عمیقی کشید و گفت: آره بهتره تمرین کنیم. وقت نداریم. زود باشین.
در طول تمرین F.A و Diana حتی یک کلمه هم صحبت نکردند و با سردی با هم رفتار می کردند. آن ها ناهار را نیز در اتاق تمرین خوردند و تا غروب، سخت تمرین کردند و بعد از تمرین با خستگی به اتاقشان رفتند. فردای آن روز نیز همین طور سپری شد. بالاخره روزی که دخترها همیشه در رویاهایشان برای آن خود را آماده کرده بودند، فرا رسید.
آن ها، صبح زود، با خوشحالی از خواب بیدار شدند و برای برگزاری اولین شوکیس شان خود آماده شدند و به مرکز برگزاری کنسرت رفتند. آن ها انقدر هیجان زده بودند که تمام مدت قبل از اجرا را به خنده و بازی و شیطنت مشغول بودند. بعد از چند ساعت بازی و شیطنت های بچگانه، بالاخره در ساعت چهار بعد از ظهر، برای آغاز کنسرت آماده شدند و روی استیج رفتند. کنسرت با شکوهی بود. طرفداران آن ها بسیار زیاد بودند و در تمام سالن کنسرت یک جای خالی هم پیدا نمی شد. آن ها با قدرت اجرا کردند و طرفدارانشان هم با تمام وجود آن ها را تشویق می کردند و به آن ها انرژی می دادند.
بعد از استیج، دخترها انقدر شاد بودند که باز هم انرژی بسیار زیادی برای آن ها مانده بود. بعد از، از استیج پایین آمدن Diana با خوشحالی تمام فریاد زد: واو! عالی بود، عالی. بچه ها دستتون درد نکنه خسته نباشین واقعا زحمت کشیدین.
Honey هم باخوشحالی گفت: آره. عالی بود.
F.A گفت: بچه ها باید جشن بگیریم. زود باشین.
در همین حین، مدیر به همراه B.A.P وارد شد و بچه ها بسیار تعجب کردند. Honey با تعجب پرسید: B.A.P؟ اینجا چی کار دارین؟
مدیر با خنده گفت: این بچه ها برای ساپورت شما اومدن.
Honey با خوشحالی گفت: واقعا؟ چقد خوبه مگه نه؟
Diana با لبخندی دوستانه گفت: آره. عالیه. ممنون که ساپورتمون کردین.
Himchan با خنده گفت: واقعا عالی بودین. تا حالا ندیده بودم که دختری اینجوری بتونه اجرا کنه.
Yongguk در جواب Himchan گفت: خب چون اونا دخترای معمولی نیستن به همین خاطره که میتونن این کارا رو بکنن.
Diana پرسید: واقعا اینطوری فکر می کنی؟
-: خب آره. مگه غیر از اینه؟
-: فکر نکنم.
برعکس شب قبل، Diana رفتاری متفاوت در مقابل حرف های Yongguk نشان داد. به نظر می آمد او همه چیز را فراموش کرده است اما این آغاز تغییرات در وجود و شخصیت Diana بود اما او خودش از این تغییرات خبری نداشت ولی در نهایت این تغییرات هستند که شخصیت و غرور او را به میدان امتحان می کشانند.
آن ها آن شب را باهم جشن گرفتند و بازی کردند و خوش گذراندند.


خب خب فصل اول تمومید
ببشید کم بود ولی در عوض چهار شنبه که نتم وصلید هم داستانم دویوم رو میذارم هم فصل دویوم این داستانو
(چقد دویوم دویوم گفتم)
نظر بذارین چون آبا و اجدادم جلو چشمانم رژه رفتن تا این پارت رو بذارم
فعلا بای بای




طبقه بندی: I Love You،
برچسب ها: I Love You،
[ چهارشنبه 16 بهمن 1392 ] [ 09:27 ب.ظ ] [ dayan ]
نظرات
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب