تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان



توی جاده ی شمال با دیانا و هانی(مهسا)برناممون روچیدیم و قرار شد سه تایی یه موزیک ویدیو بسازیم.
ما برای چیدن تمشک به جنگلی در شمال رفتیم ولی انگار تخمشو ملخ خوره بود..یعنی دریغ از یدونه تمشک..نه یه چند تایی بود اما یا کال بودن یا خشکیده..بگذریم خلاصه رسیدیم به یه روستای کوچیک و زیبا به نام کدیر..هوای کدیر اغلب مه آلود بود.
ما صبح ها زود از خواب بلند می شدیم ویکجا که برای تمرین کردن مناسب باشه پیدا کرده بودیم..چون درخت سیب اونجا زیاد بود ناهار برنمی گشتیم خونه وتا وقتی که باتریهای موبایلامون تموم نمیشد حتی به خونه رفتن فکرم نمی کردیم.
گرچه ما تنها بودیم و وسیله ی خاصی برای تمرین کردن نداشتیم ولی چون هدفمون خیلی برامون مهم بود به چیزای دیگه فکر نمی کردیم و فقط و فقط به رفتن به کره و ساختن آینده ای درخشان فکر می کردیم.
روزی دینا خبر پذیرفته شدن مارو در کمپانی اس ام به من داد. من اونقدر خوشحال بودم که انگار توی این دنیا وجود خارجی نداشتم وخیلی دستپاچه شده بودم آخه ما موفق شده بودیم که قدم اول رو برداریم.
من و دیانا و هانی هرسه داشتیم برای رفتن به کره حاضر میشدیم ولی اینجا بود که خانواده های ما با رفتن ما به کره مخالف بودن..مادر من اجازه ی رفتن به من
نمی داد و با خوانند شدن من مخالف بود..من به مادرم علاقه ی بسیاری داشتم و جداشدن از اون برای م خیلی سخت بود ولی باز با اینحال می خواستم زندگی در کره رو تجربه کنم.
یک روز من به مادرم گفتم اگه اجازه ی رفتن به من نده من خودم رو می کشم..مادرم هم ناخواسته وقتی این حرف منو شنید زد توی صورتم ..باز با صدای لرزونم گفتم هرچقدر دلت می خواد منو بزن هرکاری بگی می کنم فقط بهم اجازه بده برم من دیگه نمیتونم بیشتر از این صبر کنم..مادرم بعد از یک روز فکر کردن درباره ی حرفهای من بلاخره راضی شد گرچه هنوز قلبا با رفتن من مخالف بود.
من هر روز علاقم به کای بیشتر می شد تا اینکه دیگه تحمل دوریش رو نداشتم و می خواستم بقیه ی عمرم رو با کای بگذرونم..من همیشه به فن کلاب های کای
می رفتم و از اوضاع واحوالش با خبر میشدم..گرچه شایعات زیادی پشت سرش بود ولی من با همشون کنار میومدم  و یه حسی بهم می گفت بهش میرسم.
آخرای سال شد شب قبل از رفتن ما به کره بود ما سه تا اون شب خیلی استرس داشتیم. دیانا با من تماس گرفت و گفت ساعت هفت ماشین میاد دنبالمون باید سر وقت حاضر باشیا..منم در جواب گفتم باورم نمیشه که داریم میریم کره تو به من بگو که خواب نیستم و دیانا در جواب گفت فرزانه دیونه شدی؟ خواب چیه این هدف ما بود و الان داریم بهش نزدیک میشیم حالا هم زیادی جو گیر نشو و برو بخواب وگرنه صبح نمیتونی به موقع برسیم فرودگاه.
بلاخره صبح شد..من و هانی و دیانا به همراه خوانواده هامون رفتیم فرودگاه ..
وقتی داشتم با مادرم خداحافظی میکردم جمله ای بجز حلالم کن و دوست دارم یادم نمیومد..وقتی به مادرم گفتم مادر حلالم کن اشک توی چشمای خوشگلش جمع شد و وقتی گفتم دوست دارم اون اشکها راهشونو پیدا کردن و سرازیر شدن..
من با دیدن این صحنه ها برای چند لحظه پام سست شده بود و نمیدونستم چیکار کنم و تحمل این صحنه ها خیلی برام سخت بود ولی برای رفتن مصمم بودم پس مادرم رو در آغوش گرفتم و ازش جداشدم..البته برای دیانا و هانی هم وضع بهتر از من نبود.
بعد از خداحافظی ما سوار هواپیما شدیم..من به هانی گفتم باورم نمیشه که داریم میریم کره..هانی هم که غرق در افکارش بود اصلا موجه نشد من چی میگم.
بعد از یک روز ما به فرودگاه سئول رسیدیم..شخصی از کمپانی اومده بود که ما رو همراهی کنه..در بین راه من به خیابون های سئول نگاه میکردم و دیدن این
صحنه ها برام لذت بخش بود.
ما برای طی کردن یه سری مسائل مربوط به تحصیل و کارآموزیمون جلسه داشتیم.
بعد از جلسه ما رو به یه خوابگاهی که می گفتن همون خوابگاه گروه های مشهوراین کمپانیه منتقل کردن.
من و دیانا و هانی دم در خوابگاه بودیم که دیدم کای و سهون و لوهان دارن میرن توی خوابگاه . من مثل یه مجسمه شده بودم و نفس کشیدن برام اونقدر سخت بود که انگار یکی یه تیکه سنگ انداخته بود توی گلوم.
دیانا و هانی هم وعضشون چندان تعریفی نداشت مخصوصا هانی که با دیدن لوهان کم بوده بود در جا سکته هه رو بزنه..دیانا رو هم اصلا نمیتونم حالشو وصف کنم.
بلاخره ما همینطور مثل دسته ی عزاداران بیل راه افتادیم و خودمون رو به اتاقمون رسوندیم.
من برای برای چند لحظه مثل این فیلم های کمدی تخیلی رفتم توی فکر و با خودم گفتم کای که هنوز منو نمیشناسه ولی من مثل این مجنونا که آخرشم لیلی شون برای یه آدم درپیت دیگه می شه عاشقانه و صادقانه به اون علاقه دارم پس به خودم یه تلنگر زدم و گفتم باید جلوی احساساتم رو بگیرم و بذارمش پشت چراغ قرمز علف زیر پاش سبز بشه ..یه نگاه به دور و اطرافم انداختم و یه نفس عمیق کشیدم با خودم گفتم حالا می خوام از نو شروع کنم.
همینطور داشتم با خودم حرف می زدم که یکدفعه دیانا دستش رو گذاشت روی شونم..منو می گی یه لحظه روح از بدنم جدا شد و حس کردم دار فانی رو وداع کردم و حسرت اشهد خوندنم حتی به دلم مونده و تا به خودم اومدم دیدم نه این دیانا هس که مثل روح یه دفعه دستشو میذاره روشونم و منو از فکر و خیالاتم بیرون
می کنه.
دیانا همینطور خونسرد به من گفت درسته منم با تو موافقم ..من که از دار دنیا بیخبر بودم در جواب گفتم وایستا منم سوار کن با هم بریم چی رو با من موافقی؟؟دیانا گفت منم می خوام احساساتم رو خفه کنم و با سرعت نور در جهت بیشرفت تلاش کنم.
من که تازه یک زاریم افتاده بود دستم، بهش گفتم دختر خاله یه دفعه ظاهر میشی زهره ی آدم رو آب می کنی به کنار به فکرای مردم هم گوش می کنی شاید من
بخوام یه چیزی بگم که نخوام توبدونی؟!!دیانا دوباره با همون خونسردی گفت اونی جونم تخسیر خودته که با صدای بلند فکر می کنی بعدشم زیاد سخت نگیر..دیانا اینها رو گفت و از اتاق رفت بیرون و  تا من به خودم بجنبم و سوال بعد رو بخوام ازش بپرسم و اینکه الان داره کجا می ره نسیمی از پنجره اومد توی اتاق و مسیر رو مشخص کرد وبه من نشون داد که جا تره و بچه نیست.
حدود دو هفته بعد یه شب که همه توی خوابگاه بودن ما سه تا یعنی من و دیانا و هانی رفته بودیم یه سر کوچولو به مرکز خریدهای کره بزنیم.
اون شب ماشالله انقدر شلوغ بود که یاد روز قیامت میوفتاد. ما هم مثل سه بچه ی سرگردان راهمون رو گم کرده بودیم و سر هر کوچه که می رسیدیم دو ساعت دو به دو باهم دعوا می کردیم که از راست بریم یا از چپ..تا اینکه دیانا با یکی از دوستاش تماس گرفت و ازش کمک خواست.
خلاصه ما بعد از چند ساعتی که دور خودمون می چرخیدیم به یه مکانی به نام خوابگاهمون رسیدیم.




برچسب ها: خوابم یا بیدار،
[ دوشنبه 12 اسفند 1392 ] [ 01:34 ب.ظ ] [ F.A ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب