تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

من از دور دیدم که سهون و لوهان دارن ما رو از پنجره نگاه می کنن و به ما
 می خندیدن ولی بخاطر دیانا و هانی به روی خودم نیوردم که چیزی دیدم.. ما بعد از چند ساعتی جرو بحث با نگهبان خوابگاه رفتیم تو.
توی راهرو بودیم که مبایلم زنگ خورد..تا من بیام به دیانا و هانی بگم صبر کنین تا من جواب تلفنم رو بدم دیدم این دوتا مثل دو یار وفا دار مسیر زیادی رو طی کردن و انگار نه انگار شخصی به نام FAدر کنار اونها حضور فیزیکی و شیمیایی داره..
بگذریم مادرم سه ساعتی منتظرم بود تا اینکه من جوابشو دادم و با هم چند دقیقه ای گپ زدیم می خواستم گوشیمو بذارم توی جییبم که حواسم نبود انداختمش زمین و صد البته گوشیم انقدر چینی نبود وعالی بود جنسش که با خاک یکی شده بود..من دولا شدم و از میون چند تکه پلاستیک شکسته تونستم سیمکارتمو نجات بدم ..وقتی داشتم بلند میشدم یه دفعه جلومو ندیدم و با یه نفر که ماشالله قدش از تیر برق سر کوچه یه چند متری بلند تر بود برخورد کردم و پخش زمین شدم وقتی سرمو بالا گرفتم مثل این سریالای کره ای که دختره نقش اصلی یه پسر که مثل ماه میدرخشه رو می بینه و واسه ی چند لحظه صحنه ی فیلم آهسته میشه دقیقا همون اتفاق برای من افتاد و وقتی از لای اشعه ی پر نور چراغ راهرو تونستم صورت اون شخص رو تشخیص بدم کسی جز کای رو نیافتم...
کای به من کمک کرد که بلند شم و من که مثلا احساساتم پشت چراغ قرمز بود نمیدونم چیشد یه لحظه چراغه سبز شد..من دست و پام شل شده بود و خیلی احساس دسپاچگی داشتم و اصلا حواسم نبود که کلاهم از سرم افتاده آخه ناسلامتی ما یه گروهی بودیم که لباسای پسرونه میپوشیدیم و کلا تریپمون اینطوری بود دیگه..
منم موهام خیلی بلند بود و با کلاه اونا رو مخفی کرده بودم..کای از من پرسید حالت خوبه؟ من با دسپاچگی جوابشو دادم و یه عان وقتی به خودم اومدم دیدم کلاهم افتاده رو زمین و من مثل این دختر پسرا شدم و یه لحظه خیلی احساس مزحکه بودن بهم دست داد  و از اینکه جلوی کای در اولین برخوردمون انقدر خار و خفیف شده بودم احساس بدی داشتم..سریع کلاهمو برداشتم و گذاشتم روی سرم و ماهامو مخفی کردم و انگار شتر دیدی ندیدی با عجله به سمت اتاقم دویدم..
کای که از تعجب به اسب تک شاخی تبدیل شده بود (البته دور از جونشااا!) مثل کاراگاه گجت منو تعقیب کرد و شماره ی اتاقمونو توی حافظه ش سیو کرد.
کای وقتی رفت توی اتاقش به دیو گفت (دیو یکی از اعضای گروه اکسو هستا، یه وقت فکر نکنید این داستان رستم و دیو سپیده و منم فردوسی ام) : چند دقیقه پیش با کسی برخورد کردم که رفتارش برام خیلی عجیب بود..اون وقتی منو دید سریع موهاشو مخفی کرد، دیو هم در جواب گفت خب این که عجیب نیست حتما از تو ترسیده ،آخه چند بار بهت بگم که نصف شبی از اتاق نرو بیرون..حالا هم برو بخواب که فردا کلی کار داریم..اون شب اصلا خواب به چشمای من نیومد و از اینکه کای منو توی اون وضع دیده بود احساس مورچه مورچه بهم دست میداد.
صبح شد من و دیانا و هانی باید به کلاس میرفتیم . اون روز اکسو اجرا داشت ما هم برای تماشای اجرا لحظه شماری می کردیم.
توی راه برگشت یعنی افتر اسکول رفتیم خرید و بعد از همونجا یه راست رفتیم سالن برای دیدن اجرای اکسو..چون ما خیلی زود در اونجا حضور به هم رسونده بودیم قسمتمون شده بود ردیف اول بشینیم ..عجب سعادتی!..




برچسب ها: خوابم یا بیدار،
[ جمعه 23 اسفند 1392 ] [ 11:29 ب.ظ ] [ F.A ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب