تبلیغات
K-POP Ballad Story

K-POP Ballad Story
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
به محض ورود اکسو همه جیغ کشیدن من که از خستگی داشتم میمردم و شب قبلشم خوابم نبرده بود با جیغ تماشاچیان یه عان از غم دنیا بی نیاز شدم ماشالله تارهای صوتیشونم پاره شدنی نبود و پرده ی گوش بی چاره و مفلص من داشت مجروح میشد..توی همون حال بودم که همین صحنه رو کم داشتم وقتی داشتم به کای نگاه می کردم یه دفعه کای چشمش به من افتاد و با چشمکی که بهم زد برق از چشمام پرید ،عبور کرد یا یه چیزی تو این مایه ها  و راهی اون دنیا شدم...من تا آخر اجرا مبهوت کای بودم و نمیتونستم ازش چشم بردارم...
بعد از اجرا توی اتاق پرو کای به دیو گفت من اون دختر عجیب رو دوباره دیدم دیو هم خیلی خونسرد آب پاکی رو ریخت روش و گفت خب این زیاد مهم نیست شاید تو اونو کاملا اتفاقی دیدی کای هم که آب پاکی روش ریخته شده بود گفت ولی من احساس می کنم اون برای من خیلی آشناست..اگه یکبار دیگه اونو ببینم دوست دارم باهاش آشنا بشم..اگه باد صبا برای من خبر این تصمیم کای رو میورد و منو باخبر می کرد که کای چه تصمیمی گرفته از خوشحالی بال در میوردم و با همون باد صبا می رفتم پیش کای.
یک هفته سپری شد و منو دیانا و هانی مثل همیشه تازه از کلاس برمیگشتیم وداشتیم از خستگی یک صدا اشهد می خوندیم..من توی اتاق از سردرد زیاد خوابم نمی برد برای همین رفتم به طرف حیاط که کمی توی هوای آزاد قدم بزنم بلکه حالم بهتر بشه..توی راهرو بودم که شخصی منو صدا زد دختر عجیب!...من که از صداش نفهمیده بودم اون کایه برگشتم و با عصبانیت گفتم برای چی منو دختر عجیب صدا میکنی، من اسم دارم..کای هم که از عصبانیت من خندش گرفته بود خندشو کنترل کرد و اومد جلوی من و گفت خب خانم کوچولو اسم شما چیه؟؟؟
من که این حرف کای بیش از پیش عصبانی شدم گفتم الان سرم درد میکنه و حوصله ندارم با پسر بچه ها بحث کنم..این حرف و زدم و با ناراحتی به طرف حیاط دویدم...توی حیاط روی نیمکتی که رو برو یه حوض آب بود نشسم و همینطوری به فواره ها نگاه می کردم ..وقتی چشمم اوج گرفتن فواره ها رو دنبال می کرد نگاهم به آسمون افتاد و ماهی که روی اون میدرخشید..چند دقیقه ای تو این   حالت عرفانی بودم که دیدم بجای ماه دارم به صورت کای نگاه می کنم..
خودمو کشیدم کنارو کای هم از این فرصت استفاده کرد و نشست کنار من و ازم پرسید به چی داشتی فکر می کردی که انقدر هواست پرت بود؟؟
اینطوری شد که کای سر صحبت رو باز کرد بحثمون گل انداخت و چند دقیقه بعد موبایل من شروع کرد به زنگ زدن..وقتی گوشیمو بردشتم دیانا با عصبانیت ازم پرسید این وقت شب کجایی؟ منم در جواب گفتم دارم میام نگران نباش میام ماجرا رو برات تعریف می کنم...چند ثانیه بعد گوشیه کای زنگ زد پشت خط دیو بود و به کای گفت من ازتو خواستم برام قهوه بخری نه اینکه بری قهوه کشت کنی..کای هم سریع کوشیشو قطع کرد و هر دومون با عجله به طرف اتاقامون رفتیم.
من با لبخند ملیحی وارد اتاق شدم..دیانا و هانی همینطور چپ چپ منو نگاه می کردن ..من از نگاه آتشین اونها آب شده بودم
گفتم باشه الان ماجرا رو براتون تعریف می کنم من بلاخره تونستم با کای حرف بزنم..دیانا با خونسردی تمام گفت خب اینکه چیز مهمی نیست من دو هفته ایه که با سهون دوستم و هانی هم چند روزیه که با لوهان دوست شده...




برچسب ها: خوابم یا بیدار،
[ سه شنبه 5 فروردین 1393 ] [ 07:54 ب.ظ ] [ F.A ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب